متجاوز محترم

متجاوز محترم

1 روز، داخلی – اتوبوس (دوربین سمت چپ علی است.)

علی در اتوبوس شلوغی رو به پنجره ایستاده و توسط جمعیت به لبه پشتی صندلی هل داده می‌شود. با دست چپش از گوشی تلفن توی جیب شلوارش محافظت می‌کند و با هر فشار جمعیت با دست راست، دسته‌ی کوله‌پشتی سنگینی که روی زمین است را بین دو پایش می‌کشد. جمعیت یکبار دیگر فشار می‌آورد و شکمش بیشتر به صندلی فشار داده می‌شود و نفسش بند می‌آید. علی سعی می‌کند با فشار به شیشه‌ی پنجره‌ی اتوبوس از صندلی فاصله بگیرد ولی بین بدن‌ها و صندلی گیر کرده و با نوچی اعتراضش را نشان می‌دهد.

در میان شلوغی، دستی از پشت، مچ دست راست علی را می‌گیرد و آن را پشت کمرش قفل می‌کند. بدن غریبه‌ای علی را در خود احاطه می‌کند و چانه‌اش روی شانه‌ی راست علی که بهت‌زده است، قرار می‌گیرد. چیزی نمی‌گویند. علی تقلا می‌کند ولی بدنش مثل حیوانی که در گل یا مردابی گیر کرده باشد، سفت لای جمعیت قالب گرفته. آغوش غریبه با هر دست‌انداز و فشار یکبار آهسته شانه‌های علی را می‌پیماید و صدای دم عمیق زیر گوشش، گردن و گوش‌هایش را شعله‌ور می‌کند.

علی: اه!

پس از اعتراض علی خودش را کمی به جلو می‌کشد ولی باز به آغوش غریبه برمی‌گردد، اخم می‌کند و لب‌هایش را به هم می‌فشارد. تلفن در جیب شلوار علی زنگ می‌خورد و او به زحمت گوشی را تا شانه‌ی چپش بالا می‌آورد. غریبه دست دیگرش را از روی شیشه به پشتی صندلی می‌گیرد تا علی راحت‌تر بتواند پاسخ دهد. پیشانی علی گره می‌خورد و دیگر فقط عصبانیت در چهره‌اش دیده می‌شود. علی با تلفن صحبت می‌کند:

علی: الو. دارم می‌رم خونه. نه، هنوز تو اتوبوسم… یه احمقِ بیشعوری هم الان چسبیده به من.

غریبه زیر گوش علی پوزخند می‌زند.

علی: نه، نمی‌شناسمش.

علی که دست از تقلا کشیده، سرش را پایین می‌اندازد و دماغش را بالا می‌کشد.

علی: نرگس… میشه حرف بزنی؟

جمعیت همچنان مثل موج علی و مرد غریبه را به چپ و راست می‌کشد. علی دندان‌هایش را به هم فشار می‌دهد، به نقطه‌ای نامعلوم در بیرون از شیشه‌ی پنجره خیره شده است و به نرگس گوش می‌دهد.

2 روز، داخلی – اتوبوس

اتوبوس خلوت شده و علی کنار میله‌ای نزدیک در ایستاده. کوله‌پشتی را در فاصله‌ی بین پاهایش نگه داشته و سرش را پایین گرفته و ابروهایش همچنان در هم است. سمت دیگر در اتوبوس، مرد غریبه با لبخندی رو در روی علی ایستاده.

3 روز، خارجی – خیابان

علی از اتوبوس پیاده شده است. کوله‌پشتی را به پشتش می‌اندازد و به حرف زدن با گوشی تلفن ادامه می‌دهد.

علی: نه، هیچی نشد. فقط یه کم لباسم کثیف شد. فکر کنم…

می‌ایستد و کمی سر جایش می‌چرخد تا به پشت شلوارش نگاه کند. دیدش نمی‌رسد و دستش را پشت شلوارش می‌کشد.

