بهتر که نشد

سلام من حمیدم . یک مرد ۳۴ ساله . تو یکی از شهرهای مثلا مذهبی سکونت دارم و زندگی میکنم . واقعیتش هیچ ادعایی ندارم و یک مرد معمولی هستم . نه هیکلی آنچنانی و نه پول آنچنانی .تیپ ام همیشه مرتبه ولی ساده میپوشم یک شلوار پارچه ای با یک پیرآهن ساده . یک ماشین پژو دارم که مدلش بین ۱۳۹۰ تا ۱۴۰۰ هستش و یک خونه بین ۹۰ تا ۱۲۰ متر . دیگه نمیخوام بیشتر به مشخصات اشاره کنم .

این ماجرا مال حدودا مال ۲ ماه پیشه . خانومم باردار بود و دو قلو . قبلش یک پسر داشتم و خدا داشت بهم یک دختر و یک پسر دیگه میداد .

کسایی که خانمشون باردار بوده میدونن چند ماه قبل از زایمان دست و پاشون بسته است وای به حال اینکه دوقلو باشه.

نمیدونم از ارضا نشدن بود یا از خوندن داستان و خودارضایی که یک ماهی میشد از جلب توجه کردن خانوم های اطراف و به قولی لاس زدن خوشم اومده بود . واقعا همسرم خانوم خوب و لایقی هستش و هیچی برام کم نذاشته تا حالا ، ولی کخ به جونم افتاده بود .

خانومم سزارین شد و بچه ها رفتن زیر دستگاه ولی شرایط پایدار شده بود . روز چهارم بود و خانومم هم برای شیردهی تو بیمارستان بود . من همش تو بیمارستان بودم و تو ماشین میخوابیدم .

نشسته بودم رو صندلی تو لابی که چند تا خانوم جیگر با تیپ های آنچنانی رد شدن و ناخودآگاه کمی شق کردم .

سریع دست به جیب شدم و رفتم سرویس بهداشتی که جمع و جورش کنم چون پدرها و مادرها و برادر و خواهرهامون اونجا بودن . حدودا نیم ساعت مونده بود به ساعت ملاقات . یک آبی هم به دستم زدم .

تا درستش کردم و اومدم سریع بیرون یک خانومه که صندلی کنار لابی نشتسه بود با پسرش و از سر و ضعشون معلوم بود از این مذهبی ها هستن . خانومه رو کرد به پسرش و گفت نگاه معلوم نیست اصلا اینا طهارت گرفتن هم بلدن .

بهم برخورد و گفتم اصلا فضولیش به شما نیومده

پرو پرو گفت مگه دروغ میگم . منم کله ام داغ کرد و گفتم : که اصلا میخوای راستش رو بدونی چیزم چرخیده بود سر بالا وایساده بود تو شلوارم بد معلوم میشد ، رفتم جانمایی کردمش شما مشکلی داری .

یهو انگار بنزین ریختی تو آتیش پسرش اومد تو روم و فحش میداد ، منم کم نیاوردم و جوابش رو دادم در کل . با این مضمون که میخواستی فضولی نکنی همینه که هست .

ولی نمیشد زیاد کل کل کرد بالاخره خانواده ام بودن و نمیخواستم صدا رو بشنون و بفهمن چی شده . سریع جمع کردم و زدم به چاک .بالاخره آبروم هم مهم بود .

ملاقات تموم شد و همه رفتن . منم برگشتم رو صندلی نشستم که دیدم یک خانوم حدودا سی ساله پشت میز پذیرش با تیپ اداری ولی رژ لب ملیح من و نگاه میکنه و ریز میخنده . از اون تیپ های ناز نه از اون تیپ ها که چهل قلم آرایش میکنن و فکر نکنم به دل هیچ مردی باشن . کم و بیش داشت نخ میداد و منم نخ میگرفتم ، فامیلیش میرزایی نوشته بود رو یک تابلو و عنوان شغلیش . یهو یک خانومی تو راهرو شروع کرد به گریه و زاری ، مثل اینکه کسی رو از دست داده بود و منم برای جلب توجه خانوم میرزایی رفتم یک آب خنک گرفتم و دادم بهش . مثل جنتلمن ها رفتار کردم .

خیلی این رفتارم تاثیر داشت ، نگاه هاش طولانی تر شده بود و خوشش اومده بود دیگه خنده خالی نبودش.

بعد از گرفتن یک قهوه و این دفعه نشستن رو صندلی جلو پذیرش . رفتم پیشش .

کمی راجع به نحوه محاسبه پول هر شب برای nicu و هزینه غذا خانومم ازش پرسیدم . حدودا یک نیم ساعتی سوال پیچش کردم و اونم با لبخند قشنگ توضیح میداد و چند تا روش می کفت که کمتر پرداخت کنم .

