تُو یه جشن تولد با صدف آشنا شدم . دختر شلوغیه و به نوعی مجلس گرم کُن . از اون دخترایی که نبودشون تو یه مجلس به خوبی حس میشه . صدف از طریق میزبان به من معرفی شد . تو همون وهله اول ازش خوشم اومد . دختر جَوُن و خوشگلیه ، عاشق رقص و اینطور کار است . از من یه چند سالی کوچیکتره ، اما سنش کمتر نشون میده . موقع معارفه اومد جلو و بهم دست داد و خودش رو معرفی کرد . ازش بدم نیومد ، بر خلاف من که خیلی اهل معاشرت و شلوغ بازی نیستم ، دخترِ پُر حرفیه . صدف بی مقدمه از خونه و دانشگاه شروع کرد به صحبت کردن و میزبان هم حمایتش می کرد . صدف ترم آخر دانشگاه و همین سال آخری بدون خوابگاه و خونه شده و دنبال یه خونه و همخونه میگرده که منو بهش معرفی کردن . من نه نیاز به همخونه و نه کمک خرج داشتم ، برای همین تعجب کردم که چطور به فکر میزبان رسیده بود که منو به صدف معرفی کرد ، اونم برای همخونه داشتن .
من یه خونه ویلایی قدیمی دارم . از بابام بهم ارث رسیده . دو خوابست . خودم هم کارمندم و از پولی که بهم رسیده و حقوقی که پس انداز کردم تونستم یه طبقه رو خونه بذارم . بنایی ایش تموم شده و فقط مونده تجهیزش که اونم در حال اتمامه . خیلی ها پیشنهاد دادند تا خونه رو بکوبم و یه آپارتمان شیش طبقه بسازم ، اما از شریک و آپارتمان راضی نیستم و به همین یه طبقه و آوردن مستاجر و کمک خرج بودن راضی اَم .
اون روز صدف اومد با کلی قربون صدقه رفتن ، دلم رو بدست آورد و راضیم کرد تا یه ترم همخونم باشه . منم تنها بودم و راضی شدم . شاید تحولی تو زندگیِ یکنواختم ایجاد کنه . آدمِ حساس و سخت گیری نیستم و با حرکات و اعمالِ کودکانه صدف خندم میگرفت و تبسمی ملایم به لبم می اومد . از لباس پوشیدنش که نگو ، اولاش کمی رعایت می کرد ، اما کم کم حُجب و حیا رو گذاشت کنار ، پوشیدن تاپ و دامن کوتاه جزء بهترین لباساش بود که تُو خونه می پوشید . وقتی از بیرون می اومد خونه ، تا بیاد لباس بپوشه یه نیم ساعتی با شورت و کُرست تو خونه می گشت و بعد یادش می اومد که باید چیزی پوشید . من ایراد نمی گرفتم ، بهش چیزی هم نمی گفتم . اندامِ زیبایی داشت و منم از دید زدنش لذت می بردم . یه شب که داشتم تلویزیون میدیدم اومد کنارم نشست و با لحنی ساده گفت : ” این سریالهای بیات شده چیه میبینی ، بیا برات یه فیلمی بذارم که حرکتِ خون تو رگات رو حس کنی” ! ! تو لپ تاپش یه عالمه فیلم سکسی داشت ، البته بعدها این موضوع رو فهمیدم . خُب جَوُن بود دیگه . خدایی آشپزیش هم خوب بود . وقتی از سرِ کار می اومدم خونه ، غذا آماده بود ، یا برام آماده کرده بود تا گرم کنم و بخورم . این کارش لبخند رضایت رو تو صورتم نقش می داد ، آخه بیشتر وقت ها وقتی خسته و مونده از سرِکار برمی گشتم ، باید فکری برای غذام میکردم ، اما حالا اینطور نبود . به نوعی از اینکه صدف تو خُونمه راضی بودم . مثل دختر آدم ، وقتی منو میدید ، منو بغل می کرد و بوسه بود که حوالم می شد . فشارم می داد و حس و حالی دیگه داشتم ، خودش رو به سینه هام می چسبوند و گردنم رو ماچ می کرد . یه شب دیر از دانشگاه اومد و من تو