با سلام و درود
اولینبارمه داستان مینویسم و پیشاپیش بابت ضعفایی ک دارم از مخاطبین عزیزم عذر میخوام
این داستان متعلق به سالها زندگی منه و نخواستم خیلی بسطش بدم و سعی کردم چکیده و فشرده بیان کنم.
بهرحال امیدوارم دوست داشته باشین و نظراتتون رو بهم بگید
️توجه : لازم میدونم بگم که به هیچ وجه من این سبک زندگی و این مسیرو به هیچ کسی پیشنهاد نمیکنم و فقط دارم قصه خودمو روایت میکنم!
از همون دوران ابتدایی مدرسه منو بعنوان بچه خوشگل میشناختن
به نسبت بقیه خوش پوشتر ،خوش لباستر ،تمیزتر و سفیدتر بودم و جوّ مدارس پسرونه هم یجوری بود که اینجور چیزا برات داستان میشد
خیلی از بچه های بزرگتر مدرسه انگشتیم میکردن و خیلیا ب دروغ به همدیگه میگفتن که من فلانیو کردم و پُز میدادن. درحالیکه واقعا اینجوری نبود و من اصلا تا سن ۱۷ سالگی با کسی نبودم حتی یادمه بعضی معلما هم روم کراش میزدن و حتی لمسم میکردن.
یادمه زیر ۱۲ سالم بود که یه روز پسرخالم خونمون بود و از من چندسالی بزرگتر بود و بعد از کنجکاوی و صحبت کیرشو دراورد تا به من نشون بده
وااای خیلی بزرگ بود؛ سیاه و کلفت ! به من گفت دست بزن بهش.
اولین بار اونجا من یه کیر واقعیو لمس کردم .بعد از آب منی حرف زد و منم تو اون سن اصلا نمیدونستم آب منی چیه خلاصه جلوم جق زد و آب زیاد و غلیظشو نشونم داد. من خیلی مات و مبهوت نگاه میکردم فقط.و این قضیه دیگه تکرار نشد
از ۱۳ سالگی هم با خودارضایی آشنا شدم و تقریبا هر روز انجامش میدادم و به زندگی جنسیم به همین منوال میگذشت
خلاصه بدون اتفاق خاصی ۴ سالی گذشت و یه نفر وارد زندگیم شد و با زبون بازی و هزارتا داستان مخمو زد و چند وقت منو میکرد اما من واقعاً دوست نداشتم و لذت نمیبردم اما گیر کرده بودم
تا اینکه ب لطف خدا از شرش خلاص شدم
اون رابطه خیلی تاثیرات مخربی روی روحیه ام و تحصیلم گذاشت
احساس حقارتداشتم و از خودم و اون شخص متنفر شده بودم چون اجباری بود همه چیز.
از سن ۱۸ سالگی من با دختر اوکی شدم و با جنس مخالف سکس داشتم و اتفاقا براشون پارتنر خوبی هم بودم اما بعد از سکس با حدود بیست تا زن و دختر، از سکس با جنس مخالف مثل قبل لذت نمیبردم و اون هیجانو برام نداشت .
رفته رفته توجهم به بدن خودم جلب شد و دیدم چقدر اندامم دخترونه و سکسیه
پوست نازک و سفید ، بدن بی مو، دستای ظریف مچ ظریف،
باسنی که برای این جثه ، بزرگ و زنونه بنظر میومد و رونای تپل و توپر زنونه،دودولو بیضه های کوچولو،و کمبود شدید تستسترون و انرژی مردونه ، همه و همه این فاکتورا منو نسبت ب خودم هورنی تر میکرد …
البته هیچوقت مثل بعضی از دوستان تابلو نبودم و بجز توی خلوت خودم همیشه مردونه و معمولی بودم و هستم
دنبال یه چیز جدید و یه حس تازه و ناب بودم تا اینکه چندسال پیش با این سایت و مفاهیمی مثل سیسی و فمبوی و زنپوش و… آشنا شدم البته این کلمات اونموقع مثل الان اینقدر رایج نشده بود.
اوایل فقط توی چت روم میرفتم و حرفای معمولی رد و بدل میکردم تا یواش یواش شروع کردم اونجا از بدن خودم عکس گذاشتن ودیدم چقدر خوششون میاد و چقدر تحریک میشم ازینکه مردای دیگه ازم تعریف میکنن و رو عکسام راست میکنن و بم پیشنهاد میدن و … منم شروع کردم زنپوشی و عکاسی و دیدم چقدر خوبه و چقدر حشری تر میشم با شرت زنونه و چقدر بهممیاد
شبا و روزا میگذشت و من هرشب تو چت بودم و یواش یواش تلگرام و ویدیو و عکس و ویدیو کال و … بی پرده بگم عاشق لوندی و دلبری کردن شده بودم عاشق هرزگی، عاشق کیر خوردن شده بودم عاشق مردای پشمالو و سن بالا و قوی که آب مردونگیشونو تو کص پسرونم خالی کنن، با دیدن بدنهای مردونه و هیری و کیرای بزرگ خیس میشدم و سوراخم نبض میزد همه فکر و ذکرم شده بود دادن و خوردن و جندگی.
