راننده یا…

یک سال و نیم بعد از سربازی، آن‌قدر از پیدا کردن کار ناامید شده بودم که وقتی عموم گفت توی کوچه محل کارش شرکتی هست که نگهبانش گفته به راننده احتیاج دارند، دیگر به هیچ چیز فکر نکردم و در اولین فرصت رفتم تا شانس خودم را آنجا هم امتحان کنم.

خبری از مصاحبه تخصصی نبود و سراغی هم از مدرک تحصیلی یا سابقه کار نگرفتند. فقط سه سوال پرسیدند:

چند سال است گواهینامه داری؟

مجردی یا متأهل؟

برای مأموریت‌های چند روزه مشکلی نداری؟

تنها گیرشان سر مجرد بودنم بود که آن هم با وساطت نگهبان سخت نگرفتند و بالاخره قرار شد در قبال ارائه یک سفته پانصدمیلیون‌تومانی، سه ماه به‌صورت آزمایشی کار کنم.

شرکت یک ساختمان دو طبقه نقلی اما لوکس بود که در زمینه واردات و فروش لوازم آزمایشگاهی فعالیت می‌کرد. رئیس آن، یک دکتر داروساز بود و کلاً سه نیرو داشت: همان آقای نگهبان که با حفظ سمت، آبدارچی هم بود، یک خانم بخش فروش و یک خانم دیگر که همزمان منشی و حسابدار بود.

من در واقع راننده شخصی رئیس بودم. رئیسی که به دلایلی که هیچ‌وقت نفهمیدم، رانندگی نمی‌کرد و به گفته همکاران فوبیای ارتفاع هم داشت؛ به همین خاطر استفاده‌اش از ماشین زیاد بود.

کم‌کم پای من به زندگی خصوصیش هم کشیده شد؛ از پیگیری کارها و خریدهایی که ربطی به من نداشت تا پیگیری برخی مسائل درمانی مادرش، یا آخر هفته بردن و آوردن به ویلای ییلاقی‌شان و… با این همه، حقوق خیلی خوبی به من می‌داد و از اوضاع کاملاً راضی بودم.

چشم به هم بزنم قراردادم تمدید شد و یک سال گذشت. در این مدت چند بار سفر و ماموریت رفته بودیم و رفت‌وآمد به خانه‌شان هم نامحدود بود، اما رفتارش همچنان خشک، رسمی و آن چند کلمه حرفی هم که می‌زد، کاری و دستوری بود.

همیشه پوشیده بود و جلوی من حتی یک تار مو هم پیدا نبود. توی ماشین عقب می‌نشست و وقتش را با خواندن کتاب یا کار با لپ‌تاپ می‌گذراند. در مأموریت‌ها هم برنامه‌هایش را طوری تنظیم می‌کرد که شام و ناهارش را جدا بخورد. ولی انصافاً رفتارش کاملاً مودبانه و محترمانه بود.

تقریباً یک سال بعد، دیگر قلقش دستم آمده و با اخلاقش هم کنار آمده بودم، اما این اواخر به شکلی غیرعادی عصبی به نظر می‌رسید و بیشتر تماس‌های غیرکاری‌اش با دعوا و پرخاش همراه بود. گاهی هم تا دیروقت در شرکت می‌ماند و من هم مجبور به ماندن بودم.

در همان شرایط، یک روز که ساعت از هشت شب گذشته بود، جلوی خانه پیاده شد و من هم برگشتم، اما هنوز به شرکت نرسیده بودم که تماس گرفت و با لحنی عصبی گفت: «زود بیا دنبالم!»

متعجب گفتم: «الان؟»

صدایش را کمی بالا برد: «وقتی می‌گویم زود بیا، منظورم همین الآن است، نه یک هفته دیگر!»

فقط گفتم: «چشم» و دور زدم. طولی نکشید تا رسیدم در خانه و با او تماس گرفتم. سریع آمد پایین، سوار شد و با همان لحن همیشگی گفت: «می‌روم دماوند!»

نارضایتی‌ام مشخص بود، ولی راستش بیشتر نگران شدم. وسط هفته و زیر آن باران رفتن به دماوند غیرعادی به نظر می‌رسید. برگشتم عقب و با تردید گفتم: «ببخشید، اتفاقی افتاده؟»

با لحنی بیشتر شبیه داد زدن: «به تو هم باید جواب بدهم؟ اگر نمی‌توانی بگو تا با آژانس بروم!» و دستش رفت طرف دستگیره!

دستپاچه گفتم: «نه نه» و قبل از اینکه در را باز کند، حرکت کردم. در مسیر تکیه داده و چشم‌هایش را بسته بود. به بهانه عذرخواهی گفتم: «شرمنده، قصد ناراحت کردن‌تان را نداشتم، فقط نگران شدم!»

کمی آرام‌تر اما هنوز غیرعادی: «آقای سیفی، سرت تو کار خودت باشه، نگران چی شدی؟»

بیشتر به من برخورد و می‌خواستم ادامه مسیر را سکوت کنم، اما لحظاتی بعد یک شماره ناشناس روی صفحه گوشی‌ام نقش بست. قصد جواب دادن نداشتم، ولی آن هم بی‌خیال نمی‌شد و دو سه بار پشت سر هم تماس گرفت!

آخرش با حرص جواب دادم، اما همین که گفتم «الو»، یک خانمی از آن طرف خط سریع گفت: «سلام آقای نعیمی، من نازنینم، خواهر آرزو. اگر با ایشان هستید، لطفاً وانمود کنید با کس دیگری حرف می‌زنید!»

