درود و احترام این داستان یک داستان شبه حقیقی است یعنی برای جذاب تر شدن ان در ان تغییرات جز ای صورت گرفته ولی شخصیت ها و رویداد های کلی کاملا حقیقی است ٬ سبک نگارش ان به سبک ریال فانتزیست ٬ در هر حال از حوصله شما برای مطالعه ان کمال تشکر را دارم و نقد شما را پذیرا هستم.
چشم های خواب الودم را باز بسته میکنم ٬ ساعت کوکی زهوار در رفته ام با ان عقربه های کج و معوج اش روی عدد چند دقیقه مانده به هشت ایستاده است ٬ حرکت اش ارام و پر سر صداست ٬ بلند شدم ٬ تلفن ام را بر میدارم و متوجه تماس از یک دوست ٬ یک دوست قدیمی ٬ یک هم راز ٬ دیدن نامش به روی تلفن خاطراتش را برایم زنده میکند ٬ کاش روزی بهتری زنگ میزد ٬ کاش زودتر …
کمی فکر کردم سرم را بالا اوردم و دور تا دور خانه تاریک ام را مجدد وز انداز کردم ٬ احساس میکنم سرد تر است ٬ شاید چون نگران ای شدید دارم صدای در زدن مرا شوکه میکند ٬ سرم را برمیگردانم ٬ تلفن را روی میز گذاشتم .
به سمت در رفتم ٬ بسته را تحویل میگیرم اما بازش نمیکنم .
سنگین است ٬ زیاد درباره اش کنجکاو نیستم .
به اتاقم برگشتم و تلفن را بر می دارم.
خط تلفن را میگیرم.
*درود و احترام سارا عزیز
_سلام نیکان چطوری ٬ چه خبر ٬ کجایی ؟
*تهرانم
_چه خبر ؟
*بد نیستم ٬ مرسی ٬ تو چطوری
_برگشتم ایران ٬ خوبم تا دو هفته دیگه هستم فعلا
*اع چه خوب ٬ خونه خودتی یا ؟
_خونه خودمم ٬ می خوای امشب برنامه داری ؟ میخوای بیای اینجا ؟
کمی مکث کردم ٬ دقیقا میدانستم که ذهن حشرناک و جنسی او امشب تنها دنبال یک چیز بیش نیست ٬ نمیدانم چرا با این اطمینان اما ٬ کمی تعارف کردم .
*برنامه ای ندارم ٬ نه میتونم بیام یه سر بهت بزنم .
_خیلی خوب پس میبینمت سریع بیا
نمیدانستم که سوژه جق زدن ها و خاطرات کیر شق کنم را دوباره تکرار کنم یا نه ٬ سوالی پرسیدم تا جوابی بگیرم ٬ درخور
*کسی دیگه ام هست؟
_نه من خودمم بیا .
*چیزی با خودم بیارم ؟
_نه بابا نمیخواد بیا
*خیلی خب اومدم فعلا
_فعلا
تلفن را قطع کردم ٬ در اتاقم انگار بمبی منفجر شده ٬ لباس هایم را جا به جا کردم ٬ شلوار جین بگی مشکی ام را با تیشرتی سفید و طرح دارم پوشیدم دم در متوجه لکه های رنگ روی لباسم میشوم ٬ وقت نیست کیف پولم را برداشتم ٬ اسنپ ام رسید ٬ در را قفل کردم ٬ اظطراب باعث طولانی شدن ریدنم میشود ٬ شماره راننده چند بار تلفن میکند ٬ فوشی ناموسی میدهم ٬ عطر زدم کفش سفید مارک دارم را میپوشم در را غفل میکنم و اسانسور را میزنم ٬ کونم را خوب نشستم احساس میکنم کونم می خارد ٬ بی توجه به وضعیت خارش تخمی کونم به اعداد روی تابلو خیره هستم ٬ ماشین راننده به شدت بو میدهد ٬ شیشه ام را پایین میکشم ٬ هوا تازه چیزی است که چند روز است نکشیدم ٬ احساس منگی ام کم تر میشود باد صورتم را می بوسد ٬ از چهارشنبه در اتاقم ول معطل ام ٬ اثر چس هایی که در اتاقم در این مدت زدم کم کم کمرنگ تر میشود ٬ پیامی از مادرم دریافت میکنم ٬ توجهی نکرده و در را زدم.
