شب تو یه جنگل باستانی، جایی که زمان انگار تو یه حلقه جادویی گیر کرده بود. درختای بلند و پیچخورده با پوست سیاه و رگههای قرمز مثل رگای زنده میتپیدن، شاخههاشون تو باد مثل انگشتای یه جادوگر پیر تکون میخوردن. زمین پوشیده از مه سرخ بود که انگار از خون تازه بلند شده، و هوا بوی تند خاک و جادو میداد. من، یه مرد وحشی با بدن پرمو و عضلانی، تو اون شب عجیب قدم میزدم. پشمهای سیاه سینهم از زیر یه زره چرمی پارهشده برق میزد، و کیرم زیر شلوار کهنهم مثل یه شمشیر افسانهای سفت شده بود، انگار روح جنگل داشت صدام میکرد.
یهو از دل مه، یه پسر ماورایی پیداش شد. پوستش سفید مثل یخ شفاف، موهاش نقرهای و درخشان مثل تارای ستاره، که تو باد با صدایی شبیه زنگای ریز تکون میخوردن. چشمای بنفشش تو تاریکی میدرخشید، انگار دوتا جواهر جادویی بودن، و دور گردنش یه گردنبند از سنگ های قرمز خونمانند داشت که با هر نفسش نور میداد. لباسش یه پارچه نازک و نیمهشفاف بود، مثل تار عنکبوت، که بدن لاغر و نرمشو تو مه قرمز نشون میداد. با یه صدای آهنگین و جادویی گفت: “تو کی هستی که جرأت کردی قدم تو قلمرو ممنوعه من بذاری؟” من با یه غرش وحشی، دندونامو نشون دادم و گفتم: “من اومدم که تورو با کیرم تسخیر کنم!”
یه بارون عجیب شروع شد. قطرههاش قرمز و غلیظ مثل خون داغ، که وقتی به زمین میخورد، بخار سرخ و گرمی بلند میکرد. پسر با چشمای بنفشش خندید، صداش مثل آواز یه پرنده شب بود، و گفت: “اگه قدرتشو داری، منو شکار کن!” و مثل یه شبح تو مه قرمز دوید. بدنش تو بارون خون میرقصید، و رد نور نقرهای موهاش تو هوا میموند. منم مثل یه گرگ افسانهای دنبالش پریدم، پشمهای خیسم زیر بارون به بدنم چسبیده بود، و قلبم با هر قدم تندتر میزد. بالاخره کنار یه درخت غولپیکر که تنهش با رگههای قرمز میدرخشید گیرش انداختم. دستامو دور کمرش قفل کردم، انگشتام تو پوست یخمانندش فرو رفت، و با یه صدای خشن گفتم: “دیگه مال منی!”
زرهمو با یه حرکت پاره کردم، بدن پرمو و مردونهم زیر بارون خون مثل یه تندیس زنده برق میزد. پشمهای سیاه سینهم خیس و براق، و عضلههام با هر نفس میلرزید. کیرمو از شلوارم کشیدم بیرون، یه شمشیر کلفت و رگدار، حدود 20 سانت، با پشمهای سیاه که دورش حلقه زده بودن و سرش قرمز و داغ مثل یه گوی آتشین. تو هوا یه نور قرمز کمرنگ دور کیرم پیچید، انگار جادوی جنگل داشت بیدارش میکرد. پسر با یه ناله جادویی زانو زد، کون سفید و نرمش زیر بارون خون به رنگ یاقوت در اومد، و یه رد نور نقرهای از کمرش تا سوراخ تنگش کشیده شد. با یه صدای آهنگین گفت: “منو با کیرت بشکاف!”
یه تف غلیظ و داغ انداختم رو کیرم، خون بارون قاطی تفم شد و یه مایع قرمز و چسبناک ساخت. با انگشتم سوراخشو لمس کردم، گرم بود، انگار یه قلب جادویی توش میتپید، و با هر لمس یه موج نور بنفش ازش بلند میشد. کیرمو گذاشتم دم سوراخش، با یه فشار وحشی تا نصفه رفت تو. حس تنگ و داغش دور کیرم پیچید، انگار یه دروازه جادویی باز شده بود، و یه صدای ناله بلند ازش دراومد که تو جنگل پیچید، صداش مثل آواز یه فرشته سقوطکرده بود. با یه غرش گفتم: “این کون حالا معبد منه!”