قبلاً دو سه باری دیده بودمش، ولی نمی‌دانستم شماره من را دارد. متعجب گفتم: «سلام، بله مامان» و او پرسید: «می‌توانی بگویی کجا می‌رود؟»

گفتم: «بله، با خانم دکتر می‌روم دماوند و نمی‌دانم کارمان تا کی طول می‌کشد!»

این بنده‌خدا که فکر کرده بود واقعاً دارم با مادرم حرف می‌زنم، گفت: «آقای سیفی، عذرخواهی کنید و بگویید زود برمی‌گردید، چون من شب می‌مانم!»

خواهرش که انگار شنید و جوابش را گرفت، به شکل التماس: «آقای سیفی لطفاً اگر خواست بماند، تنهایش نگذارید، خواهش می‌کنم!»

سر در گم گفتم: «باشه، چشم، تا ببینم چه می‌شود» و قطع کردم. بعد از قطع تماس، گفت: «یکم تندتر برو و برگشتی خانه هم از طرف من حتماً از خانواده بابت این بی‌برنامگی عذرخواهی کنید.»

از توی آینه نگاهی به او انداختم و گفتم: «نه بابا، خواهش می‌کنم، کار است دیگر، پیش می‌آید!»

تا به خودم بیایم رسیدیم و از ماشین پیاده شد. فقط گفت: «فردا نمی‌خواهم بیایی دنبالم» و با عجله رفت داخل!

بیست دقیقه‌ای سر خیابان ماندم و دیگر داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که به خواهرش زنگ بزنم و داستان را بگویم، اما ناگهان فکری به ذهنم رسید. سریع به طرف شهر رفتم و تقریباً نیم ساعت بعد با یک ظرف کباب در دست، جلوی در ویلا ایستاده بودم.

وقتی زنگ زدم، یک دقیقه‌ای طول کشید تا صدای متعجبش از آن طرف آیفون آمد: «سیفی تویی؟ هنوز نرفتی؟»

ظرف را تا جلوی دوربین بالا آوردم و گفتم: «نه خانم، رفتم شام گرفتم.»

با تعجب بیشتری گفت: «شام برای چی؟!» اما همزمان در حیاط باز شد و گوشی را گذاشت!

وارد حیاط که شدم، دیدمش که آمد در ورودی را باز کرد و رفت، اما وارد ساختمان که شدم نبود. صدایش از توی سرویس بهداشتی آمد که گفت: «بگذار روی بوفه.» خب این یعنی بگذار و برو.

گذاشتم، ولی خیال رفتن نداشتم و همان‌طور ایستاده بودم.

یک دقیقه‌ای طول کشید تا در سرویس باز شد. مانتو تنش نبود و روسری را هم برخلاف همیشه شل پشت گردنش بسته بود. او از اینکه من هنوز آنجا هستم جا خورد و من از دیدن استایل جدید و چشم‌های قرمز او!

همان‌طور در چارچوب ایستاده، گفت: «خیال رفتن نداری؟»

خودم را جمع و جور کردم و با کمی ترس گفتم: «نه، راستش دیدم حال‌تان خوب نیست، نتوانستم بروم!»

به شکلی عصبی: «حال من به تو چه ربطی دارد؟ بیا برو بیرون که حوصله تو را اصلاً ندارم!»

با لبخندی زورکی گفتم: «چشم» و در حال رفتن به طرف بیرون: «ولی اگر کاری داشتید من توی ماشینم!»

در واکنش به بی‌توجهی من، صدایش را بالا برد: «آقای نعیمی من از این لوس‌بازی‌ها خوشم نمی‌آید، اصلاً برو ماشین را بگذار شرکت و سوئیچ را بده به آقای نوذری. از فردا دیگر نمی‌خواهم بیایی!»

ناخواسته اخمی به او کردم اما باز گفتم: «چشم، فردا که برگشتیم تحویل می‌دهم» و بی‌توجه به غرولند و حتی تهدیدهایی که تا توی حیاط هم شنیده می‌شد، بیرون رفتم.

اینکه بگویم به تهدیدهایش اهمیت نمی‌دادم دروغ است و کلی به خواهرش بد و بیراه گفتم. چون آن‌جور که فهمیدم، دعوای خانوادگی بود و دلیلی نداشت من هم وارد این ماجرا بشوم، ولی با این حال، انگار از اینجا به بعد بیشتر لج کرده بودم، حتی به قیمت عملی شدن تهدید ها و اخراج!

تقریباً نیم‌ساعتی بدون هیچ فکر و ایده‌ای، همان‌طور توی ماشین و زیر باران نشسته بودم که ناگهان در ماشین‌رو ویلا باز شد. با دیدن چراغ ماشینی که از دور می‌آمد، خیال کردم خواهرش یا کسی دنبالش آمده، اما ماشین از کنارم رد شد!

داشتم پیاده می‌شدم که ببینم در برای چه باز شده، که خودش زنگ زد و وقتی جواب دادم با همان لحن عصبی و طلبکارانه: «در را نمی‌بینی باز است؟ ماشین را بیاور تو!» و بلافاصله قطع کرد!

در آلاچیق چسبیده به ساختمان نشسته و بسته روزنامه‌پیچ‌شده غذایی هم که گرفته بودم، جلوش بود! پیاده شدم، اما همچنان کنار ماشین ایستاده بودم. در واقع منتظر حرکت یا حرفی از طرفش بودم تا ببینم چه کار باید بکنم.

بعد از لحظاتی سکوت، با اخم و به‌صورت تشر: «حالا تا صبح می‌خواهی آنجا بمانی؟ پس غذا برای چه گرفتی؟!»