آشپزخونه پشت اُجاق گاز مشغول غذا پختن بودم ، بلند گفت : ” وای لادن چه بویی راه انداختی ، اینقدر گرسنمه که می تونم تو رو هم بخُورم ، اومدم که بخُورمت ” ! ! اومد و بغلم کرد و گردنم رو ماچ کرد و فشارم داد . راستش خوشم اومد ، حسِ خوبی داشتم . کمی نگذشت که این حرکاتش احساسی تر شد . سینه هام رو تو دستش میگرفت و ازشون تعریف می کرد . بالا پایینِ شون می انداخت و فشارشون میداد و به نوعی می مالوندشون . سینه هام بزرگ نیستند اما بنظر میومد برای صدف جذاب بودند . اینو به صراحت می گفت و لمسشون می کرد . اولاش خیلی اهمیت نمی دادم . موقع فیلم دیدن خودش رو بهم می چسبوند و با پاهام و رُون هام بازی می کرد . سعی داشت خودش رو عادی جلوه بده ، اما منهم زنم و زود متوجه این منظورش شدم ، اما به روُم نمی آوردم ، راستش بدم نمی اومد و نوازش رو دوست داشتم ، اما کسی رو نداشتم تا منو تو این حس ارضا کنه . حرکت اون روزش خیلی رُو من موثر واقع شد . آخرای شب بود منو و صدف داشتیم یه فیلم سکسی میدیدیم . چراغهای خونه رو کم کرده بودم ، سرش رو پام بود و هر وقتی بر می گشت و دستش رو به سمت سینه هام می برد و نوازششون می کرد . خیلی توجه به فیلم نداشت ، بیشتر تو فکر حس و حال بود . منم هر وقتی خودم رو کمی خم می کردم و سینه هام رو به صورتش می چسبوندم . از رو تیشرتم شروع کرد به خوردن سینه هام و به نوعی میک زدم . نگاهم با نگاهش تلاقی کردم . منتظر بودم خجالت بکشه و از کارش دست برداره اما او پُرو تر از این حرفها بود . دست برد و از زیر تیشرتم ، بدنم رو لمس و نوازش کرد . کُرستم رو بالا داد و سینه هام رو بیرون انداخت . مالوندشون و با بالا دادن تیشرتم ، بالا تنه اَم رو لُخت کرد و شروع کرد به میک زدن نوک سینه هام . میخواستم خودم رو عقب بکشم اما لذتی عجیب و وسوسه کننده در من پیدا شد که منو از این کار منع که نکرد ، بلکه خودم رو بیشتر خم کردم تا سینه هام روی صورتش افتاد و اون لذت رو مضاعف کرد . صورتش زیر سینه هام بود و با دستاش سینه هام رو می مالوند و بعد با دهنش اونارو میک میزد . بی اختیار دستم رو به سمت گردنِ صدف بردم و شروع کردم به نوازش کردن و ادامه دادم تا اینکه سینه های کوچیک و سفتِ صدف تو دستم اومد . با بالا زدن تیشرتش ، رایحۀ تندی که حاکی از حشری بودنش بود ، به مشامم رسید . کمی وسوسه کننده بود و رو من مؤثر واقع گردید . صدف کُرست نبسته بود و همین کارش منو تشویق کرد تا بالا تنه اَش رو راحت تر لخت کنم و بدنِ لطیف ، نرم و وسوسه کننده اَش رو ببینم و بمالونم . آه و ناله اَش بلند شد و سعی داشت فشارم بده و از این وضعیت کمال لذت رو ببره . یه مرتبه از رو پام بلند شد و با سرعت و کمی عجله بالا تنه اَم رو لخت کرد و شروع کرد به مالوندنم . بوسه بارونم کرد ، دستاش همه جا در حرکته ، کمی عرق کرده بودم و بدنم رطوبت داشت اما صدف توجهی به این موضوع نداره و با حسی خاص و شدتی وسوسه کننده به کارش ادامه داد . دستام رو بالا داد و زیر بغل هام رو نوازش کرد . با این کارش بوی خاصی رو حسی کردم که برام آشنا بود . وقتی حشری می شدم