… خب … فقط میگم… «یه عضو خانواده!» این آدم منو چنان به هیجان میآورد که به یک حیوون فوقالعاده و هیجانانگیز تبدیل میشدم. اون آدم باعث میشد زنِ درونم آزاد بشه… عشق بازیم ادامه داشت تا وقتی که با لذت فریاد بزنم. بهم یاد داد چطوری یه کیر سفت رو بمکم و کاری کنم که حسابی ارضا بشه. کُسم رو چنان خوب لیس میزد که تقریباً التماسش میکردم دست بکشه… ولی البته… هیچوقت این کار رو نکردم …
آره، اون منو حسابی لوس کرد. شب و روز عشقبازی میکردیم. توی جنگل، توی خونهها و ساختمونهای خالی. وَنِ اون یه اتاق کوچیک برای سکسمون بود. میتونستم کاری کنم حسابی ارضا بشه در حالی که اون رو میروند و انگشتش توی کُسِ خیسم بود. گاهی منو به یه جای خلوت میبرد و کسم رو جوری خوب لیس میزد که از شدت لذت و لرز فریاد میزدم. بعد زانوهاش رو بالای سرم میذاشت و دهنم رو پر از آب داغ و غلیظش میکرد… خدایا، دلم برای اون روزا تنگ شده…
مامانم هیچوقت از این چیزا خبر نداشت چون همیشه مشغول عشقبازی با دوستپسرش بود. دلم برای همه اون چیزایی که باهاشون بزرگ شدم تنگ شده. حالا چشمم به پسر نوجوان همسایه بود …
کمکم با والدین جاستین دوست شدم و این باعث شد بهش نزدیکتر بشم. دیدم که یواشکی داره منو نگاه میکنه. باید توجهش رو بیشتر از این جلب میکردم. یه بعدازظهر جلوی در شیشهای پاسیوی اتاق خوابم در طبقه بالا ایستاده بودم. تمامش شیشه بود. خیلی با دقت دیدم که داره از لای پردههای اتاقش منو نگاه میکنه. وانمود کردم که متوجه نشدم. جلوی پنجرهای که تا زمین بود، نمایشی راه انداختم و به آرومی لباسامو درآوردم. آروم تاپ و سوتینم رو درآوردم… فاصلۀ بین پردههاش بیشتر شد. سینههای نسبتاً بزرگم رو لمس کردمو با نوکشون بازی کردم. اونا رو بالا کشیدم و نوک سینههام رو لیسیدم. به آرومی شلوارکم رو پایین کشیدم، بعد با طنازی شورت آبی روشنم رو درآوردم. حالا میتونستم یواشکی ببینم که چشماش داره نگاه میکنه. کاملاً لخت بودم. اتفاقاً یه بوتهی قرمز بزرگ داشتم. انگشتامو توش کشیدم و پاهام رو باز کردم. انگشت میانیام رو داخل کُسم بردم. انگار چشام بسته بود، اما دیدم که چشای جاستین لای پرده، کاملاً باز بود. خیالپردازی میکردم که اون سیخ کرده، منو نگاه میکنه و داره خودشو میماله… از پنجره دور شدم. میخواستم کاری کنم که شروع کنه به فکر کردن به من… و واقعاً هم کرد…
…این سهشنبه؛ داشت غروب میشد که که من از سرکار برگشتم و اون از مدرسه.
چهارشنبه؛ درست سر وقت دوباره نمایش کوچیکم رو شروع کردم. کمی سطح کارو بالا بردم و با هر دو دست کُسم رو انگشت کردم… فقط یه کم. یه چیزی تو پردههاش گیر کرده بود تا یه تیغ رو باز نگه داره. به زور میتونستم چشاش رو ببینم که داره نگام میکنه… دستاش آزاد بود؟… امیدوار بودم که داره خودشو میماله و منو نگاه میکنه…
پنجشنبه؛ حالا روی تختم دراز کشیدم و شروع کردم به خودارضایی. پیچوتاب خوردم و باسنم رو بالا و پایین بردم. کُسم رو درست رو به پنجرهش گرفتم. یه دوربین دوچشمی تو پنجره دیدم. دقیقاً همونی که میخواستم…
جمعه؛ ویبراتور نقرهای بلندمو گرفتم و بارها توی کُسم فرو کردم. واقعاً داشتم خودارضایی میکردم و خیالپردازی میکردم که کیر نوجوونش تو منه. پاهام کاملاً جلوی پنجره باز بود. با چشاش از لای پرده نگاه میکرد. مطمئن بودم داره خودشو میماله و نگام میکنه. «آقای نقرهای» رو لیسیدم، اسمشو این گذاشته بودم، و یه ساک خیس و خوب بهش زدم. وانمود کردم که تو دهنم منی پاشیده و باید همهاش رو لیس بزنم. دیدم پردهها دارن کمی اینور -اونور میرن. چشام رو بستم و تصور کردم که داره به خاطر من منیشو میپاشه. یه حس جدید تو کُسم حس کردمو و یه ناله غیرارادی از دهنم بیرون اومد. تقریباً میتونستم کیرش رو تو خودم حس کنم که داره آب گرمش رو توم پمپ میکنه…
آروم چشمام رو باز کردم… از پنجره غیبش زده بود… میدونستم چطور با مردا لاس بزنم. بهعنوان یه مو قرمز همیشه کلی توجه مردونه میگرفتم، اما این داستان پنجره برام جدید بود. عاشق این بودم که خودمو با دونستن اینکه داره نگام میکنه حسابی داغ کنم. از این کار یه حس جدید میگرفتم و داشتم دیوونه میشدم که نزدیکش بشم.
خوب… به خودم گفتم میدونم دارم بهش وابسته میشم و ازین اتفاق استقبال میکردم. خودارضاییام با فکر کردن به کیر جوونش که توی بدنم فرو میره، به یه سطح جدید رسیده بود. اون شب زودتر رفتم توی تخت که وقت کافی برای یه خود ارضایی طولانی داشته باشم. اونجا دراز کشیدم، فقط با یه چراغ خواب روشن، خیالبافی میکردم که جاستین داره بدنمو لمس میکنه.
داشتم حس و حالش رو بالا میبردم که… چراغ اتاقش روشن شد. یه حس فوقالعاده توی بدنم پیچید که باعث شد نفسم بند بیاد. سایهش رو روی پردهها میدیدم که از جلوشون رد میشد. حالا یه نمایش سایهدار داشتم، چون داشت لباساشو درمیآورد. تیشرتشو درآورد. چراغهاش تقریبا خاموش شد. حتما یه چراغ خواب کوچیک روشن کرده بود. دیدم که پردهش آروم بالا میره. اونجا ایستاده بود، تو نور کم… لخت. فقط تا کمرشو میدیدم. بعد انگار روی چیزی ایستاد که بلندترش کرد. آروم شروع کرد به مالیدن کیرش که اندازه خوبی داشت. منم آروم از تختم بلند شد مو لخت به سمت پنجرهام نزدیک شدم. حالا هر دومون تو نور کم ایستاده بودیم و همدیگه رو نگاه میکردیم.