بی‌دلیل خنده‌ام گرفت. تازه یادم آمد که برای خودم هم غذا گرفته بودم و توی ماشین است. غذا را برداشتم و برای اولین بار رفتم که با او سر یک میز بنشینم، اما قبل از نشستن زل زد به من و با اکراه: «نمی‌خواهی دست‌هایت را بشویی؟»

غذا را گذاشتم روی میز که بروم دست‌هایم را بشویم، ولی خنده‌ای که به‌سختی کنترلش کرده بودم، دوباره شروع شد! خنده‌ای که به او هم سرایت کرد و بالاخره صورتش باز شد. لبخند به لب اما با حرص، «زهرمار» گفت و…

شام‌مان را در سکوت مطلق خوردیم، اما کمی بعد از تمام شدن دوباره قیافه‌اش جدی شد و به شکلی عجیب، نرم‌تر از قبل: «آقای نعیمی، از اینکه صدام را بالا بردم واقعاً معذرت می‌خواهم. من حالم خوش نیست و نیاز دارم کمی تنها باشم. خواهش می‌کنم شما برگردید!»

مکثی کردم و در حال بازی با ته‌مانده غذا گفتم: «خانم، باور کنید قصد ناراحت کردن شما یا گذشتن از حد و حدود خودم را ندارم، ولی نمی‌توانم در این حال بگذارمتان و بروم. نگران حضورم نباشید، توی ماشین می‌خوابم، یا اصلاً می‌روم بیرون تا شما راحت باشید!»

انتظار داشتم دوباره گارد بگیرد یا… اما بدون هیچ حرفی فقط بلند شد و رفت!

او رفت داخل و من سر در گم به تماشای بارانی که هنوز می‌بارید، نشستم. نیم‌ساعتی بعد از رفتنش، هوا کمی سرد شد و می‌خواستم بروم توی ماشین که ناگهان در باز شد و بیرون آمد. هنوز اخم داشت، اما دیگر اثری از عصبانیت در نگاهش نبود. نرسیده به صندلی: «لااقل یک آتش درست می‌کردی!»

جا خوردم. فقط گفتم: «الان روشن می‌کنم» و بلافاصله رفتم از توی ماشین فندک آوردم. چند تکه چوب در آتش‌دان وسط آلاچیق انداختم و آتش زدم. با نگاهی به چوب‌های در حال سوختن: «اگر می‌خواهی، کتری و قوری بالای سینک است، چای و قند هم توی کابینت کناری‌اش!»

کمی نگاهش کردم و بدون حرف رفتم آوردم. کارم که تمام شد و نشستم، خیره به آتش، بدون مقدمه گفت: «چی شد که یهو مهربان شدی؟!»

لبخندی زدم و به شوخی گفتم: «مادرم وقتی فهمید شما را تنها گذاشته‌ام و دارم برمی‌گردم، عصبانی شد و گفت: غلط می‌کنی تنها برگردی. با رئیست رفتی، با رئیسم برمی‌گردی!»

خنده‌اش گرفت و همین باعث شد نطقم باز شود. گفتم: «یادش بخیر، یک استاد داشتیم که می‌گفت: آدم‌ها گاهی شدیداً به تنهایی نیاز دارند، اما در همان حال بیشتر نیاز دارند که یکی کنارشان باشد؛ یکی که نقش هویج را بازی کند. یکی که فقط باشد و گوش بدهد!»

زل زد به من و همان‌طور لبخند به لب: «یعنی الان تو نقش هویج را داری؟!»

سری تکان دادم و گفتم: «اگر تأثیری داشته باشد، حاضرم برایتان نقش بادمجان هم بازی کنم!»

صدای خنده‌اش از قبل هم بلندتر شد و چند ثانیه‌ای طول کشید. ولی…

بالاخره آن ابهت سنگی ترک برداشت و دقایقی بعد بدون اینکه من چیزی بگویم خودش به حرف آمد. از مشکلاتی گفت که به آن حال انداخته بودش، از فداکاری‌اش برای خانواده بعد از فوت پدرش، تا مشکلات و ناسازگاری‌های برادر کوچک‌ترش که ظاهراً دل پری از او داشت!

دیگر از اینکه جلوی من اشک بریزد هم ابایی نداشت و انگار نه انگار تا همین سه ساعت پیش، برایش یک غریبه بودم! … یهو به خودم آمدم دیدم ساعت از دو نیمه‌شب گذشته و دیگر از آن زن قوی و مستحکم چند ساعت پیش خبری نیست.

آخرین چای را که خوردیم، انگار سبک شده باشد بلند شد سرپا و رفت و زیر باران ایستاد. یک دقیقه بعد در حال رفتن به داخل: «اتاق پایین برایت رختخواب گذاشتم!»

تقریباً یک ربعی بعد از اینکه دراز کشیدم، در زد و از همان‌جا گفت: «مانی بیداری؟»

هم‌زمان که دستپاچه دستم رفت طرف تی‌شرتم که درآورده بودم، گفتم: «بله خانم، کاری دارید؟»

از همان پشت در گفت: «نه، فقط می‌خواستم بگویم ممنون که ماندی!»

به زبان آوردن اسم کوچکم بدون هیچ پیشوند و پسوندی برایم دلچسب بود و کمی قلقلکم داد اما فقط گفتم: «خواهش می‌کنم» و او هم با گفتن «شب بخیر»، رفت!

صبح با صدای شرشر آبی که از بالا می‌آمد، از خواب بیدار شدم. هوا کاملاً روشن شده و ساعت از هشت هم گذشته بود. دلم می‌خواست باز هم بخوابم اما صدای آب نشان می‌داد که او هم بیدار شده و احتمالاً دارد دوش می‌گیرد!

بیرون را که نگاه کردم، آسمان صاف و دیگر خبری از باران نبود. رختخوابم را جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم. تا او بیاید، ظرف‌های دیشب را شستم و سری به یخچال زدم تا ببینم چیزی برای صبحانه هست یا نه، ولی همین که در را باز کردم از پشت سر گفت: «سلام، بیدار شدی؟!»