این بو رو می دادم و حالا هم داشتم از خود بی خود می شدم . منو رو کاناپه خوابوند و خودشم روم خوابید . لبای گرمش رُو ، رو لبام مماس کرد و یه بوسه طولانی ازم گرفت . هر دو تامون نیمه لخت بودیم و سینه هامون بهم مماس بود . صدف ول کن نبود . دُو طرف صورتم رو سفت گرفته بود و لب تو لب بودیم و هر وقتی زبونش رو تو دهنم می کرد و می چرخوند . اینکارش منو حسابی حالی به حالی می کرد و منم سفت گرفتمش و فشارش دادم تا بیشتر بهم بچسبیم . آه و نالۀ هر دوتامون بلند بود و می پیچید . صدف از روم بلند شد و اول شلوار و بعد شورتش رو در آورد و لخت شد و بعد اومد سراغِ من ، تمایلی به لخت شدن نداشتم اما حسِ خوبی داشتم و اجازه دادم تا دامن و بعد شورتم رو در بیاره . الان شورتم تو دستِ صدفه و او داشت شورتم رو بو می کرد . از کارش تعجب کردم اما اون حشری تر از اینا بود ، شورتم رو چسبونده بود به دماغش و با تمام توانش بوش می کرد . کمی خجالت کشیدم و سعی کردم شورتم رو از دستش بگیرم اما نذاشت . وسط پاهام نشست . خواستم پاهام رو ببندم اما از این کارم جلوگیری کرد ، رُونهام رو نوازش کرد و با زبونش لیسشون می زد . بلد بود چه جوری طرفش رو حشری کنه و منم الان حسابی حشری بودم و نیازمند به نوازش و کمی هم سکس ، تصور نمی کردم اما کُصم حسابی آب انداخته بود و لای پاهام رو هم مرطوب کرده بود . صدف شروع کرد به مالوندم کُصم ، انگار نفت رو آتیش ریخته باشن ، یه مرتبه حرارتِ بدنم بالا زد . همین کارش منو از حال بُرد ، بی اختیار آه و ناله کردم . چوچوله ام رو نوازش کرد و باهاش وَر میرفت و در همین موقع بود که زبونش رو بکار انداخت و شروع کرد به خوردن و لیسیدن کُصم . دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم ، بی اختیار تکون خوردم و لرزیدم . تا بحال اینطوری نشده بودم و این حس رو نداشتم . بخوبی حرکتِ زبونش رو ، رُو درزِ کُصم حس می کردم و لذت می بردم . سرش رو گرفتم و فشارش دادم . همزمان پاهام رو هم ، به هم نزدیک کردم تا بیشتر لذت ببرم . اینکارم باعث شد تا صدف نتونه حرکتی دیگر داشته باشه و لای پام قفل بشه . حس کردم با انگشتش قسمت سوراخ کونم رو فشار میده و قصدش انگشت کردنمه ، پاهام رو از هم باز کردم . سرش رو بالا آورد و نفسی عمیق کشید . نگاش کردم و چشم تو چشم هم شدیم . در همون حال انگشتش رو با آب کُصم خیس کرد و یه فشار ملایم به عقبم آورد . خیلی درد نداشت . انگشتای ظریف و بلندی داشت ، اینکه حس کنم به چه اندازه فرو کرده تو برام مشکل بود ، اما بهم نگاه می کرد و انگشتم می کرد . فکر کنم می خواست ببینه تو چه وضعیتی قرار می گیرم ، من در اوجِ لذت بودم ، صدف هم منتظر چنین نتیجه ایی بود و فشارش رو بیشتر کرد . اینجا بود که متوجه شدم تمام انگشتش رو کرده تو و میچرخونه . درد نداشتم ، راستش خوشم اومد و پاهام رو بیشتر دادم بالا تا راحت تر کارش رو ادامه بده . با زبونش کُصم رو لیس میزد و با انگشتش از عقب بهم حال میداد ، به طوری که وقتی دو انگشتی فرو کرد متوجه نشدم . هر وقتی انگشتش رو با آب کُصم خیس می کرد و بعد می کرد تو کونم .