جاستین بعدا بهم گفت که اون موقع چه فکری میکرد: «کتی، خیلی دلم میخواست باهات باشم، نمیتونستم بخوابم. تماشای بدن زیبات از پشت پردهها منو دیوونه کرده بود، اون شب نمیتونستم منتظر یه خواب خیس بمونم. وقتی آروم لخت پیدات شد، فکر کردم دارم خواب میبینم. نتونستم تحمل کنم باید خودمو ارضا میکردم تا حشرمو رو تخلیه کنم. نمیدونم چقدر تونستی ببینی، ولی من پنجرهمو با بهترین ارضای عمرم خیس کردم. زانوهام سست شد، مجبور شدم روی تختم دراز بکشم وگرنه میافتادم»
… بعدا براش از خاطرات اون شبم گفتم: داشتم خودمو برای خودارضایی با فکر کردن به سکس داغمون حسابی گرم میکردم. دیدم چراغت روشن شد و سایهت روی پرده افتاد. وقتی نور کم شد و پردهت آروم بالا رفت… باید نزدیکتر میشدم. کُسم از قبل خیس و داغ بود، پس با یه دست انگشتامو توش فرو کردم و با دست دیگهام چوچولمو ماساژ دادم. وقتی چشمام به نور کم عادت کرد، تو رو دیدم که داری کیرت رو میمالی. درست وقتی چوچولمو ماساژ میدادم… دیدم که آبت روی پنجره پاشید. خود به خود به اوج رسیدم و گیج و منگ روی تختم افتادم. فوقالعاده بود که اجرای زندهی ارضات رو دیدم. هیچوقت اون شب رو فراموش نمیکنم… هیچوقت.
اون شنبه صبح زود، جاستین در خونهمو زد. از پشت در نگاه کردمو یه ربدوشامبر آبی روشن و شفاف تنم بود، سوتین قرمز روشن و شورت قرمز. اگه تصمیم داشت باهام ارتباط برقرار کنه، آمادگی داشتم… جاستین خیلی بعدتر بهم گفت که اون موقع که این اتفاقا افتاده بود، چی فکر میکرده…
از همون لحظه اول که کتی اومد خونهمون، متوجهش شدم. چه زن خیرهکنندهای. موهای قرمز زیبا و بدن سکسی. وانمود کردم که زل نزدم. فکر میکردم هیچوقت نمیتونم با زنی مثل اون باشم، ولی خیلی دربارش خیالبافی میکردم. یه روز بعد از مدرسه از پنجره اتاقم دیدمش. وقتی داشت لباساشو درمیآورد، حسابی تحریک شدم. لعنتی، خیلی سکسی بود. هر بعدازظهر دوباره این کارو میکرد و بیشتر نشون میداد. مجبور بودم با تماشاش خودارضایی کنم. خیلی دلم میخواست باهاش باشم. بالاخره بعد چند روز از این ماجرا و اون ارضای فوقالعاده کنار پنجره، باید یه بهونهای پیدا میکردم که بهش نزدیک شم. به جهنم، صبح شنبه رفتمو در خونهش رو زدم. باید بهونهای برای حرف زدن باهاش درست میکردم…
در رو برای جاستین باز کردم و گفتم: «جاستین، بیا تو.» حسابی بهم ریخته بود و یه کم لکنت داشت. چشماش گشاد شده بود و بدنم رو نگاه میکرد. سعی کرد زل نزنه، ولی نمیتونست. گفت: «من… خب… پدر، مادرم برای آخر هفته نیستن… و… خب… داشتم میرفتم صبحونه بخورم… فکر کردم شاید بتونم… برات چیزی بیارم»
لبخند زدم. تقریبا دلم براش سوخت، انقدر عصبی بود و دور و بر اتاق رو نگاه میکرد و سعی میکرد به من نگاه نکنه. «صبحونه؟ بیا با من، جاستین.» دنبالم اومد تو آشپزخونه.
گفتم: «داشتم صبحونه درست میکردم، بشین» این بچه هیچ شانسی در تقابل با جذابیتهای سکسی من نداشت. با حرکات سکسی راه میرفتم و زمزمه میکردمو غذا رو آماده میکردم. انگار تو خلسه بود و منو نگاه میکرد. تا جایی که میتونستم خم شدم تا سینههام معلوم بشه. یه برآمدگی بزرگ توی شلوارش بوجود اومده بود که سعی میکرد قایمش کنه.
بعد از اینکه غذا خوردیم و چند بار پاهامو به پاهاش زدم، وقتش بود کمی اکشن راه بندازم. کنار هم وایساده بودیم و داشت در شستن ظرفها کمکم میکرد. تا جایی که میتونستم خودمو بهش مالیدم. خجالتش زود غیب شد و شروع کردیم به شوخی و اذیت کردن همدیگه. هر دومون با نگاه به همدیگه جق زده بودیم و من دیگه برای بردنش به تختم داشتم بیتاب میشدم.
گفتم: « جاستین، حالا که اینجایی، میتونی کمکم کنی تختم رو کمی جابهجا کنم؟»
بهم لبخند زد و گفت: «دوست دارم ببرمت تو اتاق خوابت… و کمکت کنم، البته.»