گه گاهی هم مزاحمی میومد و میرفت ولی من موندنی بودم و حواسم بود که فامیل بیاد زیاد طولانیش نکنم .

در آخر هم با این بهونه که شماره تون رو بهم میدین اگه گیر کردم تو مراحل اداری بهتون زنگ بزنم . اونم اولش من و من کرد ولی بعد از اصرار شماره رو بالاخره داد .

حسابی تشکر کردم و اون شب زنگ نزدم .

فردا صبحش به بهونه گواهی ولادت و گرفتن شناسنامه به خانوم میرزایی پیام دادم و جواب داد . کم کم برای چیز های الکی هم بهش زنگ میزدم و کمک میخواستم مثل اینکه به نگهبان بگه من فامیلشونم اجازه داخل شدن بده یا اینکه قهوه میخورید برای شما هم بگیرم بالاخره شما حق دارید گردن ما و حسابی زحمت انداختی گردنمون و …

بدجور کخ افتاده بود به جونم .

بعد از آخرین پیامم نیم ساعت بعد از اون یک پیام عاشقانه نوشتم و فرستادم ، سریع بعدش یک پیام معذرت خواهی فرستادم و گفتم اشتباه شده . منتظر واکنشش بودم که با یک ایموجی لبخند جواب داد و گفتش عیبی نداره.

انگار یک شیطون تو وجودم رفته بود . فردا به عنوان یک تشکر براش گل گرفتم و بردم که لبخندش خیلی قشنگ بود .

حس میکردم تو زندگیش توجه کم داره و وقتی بهش توجه میکنم خوشش میاد .

دیگه شیطون درونم داشت هلم میداد . قصدم رابطه جنسی نبود ، فقط داشتم از رابطه لذت میبردم ، حس اینکه یک خانومی متاهل میخوادت بدجور یک مرد رو آتیش میزنه .

راستی نگفتم از اول دیدم انگشتر دستش بود .

بالاخره دل و زدم به دریا و ازش دعوت کردم به یک کافه به بهونه تشکر از زحماتش . اونم اولش ناز اورد ولی آخرش قبول کرد .

روز دهم بود که بچه ها زیر دستگاه بودن و من به خانومم گفتم شیفت شب میرم و بالاخره مجبورم چون بیرونم نکنن .

ساعت ۶ از آدرسی که گفته بود سوار شدیم و بردمش یک کافه دنج از این تاریک ها که تو طبقه هستن و از بیرون دید ندارن .

اولش مردد بود ولی با دیدن چند تا خانوم و آقا که داخل شدن اومد .

رفتیم بالا و سفارش دادیم و یواش یواش حرف ها رو کشوندم به پرسیدن اسم و حس و حال که حس خوبی میگیرم از این کافه و این حال و …

توضیحش طولانی میشه ببخشید که نمیگم .

وسط هاش دست گذاشتم رو دستش که واکنشی نشون نداد همین برام چراغ سبز بود . انگار یک حمید دیگه متولد شده بود . شیطون و بی پروا . ولی لیلا کمی معذب بود ولی راه میومد .

اومدیم بیرون که ازم خواست برش گردونم خونه چون شوهرش شب بیمارستان شیفت هستش و باید برای بچه ها غذا درست کنه . نمیدونم نخ داد که شوهرش نیست یا از روی حماقت بود .

سریع گفتم که من یک رستوران خوب میشناسم غذا میگیرم چون منم کسی نیست تو خونه برام غذا درست کنه ، باز میخواست قبول نکنه که با اصرار و مِن مِن و راه افتادن سمت رستوران ساکت شد .

سعی میکردم بخندونمش که لبخندهای عصبی میزد . دلش گیر کرده بود ولی وا نمیداد .

سفارش دادیم و گفت ۲۰ دقیقه دیگه حاضر میشه .

سریع گفتم بشین ماشین که نمیخواست ولی با گفته جمله یک وقت آشنا می بینه سریع پرید بالا .

ماشین رو بردم یک گوشه خلوت نزدیک یک پارک . شیشه ها دودی بود و توش دیده نمیشد تو تاریکی .یک آهنگ ملایم گذاشتم و آروم دست لیلا و گرفتم .

نفس هاش تند شده بود و رکاب ماشین رو نگاه میکرد .

کمی با یک دست دستش رو نوازش دادم ، اروم دست دوم رو اضافه کردم .

نفس نفس میزد و نگاهم نمیکرد .

دست چپ ام رو گذاشتم رو صورتش و گفتم که : یک بخش از وجودم تو گوشم میزنه که نکن ، دست نزن ولی یک بخش دیگه از وجودم زیر گوشم پچ پچ میکنه که بخواه با تمام وجود

چی کار کردی با من لیلا ، حس هام واقعی بودن ولی دیالوگم تمرین شده .