با عجله برگشتم و سلام کردم. می‌خواستم بابت بی‌اجازه رفتن سر یخچال عذرخواهی کنم، ولی انگار زبانم بند آمد. یک حوله ربدوشامبر تنش بود که علاوه بر موهای نیمه‌خیس که روی شانه‌هایش ریخته شده بود، ساق‌های پایش هم پیدا بود!

سریع نگاهم را دزدیدم و دیگر عذرخواهی هم نکردم، فقط گفتم: «می‌خواستم ببینم چیزی هست برای صبحانه آماده کنم!»

در حال آمدن توی آشپزخانه، گفت: «نمی‌خواهد، برو آماده شو، بیرون یک چیزی می‌خوریم!»

حین صبحانه باز هم تشکر کرد و گفت شرکت نمی‌رود و به من هم گفت بروم خانه استراحت کنم. اما از صبح فردا، دوباره شدم آقای نعیمی، همه چیز به روال قبل برگشت و دیگر هم درباره آن شب حرف نزدیم.

دو ماه بعد، که همه چیز به حالت عادی برگشته بود، یک روز که می‌بردمش خانه، ترافیک سنگین و حرکت‌مان کند بود. در حالی که مثل خیلی مواقع دیگر مشغول کار با لپ‌تاپ بود، گفت: «چهارشنبه شب می‌روم دماوند!»

خب این نوع گفتنش یعنی باید من را برسانم. گفتم: «چشم» و می‌خواستم بپرسم کی برمی‌گردید تا لااقل برنامه خودم را بدانم، اما قبل از اینکه چیزی بگویم، او با کمی مکث گفت: «تو چه کار می‌کنی؟!»

از توی آینه نگاهی به او انداختم و متعجب پرسیدم: «ببخشید متوجه نشدم، چی را چه کار می‌کنم؟»

همان‌طور که مشغول بود: «چهارشنبه را می‌گویم. من را می‌گذاری و برمی‌گردی یا تو هم می‌مانی؟»

یک لحظه هنگ کردم. نفهمیدم جدی دارد می‌گوید یا بابت سری قبل متلک می‌اندازد. همین‌طوری از دهانم در رفت و گفتم: «نمی‌دانم.» اما او با کمی مکث و خونسردی گفت: «اگر می‌مانی، خودت یک فکری هم برای شام کن!»

هنوز نمی‌دانستم هدفش از این دعوت غیرمستقیم چیست ولی… چهارشنبه، ساعت از نه شب گذشته بود که رسیدیم. وسایل را که بردم داخل، او رفت بالا و من هم به درخواستش رفتم که آتش روشن کنم و چای بگذارم و بعد هم آبی میز و صندلی فلزی گرفتم و خشک کردم.

بیرون آمدنش طولانی شد، اما وقتی آمد، برای چند ثانیه انگار مغزم یادش رفت فرمان بدهد و خیره به او ماندم. دیگر حتی از روسری شل و لباس‌های عادی سری قبل هم خبری نبود و فقط یک سارافون بلند نخی تنش بود که آستین هم نداشت!

کاملاً بی‌تفاوت از کنارم رد شد، اما قبل از نشستن براندازی کرد و پرسید: «لباس راحتی نیاوردی؟» نگاهم را دزدیدم و همزمان که گفتم: «چرا، عوض می‌کنم» سریع رفتم داخل.

دقایقی بعد که لباس‌هایم را عوض کردم و برگشتم. تکیه داده و چشم‌هایش را بسته بود، گفتم: «اگر خسته‌ای، برو تا موقع شام یک چرتی بزن!»

چشم‌هایش را باز کرد، «نه» گفت و اکسیژن ریه‌اش را یکجا بیرون داد. در حال بلند شدن از روی صندلی: «چی گرفتی برای شام؟!»

دو تا تکه چوب دیگر روی آتش گذاشتم تا کتری زودتر جوش بیاید و گفتم: «سوسیس کالباس، کمی جوجه و کمی هم گوشت!»

سری تکان داد و با فاصله ایستاد. خیره به کوه انتهای خیابان: «نظرت چیست بعد از شام کمی پیاده‌روی کنیم؟»

به نشانه تأیید سرم را تکان دادم و گفتم: «خوبه، موافقم!»

ساعتی بعد شام آماده شد و خوردیم، اما کل حرف‌هایمان شاید به ده کلمه هم نرسید! البته در آن یک سال و خرده‌ای همکاری، بارها اتفاق افتاده بود که حتی مسیرهای چندساعته را فقط در حد چند کلمه حرف بزنیم، ولی سکوت آن شب عادی به نظر نمی‌رسید و عجیب بود.

نیم ساعت بعد از خوردن شام، رفت داخل و یکی دو دقیقه بعد در حالی که فقط یک هودی نیم‌تنه کلاه‌دار روی همان سارافون پوشیده بود، برگشت که برویم پیاده‌روی!

دو تا بطری آب برداشتم و قدم‌زنان به طرف انتهای خیابان رفتیم. به آخر آسفالت که رسیدیم، خیال می‌کردم برمی‌گردد، ولی با اشاره به یک سنگ بزرگ در کمرکش کوه: «حال داری برویم کمی روی آن سنگ بنشینیم؟ ویوی باحالی دارد!»

فقط گفتم: «بریم» و دنبالش راه افتادم. فاصله زیادی نبود، اما شیب تند کوه برای ما که روزی صد قدم هم پیاده‌روی نمی‌کردیم، زیاد بود. فکر کنم همان پانصد ششصد متر فاصله یک ربع طول کشید و وقتی رسیدیم، هر دو به هن‌وهن افتاده بودیم.