این پسر درشتهیکل، منو بغل کرد و برد طبقه بالا!.. قلبم تند تند میزد و یهو یه فلشبک!.. برگشتم به دوران بچگیم، وقتی دو تا برادر بزرگترم تو جنگل دنبالم میکردن، سعی میکردم قایم بشم، اذیتشون میکردم و ادای آدمای سکسی رو درمیآوردم تا دنبالم کنن. همیشه منو میگرفتن قلقلکم میدادن. کمکم این تعقیب و گریزا به لمس کردن من کشید. من عاشقش بودم، میخندیدم و وول میخوردم. هر دوتاشون شروع کردن به فرو کردن دستاشون تو لباسم و لمس کردن سینههام. بعد دستاشون رفت تو شلوارم و انگشتاشونو دور کُسم و داخلش حس کردم. خیلی هیجانزده میشدم، ولی اذیتشون میکردم و میگفتم شاید لوشون بدم. اونا هم میگفتن که میگن منو با دوستپسرم تامی تو جنگل گیر آوردن و من گیر میافتم. یه جورایی بازی مساوی بود و کلی خوش میگذروندیم. یه جای قایمکی تو جنگل درست کرده بودن و منو میبردن اونجا. حالا دیگه حسابی با چیزای سکسی بازی میکردیم. آخرین باری که این کارو کردیم، من برای یکیشون جق زدمو واسه اون یکی ساک، در حالی که اونا کُسم رو میلیسیدن. هیچوقت سکس واقعی نداشتیم، ولی عاشق این بودم که حسابی منو تحریک میکردن و با انگشتاشون منو به اوج میرسوندن…
حالا داشتم میرفتم طبقه بالا به اتاق خواب خودم برای یه سکس کامل و واقعی… جاستین آروم تو گوشم زمزمه کرد وقتی منو میبرد بالا:
«کتی، فکر میکنم تو جذابترین و زیباترین زنی هستی که تا حالا دیدم. ببخشید اگه این حرفم شوکهت کرد ولی…»
دیگه بسه، شروع کردم به بوسیدنش. دیگه صبر کردن کافی بود. آروم روی تختم دراز کشیدیم و بوسههای داغ شروع شد. اون روم دراز کشید و حس کردم شقی کیرش از توی شلوار به کُسم فشار میآره. به همدیگه کمک کردیم لباسامونو در بیاریم. نفسنفسزنان گفتیم که پنجرههامون چطور روز به روز ما رو دیوونه کرده بود. حرف زدن تموم شد و با نفسهای بریدهبریده شروع کردیم به بوسیدن همه جای همدیگه. بالاخره داشتم به چیزی که میخواستم میرسیدم. اون با حوصله منو لمس کرد، بوسید و ماساژ داد. من وول میخوردم و شروع کردم به ناله کردن. همیشه نالهم بلند بود. حالا هم وقتی دستاش سینههامو لمس کرد و کُسِ منتظرم رو مالید، صدام دراومد. مثل یه مرد پرشور که تازه آزاد شده، رفت سراغ بوتۀ قرمزم!
خدای من، دقیقا میدونست کجا رو چطور بلیسه که حسابی حال کنم. گذاشتم کارشو بکنه، ولی فقط منتظر بودم که برگردم و اون برآمدگی بزرگش رو بین لبام بگیرم.
افکار جاستین… از پشت پنجرهام اون بوتهی قرمز روشن رو دیده بودم، و حالا داشتم مزهشو میچشیدم… خودمو همیشه جذب موقرمز های واقعی میدیدم. اون بوتههای مسیرنگ حسابی منو تحریک میکردن. این اولین مو قرمزی بود که باهاش بازی میکردم و عاشقش بودم. پوست سفیدش فوقالعاده بود. کلی صورتی تو کُسش… وای… انگار تو بهشت بودم. آروم منو برگردوند تا بتونه با برآمدگیم بازی کنه. حالا تو یه لذت 69 غرق بودم. نمیتونستم ازش و اون پوست سفید برفیش سیر بشم. حس تهاجمی بهم میداد و همه جای کُسشو لیسیدم. پاها و باسنش رو محکم گرفتم. دستای شیرینش خایههام و بدنم رو لمس میکردن و لبو دهنش کیرم رو خیس و لیز کرده بود. حس میکردم خایههام دارن آماده میشن تا یه عالمه آب تو دهن شیرینش خالی کنن. تمرکزم رو گذاشتم روی چوچول صورتی روشنش و با لبها و زبونم بهش حمله کردم. اون ناله میکردو بهم میگفت چی تحریکش میکنه. خودمم داشتم ناله میکردم چون زبونش سر کیر سفت و پرم رو تحریک میکرد… دیگه رویای خوردن کُس مو قرمز رو نداشتم… چون داشتم انجامش میدادم! اون کُس و باسنش رو با هر لیسیدن چوچول متورمش خیلی داغ حرکت میداد. لیس، پرش، ناله… این کارو بارها و بارها انجام دادم و حالا سریعتر. کُسش رو محکم به زبونم فشار داد و نگه داشت… خیلی شدید لرزید… و یه جیغ زد که منو به اوج رسوند… آبم از کیرم فوران کرد و تو دهن منتظرش ریخت… حالا دیگه نالهش قطع نمیشد. شلیک پشت شلیک منی دهنش رو پر کرد. شوکه شده بود و نمیتونست به اندازۀ کافی قورتش بده. انگار یه مدت زیادی طول کشید، چون بدنامون با هم میلرزید. نفس کشیدنمون مثل آدمای غرقشده بود… نفسنفس، در حالی که اوج ارگاسم مون مثل یه شوک الکتریکی بهمون ضربه میزد. هیچکدوممون انتظار اینو نداشتیم و فقط آروم ناله کردیم تا خواب مارو با خودش برد…
آروم چشمامو باز کردم، حس رضایت و آرامش داشتم. جاستین غیبش زده بود. با یه ملافه رو مو پوشونده بود. خودمو جمع کردم تا دوباره رویای کوچیکی که به حقیقت پیوسته بود رو مرور کنم. دلم خیلی بیشتر از این میخواست و به زودی… نقشهها تو سرم میچرخید تا چیزی که میخوام رو به دست بیارم. گفته بود پدر و مادرش برای آخر هفته نیستن… یهو هوس کردم تو زمان باقیمونده به تختم پابندش کنم.
افکارم شروع به گسترش کردن، فراتر از محدودیتهای قدیمیم، یه لرزش همراه با یه گرمای شدید بهم دست داد… این فکرا از کجا میاومدن؟ واقعاً دلم میخواست جاستین و یه دوست نوجوون دیگهش، هردوشون باهم باهام سکس کنن… این فکر به کُسم مثل یه شوک الکتریکی ضربه زد. فکر کردم… این فکر میگذره، خیلی دیوونگیه. ولی نگذشت، فقط شدیدتر شد. بیشتر فکر کردم… کمکم افکار سرکوبشدۀ عمیقم به سراغم اومدن… حالا فهمیدم… ای خدا آره، همینه! مثل وقتی که برادرام تو بچگیم منو لمس میکردن، دوباره اون حس رو میخواستم و بیشتر. هیچوقت با برادرام سکس کامل نداشتم، ولی حالا یه فرصت خوب میدیدم که اون سکس دوتایی که همیشه میخواستم رو داشته باشم… ولی سرکوبش کرده بودم. قلبم تند میزد و حسهای خوب جدیدی به کُس خیسم میاومد. اونجا دراز کشیده بودم و هیجان جدید داغم میکرد.