اینکه طرف مقابل کوچکتر باشه و باهاش لاس بزنه و سکس داشته باشه ، حسِ خوبی نداره و خوشایند نیست اما در این لحظه حسِ حشری بودن و لذت بردن باعث می شد تا وضعیت سنی طرف مقابل خیلی تو معاشقه اهمیت نداشته باشه و محسوس نباشه ، منم تو اون لحظه چنین حسی رو داشتم . صدف کوچیک تر از منه و طرفِ من همین دخترِ کوچیکیه که داره باهام سکس میکنه و منو به اوج لذت میرساند ، میدونم که بعد از تمام شدن این لذتها ، خجل میشم و چشم تو چشم شدنش برام سخت میشه ، اما تو این لحظات عقلم به درستی کار نمی کرد و به نوعی تابعِ غرایزم بودم . به قول معروف حالی به حالیم دیگه و عقلم دُرست کار نمی کنه . صدف بعد از گشاد کردن سوراخ کونم ، تغییر موضع داد و کُص و کونش رو گذاشت رو صورتم و خودش هم دراز کشید رو شکمم و سرش رو برد سمتِ کُصِ من . کُصِ صدف هم حسابی آب انداخته بود به طوری که وقتی به صورتم مالونش ، تمام لب و دهانم خیس و مرطوب شد . رایحه خاصی داشت و من به خوبی با بینی اَم ، بوش می کردم . کمی براش لیس زدم و زبونم رو کردم تو کُصش ، زبونم تیز نبود برای همین خیلی توش نمی رفت اما برای تلافی کردن و لذتی مضاعف ، شروع کردم به نوازش سوراخ کونش . از اینکه انگشتش کنم راضی نبودم و خوشم نمی اومد ، اما صدف دستم رو گرفت و نشون داد که نیاز به انگشت کردن داره . یه بند انگشتم رو فرو کردم تو کونش و نگه داشتم . صدف خودش رو عقب داد تا انگشتم بیشتر بره توش . خودش رو عقب جلو می کرد و باعث می شد تا خود بخود انگشتم در رفت و آمدِ تو کونش باشه . به شدت خودش رو تکون می داد . در حالی که با اون یکی دستم باسن و کُصش رو میمالوندم ، ترشح اَش زیاد شد و مقداری آب از کُصش بیرون زد و مقداریش هم رفت تو دهنم . صورتم رو عقب کشیدم اما صدف نمی خواست اون قسمت از بدنش با صورتم فاصله پیدا کنه و هی کُص و کونش رو به صورتم می مالوند . دیدم ول کن نیست ، با کمی خشونت ، انگشتِ شستم رو فرو کردن تو کونش و چرخوندم . یه آهی کشید و اونم صورتش رو فشار داد به کُصم . کم کم از شدت حرکاتمون کم می شد .” بسه دیگه بلند شو ، ” دوتایی رفتیم حمام و من یه دوش سریع گرفتم و اومدم بیرون ، اما صدف کمی دیر تر اومد .