راست می‌گفت؛ چشم‌انداز زیبایی داشت، مخصوصاً در شب که نورهای رنگارنگ آسمان و شهر، نمای قشنگ‌تری به آن داده بود. نفس‌زنان رفت روی سنگ نشست و می‌خواستم بطری آب را به او بدهم که ناگهان و با اشاره به ساق پایش: «آی‌ی‌ی، مانی پام گرفت!»

بطری را کنارش گذاشتم و جلویش ایستادم. با یک دست مچ پا را گرفتم و با دست دیگر پنجه‌اش را به طرف بالا فشار دادم. بعد از چند ثانیه، سر پایش را رها کردم و دستم رفت روی عضلات پشت ساقش که عین سنگ شده بود و مشغول ماساژ شدم.

لحظاتی بعد که دیگر واکنشی نشان نمی‌داد، ناخواسته به صورتش نگاه کردم و تازه فهمیدم زیاده‌روی کرده‌ام؛ در واقع دستم رفته بود زیر لباسش و داشتم پای لختش را می‌مالیدم!

خب نیت بدی نداشتم و فقط می‌خواستم کمکش کنم، ولی بعد از اینکه با او چشم تو چشم شدم، یهو لرزش غیرعادی در دست و انگشت‌هایم افتاد و بی‌حرکت ایستادم. نفهمیدم واقعاً دردش کم شد یا فقط برای اینکه دستم را بکشد بود، که آرام گفت: «خوبه، ممنون!»

سریع دست‌هایم را کشیدم و از او دور شدم. احساس می‌کردم خیس آبم، نفس‌هایم سنگین‌تر است و ضربان قلبم بالا رفته. چند قدمی از او دورتر ایستادم تا شاید بادی به سر و صورتم بخورد و حالم را عوض کند، ولی هنوز گرمی پایش در دست‌هایم مانده و ذهنم درگیر بود!

او هم همچنان نشسته بود. پاهایش را جمع کرده و با ستون کردن دستانش در پشت سر، سر و گردنش را به عقب کشیده و داشت به آسمان نگاه می‌کرد. بعد از لحظاتی برگشتم پیشش، اما دیگر بالا نرفتم و جلوی سنگ، پشت به او تکیه دادم.

چند دقیقه بعد، در حالی که در یک دنیای دیگر بودم، ناگهان یک بطری را توی یقه‌ام فرو برد و آبش را روی کمرم خالی کرد. بیشتر از خیس شدن، از شوخی ناگهانی و یک‌باره‌اش غافلگیر شدم!

خب اینکه آدمی که لبخندش را شاید هفته یک‌بار هم ندیده باشی، یهو با تو شوخی کند به اندازه کافی عجیب بود، اما… بی‌حرکت ایستادم تا آب از توی شلوارم هم عبور کرد. با بطری خالی‌شده، ضربه آرامی هم به سرم زد و: «بریم!»

با لبخند و متعجب برگشتم، ولی بلند شده بود سرپا و داشت پایین می‌آمد. ناخواسته دستم را به طرفش دراز کردم و او هم بدون حرکت اضافه‌ای، دستش دور دستم قلاب کرد و پایین آمد.

پایین آمد، اما چند ثانیه‌ای دستم در دستش ماند و موقع رها کردن هم جوری کشید که نوک انگشت‌هایش روی پوستم کشیده شد و… باز ضربان قلبم تغییر کرد و بدنم مورمور شد!

تا رسیدن به ویلا افکار جورواجوری در سرم می‌چرخید. مستقیم رفتیم داخل ساختمان و رفت سر یخچال، یک بطری آب برداشت و در حال بالا رفتن از راه‌پله: «توی حمام شامپو و حوله هست!» و حتی منتظر عکس‌العمل یا جواب من نماند و رفت.

دقایقی بعد از رفتنش، رفتم حمام و فقط بدنم را آبی زدم و شستم، چون صبح همان روز دوش گرفته بودم. خودم را خشک کردم و برگشتم، اما از او خبری نبود!

فکر کنم چهل دقیقه‌ای از رفتنش گذشته بود و دیگر به این نتیجه رسیده بودم که پایین نمی‌آید و خوابیده! برای همین برق توی پذیرایی را خاموش کردم و روی مبل دراز کشیدم. خوابم نمی‌آمد و از سر بی‌حوصلگی هندزفری زدم و با چشم‌های بسته، موزیک گوش می‌کردم.

فکر کنم شش هفت آهنگی گوش داده بودم که ترکیبی از بوی کالباس و عطری زنانه در دماغم پیچید. ناخواسته و از روی کنجکاوی گوشه چشمم را باز کردم و یهو نگاهم افتاد به آرزو که نفهمید کی آمده پایین و پشت به من، جلوی بوفه ایستاده و دارد چیزی می‌خورد!

هندزفری را از گوشم درآوردم و همزمان که گفتم: «نخوابیدی؟» بلند شدم سرپا و دستم رفت طرف کلید برق، ولی بدون اینکه برگردد، تندی گفت: «روشن نکن!»

تعجب کردم و دستم برگشت. LED راه‌پله، سالن را هم پوشش داده و در حد یک شب‌خواب روشن کرده بود. کمی طول کشید تا چشمم به فضا عادت کند، اما وقتی عادت کرد و واضح‌تر دیدم، برق از سرم پرید!

فقط یک لباس خواب کوتاه و مشکی تنش بود که به زور تا پایین باسنش رسیده و بالا هم که دیگر قربانش بروم، فقط دو تا بند داشت. به نظرم سفیدی پوستش در آن نور کم، بیشتر به چشم می‌آمد.

داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که شاید از آن گیجی در بیایم. نمی‌توانستم باور کنم که هدفش از آمدن و دعوت غیر مستقیم از من، عادی و فقط برای فرار از تنهایی بوده، چون مجموع رفتارش از وقتی که آمده بودیم…

با صدای آرامش که گفت: «تو نمی‌خوری؟» رشته افکارم پاره شد. می‌خواستم بگویم نه، ولی شاید تأثیر همان افکار منفی یا حتی بوی تند عطر تحریک‌کننده‌اش بود که دهانم را بست و بدون حرف خودم را به کنار و چند سانتی‌متری‌اش رساندم.

سکوت عجیبی بود و فقط صدای نفس‌هایمان بود که سکوت را می‌شکست، با این حال هیچ‌کدام خیال حرف زدن نداشتیم. دو سه دقیقه‌ای گذشته، هرکی یک ورق کالباس لوله‌کرده در دستش گرفته بود ولی فقط با آن بازی می‌کردیم و خیال خوردن نداشتیم.

دلم می‌خواست چیزی بگویم و آن سکوت لعنتی را بشکنم، ولی نمی‌توانستم. احساس می‌کردم چیزی در هوا پخش شده که هر لحظه حالم را خراب‌تر می‌کند. بالاخره هم رسیدم به جایی که نباید. بی‌اختیار دستم رفت طرفش و موهایش را از روی شانه‌اش برداشتم و آرام کشیدم پشت گوشش!

هیچ واکنش فیزیکی نشان نداد و فقط با کشیده شدن انگشتم به پشت گوشش، یک نفس بلند کشید و سینه‌هایش بالا و پایین شد، همین! کمی خم شدم و لب‌هایم را به شانه‌اش رساندم. بوسه آرامی زدم و بلافاصله با نوک زبان یک خط تا روی گردنش کشیدم.

کمی خودش را جمع کرد و باز هم نفس عمیقش تکرار شد و من پشت سرش قرار گرفتم. سینه‌ام که به پشتش چسبید، حس کردم باسنش را عقب داد و با این کارش دست‌های من از روی بازوهایش به زیر بغلش کشیده شد و بعد هم درست زیر سینه دور شکمش چرخید.

همزمان با بوسیدن گردنش، با ساعد دست راستم سینه‌هایش را به طرف بالا کشیدم، دست چپم از روی ساتن سر خورد و مستقیم به خیسی کسش رسید. با چسبیدن کف دستم به کسش، ناخواسته دهانش باز شد و پاهایش به هم چسبید، اما این هم مانع لغزیدن انگشتم روی کلیتوریسش نشد.

بدنش پیچ و تابی خورد و نفسش برید. به همین سرعت ریتم نفس‌هایش تغییر کرد و همین باعث شد حرکتم را تکرار کنم. انگشت وسط آرام در سوراخش فرو رفت. بدنش قوس برداشت و باسنش را محکم به کیرم کوبید.

انگشتم را بیرون کشیدم. این بار محکم‌تر فرو کردم و تکرار. هر بار که عمیق‌تر می‌رفت، کمرش بیشتر قوس می‌گرفت. دست راستش رفت پشت سرم و موهایم را چنگ زد. لب‌هایم را گذاشتم روی گردنش و گاز آرامی گرفتم. آه کوچکی کشید و این اولین صدا، دیوانه‌ام کرد.

یک دقیقه بعد، نمی‌دانم انگشتم دقیقاً کجا قرار گرفت که یهو بدنش قفل شد و با هر دو دست مچ دستم را محکم گرفت. همراه با ناله خفه‌ای که از گلویش در آمد، گفت: «همون‌جاست!» اما قبل از اینکه بفهمم چه شد، دستم پر آب شد و خودش را در بغلم رها کرد!

آرام انگشتم را بیرون کشیدم و محکم‌تر بغلش کردم، اما چند ثانیه بعد سرش را چرخاند و با چشم‌های بسته لب‌هایش را روی لب‌هایم گذاشت. چند بار بوسید و بعد لب پایینم را توی دهانش کشید! طعم بزاقش، خوشمزه‌ترین طعمی بود که تا آن شب چشیده بودم.

چند ثانیه نفس‌زنان لب‌هایمان به هم گره خورده. دستش هنوز در موهایم بود و حالا آرام‌تر نوازش می‌کرد. اما کیر من که حالا دیگر کاملاً سفت شده بود و چسبیده به باسنش، محکم‌تر نبض می‌زد و انگار دیگر طاقت نداشت.

لب‌هایش را رها کردم و چرخوندمش. لباسش را تا بالای سرش کشیدم و از تنش درآوردم. حالا دیگر کاملاً لخت جلوم ایستاده بود. سینه‌هایش سنگین و نوک‌شان سفت شده بود، شکمش کمی می‌لرزید و با دست‌هایش کسش را پوشانده بود.

اینجا انگار دیگر مایل نبود رئیس باشد و خودش را در اختیار من گذاشته بود. حریصانه به سینه‌هایش خیره شدم، اما میلی به خوردن نداشتم. دست‌هایم را زیر باسنش قلاب کردم و از زمین کندم. نشاندمش روی لبه میز، جلوی چشمش لخت شدم و بین پاهایش قرار گرفتم.

کلاهک کیرم دقیق رو به ورودی کسش قرار گرفت. یک دستم را کنار صورت و گردنش گذاشتم، زل زدم تو چشم‌های پر از شهوتش و با دست دیگر کیرم را محکم گرفتم و آرام روی لب‌های هنوز خیس کسش کشیدم. دستانش را دو طرف پهلوی من گذاشته بود و خیره به چشم‌هایم پلک نمی‌زد.

بعد از چند بار کشیدن روی کلیتوریسش و فشار کاذبی که می‌دادم، پهلوهایم را چنگ زد و: «بکـــــــــــن دیگه!» صدایش لرزان بود و لحنش ملتمسانه، چیزی که تا آن شب از او ندیده بودم. نفس عمیقی کشیدم و آرام فشار دادم. تا پشت کلاهک فرو رفت.