علی: یکی دوتا ایستگاه دیگه ایستاد، بعد پیاده شد.

با آرنج پیشانی را پاک می‌کند و تا روی موهایش ادامه می‌دهد. سرش را پایین می اندازد و بازدم محکمی پس می‌دهد.

علی: هوف… ببخشید… نمی‌دونم، ببخشید.

4 شب، داخلی – کافه (دوربین بین علی و نرگس است.)

دور میز هشت نفره‌ی کافه علی و دوستانش در حال گپ و گفت هستند. دختری که روبروی علی نشسته لب از روی نی نوشیدنیش برمی‌دارد و محتوای دهانش را به سرعت قورت می‌دهد:

دختر۱: جدی میگی؟ من فکر می‌کردم فقط به زن و بچه‌ها تجاوز میشه.

چهره‌ها مملو از مخلوطی از تعجب و خنده‌های حبس شده است. پسری که سمت راست علی نشسته سیگار را روی زیر سیگاری زیر دستش می‌چرخاند:

پسر۱: به احتمال همه‌ی موجودات دنیا، انواع مدل مزاحمت داریم.

پسر۲: جایگشت دیگه…

پسر۱: جایگشت، جایگشت!

دختر دیگری از آن طرف میز زیر لب طوری که شنیده شود علی را تایید می‌کند.

دختر۲: راست میگه… منم تجربه‌ی مشابه داشتم.

دختر۱: یعنی دختر بوده؟

دختر۲: آره. مرد باشه که طبیعیه.

علی: طبیعی هم که دیگه…

پسر۲: چجوریه؟

جمعیت یکصدا به اعتراض صدای «اِ…» سر می‌دهند.

دختر۲: چجوریش که جور خاصی نیست… مثل همون مرداست.

پسر۲: خب می‌خوام ببینم چجوریه دختر با دختر. علی تو از تجربه تجاوزت بگو.

اطرافیان چند مشت نثار شانه‌های پسر کنجکاو می‌کنند و علی خنده‌اش را سر می‌دهد و مجوزی برای خنده‌ی آشکارای بقیه‌ی اعضا صادر می‌شود.

علی: حالا تجاوز که نه… بعد من نمی‌دونم چرا اصلا اینجوری کرد؟ همه چیش خوب بود. قدش… تیپش…

خنده‌ی علی به سکسکه تبدیل می‌شود و فنجان بزرگ روبرویش را از روی میز برمی‌دارد.

علی: شاید اگه همینجوری میومد حرف می‌زد، ازش بدم نمیومد… والا.

دو، سه نفر با خنده علی را همراهی می‌کنند. بعد از مدتی سکوت می‌شود. علی نوشیدنیش را سر می‌کشد و یک قلپ بزرگ را در دهانش نگه می‌دارد. نرگس که سمت چپ علی نشسته و تا این لحظه در خنده و اظهار نظر جمع مشارکت نکرده رو به علی غرولند می‌کند:

نرگس: چند بار گفتم این انگشترو تو انگشت وسط نذار.

علی اخم می‌کند، به طرف نرگس رو می‌کند و محتوای دهانش را قورت می‌دهد.

علی: یعنی چی؟

نرگس: معنی داره دیگه. بیا… هنوزم در نیاوردی.

فنجان را سر جایش می‌گذارد و دوباره رو به نرگس می‌کند.

علی: یعنی چی؟

نرگس: یعنی چی؟ یعنی داری سیگنال میدی.

علی انگشتر انگشت وسطش را در انگشت چهارم می‌چرخاند و سر جایش به انگشت وسط برمی‌گرداند.

علی: بابا میگم این لامصب تو این لقه، گذاشتمش تو این یکی. چه ربطی به این داره اصلا؟ (با صدای بلندتر) می‌خوای بگی خودم می‌خارم دیگه؟ بگو… خجالت نکش.

نرگس: والا خودت الان گفتی بدتم نیومد.

دختر اولی که کنار نرگس نشسته سقلمه‌ای به نرگس می‌زند.