یه زن تو وجودم بود که انگار بیدار شده بود
تا صبح شهوترانی میکردم و لذت میبردم و به خیال خودم هر وقت بخوام میتونم این عادتو ترک کنم درحالیکه بدون اینکه بفهمم داشتم هویت جنسی خودمو تغییر میدادم و توی مسیری قدم برمیدارم که برگشتنش از تقریباً غیر ممکنه !
شبا کارم شده بود جندگی و عکس و ویدیو کال و آوردن آب مردای دیگه و بعدم ارضای خودم .
وقتی عکسای خودمو با شرت زنونه و ساپورت و سوتین و فیشنت میدیدم
انگار یه صدایی بهم میگفت تو یک دختر جنده ای تو کالبد پسرونه
هرچند سرکوبش میکردم اما حسش خیلی قوی تر ازونی بود ک کلا خاموش بشه
زمان میگذشت و روز ب روز حس من قوی تر میشد طوری که دیگه نمیتونستم مهارش کنم و خود ارضایی با فکر گاییده شدن و ساک زدن کیرای کلفت و جنده بودن مجازی دیگه ارضام نمیکرد و دلم یه لذت قوی تر میخواست
بعد از ماهها چت و عکس دادن و عکس گرفتن و هرزگی مجازی،
جرقه قرار حضوری تو ذهنم زده شد
یه شب با تردید توی تلگرام با یه مرد سن بالای محترم آشنا شدم
بعد از چندشب چت و تبادل عکس و… باهاش قرار گذاشتم ک بریم دور بزنیم با ماشین و حرف بزنیم
اونشب ساعت ۱۰ باهاش قرار گذاشتم و رفتم البته اون مال شهرما نبود و واسه یه ماموریت کاری اومده بود. وقتی رسیدم سر قرار کلی با خودم کلنجار رفتم و از دور نگاهش میکردم
با کلی دودلی و ترس و استرس تونستم خودمو راضی کنم که سوار ماشینش بشم
وقتی نشستم و سلامدادم تمام بدنم یخ کرد
هیچوقت اونشب و اون لحظاتو فراموش نمیکنم
اسمش مهدی بود یه مرد ۵۰ و خورده ای ساله با قد متوسط و چهره مردونه و باحال
آرامش خاصی داشت و حال منو میفهمید بهش گفتم من خیلی استرس دارم حالم بده نمیدونم چجوری شد که به اینجا رسیدم و مث یه دختر بایه مرد قرار گذاشتم
گفت حستو قبول کن و ازش لذت ببر
دستشو که گرفتم قلبم آروم گرفت و با حرفاش حالمو بهتر کرد
نمیدونم چیشد ولی یهو مث وحشیا رفتم تو لباش و اونم زد بغل و همراهیم کرد و دوسه دقیقه ای لب گرفتیم
باورم نمیشد ک من دارم اینکارو میکنم
یه حس خیلی عجیب و آمیخته با شهوت و حیا و ترس و تعجب و …
اما هرچی بود خیلی شیرین بود خلاصه راه افتادیم و از خودمون گفتیم و تحصیلات و خانواده و شغل و …
توی مسیر خونشو بهم نشون داد و گفت اینجارو سازمان برام کرایه کرده و چندماه دیگه تو شهرتون هستم و بعدش باید برم
با اینکه فقط چند دقیقه از آشناییمون میگذشت فکر کردم اگه بره تنها میشم
دوتا خیابون اونطرف تر از جای اولی که قرار گذاشته بودیم پیاده شدم و باز لباشو خوردم دیدم کیرش راست شده و چشاش خماره
دستشو گذاشتم رو کونم و دیدم داره دیوونه میشه
یهو گفتم خدافظ
همینجوری مات موند
خندیدم گفتم هماهنگ میشم باهات…
ادامه دارد…
نوشته: پاییز چالوس
4 پاسخ به “چگونه سیسی شدم (۱)”
یه جوری گفتی دلم خواست
یه جوری گفتی دلم خواست
منم همبجوری جنده شدم
شیطون منم الان تو مرحله همین عسکو اینام به قول خودت عاشق دلبری کردن برای مردای سن بالا و خود ارضایی با فکر ساک زدن و دادن اینا نمیدونم چیکار کنم