سلام
من اسمم منصور و چهل سالمه. بابت سالها ورزش، هیکلم هنوز رو فرمه، اما به خاطر مشکلاتی که با همسر سابقم داشتم، دیگه دل و دماغی برام نمونده و موهای جو گندمیام بیشتر به چشم میاد. در واقع سه سالی هست که ازش جدا شده و تنها زندگی میکنم.
تقریبا یکسال پیش بود که همسایهای جدید برای واحد کناری اومد. آقا و خانمی که هر دو شاغلاند و پسری هم دارند به اسمش آرش”. گاهی که توی رفت و آمدها رو میدیدمش، خیال میکردم نهایتا کلاس اولدوم دبیرستان باشه، اما بعدها فهمیدم که بیستویک سالشه و دانشجو است!
قدی متوسط، موهای مشکی و پُرپشت که یه خرده نامرتب میریخت رو صورت و همیشه یکی از چشمان درشتِ قهوهایش رو میپوشاند. پسر خوب و مودبیه، ولی به نظرم مثل باقی همسن و سال خودش نبود. یعنی اصلا اهل شیطنتهای خاص پسرانه اون سن نبود.
و البته در کنار اینا، گاهی حرکاتی ازش میدیدم که عادی نبود. حرکاتی مثل زل زدن و نگاههای طولانی، یا وقتی بر حسب عادت بهش دست میدادم، نگاهش رو میدزدید و تا بناگوش سرخ میشد! خیلی دوست داشتم بذارم به حساب خجالتی بودن، ولی…
چند ماه پیش یه روز قبل از ظهر بارون شدیدی میبارید. شب قبل از ماموریت برگشته و اون روز خونه بودم. ساعت یازده، تازه دوش گرفته و پای لپتاپ نشسته بودم، که صدای پایی از توی راهپله اومد. دوسه دقیقهای گذشت اما صدای باز و بسته شدن دری نیومد.
چون طبقه آخر بودیم و میدونستم همسایه اون وقت رو ز خونه نیستند، به شک افتادم. اما در خونه رو که باز کردم، چشمم به آرش افتاد که سرتاپا خیس جلوی در ایستاده!
سلام کرد و جوابش رو دادم، اما با گرفتن رد نگاهش، یادم افتاد که هنوز لباس نپوشیدهام. با صدای من که پرسیدم؛ آرش تویی، چرا اینجا وایستادی؟! دستپاچه شد و همزمان که مثل همیشه صورتش سرخ شد، گفت؛ کلیدام رو جا گذاشتم!
تیشرت سفیدش از فرط خیسی به تنش چسبیده و از موهاش آب می چکید. دلم براش سوخت و تعارفش کردم بیاد تو! اولش گفت: نه، مرسی. اما بعد از اینکه خودم رو از جلوی در کنار کشیدم و گفتم: مرسی چیه؟ بیا تو مریض میشی، فکر کنم سرما چارهای جز پذیرفتن براش باقی نگذاشت.
از جلوم که رد شد، بوی عطرش با بوی بارون ترکیب شده و مثل موج توی صورتم خورد. در رو پشت سرش بستم و قبل از اینکه وارد پذیرایی بشه، گفتم: آرش جان یه دقیقه وایسا تا برات حوله بیارم!
گوش کرد و سرجاش ایستاد. همزمان که حوله رو آوردم و گرفتم به طرفش، نگاهی به لباساش انداختم و گفتم؛ میخوای تیشرتت رو در بیار بنداز رو شوفاژ خشک بشه!
با کمی مکث پایین تیشرت رو گرفت و به طرف بالا کشید. اما وقتی بدنش نمایان شد،… مگه میشه بدن یه پسر تو این سن اینقدر بی مو باشه؟ خیسی پوست سفیدش، شکل سینهها، سفتی نوکشون و اون لرز خفیفی که شاید به خاطر سرما توی تنش بود، نگاهم رو عوض کرد!
تیشرت رو از دستش گرفتم و رفتم به طرف حموم تا آبشو بگیرم و بندازم روی خشک کن. ولی فکرم پیش آرش بود و به شکل عجیبی نفسهام سنگین شده بود برای اولین بار تو عمرم، به داشتن رابطه با همجنس وسوسه شدم. همجنسی که به نظرم، اصل جنس مخالف بود.