دختر۲: اِ… بچه‌ها…

علی: نگفتم بدم نیومد… اصلا فرضا این وسط معنی داشته باشه، باید هر کی هر کار خواست بکنه؟

نرگس: نه… ولی وقتی صد بار بهت میگن و باز اینو می‌ذاری این وسط، داری سیگنال میدی به… دیگه چه معنی دیگه‌ای می‌تونه داشته باشه؟ رسما داری چراغ سبز میدی که ملت ورود کنن.

مدتی سکوت می‌شود. علی آرنج راستش را روی میز می‌گذارد و کاملا رو به نرگس می‌نشیند.

علی: داری میگی الان تو داری سیگنال میدی؟

نرگس: یعنی چی؟

صدای اعتراض پسرها هم بلند می‌شود:

پسر۱: علی ول کن…

علی: یعنی چون تو الان حلقه نداری، داری به مردا سیگنال میدی دیگه؟

پسر۲: جواب شو نده علی.

نرگس: نه بذار ببینم چی داره میگه؟

علی: پس من هر جور ورود کنم تو خوشت میاد؟

پسر۱: اِ… علی…

چشم‌های نرگس از تعجب باز می‌شوند. یکی از پسرها بلند می‌شود و زیر بغل علی را می‌گیرد و او را از پشت میز بلند می‌کند.

علی: همینو می‌خوای بگی دیگه؟

پسر دست علی را می‌کشد و از کافه خارج می‌شوند. صدای نوچ نوچ اعتراض‌ها بلند می‌شود. یکی از دخترها دست نرگس را می‌گیرد و می‌فشارد.

دختر۱: ناراحت نشو… منظوری نداشت.

نرگس می‌زند زیر گریه.

نرگس: آخه شما که… نمی‌دونین. این الان می‌خنده… تعریف می‌کنه…

دختر سر نرگس را بغل می‌کند و ابروهایش در هم می‌روند و رو به دوستانش لبخندی می‌زند.

5 شب، داخلی – محل کار (دوربین پشت میز علی قرار دارد.)

عرفان در یک فضای کار اشتراکی کنار میز یک همکار خانم ایستاده و با اکشن فیگورهای لاکپشت‌های نینجا بازی می‌کند. علی یک ردیف جلوتر، یکی از صندلی‌ها را چرخانده، در مقابل آن‌ها نشسته است و به بازی دست‌های دو همکار خیره شده.

عرفان: چقدر عروسک جمع می‌کنی.

همکار: عروسک نیست اون. لئونارده.

عرفان: فرقش چیه؟ یکی می‌گرفتی پارچه‌شونو عوض می‌کردی.

خانم همکار مچ دست عرفان را می‌گیرد و لاک‌پشت را از دست دیگرش بیرون می‌کشد و جلوی میزش مرتب می‌کند. عرفان دستش را دراز می‌کند تا یکی دیگر از لاک‌پشت‌ها را بردارد که همکارش زیر دستش می‌زند.

عرفان: شما زنا جون به جونتون کنن عشق سیکس پکین. حیوون و آدمم نداره. (با صدا می‌خندد.)

همکار: اّه… عرفان یه لحظه بشین ببین این خوبه؟

عرفان: خوبه. خوبه.

همکار: اجازه بده بیاد بالا، بعد بگو خوبه خوبه.

همکار عرفان آستینش را می‌گیرد و او را روی صندلی کنارش می‌کشد. عرفان همچنان می‌خندد، بعد روی صندلی آرام می‌گیرد و با دقت به مانیتور نگاه می‌کند.

عرفان: خوبه… دارم می‌گم خوبه دیگه. فقط یه خورده این گوشه‌هاشو گردتر کن. الان نه باشه فردا درستش کن.

همکار: بذار یکی شونو درست کنم. اگه خوب بود بقیه رو…

بعد از مدتی عرفان چشم از مانیتور همکارش برداشته و چشمکی به علی که روبرویش نشسته می‌زند. علی با دست زیر چانه‌اش، صورتش را می‌پوشاند. عرفان دوباره به مانیتور خیره می‌شود.