نصفِ شب حس کردم تختِ خواب تکونی خورد . صدف بود که میخواستم کنارم بخوابه . اومد زیر پتوم و خودشو چسبوند بهم . ” برای اَمشب بسه دیگه صدف ، بزار کمی بخوابم ” ! ! در حالی که خودش رو بهم فشار میداد گفت : ” فقط میخوام کنارت بخوابم ، تو بخواب ” !! برگشتم و چهره به چهره شدیم . یه لب محکم و سفت ازم گرفت و سرش رو گذاشت رو سینه هام . حس کردم لخته ، آخه دستم بی اختیار به بدنِ لختش خورد . چه بدنِ نرمی داشت . طبق معمول کُرست نبسته بود . نمی خواستم خیلی دستم بهش بخوره ، حتما شورت هم بپا نداشت . ازش بعید نبود . با این حال چشمم رو بستم تا بفهمه که موقعِ خوابه . برای اَمشب دیگه حوصلۀ سکس نداشتم . راستش الآن که بادم کم شده ، کمی خجل بودم و نمی خواستم چشم تو چشمِ صدف نگاه کنم . با این حال هر دو همو بغل کردیم و خوابیدیم . منتظر چراغِ سبز بود تا نشون بدم اما این کارو نکردم . پشتم رو بهش کردم و سعی کردم با بی حرکت بودن ، خودم رو خواب نشون بدم . تا پاسی از شب به لاس زدن و سکسِ اون شب فکر کردم .
دیروز کابینت سازها برای نصب کابینت طبقۀ فوقانی آمدند . دوتا جوُن با تعدادی ابزار آلات و کابینت هایی که آماده نصب بودند ، وارد حیاط و از طرف راه پله وارد طبقۀ بابل شدند . بعد از تخلیه وسایل ، قرار شد از فرداش شروع به نصب کنند و به قول خودشون دو سه روزه کار را تموم کنند . اون روز بعد از اتمام ساعت کاریم ، اومدم خونه و سری به اون دو نفر زدم . کارا خوب پیش می رفت و سرعت زیادی تو کارشون داشتند . قدری صحبت کردیم و معلوم شد تا غروب مشغول کار هستند تا یکی دو روزه کار به اتمام برسه . عصرونه تهیه کردم و از صدف خواستم تا اونو برای نصاب های کابینت ببره . سینی عصرونه رو ازم گرفت و خودش براشون برد .
فرداش میخواستم دیرتر برم سر کارم ، آخه نصاب ها دیرتر می اومدند و من نمی خواستم کلیدِ خونه رو بهشون بدم و کسی هم نبود تا دربِ خونه رو براشون باز کنه ، صدف اون روز نمی خواست بره دانشگاه و کلاس نداشت ، برای همین ازش خواستم که اگه خونه هست در رو برای اونا باز کنه و منم به موقع سر کارم برم ، قبول کرد و من خیالم از این بابت راحت شد . اون روز هم طبق معمول بعد از ساعت کاری جایی نرفتم و برگشتم خونه . دیگه نرفتم سراغ نصاب ها و واردِ خونه شدم . خبری از صدف نبود . رفتم آشپزخونه ، غذا رو گاز بود و بوی غذا به مشام می رسید . تعجب کردم ، آخه قرار بود اَمروز صدف خونه بمونه . خیلی نگران نشدم ، طی این چند وقته به کارای صدف عادت کرده بودم . لباس عوض کردم تا سری به طبقۀ بالا بزنم و از اوضاع و احوال نصاب ها با خبر بشم . آروم رفتم بالا ، سر و صدایی از کارشون نبود . نکنه نیومدن و صدف هم زده بود بیرون ! ! درِ ورودی بسته بود و با کلیدِ یدکی که داشتم در رو باز کردم و رفتم تو ساختمون . صدای حرف زدن می اومد . گوشم رو تیز کردم . صدای صدف بود . بدون اینکه صدایی ایجاد کنم به سمتِ صدا رفتم . صدا از تو اتاق میومد . نزدیک تر که شدم ، صدای اون دو تا جوُن هم که سعی داشتن آهسته صحبت کنن هم به گوش رسید . الان دیگه نزدیک درگاهی اتاق بودم و گوش میدادم . ” نمی ترسی مادرت سر برسه و مُچمون رو بگیره ” ؟ صدف گفت : ” اون که مادرم نیست ، همخُونه ایم ، خیالتون راحت باشه ، اون کاری به این کارا نداره ” ! ! لای در باز بود و من تونستم اُونها رو ببینم .
