ادامهی شب اول و ورود به روز دوم
تاریکی قفس آهنی مثل پتویی سنگین روی بدن امیر افتاده بود. نه پنجرهای، نه نوری، فقط صدای قطرههای آب که از جایی دور در زیرزمین میچکید و گاهی صدای نالهی خفهی بردهی دیگری از قفسهای مجاور. قفس فلزی بین پاهایش مثل دست آهنیای فشار میآورد؛ هر بار که بدنش ناخودآگاه واکنش نشان میداد، درد تیز و سوزانندهای یادش میآورد که لذت دیگر مال او نیست.
ساعت شش صبح، درِ زیرزمین با صدای لولاهای سنگین باز شد. نور تیز چراغقوه مستقیم به صورتش خورد. امیر چشمانش را بست و سرش را پایین آورد – عادت یکشبه.
بانو مهسا بود. موهای کوتاه مشکی، لباس چرمی تنگ که تا بالای ران میرسید و چکمههای بلند تا زانو. در دستش یک لیوان فلزی کوچک و زنجیری که به قلادهی امیر وصل کرد.
«بلند شو، شمارهی ۱۷. صبحانهی اربابان آماده نیست و تقصیر توست.»
امیر با زانو و آرنج از قفس بیرون خرید. بدنش از سرما و فشار شب قبل خشک شده بود. بانو مهسا زنجیر را محکم کشید و او را به سمت پلهها برد. هر پله که بالا میرفت، قفس فلزی به رانهایش میخورد و یادآوری میکرد که حتی راه رفتن معمولی هم دیگر حقش نیست.
وقتی به آشپزخانهی بزرگ عمارت رسیدند، بوی قهوه تازه، نان گرم و عطرهای سنگین زنانه فضا را پر کرده بود. شش تا از حاکمان دور میز بزرگ صبحانه نشسته بودند؛ بعضی با روبدوشامبر ابریشمی، بعضی هنوز با لباس شب قبل، اما همه با همان نگاه سلطهگرانه و آرام.
وسط آشپزخانه، یک سینی بزرگ نقرهای روی زمین بود. داخلش کاسههای کوچک瓷، لیوانهای کریستال و بشقابهای میوه. هیچ صندلیای برای امیر نبود. فقط یک نقطهی مشخصشده با علامت X قرمز روی کف مرمر.
بانو سارا که رئیس جلسه به نظر میرسید، با قاشق کوچک قهوهاش را هم زد و بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«شمارهی ۱۷، وظیفهی صبحگاهیات این است: همهی ما را سرو کنی. با دهان. بدون استفاده از دست. اگر یک قطره روی زمین بریزی، صبحانهی خودت تا فردا حذف میشود.»
امیر زانو زد. قلبش تند میزد. بانو لیلا اولین نفر بود. او لیوان قهوهاش را برداشت و گذاشت جلوی صورت امیر.
«دهانت را باز کن. مثل سگ آبخور.»
امیر دهانش را باز کرد. لیلا آرام لیوان را کج کرد. مایع داغ روی زبانش ریخت. باید سریع میبلعید تا چیزی نریزد. طعم تلخ قهوه با کمی شکر و خامه. چند قطره روی چانهاش چکید. بانو لیلا بلافاصله انگشتش را روی چانه گذاشت و آن قطره را پاک کرد، بعد همان انگشت را داخل دهان امیر فرو کرد.
«تمیز کن. با زبونت.»
امیر زبانش را دور انگشت چرخاند. طعم پوستش، عطر ملایم لوسیون، کمی نمک دست.
به ترتیب همه را سرو کرد. بانو نگار خواست آب پرتقال بخورد؛ امیر باید سرش را عقب میبرد تا لیوان را مثل ظرف آبگیری نگه دارد. بانو مهسا عمداً کمی آهستهتر ریخت تا امیر مجبور شود بیشتر منتظر بماند و دهانش باز بماند.
وقتی نوبت بانو سارا رسید، او نه نوشیدنی خواست، نه غذا. فقط پایش را دراز کرد. چکمهی مشکی براق.
«ابتدا چکمه را بلیس. از نوک پاشنه تا بالای ساق. بعد دکمهها را یکییکی با دندان باز کن.»
امیر خم شد. زبونش روی چرم سرد کشیده شد. طعم چرم نو، کمی گرد و خاک جاده، بوی سنگین واکس. پاشنهی فلزی را با لبهایش گرفت و آرام بوسید. بعد با دندان دکمهی اول را باز کرد. صدای کلیک کوچک در سکوت آشپزخانه پیچید. بانو سارا پایش را کمی فشار داد تا صورت امیر بیشتر به ساق چکمه بچسبد.
«عمیقتر نفس بکش. این بوی اربابت است. هر روز باید این بو را به یاد داشته باشی.»
وقتی چکمه باز شد، پای برهنهی او بیرون آمد. ناخنها با لاک قرمز تیره، پوست نرم و گرم. امیر بدون دستور شروع به بوسیدن کرد؛ از انگشت کوچک تا بزرگ، آرام و با احترام. بانو سارا انگشت شستش را داخل دهان او فرو کرد و نگه داشت.
«مک بزن. مثل چیزی که خیلی دلت میخواد اما هیچوقت بهش نمیرسی.»
امیر اطاعت کرد. چشمانش بسته، فقط حس گرما و فشار. صدای خندهی نرم دیگر زنان بلند شد.