شاید همین افکار باعث شد که دیگه از پوشیدن لباس منصرف بشم و وقتی لحظاتی بعد هم برگشتم، به بهانه جلوگیری از خیس کردن مبل، گیر دادم که شلوارشم در بیاره تا بندازم روی بخاری!
اینبار مکثش بیشتر شد و کمی هم به فکر فرو رفت. اما لحظاتی بعد، با تاکید دوباره من شلوار هم از پاش درومد! نمیدونم، شایدم من زیادی تو کف بودم که هیکلش اونقدر برام تحریک کننده بود. جوری که اگر سینههاش یه ذره برجستهتر بود، حتی به پسر بودنش هم شک میکردم!
شلوار رو پهن کردم و رفتم آشپزخونه تا زیر کتری رو روشن کنم. لحظاتی بعد که برگشتم، آرش همانطور سرجاش میخکوب ایستاده و خیال نشستن نداشت. شاید در حالت عادی اگه با کسی مثل اون برخورد میکردم، میزدم پس کلهاش و چندتا فحش هم نثارش میکردم.
اما اون روز انگار هیچی، حتی رفتار منم عادی نبود. خنده کنان رفتم پیشش و همزمان که دستم رو روی گودی کمر و بالای باسنش گذاشتم، به طرف مبل هل دادم و به شوخی گفتم: آرش جان این همه خجالتی بودن واسه یه پسر خوب نیست ها !!
لبخندی روی لبش نشست، اما بازم سرخ شد و با فشار دستم به طرف مبل قدم برداشت. اون که نشست، بیدلیل دوری توی خونه زدم و کنارش نشستم. چند دقیقهای فقط صدای تقتق چندثانیه یکبار کلیدای لپتاپ میومد و مثلا مشغول کار بودم.
اما واقعیت این بود که همه حواسم به آرش بود. مخصوصا به نگاههای چندبارهاش توی همین مدت کوتاه به برآمدگی جلوی شورتم، فکر میکردم و به اینکه وقتی نگاهام باهاش تلاقی میکرد، یهو رنگ عوض میکرد و دستپاچه سرش رو میچرخاند!
خیلی دوست داشتم عادی رفتار کنم و به روی خودم نیارم، ولی خب شدنی نبود. بدجوری شهوتی شده و کیرم به تب و تاب افتاده بود. قشنگ سفت شدن و قد کشیدنش رو حس میکردم و هرآن ممکن بود سرش از زیر کش شورت هم رد بشه و بیرون بیاد!
به بهانه چایی رفتم آشپزخونه و چند دقیقهای هم لفتش دادم. گیج شده بودم و نمیدونستم چکار کنم حتی به این فکر میکردم به بهانای از خونه برم بیرون، اما متاسفانه کیرم خیال وا دادن نداشت و عین چوب خشک شده بود. از طرفی هم چون شورتم کشی بود، نمایه فاجعه باری داشت.
در حالیکه که هنوز بلاتکلیف بودم، یهو تصمیم گرفتم با همون وضع برگردم پیشش تا شاید عکسالعملی نشون بده و بفهمم چکار باید بکنم. ممکنه أصلا اشتباه کرده باشم و خودش همه چیز رو تغییر بده!
با شک و تردید چایی ریختم و از آشپزخونه بیرون رفتم. همین که چشمش به شورتم افتاد، یهو چشماش گشاد شد و نیم نگاهی هم به صورتم انداخت، اما انگار دیگه خیال پنهان کردن نداشت و تا یک قدمیش که رسیدم، نگاهش روی شورتم ماند!
چایی رو گذاشتم روی میز و یک نشتم که حداقل بخشی از بدنم بهش بچسبه. بعد از کمی نگاه کردن به مونیتور لپتاپ، تکیه دادم و همزمان که دستم رو بردم روی پاش، گفتم: خب آقا آرش، حالا کجا رفته بودی تو این بارون؟
ناخواسته پاهاش رو جمع کرد. اما قبل از اینکه چیزی بگه، متعجب گفتم: پسر تو که هنوز گرم نشدی!
بلند شدم رفتم اتاق و روتختی رو آوردم روی پاهاش انداختم. وقتی نشستم یک بخشیش رو هم کشیدم روی خودم و در قالب نصحیت گفتم: آرش جان، این جور مواقع باید مراقب باشی که سرما نخوری!