یه زیر انداز انداخته بودند زمین و صدف رو یکی از اون پسرا خوابیده بود . صدف فقط تیشرت تنش بود و پایین تنه اَش لخت بود . پسره هم که لخت ، زیرِ صدف داشت خودش رو تکون می داد . کیرِ پسره تو کُصِ صدف بود و صدف خودش رو انداخته بود رو پسره ! ! اول فکر کردم فقط همون دو نفرن ، اما کمی نگذشت که پسر دوم هم پیداش شد . اونم لخت بود و داشت با کیرش ور می رفت . بنظر خودش رو آماده میکرد تا به او دو تا بپیوندد . کسی توجهی به دور و اطراف نداشت و به قولی خیالشون راحت بود که مزاحم ندارند . صدف خودش رو به شدت تکون میداد و آه و ناله می کرد . پسره هم با ولعی شدید حرکاتش رو موزون کرده بود که تا صدف خودش رو عقب میده ، کیرش رو بفرسته تو کُصش . صدف رو کیرِ پسره خوابیده بود . نفر دوم خودش رو از پشت به صدف چسبوند و تیشرتِ صدف رو درآورد . صدف یکه خود و به نوعی انتظار این حالت رو نداشت . پسر دوم محکم صدف رو گرفت و هُل داد تا حالت بگیره و بتونه کیرش رو بفرسته تو سوراخ کونِ صدف ، بنظر میرسید که آن دو نفر قصد تجاوز و دست درازی به همخونه ام رو دارند و من بایستی مداخله کنم اما صدای صدف بر خلاف نظر من رو گویا بود . صدف از نفر دوم خواست که یواش تر و آروم تر کار خودش رو انجام بده و به نوعی عشوه و طنازی می کرد . ” تو رو خدا یواش تر ، کیر دوستت توم هست ، جا نداره یکی دیگه بره توم ” !! این حرفها و التماسهای هیچ تاثیری در نفر رو نداشت . با این حال صدای نفر دوم به گوش رسید که قصد دلداری صدف رو داشت : ” نگران نباش این چیزی که من می بینم حسابی جا باز کرده و منتظره یه کیرِ کلفته ” !! نفر دم کمی کیرش رو به کونِ صدف مالوند و با دست سینه ها و بدن اونو نوازش کرد و بعد شروع کرد به فرو کردن کیرش تو کونِ صدف . راستش من بدون این که توجهی به دور و اطراف کنم به اون صحنه خشن و سکسی نگاه می کردم . پسر اول که زیر خوابیده بود با تمام نیرو تلمبه می زد و نفر دوم که تازه مشغول کار شده بود با کمی وحشی گری ، صدف رو گرفته بود و فشارش میداد . داد و بیداد صدف بلند شد و تو ساختمون پیچید . لازم بود جلوی دهننش گرفت بشه که اون که زیرِ صدف بود این کار رو کرد . با این حال صدف اون وسط از خودش صدا در میاورد و دست و پا میزد . به خوبی معلوم بود که درد داره و کمی براش سخته . سینه ها و زیر بغل و تقریبا تمام بدن صدف آماج مالش و دستمالی کردن اون دو تا پسر بود و اونا میخواستند از این موقعیت خدادادی بطور کامل بهره ببرند و به قولی کُص و کونِ صدف رو یکی کنن . فکر کنم دیگه عمل دخول انجام شده بود و تلمبه زدن نفر دوم هم به چشم می اومد . اون پسر تقریبا رو دو پا نشسته بود و کمر صدف رو تو دستش گرفته و با شدت خودش رو عقب جلو می کرد . صدف دیگه کمتر دست و پا میزد و داد و بیدادش تبدیل به آه و اُوه شده و به خوبی لذت بردن رو می شد از حرکات و صداهاش تشخیص داد . نمیدونستم باید مداخله کنم یا اینکه اجازه بدم اون