عرفان: آره.خوبه همین.

همکار: واستا بقیه شم ببین. یه دقیقه س. جایی می‌خوای بری؟

عرفان: آره. داریم میریم این غذاخونگیه که تازه باز شده.

همکار: نه. منظورم اینه که عجله داری؟

عرفان: اون بچه اونجا یه ساعته منتظره.

عرفان بدون اینکه صورتش را برگرداند با دست به علی اشاره می‌کند.

همکار: غذاخونگی که آشغاله.

عرفان: رفتی مگه؟

همکار: نه، ولی از بیرون مشخصه کثیفه.

عرفان: کثیف خوبه دیگه.

همکار عرفان یک ضربه به پشتش می‌زند.

همکار: شما مردا هم چی چی…

عرفان: جون به جونتون کنن…

همکار: همون. جون به جونتون کنن، آشغال خورین.

6 شب، داخلی – غذاخوری (دوربین زیر میز قرار دارد. فقط پاها در قاب هستند.)

زیر میزی تک پایه و مستطیل شکل در گوشه‌ی یک غذاخوری ساده، یک نیمکت کوچک چوبی ساده جا گرفته است. صدای عرفان از جایی دیگر در نزدیکی به گوش می‌رسد:

عرفان: خودمون باید بیایم یا میارید سفارشو؟

پیشخدمت: همکارامون میارن خدمتتون.

عرفان: ممنون.

علی وسط نیمکت می‌نشیند و دستهایش را به لبه‌های آن می‌گیرد.

علی: اینجا می‌خوای بشینی؟

عرفان: نشینم؟

علی خودش را به گوشه‌ی نیمکت می‌کشد. دست‌ها را بین پاهایش قرار می‌دهد و با دو زانو به پشت دست‌هایش که به هم قفل شده‌اند، می‌کوبد. عرفان به زودی کنارش قرار می‌گیرد.

عرفان: امروز با مترو اومدم. برات اون چکشه که صدا میده رو گرفتم.

علی: اونی که جوک جوک می‌کنه؟ (می‌خندد.)

عرفان: همکارم ازم گرفت.

علی: همین خانمه؟ بهش میاد.

عرفان: از چه نظر؟

علی: خیلی بچه‌ست.

مدتی به سکوت می‌گذرد و دستهای عرفان روی زانو‌هایش مشت و باز می‌شوند. دست چپ عرفان روی زانوی علی می‌رود و حرکت پاهای علی متوقف می‌شود. عرفان ناگهان دستش را به روی زانوی خودش می‌کشد. صدای گذاشته شدن ظروف چینی سنگین روی میز چوبی با صدای عرفان مخلوط می‌شود:

عرفان: دست شما درد نکنه.

صدای برخورد قاشق و چنگال به بشقاب‌ها شروع می‌شود و هر دو دست عرفان به روی میز می‌رود.

عرفان: بیا… از اینم بخور.

صدای یکی از ظرف‌ها قطع می‌شود ولی نفر دیگر همچنان به خوردن ادامه می‌دهد. دست چپ عرفان دوباره روی زانوی علی می‌نشیند و پاها دوباره از حرکت می‌ایستد. صدای برخورد چنگال به ته بشقاب چینی کند و آرام می‌شود. دست عرفان به آرامی به سمت بالا می‌لغزد. صدای سیلی بلندی از بالای میز بلند می‌شود و دست در میانه‌ی ران از حرکت بازمی‌ایستد.

7 شب، خارجی – خیابان (دوربین روبروی علی و عرفان قرار دارد. فقط دست‌ها در قاب هستند.)

علی و عرفان به آرامی در کنار هم در خیابان قدم می‌زنند. عرفان سکوت را می‌شکند.

علی: ببخشید. نشد بیشتر بشینیم.