بلند شدم و رفتم سمت دوش. باید خود ارضایی میکردم. بهترین اوجی که تا حالا داشتم بود، در حالی که خیالبافی میکردم چهار تا دست منو لمس میکنن و دو تا کیر دارن منی میپاشن. ضعیف از دوش اومدم بیرون…
ساعت چهار بعدازظهر، جاستین دوباره در خونهمو زد. وقتی داشتم راهش میدادم نگاه کردم ببینم همسایهای داره نگاه میکنه یا نه، همهچیز امن بود. مثل دو تا آهنربا شروع کردیم به بوسیدن و لمس کردن همهجای همدیگه. تازه از دوش اومده بودم و یه ربدوشامبر سفید تنم بود و برای موهای خیسم یه حوله سفید بزرگ روی سرم بسته بودم. جاستین میلرزید، یعنی انقدر منو میخواست؟!
حالا وقتش بود که برای سکس دوتایی برنامهریزی کنم. این کار سادهای نبود. ولی باید حرکت برای سهنفرهمون رو شروع میکردم. بردمش سمت کاناپه. تا حالا یه دستش تو شلوارم بود و یکی زیر سوتینم. عاشقش بودم و سعی میکردم روی هدفم تمرکز کنم. حسابی داغ و ضعیف شده بودم چون اون دقیق میدونست چطور منو دیوونه کنه. آروم دستاشو کشیدم بیرون و گرفتمشون. لبامو از روش جدا کردم و نفسنفسزنان تو گوشش زمزمه کردم: «جاستین، باید حرف بزنیم»
(افکار جاستین تو اون لحظه) …لعنتی، الان لابد میخواد بگه: «دیگه نمیتونیم این کارو کنیم»، «این اشتباهه»، «نمیشه فقط دوست باشیم؟» اینجور حرفا. اوه… اصلاً اینجوری نبود. به جاش وقتی از خواستههاش برام گفت، حسابی داغ شدم…
از جاستین پرسیدم صمیمیترین دوستش کیه. فوری گفت: «تونی»، بهترین رفیقش. اتفاقاً تونی قرار بود بعداً بیاد پیش جاستین که با هم پورن ببینن. جاستین باید بهش زنگ میزد که کنسل کنه، اگه شب من آزاد بودم که باهاش باشم. منم فرصت رو غنیمت شمردم… به جاستین گفتم که آرزومه با دو تا پسر باشم و چرا… حرفمو قطع کرد و گفت:
«تمومه. اگه بخوای، تونی امشب پایهست. من تونی رو میشناسم، باور کن خیلی خوشحال میشه که تو این خواسته کمکت کنه!»
حسابی لبخند زدم و روی کاناپه پریدم روش. از سکس کردن کوتاه اومدیم که امشب بتونم هر دوشونو داشته باشم… لعنتی، این فکر خیسم کرده بود! بردمش سمت در، هردومون نفسنفس میزدیم، همدیگه رو بوسیدیم، منتظر امشب. امشب ساعت 9، آروم میاومدن… باید مینشستم و نفس عمیق میکشیدم… از هیجان گیج شده بودم. تا ساعت 9 خونه رو تاریک کردم و منتظرشون موندم. یه لباس خواب بلند فیروزهای شفاف تنم بود. یه سوتین نارنجی روشن و شورت ستش. منتظر موندم… بالاخره شنیدم در ورودی آروم باز و بسته شد. از راهرو پریدم بیرون و گفتم: «اگه منو میخواین، باید منو بگیرین!» و دویدم سمت طبقه بالا. میخواستم دنبالم کنن، درست مثل برادرام تو گذشته. میدویدم و میخندیدم و بالاخره گذاشتم منو بگیرن. میخندیدم و دستاشونو پس میزدم در حالی که هردوشون منو لمس میکردن. تونی پسر خوشقیافهای بود، با چشمای گشاد از چیزی که داشت اتفاق میافتاد. هردوشون تو شلوار جین شون شق کرده بودن. توی بهشت بودم. به زور نفسمو نگه میداشتم چون جاستین و بعد تونی شروع کردن به بوسیدن همهجای بدنم.
گفتم: «شماها بهتره ولم کنین، وگرنه… شاید به والدینتون بگم.»
اونا خندیدن و گفتن که میگن من بهشون «تجاوز» کردم و بعد هردوشون خندیدن.
من لباساشونو درآوردم و اونا هم مال منو. روی تختم دراز کشیدم و گذاشتم با بدنم بازی کنن. حس مور مور شدن بیسابقهای داشتم. دو تا پسر که کُسمو میلیسیدن و سینههامو لمس میکردن… فوقالعاده بود! میخواستم جاستین باهام سکس کنه، در حالی که من برای تونی ساک بزنم. اونا رو درست جایی که میخواستم جابهجا کردم. انگار دو تا برده عاشق داشتم که ملکهشونو راضی میکردن. گذاشتم منو داغتر و داغتر کنن. میدونستم تو این موقعیت زود ارضا میشن. کیر تونی رو تو دهنم گذاشتم و حس کردم کیر جاستین توی کُسم فرو رفت. روی تونی ساک زدم و میتونستم بگم نزدیک ارضا شدن بود. وایسادم. ازشون خواستم جاشونو عوض کنن. حالا تونی دیوونهوار کُسمو میگائید و منم کیر جاستین رو ساک میزدم. دیگه نمیشد متوقف کرد چون خودمم داشتم به اوج بزرگ میرسیدم. باسن تونی رو سریعتر به سمت خودم هدایت کردم و با صدای بلند از لذتم ناله کردم. وقتی حس کردم به قله رسیدم، کُسمو دور کیر تونی فشار دادم و جاستین رو تا جایی که میتونستم تند مالیدم. برای نشون دادن شادی و لذتم چارهای جز فریاد کشیدن نداشتم. حس کردم آب داغ تونی توی کُسم پاشید و پرش کرد. جاستین هم وقتی یه عالمه منی ته گلوم پاشید، مثل اسب رم کرد. اتاق برام شروع به چرخیدن کرد… توی یه دنیای دیگهای از لذت خالص گم شدم… هیچوقت با دو تا پسر همزمان نبودم. هیچوقت اینقدر اسپرم توی دهن و کُسم نداشتم… لذتشو مزهمزه کردم در حالی که اونا فقط به پمپ کردن منی تو من ادامه میدادن… از شدت لذت غش کردم…
حالا یه جورایی حس گناه میکنم وقتی میبینم پسرا ماشینمو میشورن، چمن باغچهمو کوتاه میکنن و خونهمو تمیز میکنن. پردههای اتاق خوابمو باز کردم. کامل لباس تنمه. حالا چند تا صورت تو پنجره اتاق جاستین میبینم، از جمله بابای جاستین… آروم شروع میکنم به درآوردن همه لباسام. تکه به تکه، در حالی که همهجای بدنمو لمس میکنم. روی تختم لخت دراز میکشم. پاهامو کامل باز میکنم و با دو تا دست… شروع میکنم به مالیدن بوته قرمز روشنم…
وااای… زندگی چقدر خوبه …!