سه نفر به حال کردنشون ادامه بدن . خُب آخه معلوم بود صدف با میل باطنی و رضایت خودش دست به این کار زده و زوری تو کار نیست پس مداخله من خیلی هم معنا نداره . کمی دیگه هم نگاه کردم و منتظر موندم . صحنۀ حشری کننده ایی بود . اون سه نفر بدون اینکه توجهی به دور و اطراف داشته باشند به کارشون ادامه می دادند . صدف تقریبا روی پسری که زیرش خوابیده بود ، دراز کشیده و سینه هاش رو در اختیار اون فرد قرار داده بود و پسر دوم که روش سوار شده بود با شدت تلمبه میزد ، طوری که صدف و پسر زیری ، به جلو پرت می شدن . ” بسه دیگه دارم پاره میشم ، بخدا درد دارم” !! صدف داشت اون وسط التماس میکرد اما هیچ یک از پسر دست بردار نبودند ، فکر کنم حالا باید مداخله میکردم و جلوی این کارشون رو میگرفتم که یک مرتبه پسر دوم که سوارِ صدف بود فریادی کشید و از رو صدف بلند شد و آبش رو ریخت رو صدف . ” می ذاشتی آبم رو توش خالی میکردم ” !! همزمان صدف با کمی سختی و بی حالی از روی پسر اولی هم بلند شد . دیگه جای موندن نبود و بایستی محل رو ترک می کردم . دقایقی بعد صدف اومد تو خونه ، کمی گشاد گشاد راه می رفت و به خوبی بی حالی در وجودش رو حس میکردم ، ” چیه چت شده” ؟ با کمی عجله و اضطراب پاسخ داد : ” چیزی نیست از دو سه تا پله لیز خودم” !! نگاهی عمیق به چهره و راه رفتنش کردم و زیر لب می خندیدم و پیشِ خودم گفتم : ” آخه مگه مجبوری اینطوری خودت رو حراج کنی دختر ” !! نصابهای کابینت همون شب کارشون رو تمام کردند و رفتند .
از اون شب به بعد طرز تفکرم نسبت به صدف تغییر کرد و به نوعی دیگه اونو درک می کردم . تصورم این بود که با کمی سکس و لاس زدنِ دو نفری ارضا میشه اما وقتی اونو با او دو نفر دیدم ، به عمق حشری بودن و نیاز جنسی صدف پی بردم . حرفی بینمون پیش نیومد و نمی خواستم بدونه که من هم شاهد ماجرای دادنش به او دو تا پسر بوده ام . صدف یه هفته ای تو شوک اون ماجرا بود و هر وقتی تبسمی خاص به چهره اَش می اومد . بنظر میرسید که هنوز مزه دادنش از جلو و عقب زیر زبونش بود . نمی دونم هنوز هم ارتباطی با اون دوتا پسر داره یا نه ، اما بعضی شبها دیر میومد خونه و اوضاع درستی نداشت . راستش برای من که ساده و بدون دغدغه زندگی میکردم دونستن و دیدن چنین وضعیتی کمی غیر قابل تحمل بود برای همین ازش خواستم که جایی برای خودش پیدا کنه و از اینجا بره . صدف وقتی اینو شنید ، اَشک تو چشماش جمع شد و حتی قطره ایی اَشک نیز ریخت . نمیدونستم فیلمش بود یا اینکه واقعی بود از روی ناچاری این خواسته رو بیان کردم . ازم خواست تا آخر ترم صبر کنم ، تمایلی نداشتم اما اصرار زیادش منو مجبور کرد تا قبول کنم . ته دلم راضی نبودم که بره اما این کاراش منو عصبی می کرد و تازه وقتی می دونستم که چرا شبها با سر و وضعِ نامناسب و دیر میاد خونه ، مضطرب می شدم . شاید می بایست اونو نصیحت می کردم اما پشیمون شدم . ناچاراً باید تحملش می کردم .
