سلام این داستانی که مینویسم کاملا واقعیه داستان که چه عرض کنم تقدیر من ۱۸ سالم بود به اصرار پدرم زن پسر دوستش شدم اول بگم اسمم نازیه و الان که دارم این داستانو مینویسم ۲۳ سالمه قدم ۱۶۵ سانته و سینه هام ۷۵ و توپورم و رنگ پوستم گندمیه شهریور ماه سال ۹۹ بود دیدم زنگ خونمون خرد رفتم درو وا کردم دیدم پا منقلی پدرم اومده سلام و احوالپرسی کردم و اومد تو گفت درو نبند پسرم الان میاد دو سه ثانیه بعد دیدم یه پسر قد بلند با چشمای درشت وحشی و تیپ عالی اومد بوی ادکلنش کل حیاطو پر کرد از اون پدر مفنگی همچین پسری بعید بود چشم تو چشم شدیم و سلام و احوالپرسی کردیم و من رفتم اشپزخونه چایی بیارم چایی ریختم و رفتم تو پذیرایی نگاه سنگین پسره که اسمش احسان بود رو رو خودم حس کردم چایی تعارف کردمو رفتیم یه گوشه نشستم بابام هوار کشید سمانه پاشو برو نقل بیار تا اومدم بلند بشم دیدم کیر احسان حسابی شق کرده و داشت دل دل میزد تا از اتاق اومدم بیرون دیدم پشت سرم داره میاد منم قلبم داشت تند تند میزد و حشری شده بودم یکمی قدم هامو اهسته کردم احساس کردم فاصلش باهام انقدر کمه که صدای نفس هاش به گوشم رسید یه لحظه یه چیز سفتو رو باسنم احساس کردم ترسیدم و یه هیم کشیدم دیدم احسانه هول کرد گفت ببخشید دستشویی کجاس نشونش دادم و رفت خلاصه این گذشت تا هفته بعدش دیدم بابام هوار کشید اییییی سمانه گیس بریده کجایی بیا رفتم گفت پسر مش قربون همین یارو پسر درازه تورو دیده و خوشش اومده قراره سه شنبه بیان خواستگاریت منم جواب بله دادم منم طبق معمول باید میگفتم چشم اقاجون این گذشت و روز موعود فرا رسید زنگ خونه رو زدن رفتم درو وا کردم دیدم مش قربون با احسان و یه خانم قد کوتاه چاق و موهای بور سوخته وز وزی با دندونای خراب و یه عالمه طلاهای غربتی که به خودش اویزون کرده بهم یه نیش خند گشاد زد بهم گفت سمانه تویی دل شازده پسر یکی یدونه منو دزدیدی هیچی نگفتمو سرمو انداختم پایین و دعوتشون کردم اومدن داخل صحبتاشونو کردن و بریدن و دوختن هیچ کسی هم منو ادم حساب نکرد مادر احسان که اسمش شهربانو بود بهم گفت ای عروس پسر من خیلی خواهان داره الان دختر داداشم داره عین سگ له له میزنه برم جلو برای احسان نشونش کنم چندتا دختر دیگه هم هستن اینارو میگم جلو اقات که چند روز دیگه ناز نکنی واسه ما اینارو گفتن و بعد بهم گفتن پاشید برید چند کلوم صحبت کنید منم عین یه بره پاشدم رفتم تو اتاق احسانم اومد تا اومد تو درو بست شروع کرد لبامو میک زدن و دستو کرد تو شورتمو کسمو مالید گردمو و گوشم انقدر لیس زد یه دفعه لرزیدمو ارگاسم شدم خندید و گفت خیلی خوبه یه دفعه دیدم زیپشو کشید پایین و شورتشو تا کشید وایین یه چیز کلفت و دراز حدود ۲۵ سانت عین فنر پرید بیرون گفت بگیرش تو دستت منم هم حشری بودم و هم خجالت با احتیاط دستمو بردم جلو و گرفتم تو دستم احسان شومیزی