عرفان: نه، مشکلی نیست. فقط غذا حیف شد.

علی: نمیشد خورد. آشغال بود.

مدتی در سکوت می‌گذرد. عرفان با انگشت کوچکش دست علی را لمس می‌کند. علی دستش را به آرامی جمع می‌کند و در جیب شلوارش می‌گذارد.

علی: ببخشید. نخاعی بود… فکر کنم ارثیه. خواهرم به گردنش حساسه.

عرفان: گردن؟ گردن…

علی یک قدم از مسیرش خارج می‌شود و دوباره به کنار همراهش برمی‌گردد. صدای خنده‌های کوتاهی بلند می‌شود.

علی: حالا نمی‌خواد همه چیو آزمایش کنی.

8 روز، داخلی – محل کار

علی در فضای کار اشتراکی عرفان روی صندلی نشسته و گوشی موبایلی را به صورت افقی در دست گرفته. همکار خانم عرفان، با یک ماگ بالای سرش می‌ایستد، به میز پشتش تکیه می‌دهد و به صفحه‌ی گوشی نگاه می‌کند.

همکار: آقا عرفان نمی‌دونین کجا رفته؟

علی: نه. من از کجا بدونم؟

همکار: آخه گوشیش دست شماست. گفتم شاید بدونین خودش کجاست.

علی سرش را بلند می‌کند و مستقیم به زن نگاه می‌کند. دوباره به موبایل برمی‌گردد.

علی: دارم بازی می‌کنم.

علی به بازی کردن ادامه می‌دهد و زیر چشمی نگاه‌هایی می‌اندازد تا همکار عرفان برود. زن پس از مدتی تکیه‌اش را از میز می‌گیرد و می‌رود.

9 شب، خارجی – خیابان (دوربین پشت سر علی و عرفان قرار دارد. فقط دست‌ها در قاب هستند.)

عرفان سعی می‌کند سرعت گامش را با علی تنظیم کند. بعد از مدتی با انگشت کوچکش به آرامی پشت دست علی را لمس می‌کند. علی دستش را سمت جیب شلوارش می‌برد ولی فقط انگشت شستش را داخل جیب فرو می‌برد. صدای گامها کمی نامنظم می‌شود و دوباره هماهنگ می‌شوند. عرفان دست علی را می‌گیرد و فشار می‌دهد. علی دستش را در دست عرفان جابجا می‌کند.

10 شب، داخلی – کافه

نرگس و علی روبروی هم پشت میز کافه‌ای نشسته‌اند. نرگس گوشی تلفن همراهش را روی میز گذاشته و چیزی را در آن به علی نشان می‌دهد. علی انگشت روی گوشی می‌کشد.

علی: ماشالله… چه خبره؟

نرگس: نه، من فقط همین دوتا رو استفاده می‌کنم.

نرگس با انگشت به صفحه گوشی اشاره می‌کند. علی سرش را روی لیوانش تنظیم می‌کند و بدون اینکه از دستش کمک بگیرد نوشیدنی را از نی بالا می‌کشد.

نرگس: تو این یکی اَپ آدم بیشتره. ولی این یکی آدماش حسابی‌ترن.

علی: اینا همون گهای اونورن که اینور ادای حسابی در میارن. من هم جنسای خودمو می‌شناسم.

علی کلمه‌ی «من» را در جمله‌اش را می‌کشد و می‌خندد.

نرگس: بهرحال… آدم باید همه‌ی راه‌ها رو امتحان کنه. مخصوصا وقتی شانسش کم باشه.

علی: مرغی که نوک نوک می‌کنه، نوکش میره تو گه. (همچنان با نیش باز می‌خندد.)

نرگس: یک کلمه از مرغ مادر کرچ! نخیرم، آدم می‌تونه همون اول مستقیم بزنه وسط گه.

علی: (خنده‌اش قطع می‌شود و آرام زمزمه می‌کند.) مخصوصا اگه وسط گه‌دونی نشسته باشه.