آره، اون منو حسابی لوس کرد. شب و روز عشقبازی میکردیم. توی جنگل، توی خونهها و ساختمونهای خالی. وَنِ اون یه اتاق کوچیک برای سکسمون بود. میتونستم کاری کنم حسابی ارضا بشه در حالی که اون رو میروند و انگشتش توی کُسِ خیسم بود. گاهی منو به یه جای خلوت میبرد و کسم رو جوری خوب لیس میزد که از شدت لذت و لرز فریاد میزدم. بعد زانوهاش رو بالای سرم میذاشت و دهنم رو پر از آب داغ و غلیظش میکرد… خدایا، دلم برای اون روزا تنگ شده…
مامانم هیچوقت از این چیزا خبر نداشت چون همیشه مشغول عشقبازی با دوستپسرش بود. دلم برای همه اون چیزایی که باهاشون بزرگ شدم تنگ شده. حالا چشمم به پسر نوجوان همسایه بود …
کمکم با والدین جاستین دوست شدم و این باعث شد بهش نزدیکتر بشم. دیدم که یواشکی داره منو نگاه میکنه. باید توجهش رو بیشتر از این جلب میکردم. یه بعدازظهر جلوی در شیشهای پاسیوی اتاق خوابم در طبقه بالا ایستاده بودم. تمامش شیشه بود. خیلی با دقت دیدم که داره از لای پردههای اتاقش منو نگاه میکنه. وانمود کردم که متوجه نشدم. جلوی پنجرهای که تا زمین بود، نمایشی راه انداختم و به آرومی لباسامو درآوردم. آروم تاپ و سوتینم رو درآوردم… فاصلۀ بین پردههاش بیشتر شد. سینههای نسبتاً بزرگم رو لمس کردمو با نوکشون بازی کردم. اونا رو بالا کشیدم و نوک سینههام رو لیسیدم. به آرومی شلوارکم رو پایین کشیدم، بعد با طنازی شورت آبی روشنم رو درآوردم. حالا میتونستم یواشکی ببینم که چشماش داره نگاه میکنه. کاملاً لخت بودم. اتفاقاً یه بوتهی قرمز بزرگ داشتم. انگشتامو توش کشیدم و پاهام رو باز کردم. انگشت میانیام رو داخل کُسم بردم. انگار چشام بسته بود، اما دیدم که چشای جاستین لای پرده، کاملاً باز بود. خیالپردازی میکردم که اون سیخ کرده، منو نگاه میکنه و داره خودشو میماله… از پنجره دور شدم. میخواستم کاری کنم که شروع کنه به فکر کردن به من… و واقعاً هم کرد…
…این سهشنبه؛ داشت غروب میشد که که من از سرکار برگشتم و اون از مدرسه.
چهارشنبه؛ درست سر وقت دوباره نمایش کوچیکم رو شروع کردم. کمی سطح کارو بالا بردم و با هر دو دست کُسم رو انگشت کردم… فقط یه کم. یه چیزی تو پردههاش گیر کرده بود تا یه تیغ رو باز نگه داره. به زور میتونستم چشاش رو ببینم که داره نگام میکنه… دستاش آزاد بود؟… امیدوار بودم که داره خودشو میماله و منو نگاه میکنه…
پنجشنبه؛ حالا روی تختم دراز کشیدم و شروع کردم به خودارضایی. پیچوتاب خوردم و باسنم رو بالا و پایین بردم. کُسم رو درست رو به پنجرهش گرفتم. یه دوربین دوچشمی تو پنجره دیدم. دقیقاً همونی که میخواستم…
جمعه؛ ویبراتور نقرهای بلندمو گرفتم و بارها توی کُسم فرو کردم. واقعاً داشتم خودارضایی میکردم و خیالپردازی میکردم که کیر نوجوونش تو منه. پاهام کاملاً جلوی پنجره باز بود. با چشاش از لای پرده نگاه میکرد. مطمئن بودم داره خودشو میماله و نگام میکنه. «آقای نقرهای» رو لیسیدم، اسمشو این گذاشته بودم، و یه ساک خیس و خوب بهش زدم. وانمود کردم که تو دهنم منی پاشیده و باید همهاش رو لیس بزنم. دیدم پردهها دارن کمی اینور -اونور میرن. چشام رو بستم و تصور کردم که داره به خاطر من منیشو میپاشه. یه حس جدید تو کُسم حس کردمو و یه ناله غیرارادی از دهنم بیرون اومد. تقریباً میتونستم کیرش رو تو خودم حس کنم که داره آب گرمش رو توم پمپ میکنه…
آروم چشمام رو باز کردم… از پنجره غیبش زده بود… میدونستم چطور با مردا لاس بزنم. بهعنوان یه مو قرمز همیشه کلی توجه مردونه میگرفتم، اما این داستان پنجره برام جدید بود. عاشق این بودم که خودمو با دونستن اینکه داره نگام میکنه حسابی داغ کنم. از این کار یه حس جدید میگرفتم و داشتم دیوونه میشدم که نزدیکش بشم.
خوب… به خودم گفتم میدونم دارم بهش وابسته میشم و ازین اتفاق استقبال میکردم. خودارضاییام با فکر کردن به کیر جوونش که توی بدنم فرو میره، به یه سطح جدید رسیده بود. اون شب زودتر رفتم توی تخت که وقت کافی برای یه خود ارضایی طولانی داشته باشم. اونجا دراز کشیدم، فقط با یه چراغ خواب روشن، خیالبافی میکردم که جاستین داره بدنمو لمس میکنه.
داشتم حس و حالش رو بالا میبردم که… چراغ اتاقش روشن شد. یه حس فوقالعاده توی بدنم پیچید که باعث شد نفسم بند بیاد. سایهش رو روی پردهها میدیدم که از جلوشون رد میشد. حالا یه نمایش سایهدار داشتم، چون داشت لباساشو درمیآورد. تیشرتشو درآورد. چراغهاش تقریبا خاموش شد. حتما یه چراغ خواب کوچیک روشن کرده بود. دیدم که پردهش آروم بالا میره. اونجا ایستاده بود، تو نور کم… لخت. فقط تا کمرشو میدیدم. بعد انگار روی چیزی ایستاد که بلندترش کرد. آروم شروع کرد به مالیدن کیرش که اندازه خوبی داشت. منم آروم از تختم بلند شد مو لخت به سمت پنجرهام نزدیک شدم. حالا هر دومون تو نور کم ایستاده بودیم و همدیگه رو نگاه میکردیم.
