…قسمت قبل
همیشه شیفته و مجذوب ستارگان بودم…
همیشه این رو دوست داشتم که به آسمون نگاه کنم
روی یک زمین سرد…
با ذهنی آشفته و جسمی خسته از دنیا…
به آسمون نگاه کنم و به این فکر کنم که چطور همه چیز دست به دست هم میده که یک اتفاق بیفته
مثلا میگن که اولش بیگبنگ بوده… بعدش عناصر سنگین تشکیل شدن… اون عناصر سنگین هم رفته رفته و آروم آروم تبدیل به عناصر سبک میشن… برخورد هایی صورت میگیره و چند تا سنگ به هم میخورن و سیاره هارو به وجود میارن
یکی از اون سیاره ها اسمش زمین میشه
اون زمین اول خشک و غرق در آتش بوده
و همه چیز با اولین سلول در اعماق اقیانوس شروع میشه
و طی میلیون ها سال میرسه به من!
یک انسان مفلوک و تیرهبخت که از زندگی چیزی جز رنج درک نکرده
در عین حال که داشتم روی بالکن خونمون به ستاره ها زل میزدم و سمفونی شماره ۵ بتهوون رو گوش میدادم
به این هم فکر میکردم که روزی میرسه که ما مرگ رو میبینیم… اما هیچوقت و هرگز نمیتونیم برای کسی تعریفش کنیم
میدونی چرا؟
چون اصلا وجود نداریم
قراره که جسدمون زیر خروارها خاک تجزیه بشه و به عضوی از طبیعت تبدیل بشیم
تنها داراییمون لحظهایه که الان داریم وگرنه اگر امروز من و دوست دخترم لب های همدیگه رو میبوسیم ؛ ب این علته که داراییمون همین لحظهست وگرنه هم من و هم اون دختر قراره روزی از یک انسان به تریلیارد ها اتم بیجان تبدیل بشیم
در این اندیشه ها بودم و اصلا به مصاحبهی فردا که با مدیر مدرسه داشتم فکرنمیکردم
این هم احتمالا از حس غرور و خودپسندی احمقانه ای میاد که در درونم وجود داره
حس اینکه مسائل قابل حلن و ارزش نداره که این لحظه رو صرف فکر کردن به اونها کنیم…
آهنگ رو قطع کردم و یک نگاه ب ساعت گوشیم انداختم و دیدم ساعت 10 شب شده
فردا ساعت 9 صبح باید به یک مدرسهی دخترانه راهنمایی میرفتم برای انجام دادن کارهای لازم…
محیطی که توش احتمالا همهچیز حول محور بلوغ و سکس و رل و مشکلات احساسی میگذره
تقریبا میشه گفت که در دبیرستان های جمهوری اسلامی به جز درس و فکر همه چیز جریان داره
و برای منی که قرار بود نقش معلم رو در این سیرک آموزش و پرورش بازی کنم ؛ قطعا سخت خواهد بود
معلم ۲۹ سالهی مذکر که طبق گفتهی دیگران آدم خوشچهره ای هم هست قراره برای ۹ ماه هرروز با ۲۰ الی ۳۰ دختر ۱۴ الی ۱۵ ساله سر و کله بزنه اونم بدون اینکه مشکلی پیش بیاد
برای شام تنماهی درست کردم و خوردم
ساعت ۱۰ نیم شب بود که به سمت رخت خوابمرفتم
تایمر گوشیم رو تنظیم کردم و قرار بود که ساعت ۷ و نیم صبح بیدارم کنه
لعنت به زندگی…
پانویس : همونطور که قبلا هم عارض شدم داستان مربوط به سکس نیست اما شکل های سرکوب شده ای از مسائل سکسی که خودش در قالب رفتار های ناخودآگاه نشون میدن وجود داره…
و یکم بیشتر که این سایت رو بررسی کردم متوجه شدم این سایت بستری برای لذت های ممنوعهست تا بستری برای شنیدن یک تجربهی انسانی
پس به احتمال زیاد دیگه داستان زیر باران که تجربهی واقعی خودم هستش رو ننویسم و بازنشر نکنم
موفق و پیروز باشید
خدا نگهدار
نوشته: Mr x
4 پاسخ به “زیر باران ( ۲)”
اینکه شما دوس داری برای ۴ تا خط نوشته که اونم داخل هر کتابی میتونی پیدا کنی بخونیش قرار نیست التماست بکنن . چیزی که من میخونم باعث میشه چندتا نکته رو بفهمم اول اینکه هر قسمت از داستانت انقدر کوتاهه که نمی تونی اسمشو بزاری داستان نشون از این داره که چیز زیادی برای گفتن نداری صرفا دنبال اینی که قلم خودتو نشون بدی که در اون حد ام نیستی چون این جمله ها رو اگه کسی طالبش مباشه حتما متوجه میشه که جایدیگه ام خوندش نکته بعدی ام اینه که فقط یه ایده کلی داری یعنی حتی قسمت های بعدی داستانتم ننوشتی اینم به این معناست که ذهن خیلی سطحی نگری داری
اینکه شما دوس داری برای ۴ تا خط نوشته که اونم داخل هر کتابی میتونی پیدا کنی بخونیش قرار نیست التماست بکنن . چیزی که من میخونم باعث میشه چندتا نکته رو بفهمم اول اینکه هر قسمت از داستانت انقدر کوتاهه که نمی تونی اسمشو بزاری داستان نشون از این داره که چیز زیادی برای گفتن نداری صرفا دنبال اینی که قلم خودتو نشون بدی که در اون حد ام نیستی چون این جمله ها رو اگه کسی طالبش مباشه حتما متوجه میشه که جایدیگه ام خوندش نکته بعدی ام اینه که فقط یه ایده کلی داری یعنی حتی قسمت های بعدی داستانتم ننوشتی اینم به این معناست که ذهن خیلی سطحی نگری داری
موضوع جذابی است، کشش داره و میخواستم که بقیه اش رو هم بخونم. لطفاً اگه به هر دلیل از ادامه نوشتن منصرف شدید و یا جای دیکه قرار شد داستان رو ادامه بدین برای منم بفرستید، با سپاس
رسیدم توی این نوشته . مردک قرمساق بخاطر ۴ تا خط قسمت ۲ زدی