بعد از صبحانه، او را به سالن اصلی بردند. امروز «جلسهی هفتگی ارزیابی بردهها» بود.
روی سکو، سه بردهی دیگر زانو زده بودند: شمارهی ۹ (مردی حدوداً ۳۵ ساله با بدن ورزیده اما چشمان خسته)، شمارهی ۱۲ (جوانتر، هنوز کمی مقاومت در نگاهش بود) و شمارهی ۴ (کهنهکارترین؛ بدنش پر از جای شلاق و رد زنجیر، نگاهش کاملاً خالی و مطیع).
بانو نگار، که مسئول تنبیه بود، با شلاق چرمی بلند جلو آمد.
«امروز تست تحمل و اطاعت گروهی داریم. هر بردهای که زودتر التماس کند یا اشتباه کند، تنبیه عمومی میشود و بقیه یک امتیاز میگیرند.»
اولین تست:
نگاه مستقیم ممنوع
.
چهار برده را روبهروی هم نشاندند، زانو به زانو، فاصلهی یک متر. هر کدام باید فقط به نقطهای بین پاهای نفر روبهرو نگاه میکردند – نه بالاتر، نه پایینتر. اگر کسی نگاهش را بالا میآورد و به صورت اربابها نگاه میکرد، شلاق میخورد.
بانوها دورشان قدم میزدند، گاهی عمداً جلوی دید یکی میایستادند، گاهی پایشان را جلوی صورت یکی میگذاشتند تا تعادلش را به هم بزنند.
امیر بعد از ده دقیقه احساس کرد گردنش درد میگیرد. چشمهایش میسوخت. شمارهی ۱۲ ناگهان پلک زد و نگاهش کمی بالا رفت – فقط یک لحظه.
شلاق بانو نگار مثل رعد فرود آمد. صدای برخورد روی پشت شمارهی ۱۲ بلند شد. او فریاد خفهای کشید اما سریع ساکت شد.
«یک ضربه. ادامه.»
دقیقهی بیستم، امیر احساس کرد بدنش میلرزد. قفس فلزی فشار بیشتری میآورد. میل سرکوبشده مثل موج به او ضربه میزد. بانو سارا دقیقاً پشتش ایستاد، نفس گرمش را روی گوش امیر فوت کرد:
«فکر میکنی میتونی تحمل کنی؟ یا میخوای التماس کنی که نگاهت رو آزاد کنیم؟»
امیر دندانهایش را روی هم فشار داد. سکوت کرد.
تست دوم:
خدمت همزمان به سه ارباب
.
امیر را انتخاب کردند. باید همزمان:
پای چپ بانو لیلا را لیس میزد
پای راست بانو مهسا را میبوسید
و با دستهای بستهشده پشت کمر، فقط با صورت به بانو سارا خدمت میکرد (صورتش را بین رانهای او فشار میداد و نفس میکشید).
موقعیت غیرممکن بود. هر بار که به یک سمت خم میشد، یکی دیگر اعتراض میکرد. بانو لیلا پایش را محکمتر فشار داد:
«زبانت تنبل شده، برده.»
بانو مهسا با انگشتان پا بینیاش را گرفت:
«نفس نکش تا اجازه ندادم.»
بانو سارا رانهایش را بست و صورت امیر را کامل محبوس کرد. هوا کم شد. ریههایش سوخت. وقتی بالاخره آزاد شد، نفسنفس میزد و اشک از چشمانش جاری بود.
بانو سارا خندید:
«خوبه. حداقل اشک ریختن رو بلده. این خودش یه پیشرفتِ کوچیکه.»
تا ظهر، امیر را به کارهای مختلف واداشتند:
زیر میز ناهار مثل میز چهار دست و پا ایستاد (پشتش سینی غذا گذاشتند، هر حرکتش باعث میشد لیوانها بلرزند)
به عنوان زیرپایی برای بانو نگار وقتی کتاب میخواند (صورتش زیر چکمههای او، نفس کشیدن سخت)
مجبور شد کف تمام کفشهای داخل کمد را با زبان تمیز کند (بیست جفت چکمه و کفش پاشنهبلند)
و در نهایت، در حالی که همه نگاه میکردند، شمارهی ۹ را وادار کردند تا جلوی او ارضا شود – بدون اینکه خودش اجازهی هیچ حرکتی داشته باشد. فقط نگاه کردن، فقط حسادت کور کننده داخل قفس فلزی.
شب که رسید، بدنش پر از جای قرمز شلاق، کبود شدگی از trampling و درد مداوم از قفس بود. دوباره او را به قفس زیرزمین بردند.
اما قبل از بستن در، بانو سارا خم شد و کلید کوچک قفس را جلوی صورتش تکان داد.
«فردا شاید… فقط شاید… یکی از ما دلش بخواد کمی مهربون باشه. یا شایدم نه. بستگی به اطاعتت داره، شمارهی ۱۷.»
در بسته شد. تاریکی برگشت.
امیر دراز کشید، بدن درد میکرد، ذهنش پر از تصاویر پاها، چکمهها، لبخندهای کج، صدای شلاق.
و با این حال، تنها چیزی که میخواست این بود: فردا زودتر برسد.
خانهی زنان حاکم داشت آرامآرام او را میشکست.
و او… داشت عاشق این شکستن میشد.
نوشته: شادمهر
3 پاسخ به “خانهی زنان حاکم”
Rose افرین خوب بود
Rose افرین خوب بود
کیری بود ننویس کیرم دهنت جنده