لحظاتی بعد بازم دستم رو بردم روی پاش و همزمان که روی رونش کشیدم. در ادامه حرف قبل از رفتنم، شوخیطور گفتم: خب آقا آرش، نگفتی کجا بودی؟ نکنه شیطون با دوست دخترت قرار داشتی که این بارون رو به جون خریدی؟
بازم پاهاش جمع شد. اما اینبار نفس عمیقی کشید و نیشخندی هم زد : نه عمو، کلاس داشتم!
خنده کوتاهی کردم و فشاری هم به انگشتهام دادم. گفتم: بابا ول کن این درس و مشقو. تو الان باید هفتهای یک کُس زمین بزنی! لبخندش بیشتر شد و منم دستم رو بیشتر جابجا کردم و گفتم: حالا از شوخی گذشته، ببینم، دوست دختر داری؟
فقط یک “نه” خیلی آروم از دهنش درومد و در عوض شاید غیر ارادی، تکیه داد. همین کارش باعث شد که همزمان با پرسیدن سوالهای مسخرهای مثل چرا نداری و… آرومآروم شروع به نوازش پاش کنم و به سمت بالا بکشم.
کمی بعد آرش لبه روتختی رو تا روی سینه بالا کشیده و محکم گرفته بود، اما حرکتی که نشان از نارضایتی باشه، از خودش نشون نمیداد. اولش خیال کردم که شاید ترسیده، اما وقتی که بالاخره دستم به روی شورتش رسید، متوجه شدم آقا راست کرده و کیرش بلند شده!
بعد از لحظاتی مالیدن و بازی کردن از روی شورت، در حالیکه آرش چشماش رو بسته بود و تندتند نفس میزد، خیلی آروم دستم رو کردم توی شورتش. با قرار گرفتن کیرش توی دستم، یهو تمام بدنش منقبض شد و باسنش چند سانتی بالا اومد.
کیرش شاید دوازدهسیزده سانتی بود اما کاملا نازک و تخماش هم به تناسب تخمای خودم، اونقدر کوچولو بود که اصلا تخم محسوب نمیشد! همزمان با مالش کیرش، گاهی هم با تخماش بازی میکردم که انگار از این کار خوشش میاومد.
بعد از سه چهار دقیقه که حرکت آخرم رو انجام دادم و نوک انگشت وسطم رو به سوراخش رساندم، عکسالعمل آرش دیگه مطمئنم کرد که کار تموم شده است. با لمس سوراخش، پاهاش رو محکم به هم چسبوند و باسنش ده سانتی از مبل جدا شد!
همزمان که یه آه بلند کشید، دو دستی ساعدم رو چسبید! منتهی فقط محکم گرفته بود و چند ثانیه هم باسنش رو بالا نگه داشت. تلاشی برای بیرون کشیدن دستم نکرد و در عوض، با حرکت چرخشی انگشتم، یهو پاهاش شل شد و باسنش هم پایین رفت!
محال بود که اولین بارش و تا اون روز نداده باشه. چون کسی که اینکاره نباشه، حتی اگر تمایل هم داشته باشه، ناخواسته مقاومتی میکنه و به این راحتی پا نمیده، ولی آرش هیچ مقاومتی نداشت و با کارهاش نشون میداد که اصلا غافلگیر نشده!
بعد از چند دقیقه ادامه دادن و بازی با سوراخش و البته گاهی هم با کیر و تخماش، رو تختی افتاده بود پایین و شورتش هم کمی پایین رفته بود. جالب اینکه، با حرکات من، عین خانما بدنش پیچ و تاب میخورد و هرزگاهی هم صدای ممتدی مثل ناله از گلوش خارج میشد!
خب میدونستم که پدر و مادرش حداقل تا دوسه ساعت دیگه سرکارند، ولی نمیشد ریسک کرد. مخصوصا که امکان داشت یکی از اهالی این صداها رو بشنوه و… کارم رو متوقف کردم. یک آهنگ گذاشتم و در حدی که صداها توش گم بشوند، زیاد ش کردم.
دیگه اون کار رو ادامه ندادم. میخواستم قبل از اینکه کار خودم رو شروع کنم، حسابی بهش حال بدم و با این کار عضلاتش شل بشه و کارم راحتتر پیش بره. بلندش کردم سرپا و خودم نشستم. خیره به صورتش که آمیختهای از ترس و شاید هیجان، توش موج میزد، شورتش رو تا بالای زانو پایین کشیدم.