جاستین بعدا بهم گفت که اون موقع چه فکری میکرد: «کتی، خیلی دلم میخواست باهات باشم، نمیتونستم بخوابم. تماشای بدن زیبات از پشت پردهها منو دیوونه کرده بود، اون شب نمیتونستم منتظر یه خواب خیس بمونم. وقتی آروم لخت پیدات شد، فکر کردم دارم خواب میبینم. نتونستم تحمل کنم باید خودمو ارضا میکردم تا حشرمو رو تخلیه کنم. نمیدونم چقدر تونستی ببینی، ولی من پنجرهمو با بهترین ارضای عمرم خیس کردم. زانوهام سست شد، مجبور شدم روی تختم دراز بکشم وگرنه میافتادم»
… بعدا براش از خاطرات اون شبم گفتم: داشتم خودمو برای خودارضایی با فکر کردن به سکس داغمون حسابی گرم میکردم. دیدم چراغت روشن شد و سایهت روی پرده افتاد. وقتی نور کم شد و پردهت آروم بالا رفت… باید نزدیکتر میشدم. کُسم از قبل خیس و داغ بود، پس با یه دست انگشتامو توش فرو کردم و با دست دیگهام چوچولمو ماساژ دادم. وقتی چشمام به نور کم عادت کرد، تو رو دیدم که داری کیرت رو میمالی. درست وقتی چوچولمو ماساژ میدادم… دیدم که آبت روی پنجره پاشید. خود به خود به اوج رسیدم و گیج و منگ روی تختم افتادم. فوقالعاده بود که اجرای زندهی ارضات رو دیدم. هیچوقت اون شب رو فراموش نمیکنم… هیچوقت.
اون شنبه صبح زود، جاستین در خونهمو زد. از پشت در نگاه کردمو یه ربدوشامبر آبی روشن و شفاف تنم بود، سوتین قرمز روشن و شورت قرمز. اگه تصمیم داشت باهام ارتباط برقرار کنه، آمادگی داشتم… جاستین خیلی بعدتر بهم گفت که اون موقع که این اتفاقا افتاده بود، چی فکر میکرده…
از همون لحظه اول که کتی اومد خونهمون، متوجهش شدم. چه زن خیرهکنندهای. موهای قرمز زیبا و بدن سکسی. وانمود کردم که زل نزدم. فکر میکردم هیچوقت نمیتونم با زنی مثل اون باشم، ولی خیلی دربارش خیالبافی میکردم. یه روز بعد از مدرسه از پنجره اتاقم دیدمش. وقتی داشت لباساشو درمیآورد، حسابی تحریک شدم. لعنتی، خیلی سکسی بود. هر بعدازظهر دوباره این کارو میکرد و بیشتر نشون میداد. مجبور بودم با تماشاش خودارضایی کنم. خیلی دلم میخواست باهاش باشم. بالاخره بعد چند روز از این ماجرا و اون ارضای فوقالعاده کنار پنجره، باید یه بهونهای پیدا میکردم که بهش نزدیک شم. به جهنم، صبح شنبه رفتمو در خونهش رو زدم. باید بهونهای برای حرف زدن باهاش درست میکردم…
در رو برای جاستین باز کردم و گفتم: «جاستین، بیا تو.» حسابی بهم ریخته بود و یه کم لکنت داشت. چشماش گشاد شده بود و بدنم رو نگاه میکرد. سعی کرد زل نزنه، ولی نمیتونست. گفت: «من… خب… پدر، مادرم برای آخر هفته نیستن… و… خب… داشتم میرفتم صبحونه بخورم… فکر کردم شاید بتونم… برات چیزی بیارم»
لبخند زدم. تقریبا دلم براش سوخت، انقدر عصبی بود و دور و بر اتاق رو نگاه میکرد و سعی میکرد به من نگاه نکنه. «صبحونه؟ بیا با من، جاستین.» دنبالم اومد تو آشپزخونه.
گفتم: «داشتم صبحونه درست میکردم، بشین» این بچه هیچ شانسی در تقابل با جذابیتهای سکسی من نداشت. با حرکات سکسی راه میرفتم و زمزمه میکردمو غذا رو آماده میکردم. انگار تو خلسه بود و منو نگاه میکرد. تا جایی که میتونستم خم شدم تا سینههام معلوم بشه. یه برآمدگی بزرگ توی شلوارش بوجود اومده بود که سعی میکرد قایمش کنه.
بعد از اینکه غذا خوردیم و چند بار پاهامو به پاهاش زدم، وقتش بود کمی اکشن راه بندازم. کنار هم وایساده بودیم و داشت در شستن ظرفها کمکم میکرد. تا جایی که میتونستم خودمو بهش مالیدم. خجالتش زود غیب شد و شروع کردیم به شوخی و اذیت کردن همدیگه. هر دومون با نگاه به همدیگه جق زده بودیم و من دیگه برای بردنش به تختم داشتم بیتاب میشدم.
گفتم: « جاستین، حالا که اینجایی، میتونی کمکم کنی تختم رو کمی جابهجا کنم؟»
بهم لبخند زد و گفت: «دوست دارم ببرمت تو اتاق خوابت… و کمکت کنم، البته.»
این پسر درشتهیکل، منو بغل کرد و برد طبقه بالا!.. قلبم تند تند میزد و یهو یه فلشبک!.. برگشتم به دوران بچگیم، وقتی دو تا برادر بزرگترم تو جنگل دنبالم میکردن، سعی میکردم قایم بشم، اذیتشون میکردم و ادای آدمای سکسی رو درمیآوردم تا دنبالم کنن. همیشه منو میگرفتن قلقلکم میدادن. کمکم این تعقیب و گریزا به لمس کردن من کشید. من عاشقش بودم، میخندیدم و وول میخوردم. هر دوتاشون شروع کردن به فرو کردن دستاشون تو لباسم و لمس کردن سینههام. بعد دستاشون رفت تو شلوارم و انگشتاشونو دور کُسم و داخلش حس کردم. خیلی هیجانزده میشدم، ولی اذیتشون میکردم و میگفتم شاید لوشون بدم. اونا هم میگفتن که میگن منو با دوستپسرم تامی تو جنگل گیر آوردن و من گیر میافتم. یه جورایی بازی مساوی بود و کلی خوش میگذروندیم. یه جای قایمکی تو جنگل درست کرده بودن و منو میبردن اونجا. حالا دیگه حسابی با چیزای سکسی بازی میکردیم. آخرین باری که این کارو کردیم، من برای یکیشون جق زدمو واسه اون یکی ساک، در حالی که اونا کُسم رو میلیسیدن. هیچوقت سکس واقعی نداشتیم، ولی عاشق این بودم که حسابی منو تحریک میکردن و با انگشتاشون منو به اوج میرسوندن…
حالا داشتم میرفتم طبقه بالا به اتاق خواب خودم برای یه سکس کامل و واقعی… جاستین آروم تو گوشم زمزمه کرد وقتی منو میبرد بالا:
«کتی، فکر میکنم تو جذابترین و زیباترین زنی هستی که تا حالا دیدم. ببخشید اگه این حرفم شوکهت کرد ولی…»
دیگه بسه، شروع کردم به بوسیدنش. دیگه صبر کردن کافی بود. آروم روی تختم دراز کشیدیم و بوسههای داغ شروع شد. اون روم دراز کشید و حس کردم شقی کیرش از توی شلوار به کُسم فشار میآره. به همدیگه کمک کردیم لباسامونو در بیاریم. نفسنفسزنان گفتیم که پنجرههامون چطور روز به روز ما رو دیوونه کرده بود. حرف زدن تموم شد و با نفسهای بریدهبریده شروع کردیم به بوسیدن همه جای همدیگه. بالاخره داشتم به چیزی که میخواستم میرسیدم. اون با حوصله منو لمس کرد، بوسید و ماساژ داد. من وول میخوردم و شروع کردم به ناله کردن. همیشه نالهم بلند بود. حالا هم وقتی دستاش سینههامو لمس کرد و کُسِ منتظرم رو مالید، صدام دراومد. مثل یه مرد پرشور که تازه آزاد شده، رفت سراغ بوتۀ قرمزم!