چند ثانیه نگه داشتم و کشیدم بیرون و با یک فشار دیگر نصف کیرم فرو رفت. دیواره‌های کس منقبض شد و کیرم تنگ افتاد. همان‌طور چشم تو چشم، دو طرف صورتش را گرفتم و با یک فشار تخم‌هایم به بدنش چسبید.

صدای آآآهش حسابی کش آمد. محکم بغلم کرد.

شروع کردم تلمبه زدن. بیرون تا نیمه، بعد دوباره تا ته. هر بار که تا ته می‌کردم، صدای برخورد پوست به پوست و خیسی کسش در سکوت اتاق می‌پیچید و با ناله‌های آرزو درآمیخته می‌شد.

بعد از یکی دو دقیقه تلمبه زدن، من را رها کرد و در حالی که چشم‌هایش را بسته و بدنش را به عقب قوس داد، دست راستش را برد روی سینه‌اش و محکم چنگ زد، نفس‌زنان: «مانی من نزدیکم، تندترش کن!»

کمرش را محکم‌تر گرفتم و کشیدم به طرف خودم. حالا با تمام قدرت تلمبه می‌زدم. کیرم به سرعت و محکم تا ته می‌رفت و بیرون می‌آمد. هر ضربه صدای برخورد بیضه‌هایم به باسنش را بلندتر می‌کرد. عرق از پیشانی‌ام می‌چکید روی سینه‌هایش.

یهو دست‌هایش شلاقی دوربدنم حلقه شد. ران‌هایش دور کمرم قفل شد و کسش دور کیرم شروع کرد به منقبض شدن. نعره خفه‌ای کشید و به صورت دستوری: «مانی بریز تو…»

خیسی داغش از دور کیرم سرازیر شد و روی تخم‌هایم و لبه میز ریخت و همین اشتیاق من را بیشتر کرد. دیگر نتوانستم دوام بیاورم. چند تلمبه آخر را با تمام قدرت زدم، جوری که تخم‌هایم به لبه بوفه می‌خورد و…

فشار از پایین به بالا آمد. با یک «هوووف» بلند شروع به پمپاژ آب بدنم به بدن آرزو کردم. نفسم برید و به زور خودم را سرپا نگه داشتم تا آخرین قطره‌ها را تخلیه کنم.

چند ثانیه همان‌جوری ماندیم. کیرم هنوز نیمه‌سفت داخل کسش بود. نفس‌هایمان با هم قاطی شده بود. بدن‌هایمان به هم چسبیده بود. با شل شدن کیرم آرام از توش بیرون کشیدم و مخلوطی از اسپرم و آب کسش ریخت روی میز.

دوباره در آغوش کشیدم و محکم‌تر بغلم کرد.

نوشته: آرزو

بازدید 8,169

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

51 پاسخ به “راننده یا…”

  1. فوق العاده بود و داستان از نقطه شروع تا پایان انسجام خوبی است. ممنون بخاطر زمانی که برای نگارش داستان گذاشته بودی، فقط از نظر من دو مورد، به نرتیب نیاز به اصلاح و تکمیل داشت، اول در جایی که مانی چشمانش بسته بود و متوجه حضور آرزو می شود، کلمه «نفهمیدم» را به اشتباه «نفهمید» تایپ کرده بودی و دوم بخش سکسی داستان بود که نسبت به طول کل داستان، بسیار کوتاه بود و سعی کرده بودی که این بخش را تقریبا سریع به اتمام برسانی . در نهایت این موارد هم از ارزش های خودت و داستانت نمی کاهد و منتظر داستان بعدیت هستم . موفق باشی

  2. خیلی قشنگ‌نوشتی داشتان زیبایی بود کاش ادامه بدی دمت گرم فقط یکم از حالت کتابی درش بیار عامیانه ترش کن ممنون

  3. فکر کن اسم شخصیت های داستان «مانی» و «آرزو» هستش و داستان داره از زبون آقای نعیمی (که اول آقای سیفی نوشته شده بود) روایت میشه، ولی در آخر اسم نویسنده داستان «آرزو» هستش… ? are you koskhol

  4. عالی بود فقط اولش نوشتی سیفی بعد شد نعیمی ولی انقدر داستان جذاب بود که زیاد جلوه نکرد این تغییر اسم

  5. کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست یک زن قوی که رئیس شرکت است کیری پیدا می‌کند که رئیس شرکت باشه نه راننده خودش

  6. داستان ۳شنگ که البته چند تا اشتباه نمیتونه زیبایی نگارشت رو تحت تاثیر بزاره لطفا کمی محاوره ای تر ولی حتما ادامش بزار ممنون

  7. عالی بود به جز قسمت های سکسیش همش رو خوندم ینی کارت درسته و منم که بیمارم اومدم تو این خراب شده

  8. من خوشم اومد. آدم رو جذب میکنه. تصاویر رو هم قشنگ انتخاب کردی. واقعا ممنون بابت وقتی که گذاشتی.