کیرش، کامالا سیخ شده، مماس با صورتم بود. پیشآبش رو پاک کردم و بین انگشتام گرفتم. همزمان با حرکت انگشتام ، کلاهک صورتی رنگش رو توی دهنم گذاشتم. با بسته شدن لبام پشت کلاهک، یهو باسنش رو به جلو هل داد و تقریبا نیمی از کیرش رو تو دهنم جا کرد.
لحظاتی فقط زبونم به دور کلاهکش چرخید و با انگشتام جلوعقب میکردم. اما بالاخره انگشت سبابه دستی که که هنوز ازش استفاده نکرده بودم رو همراه با کیرش توی دهنم کردم و بعد از اینکه خیس شد به لای باسن و سوراخش رسوندم.
کمی بعد که سوراخش رو نوازش کردم. در حالیکه آقا به شکل نامحسوس خودش رو جلوعقب میکرد، یهو همزمان با هم، انگشتم رو فشار دادم و کیرش رو کامل بلعیدم! با فشار انگشتم، کیرش کامل توی دهنم قرار گرفت و در مقابل بیش از یک بند از نگشتم توی سوراخش فرو رفت، اما…
بی جنبه یک ثانیه هم دوام نیاورد و یهو توی دهنم خالی شد! متاسفانه انتهای دهنم بود و شاید کمی هم ازش وارد گلوم شد، بی اختیار خندهام گرفته و به سرفه افتادم. آرش دستپاچه عقب کشید و منم سریع رفتم به طرف دستشویی تا تف کنم و دهنم رو بشورم!
ی داشتم دهنم رو با دهانشویه میشستم و قرقره میکردم و همزمان فکر میکردم چطور رفتار کنم آرش خجالت زده نشه، که یهو صدای بسته شدن در اومد. با عجله و استرس برگشتم توی پذیرایی که ببینم چه خبره، ولی هیچکس توی خونه نبود، نه آرش و نه حتی لباسهاش!
تو اون لحظه اینکه چرا رفته اصلا مهم نبود، فقط از اینکه تو خماری موندهام عصبانی بودم، اما از یک ربع بعد که به خودم اومدم، دیگه رفتن و تو خماری ماندن و کوفت و زهر مار، اصلا مهم نبود و وحشت زده بودم که نکنه آرش بچگی کنه و کار دستم بده!
عذاب وجدان اینکه چرا دست به همچین کاری زدهام و ترس از اتفاقات غیرمنتظره، تا یک هفته بعد مثل کابوس به جونم افتاده بود. اما عجیب بود که نه اون روز و نه روزهای بعد چشمم به آرش نیفتاد. هیچ اثری ازش نبود و مثل یک قطره آب در زمین فرو رفته بود!
کمکم داشتم به این نتیجه میرسیدیم که احتمالا به خیر گذشته و حداقل خیالم راحت بود که قرار نیست اتفاقی بیفته. اما درست سه هفته بعد و صبح روز پنجشنبه، ساعت از نه گذشته بود که با صدای زنگ خونه از خواب پریدم! وقتی خوابآلود و شلخته رفتم جلوی در یهو چشمم به آرش افتاد!
حتی جواب سلام و با ترس و لرزش رو هم ندادم. فقط با استرس و اخمای درهم بهش خیره شدم تا ببینم چی میخواد!
به نظر میرسید ترسیده و دست وپاش رو گم کرده چون از مستقیم نگاه کردن طفره رفت و در حالی که مشتهاش رو به هم فشار میداد، به شکل با مزهای گفت: عمو ببخشید، میخواستم ببینم زنجیر من خونه شما نیفتاده!
داشتم فکر میکردم چی داره میگه. مگه چیزی باهاش بود؟ نکنه … واسه امتحان همانطور اخم کرده و مثلا عصبانی، کنار کشیدم و با اشاره به داخل گفتم: نمیدونم، خودت برو ببین. و دیگه منتظر نموندم و رفتم که آبی به سر وصورتم بزنم.
چند دقیقه بعد که از دستشویی بیرون اومدم، هنوز جلوی میز ایستاده و خبری از گشتن نبود. دیگه شکی نداشتم که حدسم درست بوده و زنجیری در کار نیست. فقط مطمئن نبودم که هدفش از اومدن چیه. واکنشی نشون ندادم و مستقیم رفتم توی آشپزخونه که صبحانه بخورم!