خدای من، دقیقا میدونست کجا رو چطور بلیسه که حسابی حال کنم. گذاشتم کارشو بکنه، ولی فقط منتظر بودم که برگردم و اون برآمدگی بزرگش رو بین لبام بگیرم.
افکار جاستین… از پشت پنجرهام اون بوتهی قرمز روشن رو دیده بودم، و حالا داشتم مزهشو میچشیدم… خودمو همیشه جذب موقرمز های واقعی میدیدم. اون بوتههای مسیرنگ حسابی منو تحریک میکردن. این اولین مو قرمزی بود که باهاش بازی میکردم و عاشقش بودم. پوست سفیدش فوقالعاده بود. کلی صورتی تو کُسش… وای… انگار تو بهشت بودم. آروم منو برگردوند تا بتونه با برآمدگیم بازی کنه. حالا تو یه لذت 69 غرق بودم. نمیتونستم ازش و اون پوست سفید برفیش سیر بشم. حس تهاجمی بهم میداد و همه جای کُسشو لیسیدم. پاها و باسنش رو محکم گرفتم. دستای شیرینش خایههام و بدنم رو لمس میکردن و لبو دهنش کیرم رو خیس و لیز کرده بود. حس میکردم خایههام دارن آماده میشن تا یه عالمه آب تو دهن شیرینش خالی کنن. تمرکزم رو گذاشتم روی چوچول صورتی روشنش و با لبها و زبونم بهش حمله کردم. اون ناله میکردو بهم میگفت چی تحریکش میکنه. خودمم داشتم ناله میکردم چون زبونش سر کیر سفت و پرم رو تحریک میکرد… دیگه رویای خوردن کُس مو قرمز رو نداشتم… چون داشتم انجامش میدادم! اون کُس و باسنش رو با هر لیسیدن چوچول متورمش خیلی داغ حرکت میداد. لیس، پرش، ناله… این کارو بارها و بارها انجام دادم و حالا سریعتر. کُسش رو محکم به زبونم فشار داد و نگه داشت… خیلی شدید لرزید… و یه جیغ زد که منو به اوج رسوند… آبم از کیرم فوران کرد و تو دهن منتظرش ریخت… حالا دیگه نالهش قطع نمیشد. شلیک پشت شلیک منی دهنش رو پر کرد. شوکه شده بود و نمیتونست به اندازۀ کافی قورتش بده. انگار یه مدت زیادی طول کشید، چون بدنامون با هم میلرزید. نفس کشیدنمون مثل آدمای غرقشده بود… نفسنفس، در حالی که اوج ارگاسم مون مثل یه شوک الکتریکی بهمون ضربه میزد. هیچکدوممون انتظار اینو نداشتیم و فقط آروم ناله کردیم تا خواب مارو با خودش برد…
آروم چشمامو باز کردم، حس رضایت و آرامش داشتم. جاستین غیبش زده بود. با یه ملافه رو مو پوشونده بود. خودمو جمع کردم تا دوباره رویای کوچیکی که به حقیقت پیوسته بود رو مرور کنم. دلم خیلی بیشتر از این میخواست و به زودی… نقشهها تو سرم میچرخید تا چیزی که میخوام رو به دست بیارم. گفته بود پدر و مادرش برای آخر هفته نیستن… یهو هوس کردم تو زمان باقیمونده به تختم پابندش کنم.
افکارم شروع به گسترش کردن، فراتر از محدودیتهای قدیمیم، یه لرزش همراه با یه گرمای شدید بهم دست داد… این فکرا از کجا میاومدن؟ واقعاً دلم میخواست جاستین و یه دوست نوجوون دیگهش، هردوشون باهم باهام سکس کنن… این فکر به کُسم مثل یه شوک الکتریکی ضربه زد. فکر کردم… این فکر میگذره، خیلی دیوونگیه. ولی نگذشت، فقط شدیدتر شد. بیشتر فکر کردم… کمکم افکار سرکوبشدۀ عمیقم به سراغم اومدن… حالا فهمیدم… ای خدا آره، همینه! مثل وقتی که برادرام تو بچگیم منو لمس میکردن، دوباره اون حس رو میخواستم و بیشتر. هیچوقت با برادرام سکس کامل نداشتم، ولی حالا یه فرصت خوب میدیدم که اون سکس دوتایی که همیشه میخواستم رو داشته باشم… ولی سرکوبش کرده بودم. قلبم تند میزد و حسهای خوب جدیدی به کُس خیسم میاومد. اونجا دراز کشیده بودم و هیجان جدید داغم میکرد.
بلند شدم و رفتم سمت دوش. باید خود ارضایی میکردم. بهترین اوجی که تا حالا داشتم بود، در حالی که خیالبافی میکردم چهار تا دست منو لمس میکنن و دو تا کیر دارن منی میپاشن. ضعیف از دوش اومدم بیرون…
ساعت چهار بعدازظهر، جاستین دوباره در خونهمو زد. وقتی داشتم راهش میدادم نگاه کردم ببینم همسایهای داره نگاه میکنه یا نه، همهچیز امن بود. مثل دو تا آهنربا شروع کردیم به بوسیدن و لمس کردن همهجای همدیگه. تازه از دوش اومده بودم و یه ربدوشامبر سفید تنم بود و برای موهای خیسم یه حوله سفید بزرگ روی سرم بسته بودم. جاستین میلرزید، یعنی انقدر منو میخواست؟!