  9. هر چقد فک میکنم من نمیتونم رئیسمو بکنم شاید مرد بودنشم تاثیر داشته باشه با اون لبای سیاه کلفت

  10. َسامعلیک : “آرزو طرز نوشتنت و فضا سازی ایروتیک عالی لایک 61 مبارکت باشه حانمی لذت بردم از خوندنش دست مریزاد ❤️ ❤️

  11. مانی جان احیانا شب اولی کسی از خونه بهت زنگ نزد بگه کجایی چرا نیومدی چرا برنگشتی⁉️

  12. خیلی قشنگ و رمانتیک و داستانی بود ،قوی نوشته بودی لطفا ادامشو بذار حتما

  13. وای واقعا داستان قسنگی بود. همین که تو مرحله اول که رفتید دماوند سکس شروع نشد، این که با لحن خیلی ادبی نوشته بودی ولی با این حال می‌دونستی که چجوری سکسی بنویسی، اینکه قشنگ حال و هوا رو توضیح دادی واقعا خوب و سکسی بود. از معدود داستان‌های سکسی‌ای بود که هم کنجکاوم کرد هم داستانش برام جالب بود و هم حشریم کرد و کیرمو شق کرد.

  14. اگه داستانت رو از زبان اول شخص و بصورت صمیمی و نه ادبی مینوشتی ،تاثیر داستانت حداقل چندین برابر میشد اما به عنوان یه تحربه مشترک میتونم بگم ارتباط های این چنینی غیر قابل مقایسه با هیچ مدل سکس دیگه ای نیستن ، حداقل تا چندین بار اول همیشه احساس میکنی زمان از حرکت ایستاده و خوشبخت ترین آدم روی زمین هستی

  15. من فقط خواننده هستم و تاحالا نظر ندادم ولی خیلی از داستانت لذت بردم اگر امکانش هست به داستان دنباله بده

  16. سلام،آفرین خوب مینویسی،لطفا ادامه بده.نمیدونم چرا برای عده‌ای اینقدر مهمه که داستان حتما واقعی باشه یا اسامی دقیق باشن بجای اینکه توجه‌مون به خود متن داستان باشه و از داستانی که داره تعریف میشه لذت ببریم…فکر نکنم ادامه داشته باشه چون اینو ننوشتی،اما نوشتنو ادامه بده لطفا و …مرسی

  17. ایراد زیاد داره اما چند تا نکته مثبت مثل نثر روون باعث میشه لایکش کنم خوشبختانه موقع نوشتن این داستان، دست نویسنده تو شورتش نبوده:))))

  18. سیفی نعیمی مانی تو بلاخره کی هستی اول خودت رو مشخص کی هستی. بعد داستان بده

  19. نوعی اروغ روشنفکری باب شده فرد روایت کننده در یک داستان ابتدا خود را کوچک جنگلی همان تجزیه طلب که بعنوان قهرمان در تاریخ به ما چپانده شده معرفی،دقیقا سه پاراگراف بعد میرزا گوزو به مصدق شازده قاجاری ورویای براندازی پهلوی و بازگشت قاجار را میپروراند تغییر نام میدهد . وانتهای داستان شیفت فراجنسیتی کرده ناگهان درمقام کیم کارداشیان داستان را به پایان میرساند ، حال من مانده ام با این حجم بالای هوش سرشار نزول اجلال نیست در این فضا اساتید قلمو(ادوات رنگ امیزی ساختمان) فرسایی میفرمایند .درحال استدعا وتمنا و شکستن قلکم بودم تا به اقا مانی بگویم مرا به شاگردی خویش اجابت دارد تا تکنیک ایستاده ودرسوراخ فروبردن را بیاموزم .از شما چه پنهون بعد از مطالعه اناتومی بدن بانوان درصدد بودم به نحوی با یک حرکت اعجاب انگیز پارتنرم را به وجد اورم دریافتم با ان کیفیتی که اقا نیما فرمود دستم به ان سوراخ نمیرسد و ناگزیر جهت عدم ابطال فریضه واجب نیت قرب الهی سوراخ بینی را انتخاب و دستم خط خورد و خیلی پشیمانم و از اولیای دم تقاضای بخشش دارم من نمیدونستم همین یک چشم مرسده جون داره تازه فهمیدم بیخود نبود این فرقه تبهکار شعورشان به کاپیتالاسیوم نمیرسید و من طبق فقه وقوانین مجازات اسلامی باید دوچشم خودرا در برابر یک چشم بانو که نیتم ارگاسم بهتر وی بود با پرداخت دیه تقدیم کنم . بارها تا بامروز به من توصیه شده اخر این زبان سرخت سر سفیدت را به باد میدهد اما مانی فرمود در ان سوراخ ناکجاباد انگشتش سیلی را مثل چشمه روانه ساخت.یک کتاب کل عمرم خواندم وانهم اناتومی بود پس طبق اصول ان کتاب باید خانم دکتر خیلی شیطون بود و پیشگیری نکرده و در بارداری …وانهم کیسه اب بوده حتما بذار حبس مون بکشیم همین داستانا سرنوشت مرا اینگونه رقم زد کاش میدانستم این فکاهی نویسان مانند دوره شاه فقید هستند و اثارشان برگرفته از جلال ال احمدها ابتهاج ها همسر جلال و غلامحسین خونخوار یا ساعدی و فرزانه شیوا سخن علی شریعتی ایدیولوگ نفرت پراکنی وخالق کلمات طاغوت ومجاهد ومزدور مستقیم استعمار پیر کسی که هیچگاه مدرک نتوانست بگیرد و مثل همیشه برای قدم زدن با همسرش در فرنگ که پارادوکس کتاب هایش بود خودرا به اجنبی فروخته بود ….که ان روزها روشنفکر نام داشتند

  20. boy__ گاه گداری داستان های خوبی تو سایت نوشته میشه و این منو خوشحال میکنه

  21. ای کاش همین داستان رو از زبان آرزو هم میشد خوند تا احساسات و افکار آرزو رو هم توی اون لحظات درک میکردیم نمیدونم هوش مصنوعی میتونه این کارو بکنه یا نه؟

  22. کال زیبا بود هم ذات پنداری قشنگی ایجاد میکرد پارت آخر زیادی کشدار بود ولی در پایان بی انتها رها شد باز هم بنویس

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.