قلبم با سرعت دیوانه واری میتپد ، صدای پا میشنوم ، چهره اش را در ذهنم تصور میکنم ، به ارش این خانه زیبای دو طبقه فکر میکنم ، دوران نوجوانی ام را به یاد میارم ، بو و مزه ها ، بوسه ها و لبخند
در باز شد اما کامل نه ، بوی عطر به مشامم میرسد ، دیوانه کنندست ، وارد شدم ، با لبخند ، از نگرانی سرخ هستم ، زیر دلم خالی میشود ، به او خیره شدم ، بغل کردم و به سمت در رفتم ، با قدم های منظبط و خجالتی ، با این قد بلندم حس جنتلمن ها را دارم ، خانه فرقی نکرده ، همه جا وسایل زیبا و انتیک ، مبل های مدرن و نرم ، گربه اش را بغل میکند ، سارا ، زیباست ، همچنان ، سینه های ولو شده زیر پیرهنش را با دقت ور انداز میکند ، گربه اش را از روی زمین بر میدارد ، تازه متوجه او شدم ، ممه اش سفید و زیر پیرهن نازکش بی نظیر است ، شومبول ام یک باره کیر میشود ، گربه را ناز میکنم و لبخندی میزنم ، کتم را در اتاق پشتی اویزان میکنم ، کاملا به هم ریخته است ، توجهی ندارم ، یک گوز محسوس در اتاق ول میدهم ، گوزم را بو میکشم ، خوشبختانه بو نمیدهد ، خودم را در راه رو صاف و سوف میکنم ، در حال مکالمه هستیم ، انقدر سطحیست که به یاد نمی اورم ، روی مبل های نرم رها میشوم ، جرج به من نزدیک شد ، نازش میکنم به روی پایم ، چایم را در دست دارم ، با احتیاط می نوشم.
*سه سال شده نیومدی نه ؟
-دو سال و نیم ، زمستون چهارصد
*خوش میگذره ؟ اون ور
-نه ، ولی خب ، میگذره
لبخندی زدم ، احساس کردم سارا چیزی دارد که میخواهد بگوید ، چیزی اما من در ذهن ندارم چایم را تمام کردم .
بحث های کص و شر درباره کار و زندگی را ادامه میدهم ، عجله ای ندارم ، ساعت مشکی دودی ام روی عدد ۹ دقیقا ۹ شق شق ایستاده است ، راست بی برو برگرد ،
درباره شام سوال میکند ، یاد ساک زدن هایش رو کاناپه ، می افتم ، تریسام های من ، سارا و جرج ، جرج با دقت با ساک زدن های پر تف سارا توجه میکرد ، یادم است ، خیره میشد خیر ، بی تکان ، سارا کونم را میلیسید ، خایه هایم را تا دسته در دهنش قرار میداد ، میخورد و کیرم را میبوسید و میخندید ، چشم هایش ، ان برق خاص ، ان حس ویژه ،
فکر میکنم چند باری صدایم کرد ، جلوی من ایستاد ، دستش را کشیدم روی مبل انداختمش ، یکه خورد ، جرج را انداختم ان ور ، خودش را به روی میز کشید ،
*صدام کن .
+چته ، چیکار می کنی ؟
میخواهد دستش را بکشد ، بوسه ای روی لبش میگذارم ، دستش را ول میکنم ، یک دستم را پشت گردن نرم و سفیدش قرار میدهم ، با دست دیگرم ، کمرش را فشار میدهم ، سارا را حس میکنم ، سارا یک دستش را را پشت گردنم قرار داد ، دست دیگرش در حال باز کردن کمربندم است ، بدنش را ولو میکنم ، بدنم را رویش قرار میدهم ، پاهایش را به صورت میشنری باز کرده ، طول پایم از مبل بیشتر است ، بوسه به گردن و کتف لاغر و لبش سرایت میکند ، دکمه های پیرهنش را باز میکنم ، سینه هایش را میخورم ، مثل گرگ ، این بالشتک های نرم را به نیز میکشم ، اهی کشید ، لذت میبرم و ادامه میدهم ، دست دیگرم را به سمت کصش بردم ، کیرم از شق شدن درد میکند ، سارا کیرم را میمالد ، دمکه شلوارم را باز مرد ، دستش را از زیر به هیولا می رساند و تیمارش میکند ، خیسی کصش دیوانم میکند ، لحظه ای می ایستم ، همدیگر را نگاه میکنیم ، میخندیم ، به این زندگی لعنتی کمی میخندیم …
نوشته: David.B
6 پاسخ به “صدایم بکن”
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
کیرم تو این داستان کیریت که همون اوایل فهمیدم کوست خوله دیگه بقیشو نخوندم
ریدم تو این داستانت چقدر بیشعور وبی ادبی به جای سکس همش از ریدن وگوزیدنت گفتی کثافت گوزو
آدم فحاشی نیستم ولی بعد خوندن این کسشر احساس حماقت کردم! پس خودت خواستی خلاصش میکنم ، کص ننت
من عاشق سبک ریال و تومان هستم