شروع کردم تلمبه زدن، اول آروم، مثل یه رقص جادویی زیر بارون خون، و بعد تندتر، وحشیتر. پشمهای خیسم با هر تلمبه به کونش میخورد، و خون قرمز از بارون رو کمرش میچکید، یه رودخونه سرخ رو زمین کشیده میشد. سوراخش با هر تلمبه نور بنفش میداد، انگار جادوش داشت با کیرم یکی میشد. اون دستاشو گذاشت رو زمین خیس، انگشتاش تو مه قرمز فرو رفت، و موهای نقرهایش مثل یه آبشار ستارهای تکون میخورد. یه لحظه سرشو برگردوند، چشمای بنفشش تو چشام قفل شد، و با یه صدای ماورایی گفت: “عمیقتر…”
من کیرمو تا ته فرو کردم، حس کردم سوراخش داره کیرمو میدوشه، و یه نور قرمز و بنفش دورمون پیچید، انگار جنگل داشت نفس میکشید. با هر تلمبه زمین زیر پامون میلرزید، و صدای برخورد بدنامون با زمزمه باد قاطی شد. پشمهای کیرم خیس خون و عرق بود، و با یه غرش گفتم: “لعنتی، تو اولین کون جادویی هستی که کردم!” بارون خون تندتر شد، قطرههاش رو بدنم میسوخت، و من وحشیتر تلمبه زدم، انگار داشتم یه موجود افسانهای رو تسخیر میکردم.
حس کردم آبم داره میاد، یه گرمای عجیب تو کیرم پیچید، و با یه تلمبه آخر فریاد زدم و آب داغ و غلیظم با یه فشار ماورایی تو سوراخش خالی شد، یه جریان سفید و درخشان که با نور بنفش قاطی شد، و حس کردم انگار روحم تو بدنش پخش میشه. کونش دور کیرم میتپید، و یه انفجار نور قرمز و نقرهای از جفتمون بلند شد، درختا دورمون خم شدن، و زمین یه لحظه تکون خورد. اون با یه آه جادویی افتاد رو زمین، خون و آبم قاطی هم از سوراخش چکه کرد، و یه گل سرخ عجیب از زمین زیرش سبز شد.
من نفسنفسزنان بالای سرش وایسادم، کیرم هنوز تو هوا میلرزید، و با یه خنده شیطون گفتم: “عزیزم، این اولین تسخیرم بود، حالا تو قلمرو منی!” اون با چشمای بنفش نیمهباز نگام کرد، موهاش رو زمین پخش شده بود، و با یه لبخند جادویی گفت: “مرد وحشی، روحت در من جاودانه شد…”
یهو از دل مه، یه پسر ماورایی پیداش شد. پوستش سفید مثل یخ شفاف، موهاش نقرهای و درخشان مثل تارای ستاره، که تو باد با صدایی شبیه زنگای ریز تکون میخوردن. چشمای بنفشش تو تاریکی میدرخشید، انگار دوتا جواهر جادویی بودن، و دور گردنش یه گردنبند از سنگ های قرمز خونمانند داشت که با هر نفسش نور میداد. لباسش یه پارچه نازک و نیمهشفاف بود، مثل تار عنکبوت، که بدن لاغر و نرمشو تو مه قرمز نشون میداد. با یه صدای آهنگین و جادویی گفت: “تو کی هستی که جرأت کردی قدم تو قلمرو ممنوعه من بذاری؟” من با یه غرش وحشی، دندونامو نشون دادم و گفتم: “من اومدم که تورو با کیرم تسخیر کنم!”
یه بارون عجیب شروع شد. قطرههاش قرمز و غلیظ مثل خون داغ، که وقتی به زمین میخورد، بخار سرخ و گرمی بلند میکرد. پسر با چشمای بنفشش خندید، صداش مثل آواز یه پرنده شب بود، و گفت: “اگه قدرتشو داری، منو شکار کن!” و مثل یه شبح تو مه قرمز دوید. بدنش تو بارون خون میرقصید، و رد نور نقرهای موهاش تو هوا میموند. منم مثل یه گرگ افسانهای دنبالش پریدم، پشمهای خیسم زیر بارون به بدنم چسبیده بود، و قلبم با هر قدم تندتر میزد. بالاخره کنار یه درخت غولپیکر که تنهش با رگههای قرمز میدرخشید گیرش انداختم. دستامو دور کمرش قفل کردم، انگشتام تو پوست یخمانندش فرو رفت، و با یه صدای خشن گفتم: “دیگه مال منی!”
زرهمو با یه حرکت پاره کردم، بدن پرمو و مردونهم زیر بارون خون مثل یه تندیس زنده برق میزد. پشمهای سیاه سینهم خیس و براق، و عضلههام با هر نفس میلرزید. کیرمو از شلوارم کشیدم بیرون، یه شمشیر کلفت و رگدار، حدود 20 سانت، با پشمهای سیاه که دورش حلقه زده بودن و سرش قرمز و داغ مثل یه گوی آتشین. تو هوا یه نور قرمز کمرنگ دور کیرم پیچید، انگار جادوی جنگل داشت بیدارش میکرد. پسر با یه ناله جادویی زانو زد، کون سفید و نرمش زیر بارون خون به رنگ یاقوت در اومد، و یه رد نور نقرهای از کمرش تا سوراخ تنگش کشیده شد. با یه صدای آهنگین گفت: “منو با کیرت بشکاف!”