حالا وقتش بود که برای سکس دوتایی برنامهریزی کنم. این کار سادهای نبود. ولی باید حرکت برای سهنفرهمون رو شروع میکردم. بردمش سمت کاناپه. تا حالا یه دستش تو شلوارم بود و یکی زیر سوتینم. عاشقش بودم و سعی میکردم روی هدفم تمرکز کنم. حسابی داغ و ضعیف شده بودم چون اون دقیق میدونست چطور منو دیوونه کنه. آروم دستاشو کشیدم بیرون و گرفتمشون. لبامو از روش جدا کردم و نفسنفسزنان تو گوشش زمزمه کردم: «جاستین، باید حرف بزنیم»
(افکار جاستین تو اون لحظه) …لعنتی، الان لابد میخواد بگه: «دیگه نمیتونیم این کارو کنیم»، «این اشتباهه»، «نمیشه فقط دوست باشیم؟» اینجور حرفا. اوه… اصلاً اینجوری نبود. به جاش وقتی از خواستههاش برام گفت، حسابی داغ شدم…
از جاستین پرسیدم صمیمیترین دوستش کیه. فوری گفت: «تونی»، بهترین رفیقش. اتفاقاً تونی قرار بود بعداً بیاد پیش جاستین که با هم پورن ببینن. جاستین باید بهش زنگ میزد که کنسل کنه، اگه شب من آزاد بودم که باهاش باشم. منم فرصت رو غنیمت شمردم… به جاستین گفتم که آرزومه با دو تا پسر باشم و چرا… حرفمو قطع کرد و گفت:
«تمومه. اگه بخوای، تونی امشب پایهست. من تونی رو میشناسم، باور کن خیلی خوشحال میشه که تو این خواسته کمکت کنه!»
حسابی لبخند زدم و روی کاناپه پریدم روش. از سکس کردن کوتاه اومدیم که امشب بتونم هر دوشونو داشته باشم… لعنتی، این فکر خیسم کرده بود! بردمش سمت در، هردومون نفسنفس میزدیم، همدیگه رو بوسیدیم، منتظر امشب. امشب ساعت 9، آروم میاومدن… باید مینشستم و نفس عمیق میکشیدم… از هیجان گیج شده بودم. تا ساعت 9 خونه رو تاریک کردم و منتظرشون موندم. یه لباس خواب بلند فیروزهای شفاف تنم بود. یه سوتین نارنجی روشن و شورت ستش. منتظر موندم… بالاخره شنیدم در ورودی آروم باز و بسته شد. از راهرو پریدم بیرون و گفتم: «اگه منو میخواین، باید منو بگیرین!» و دویدم سمت طبقه بالا. میخواستم دنبالم کنن، درست مثل برادرام تو گذشته. میدویدم و میخندیدم و بالاخره گذاشتم منو بگیرن. میخندیدم و دستاشونو پس میزدم در حالی که هردوشون منو لمس میکردن. تونی پسر خوشقیافهای بود، با چشمای گشاد از چیزی که داشت اتفاق میافتاد. هردوشون تو شلوار جین شون شق کرده بودن. توی بهشت بودم. به زور نفسمو نگه میداشتم چون جاستین و بعد تونی شروع کردن به بوسیدن همهجای بدنم.
گفتم: «شماها بهتره ولم کنین، وگرنه… شاید به والدینتون بگم.»
اونا خندیدن و گفتن که میگن من بهشون «تجاوز» کردم و بعد هردوشون خندیدن.
من لباساشونو درآوردم و اونا هم مال منو. روی تختم دراز کشیدم و گذاشتم با بدنم بازی کنن. حس مور مور شدن بیسابقهای داشتم. دو تا پسر که کُسمو میلیسیدن و سینههامو لمس میکردن… فوقالعاده بود! میخواستم جاستین باهام سکس کنه، در حالی که من برای تونی ساک بزنم. اونا رو درست جایی که میخواستم جابهجا کردم. انگار دو تا برده عاشق داشتم که ملکهشونو راضی میکردن. گذاشتم منو داغتر و داغتر کنن. میدونستم تو این موقعیت زود ارضا میشن. کیر تونی رو تو دهنم گذاشتم و حس کردم کیر جاستین توی کُسم فرو رفت. روی تونی ساک زدم و میتونستم بگم نزدیک ارضا شدن بود. وایسادم. ازشون خواستم جاشونو عوض کنن. حالا تونی دیوونهوار کُسمو میگائید و منم کیر جاستین رو ساک میزدم. دیگه نمیشد متوقف کرد چون خودمم داشتم به اوج بزرگ میرسیدم. باسن تونی رو سریعتر به سمت خودم هدایت کردم و با صدای بلند از لذتم ناله کردم. وقتی حس کردم به قله رسیدم، کُسمو دور کیر تونی فشار دادم و جاستین رو تا جایی که میتونستم تند مالیدم. برای نشون دادن شادی و لذتم چارهای جز فریاد کشیدن نداشتم. حس کردم آب داغ تونی توی کُسم پاشید و پرش کرد. جاستین هم وقتی یه عالمه منی ته گلوم پاشید، مثل اسب رم کرد. اتاق برام شروع به چرخیدن کرد… توی یه دنیای دیگهای از لذت خالص گم شدم… هیچوقت با دو تا پسر همزمان نبودم. هیچوقت اینقدر اسپرم توی دهن و کُسم نداشتم… لذتشو مزهمزه کردم در حالی که اونا فقط به پمپ کردن منی تو من ادامه میدادن… از شدت لذت غش کردم…
حالا یه جورایی حس گناه میکنم وقتی میبینم پسرا ماشینمو میشورن، چمن باغچهمو کوتاه میکنن و خونهمو تمیز میکنن. پردههای اتاق خوابمو باز کردم. کامل لباس تنمه. حالا چند تا صورت تو پنجره اتاق جاستین میبینم، از جمله بابای جاستین… آروم شروع میکنم به درآوردن همه لباسام. تکه به تکه، در حالی که همهجای بدنمو لمس میکنم. روی تختم لخت دراز میکشم. پاهامو کامل باز میکنم و با دو تا دست… شروع میکنم به مالیدن بوته قرمز روشنم…
وااای… زندگی چقدر خوبه …!
ترجمه: آق فریدون
یک پاسخ به “بوتهی قرمز!”
دوستان عزیز! اگه خوشتون اومد لایک کنید تا افراد بیشتری به داستان دسترسی داشته باشن.اگر اشکالی دیدید یا پیشنهادی داشتید نظر هم بدید تا روند کار رو اصلاح کنم. با تشکر