صورتش رو چرخوندم سمت خودم و لب هام و رو نزدیک لب هاش بردم .

از رابطه با خانومم میدونستم که من باید نزدیک بشم ولی اون شروع کننده باشه . هر مردی این رو میدونه حتی تو رابطه با همسر ها هم باید دقت کرد .

دستش تو دست راستم و دست چپم رو از رو صورتش که حالا روبروم بود گذاشتم رو شونه اش .

یک قطره اشک تو چشمش جمع شده بود . کمی حرف های همینجوری گفتم بهش و لبش رو که تو یک سانتی لبم بود آروم آورد جلو و لبش رو گذاشت رو لبم .

از رو شخصیتش فهمیده بودم اهل عجله نیست پس منم باید آروم برم جلو .

آروم کشیدمش سمت خودم و با بوس رو لب شروع کردیم و بعدش لب خوردن .

خیلی با ولع لب هم رو میخوردیم . دستم رو از رو شونه آوردم پایین تر و با سینه اش بازی می کردم .

هیچی دست من نبود فقط شهوت خالص بودم و نمیتونستم جلوش رو بگیرم .

نمیدونم چقدر گذشته بود که حس کردم میتونم جلوتر برم . همینجوری که نزدیک تر میشدیم و تو بغل میکشیدیم همدیگه رو ، دکمه دوم مانتوش رو باز کردم و دستم رو بردم توش و از رو کرست شروع کردم به مالوندن سینه اش .

نفس هاش تغییر کرد و یک آه ریز کشید لیلا .

دست چپم رو از بالای سوتین مستقیم بردم داخلش و سینه اش رو میمالیدم و دست راستم رو بردم رو رونش . هدفم شده بود مالیدن کسش از رو شلوار . داشتم پاهاش رو میمالیدم از رو شلوار لی که پاش بود .

یهو یک ماشین از جلومون رد شد ،چراغ سو بالا که یک لحظه کابین روشن شد . احتمالا اصلا به ما توجه نکرده بودن ولی همین کافی بود که لیلا قلبش وایسه .سریع خودش رو ازم جدا کرد و با حالت التماس گفت میشه بریم .

گفتم : اصلا ترسی نداره لیلا ، چشم الان حرکت میکنم.

نگاه به ساعت کردم و دیدم حدود چهل دقیقه تو ماشین بودیم . حس میکردم نباید بهش فشار بیارم و درست هم همین بود .

رفتیم غذا گرفتیم و رسوندمش جایی که ازم خواسته بود . سعی کردم آرومش کنم ولی انگار گلوله بود که شلیک شده بود فقط میخواست در بره .

منم آزادش گذاشتم ، همون شب با گریه بهم زنگ زد و ازم خواست دیگه دنبالش نباشم و اشتباه کرده و نفهمیده چی شده و …

منم بهش احترام گذاشتم و تمومش کردم ، حتی سعی نکردم برم جلو پذیرش ببینمش و از همکار کناریش کارها رو ادامه دادم .

نمیدونم اون شب چی شد که حتی حس شیطنت که تو وجودم بیدار شده خاموش شد .

الان بچه هام ۲ ماهه ان و من خوشحالم که خیانت نکردم ولی عذاب وجدان هم دارم چون تا یک جایی پیش رفتم .

همسر من بهترینه و امیدوارم به مرور زمان این حس بد از خودم از بین بره.

نوشته: حمید

بازدید 3,148

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

10 پاسخ به “بهتر که نشد”

  1. ای که امپراطور شد تا ی جایی واقعی بود امیدوارم اخرش خیانت نکرده باشی به طور کامل

  2. سینه های طرف رو که مالیدی کوس طرف رو هم که مالیدی بعد میگی خوشحالم خیانت نکردم؟ چرا نمیگی مکان نداشتی والا الان یه دوقلو هم رو دست لیلا گذاشته بودی

  3. کصه ننه اون پیام بازرگانی ای ک نور بالا زد هم ترورو ناکام گذاشت هم جماعت دست بکیر کیرتوکصو ، خدا ازش نگذره

  4. h 10 خب کسکش تو الان نکردی ب ما چ ربطی داره این کسشعرات برو زنتو بکن بکش بیرون از اینحا

  5. دمت گرررم منکه برام خیلی جذاب بود و حال کردم و اینکه هر کسی ممکنه گول بخوره و فکر کنه زن دیگران یا شوهر دیگران یه چیز دیگس و بقول معروف مرغ همسایه غازه ولی در ۹۹٪ اوقات هیشکی مثل خانواده آدم نمیشه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...