علی به سراغ نی توی لیوان می‌رود و با آن بازی می‌کند. نرگس لبخندی به جایی پشت سر علی می‌زند، سرش را تکان می‌دهد و همزمان زیر لب آرام زمزمه می‌کند.

نرگس: علی برنگردیا… فکر کنم داره حساب می‌کنه.

علی: نوچ… مهم نیست، بعدا حساب می‌کنم باهاش.

نرگس با بقایای دستمال کاغذی مچاله در دستش، لبه‌ی میز را پاک می‌کند و دستمال را در سینی با یک لیوان خالی می‌اندازد. علی هنوز سرش توی لیوانش است و جز برای پاسخ‌های کوتاهی که به نرگس می‌دهد، سر بلند نمی‌کند.

نرگس: خداوکیلی اینا رو از کجا پیدا می‌کنین؟

علی: از تو خیابون. از کجا؟

نرگس: قد بلند، خوشتیپ… تازه خرجتونم می‌کنن. ما چرا تو خیابون ازین چیزا پیدا نمی‌کنیم؟ از این اَپ آخریه که بهت گفتم پیدا کردی؟

علی: تو طبعت عالیه. نه، اصلا طبع نداری.

نرگس: نه والا. من یه چیز خیابونی هم باشه در همین حد قبول دارم. تازه دختر هم هستم خیر سرم.

علی: ببخشید دیگه… ما مردا آشغال خوریم.

نرگس: آشغال چیه! بنده خدا… من کی گفتم… شاهین نجفی و نامجو هم این شعره رو واسه تو گفتنا.

نرگس قهقهه‌ی کوتاهی می‌زند و لیوانش را سر می‌کشد.

علی: آخه گیر میدی.

نرگس: روت نمیشه بگی از تو اَپ پیدا کردی؟

علی: نه، اصلا نصبش نکردم اونو.

نرگس گوشی تلفن همراه را از روی میز برمی‌دارد و روی صندلیش صاف می‌شود.

نرگس: نترس پورسانت نمی‌خوام.

علی: پورسانتت همینه که داری می‌خوری.

عرفان یک بطری آب معدنی جلوی لیوان علی می‌گذارد و سمت چپ علی می‌نشیند.

عرفان: بفرما.

علی: دستت درد نکنه.

نرگس: داشتیم ازتون تعریف می‌کردیم. داشتم می‌گفتم چقدر شما خوبین… به هم میاین.

عرفان: ممنون خوبی از خودتونه.

نرگس: شما دفعه‌ی اول کجا با همدیگه آشنا شدین؟

علی: اِ…

عرفان: همینجوری.

نرگس: می‌خواستم ببینم مثلا تو مهمونی بوده… حضوری بوده؟ مجازی؟

عرفان: حضوری.

نرگس: حضوری یعنی مهمونی، مغازه‌ای جایی… دیگه همینجوری تو خیابون که نمیشه.

علی: چرا میشه. گیر نده اینقد… به عرفان.

علی همانطور که سرش توی لیوان است، زیر چشمی به نرگس اخمی می‌کند و عرفان با لبخندی جواب نرگس را می‌دهد.

عرفان: تو خیابون که نبوده.

نرگس: کجا بوده؟ (رو به علی) دیدی گفتم تو خیابون نبوده!

علی: ول کن.

عرفان: تو اتوبوس…

علی: نوچ!

مدتی سکوت برقرار می‌شود. علی سرش را از لیوان بلند کرده و به سمت راست خیره می‌شود. نگاه عرفان مدام بین علی و نرگس می‌گردد. نرگس رو به علی می‌کند.

نرگس: … ببخشید.

عرفان: تو یه مسیر بودیم…

علی: (رو به نرگس) همینو می‌خواستی؟

عرفان: من کارتمو همرام نداشتم، علی بجای من دوبار زد.

علی: بس کن!

علی چشمانش را می‌بندد و نرگس به سرعت میز را ترک می‌کند.