سهچهار دقیقهای هم طول کشید تا نیمرویی حاضر کردم و سر میز نشستم، ولی آرش همچنان سرجاش ایستاده و خیال حرکت نداشتم. قبل از اینکه شروع کنم، با همون ژست مثلا عصبانی، گفتم: پیدا کردی؟
انگار تو فکر بود و از صدای ناگهانی من ترسید. با عجله اینپا اونپایی کرد و نه عمو نیست!
از یک طرف با واکنشش خندهام گرفت و از طرف دیگه، دلم براش سوخت. کمی لحنم رو تغییر دادم و آروم گفتم: خب؟
کمی جابجا شد: عمو ببخشید!
در حالیکه میخواستم لقمهای بردارم، زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم: چی رو ببخشم؟
گمونم تغییر لحنم، تا حدودی خیالش رو راحت کرد. یکیدو قدم به طرف آشپزخونه برداشت، اما به شکلی که انگار هنوز باهاش کنار نیومده، سرش رو پایین انداخت: بابت اون روز که رفتم، ترسیدم!
زل زدم بهش و متعجب گفتم: ترسیدی؟ از چی؟
صورتش قرمز شد و خیلی آروم: مال تو خیلی بزرگه!
دیگه هر کاری کردم، نتونستم جلوی خندهام رو بگیرم و پوکیدم. در حال خندیدن گفتم: آخه دیوث، مگه تو أصلا موندی که مال منو ببینی؟
خنده من صورتش رو سرختر از قبل کرد ولی جلوی زبونش رو نگرفت. همانطور که به زمین خیره مانده بود: خب از روی شورت معلوم بود!
لبخند به لب نفس عمیقی کشیدم و بعد از چند ثانیه مکث، با اشاره به صندلی، ازش خواستم بیاد و صبحانه بخوره. گفت: مرسی خوردم، ولی با اینحال با تردید وارد آشپزخونه شد و با تاکید دوباره من، صندلی کنارم نشست.
دوباره اون حس و حال شهوتناک اومد سراغم و ضربان قلبم بالا رفت. جوری که دیگه اشتهام کور شد و میلی به صبحانه نداشتم. انگار یک حس مالکانهبهش پیدا کرده و از این که برگشته، احساس غرور داشتم!
همین که روی صندلی نشست، چرخیدم به طرفش. دو طرف صورتش رو گرفتم و کمی به چشماش نگاه کردم. همون لعنتیها به تنهایی برای بردن هوش از سرم کافی بودند. بدون اینکه ازش چشم بردارم، بوسه ریزی به لباش زدم و لب پایینش رو خیلی آروم توی دهنم کشیدم.
طولش ندادم، شاید فقط میخواستم طعم دهنش رو بچشم و یه حس خواسته شدن به آرش تزریق کنم. سریع رها کردم اما، نگاه آرش روی صورتم ماند و در حالی که زبونی به لبش کشید و آب دهنش رو قورت داد، قفسه سینهاش شروع کرد به پروخالی شدن!
…
ادامه دارد…
نوشته: منصور
9 پاسخ به “آرش، عروس بی نظیر من (۱)”
اگه تابستون بود و آرش با تیشرت رفته بود بیرون شما تو تابستون بخاری روشن میکنی؟ تو تابستون بارون نمیتد که، اگه داستانت تو زمستون اتفاق افتاده آرش با تیشرت رفته بود بیرون ؟ نمیشه قبل از ارسال داستان یه دور خودت بخونی و چرندیات را اصلاح کنی ؟ دیگه بقیشو نخوندم چون کلا دروغه
اگه تابستون بود و آرش با تیشرت رفته بود بیرون شما تو تابستون بخاری روشن میکنی؟ تو تابستون بارون نمیتد که، اگه داستانت تو زمستون اتفاق افتاده آرش با تیشرت رفته بود بیرون ؟ نمیشه قبل از ارسال داستان یه دور خودت بخونی و چرندیات را اصلاح کنی ؟ دیگه بقیشو نخوندم چون کلا دروغه
فقط میتونم بگم عالی. منتظر ادامه هستم
عالی نوشتی منتظر ادامه داستانم
zanpoosh کاش منم یدونه از این شوهرا داشتم با اینکه یکم غیر واقعی بود ولی در کل خوب بود
اقای منصور بهم پیام بده.
یعنی اینقدر کس نکردن بهت فشار آورد که بخاطر کون آبش بخوری
از گاف ها بگذریم جالب بود بقیشم بنویس هر زود تر
لطفااااااااا ادامشو زودتر بنویس❤️❤️❤️