اتفاقی که رخ داد منو ترسوند . اون شب تا پاسی از شب گذشته نیومد خونه . ساعت از 12 گذشته اما خبری از صدف نبود . بشدت نگران بودم . نمیدونستم چه بایستی بکنم . از بس چشمم به در بود ، خوابم برده بود و متوجه اومدنش نشدم . وقتی چشم باز کردم ، دیدم ساعت از 3 صبح گذشته ، سری به اتاقِ صدف زدم دیدم با همون لباس بیرونی خوابیده ، کمی خیالم راحت شد . موقع صبحانه متوجه اوضاعش شدم . صورتش ورم کرده بود و کبود بود . بخوبی آثار ضربه به صورتش معلوم می شد . صدف سعی داشت صورتش رو پنهون کنه اما من متوجه اَش شدم . لازم به توضیح بود ، اما صدف ناراحت و عصبانی و حرفی نمی زد . منم نمیخواستم مثل پیرِ زنا ، نصیحت و سرزنش کنم ، لباس پوشیدم و رفتم سر کار . شب هنگام خودِ صدف شروع کرد به شرح ماجرا که اینکه مورد مزاحمتِ قرار گرفته بود و درگیر شده بودند و اونم صدمه دیده بود . کمی داستانش غیر واقعی بود اما سعی کردم حرفاش رو باور کنم .
بعد ها متوجه شدم که طبقه بالا رو برای کارش استفاده میکنه . طبقۀ بالا برای سکونت آماده نبود اما تمیز و مرتب نگهش داشته بودم . هنوز کامل نشده بود اما مثل اینکه برای اهداف صدف کافی بود . هر وقتی سری به طبقه بالا می زدم و متوجه تغییراتی توش می شدم . با دیدن صحنه جابجایی ، پیش خودم تجسم کردم که صدف با یه پسر ، اونم تو خونه من ، پنهانی سکس داشتن و اونجا شده بود محل اَمنِ صدف . اگه همسایه ها متوجه شده باشد که خیلی بد می شد . باید جلوش رو می گرفتم و بهش می فهموندم که فهمیدم .
کم کم دیر آمدنهای صدف بیشتر می شد بطوری که شب گذشته اصلاً خونه نیامد و من فردای آن روز بدون اینکه از وی اطلاعی داشته باشم بر سر کار رفتم . بعد از ساعت کاری سراسیمه به خانه آمدم و متوجه شدم که مراجعه ایی به آنجا داشته ، خیالم راحت شد که آمده ، تا اینکه یک روز برای همیشه رفت و دیگه خبری ازش نشد . سومین روز بود که خونه نمیومد . به دانشگاهش سر زدم ، کسی خبری ازش نداشت ، مراجعه به پلیس هم مرا خیلی مجاب نکرد . صدف رفته بود و کسی از نبودش و اینکه کجاست ، اطلاعی نداشت . اوضاع عجیبی بود ، دختری گم شده اما کسی نمی توانست اُونو را پیدا کند . الان سه هفته است که صدف رفته و خبری ازش ندارم و من هنوز منتظر خبری ازش هستم .
نوشته: لادن رحیمی
9 پاسخ به “همخونۀ گمشده من”
خداییش خودمون کم بدبختی ناله تو این روزا داریم که این داستان هارو هم بخونیم و بدتر بشیم ؟؟؟ البته که داستان قشنگی بود ولی نه واسه این روزهای کذایی که همه یه جوری درد داریم
خداییش خودمون کم بدبختی ناله تو این روزا داریم که این داستان هارو هم بخونیم و بدتر بشیم ؟؟؟ البته که داستان قشنگی بود ولی نه واسه این روزهای کذایی که همه یه جوری درد داریم
اومده اینجا پیش من داره کصم رو لیس میزنه، شامش رو هم خورده و سیره،فقط الان تشنه کصه،نگران نباش لادن جون
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
از کوص نویسای قهار کیرتوکص یبار به داداشت میدی ، یبار… اصلا ولش کیرتوکصه دیگه…
همش کصشعر بود کیری دیگه ننویس
با همه احترام ولی این تناقص فکری نمیتونم بپذیرم که از روی انسانیت بخوای نگران همخونه آت بشی وقتی خیانت دیدی بعد از این که لز کردی… بماند.
کاش یکی بود یه حالی هم به کیر بدبخت ما میداد…!!
تو داستانت تلفن اختراع نشده بود؟ یا قضیه کلا واسه قبل از گراهام بله؟