نرگس: ببخشید… من یه دقیقه برم دستشویی.

11 شب، خارجی – اطراف پارک

علی یک قدم جلوتر از عرفان در حرکت است.

عرفان: می‌خواستی تنها راه بری می‌رفتی خونه دیگه…

عرفان از پشت پیراهن علی می‌کشد تا به او برسد. علی سرعتش را کم می‌کند و دست در جیب به راه رفتن ادامه می‌دهد.

عرفان: این همون دوستت بود که بهش زنگ زدی؟ نرگس؟

علی بی‌اعتنا به راه رفتن ادامه می‌دهد و وارد پارک می‌شوند.

عرفان: واسه همین در جریانه دیگه؟

علی: می‌سپارم به بقیه نگه. خودش می‌فهمه. تو هم دیگه نگو اتوبوس، بگو همون خیابون… هر جای دیگه. نگو اتوبوس.

عرفان دست چپ علی را از جیبش بیرون می‌کشد و نگه می‌دارد. علی از او رو برمی‌گرداند تا رو در روی هم قرار نگیرند.

عرفان: اینقدر راه نرو.

علی با نوک پاهایش خاک‌های روی زمین را جابجا می‌کند و همانطور که عرفان دستش را گرفته به زمین خیره شده است.

عرفان: ببخشید… اگه اونموقع می‌شناختمت، اینجوری نمی‌شد… اینجوری نمی‌کردم.

علی: می‌خواستم مطمئن شم با بقیه این‌کارو نمی‌کنی. زنگ زدم پلیس. هیچ کار نکرد. خواستم مطمئن شم… نمی‌تونی دیگه اینکارو بکنی… نمی‌دونم…

صدای علی کم کم قطع می‌شود. عرفان به اطراف نگاه می‌کند. دست علی را در دست دیگرش می‌گیرد و دست آزادش را دور شانه‌ی علی حلقه می‌کند.

عرفان: بخدا فقط خودت بودی.

علی اخم می‌کند.

عرفان: باور کن اون روز شرایط خوبی نداشتم. خل شده بودم… نمی‌دونم. فکر نمی‌کردم اینجوری بشه.

عرفان شانه‌های علی را با یک دست می‌مالد، سرش را روی شانه‌ی چپ او می‌گذارد و پوزخند می‌زند.

عرفان: اصلا دلم خواست. خوب کردم. بده الان؟

علی سرش را پایین می‌اندازد، دماغش را بالا می‌کشد و صورتش را با آستینش می‌پوشاند. عرفان تماما او را در آغوش می‌گیرد و پشتش را می‌مالد.

عرفان: ببخشید… شوخی کردم.

علی مثل غریقی که در حال خفگی است، چند بار با صدای بلند نفس می‌زند.

عرفان: ببخشید… غلط کردم. ببخشید.

علی: نگو ببخشید… بدم میاد از این ببخشید.

علی به ضجه مویه‌اش ادامه می‌دهد و با تقلا از بغل عرفان به بیرون لیز می‌خورد و روی زانو می‌نشیند. عرفان هم می‌نشیند و سرش را بیشتر در بغل می‌فشارد.

عرفان: گه خوردم. گه خوردم. نکن اینجوری با خودت.

پایان
مرداد ۱۴۰۳

نوشته: farzad(x)

بازدید 6,763

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

4 پاسخ به “متجاوز محترم”

  1. کوس نگو پیرزن ریدم به اون نوشتنت یه خطشم نتونستم بخونم

  2. کوس نگو پیرزن ریدم به اون نوشتنت یه خطشم نتونستم بخونم

  3. عادت به کامنت گذاشتن واسه داستان‌ها تو سایت ندارم؛ اما این عالی بود. تلخیش رو همه‌مون یا خودمون لمس کردیم یا دوستان‌مون.

  4. ممنون @Gaylife2025 عزیز البته تجربه‌ی تلخیه ولی برای داستانی شدن مجبور شدم آخرش رو فانتزی تموم کنم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...