یه تف غلیظ و داغ انداختم رو کیرم، خون بارون قاطی تفم شد و یه مایع قرمز و چسبناک ساخت. با انگشتم سوراخشو لمس کردم، گرم بود، انگار یه قلب جادویی توش میتپید، و با هر لمس یه موج نور بنفش ازش بلند میشد. کیرمو گذاشتم دم سوراخش، با یه فشار وحشی تا نصفه رفت تو. حس تنگ و داغش دور کیرم پیچید، انگار یه دروازه جادویی باز شده بود، و یه صدای ناله بلند ازش دراومد که تو جنگل پیچید، صداش مثل آواز یه فرشته سقوطکرده بود. با یه غرش گفتم: “این کون حالا معبد منه!”
شروع کردم تلمبه زدن، اول آروم، مثل یه رقص جادویی زیر بارون خون، و بعد تندتر، وحشیتر. پشمهای خیسم با هر تلمبه به کونش میخورد، و خون قرمز از بارون رو کمرش میچکید، یه رودخونه سرخ رو زمین کشیده میشد. سوراخش با هر تلمبه نور بنفش میداد، انگار جادوش داشت با کیرم یکی میشد. اون دستاشو گذاشت رو زمین خیس، انگشتاش تو مه قرمز فرو رفت، و موهای نقرهایش مثل یه آبشار ستارهای تکون میخورد. یه لحظه سرشو برگردوند، چشمای بنفشش تو چشام قفل شد، و با یه صدای ماورایی گفت: “عمیقتر…”
من کیرمو تا ته فرو کردم، حس کردم سوراخش داره کیرمو میدوشه، و یه نور قرمز و بنفش دورمون پیچید، انگار جنگل داشت نفس میکشید. با هر تلمبه زمین زیر پامون میلرزید، و صدای برخورد بدنامون با زمزمه باد قاطی شد. پشمهای کیرم خیس خون و عرق بود، و با یه غرش گفتم: “لعنتی، تو اولین کون جادویی هستی که کردم!” بارون خون تندتر شد، قطرههاش رو بدنم میسوخت، و من وحشیتر تلمبه زدم، انگار داشتم یه موجود افسانهای رو تسخیر میکردم.
حس کردم آبم داره میاد، یه گرمای عجیب تو کیرم پیچید، و با یه تلمبه آخر فریاد زدم و آب داغ و غلیظم با یه فشار ماورایی تو سوراخش خالی شد، یه جریان سفید و درخشان که با نور بنفش قاطی شد، و حس کردم انگار روحم تو بدنش پخش میشه. کونش دور کیرم میتپید، و یه انفجار نور قرمز و نقرهای از جفتمون بلند شد، درختا دورمون خم شدن، و زمین یه لحظه تکون خورد. اون با یه آه جادویی افتاد رو زمین، خون و آبم قاطی هم از سوراخش چکه کرد، و یه گل سرخ عجیب از زمین زیرش سبز شد.
من نفسنفسزنان بالای سرش وایسادم، کیرم هنوز تو هوا میلرزید، و با یه خنده شیطون گفتم: “عزیزم، این اولین تسخیرم بود، حالا تو قلمرو منی!” اون با چشمای بنفش نیمهباز نگام کرد، موهاش رو زمین پخش شده بود، و با یه لبخند جادویی گفت: “مرد وحشی، روحت در من جاودانه شد…”
نوشته: alllien
6 پاسخ به “شکار کون جادویی زیر باران خون”
کصکش داستان سکسی نوشتی یا پایان نامه کارشناسی ارشد ادبیات ؟
با این که حس سورئال دوست ندارم ولی قلمتو تحسین میکنم کاش بجای اینا یه داستان بنویسی که بیشتر نزدیک به واقعیت باشه در کل بخاطر قلمت لایک میدم
روایت تماشای یه فیلم پورن با تِم تارزان و افتادن به جان کندن برای ساختن ترکیبها و تشبیهات مثلا خلاقانه؛shame on you
لطفا حداقل وجهه فرشته ها رو به گا ندین ؛افتضاح همه رو انداختین؛به محارم هم رحم نکردین خواهشا بزارین فرشته ها همینطوری که هستن بمونن ، گناه دارن
الان این تحریک کننده بود ؟حس سکس داشت ؟اصلا میدونی چرا اینجا داستان سکسی مینویسند ؟👀
جدن انسان های اولیه هم زجری میکشیدناااا فکرشو بکن چون ژیلت نبوده مجبور بودم پسم و پیل زیر بقل و روم های همو تحسین کنن😂