که تنم بودو دکمه هاشو باز کرد و سوتینمو داد پایین و حمله کرد به پستونام شروع کرد به میک زد داشتم دیوونه میشدم یه دفعه دیدم یکی داره درو پا مشت محکم میکوبه شیش متر پریدیم بالا احسان زود شورت شلوارشو کشید بالا و منم مرتب کردم درو وا کردیم دیدم شهربانو خانومه میگه خوبه انگار صحبتاتون خیلی خیلی قشنگ بود از رنگ و روتون مشخصه بیا بریم احسان دیره رو کرد بهم گفت با اقات صحبت کردیم هفته دیگه دوشنبه ببریمت محضر عقدت کنیم از اون طرف یه راست بریم خونه خودمون اونجا یه اتاق هست برید توش زندگی کنید خدافظ و رفتن روز عقدمون رسید انگار نه انگار که عروسیه پاشدم اماده شدم نه مانتو سفید داشتم نه کفش سفید هیچی نداشتم و برامم نخریدن بابام دوباره هوار کشید سمانه گیس بریده کجایی زود باش اجانس جلو دره باس بریم دیر شد د زود باش دیگه پتیاره تا پسره پشمون نشده سوار شدیم و رفتیم و خطبه رو خوندن و اومدیم سمت خونه احسان خونشون جنوب تهران بود یه محله شلوغ قدیمی چندتا زن فضول جلو در بودن داشتن صحبت میکردن و بچه ها فوتبال بازی میکردن رفتیم تو حیاط چندتا اتاق دور حیاط بود و یه حوض وسط حیاط شهربانو رو من کردو به سمت راست اشاره کرد اون اتاق ماله شما دو نفر برید توش زندگی کنید و راهشو کشیدو رفت احسان با دست اشاره کرد و راهنمایی کرد که برم تو اتاق تا رفتیم تو درو بست شروع کرد به موهام بازی کردن نفساش تند شده بود لباشو گذاشت رو لبام و میک میزد و زبونشو کرد تو دهنم گوشم و میک زد سنه هامو میمالید تند تند لباساشو در اورد و اومد سمت من لباسامو در اورد و منو خوابود رو زمین پاهامو داد بالا و کسمو لیس زد واییییی داشتم میمردم از این حس یه لحظه سرم گیج رفت احساس کردم کل جونم اومد تو استخون لگنمو از کسم زد بیرون عین بید میلریزدم سرشو محکم فشار دادم انقدر برام خورد دوباره همون حس بهم دست داد و لریزیدم و ارگاسم شدم پاشد وایستاد و کیرشو اورد سمت دهنم انقدر حشری بودم هیچی حالیم نبود فقط داشتم ساک میزدم با جون دل گفت بسته الان ابم میاد دوباره رفت سمت کصم کیرشو کشید لای شیاره های کسم انقدر خیس بود لیز میخورد کیرشو تنظیم کرد یکمی از کیرشو هول داد تو یکمی دردم گفت ولی انقدر حشری بود لذتش بیشتر بود یه دفعه احساس کردم اتیش گرفت زیر دلم کیرشو تا ته فرو کرد تو کسم چنان جیغی کشیدم فروی لبشو گذاشت رو لبمو شروع کرد به لب گرفتن و تلمبه زدن انقدر حشری بودم دوباره ارگاسم شدمو ابم اومد و احسان نفس هاش تند و تند تر شد و یه دفعه هوار کشید و احساس کردم کیرش نبض میزنه و یه چیز داغ تو کسم ریخت کیرشو کشید بیرون خونی بود پاشد با دستمال کیرشو تمیز کرد و کوسمو تمیز کرد و بوسم کرد بغلم کرد کنارم دراز کشید یه دفعه دیدیم درو دارن با مشت میکوبن انگار درو داشتن میشکوندن احسان رفت جلو در منم از دور دیدم شهربانو خانومه دیدم به احسان گفت ننه چی شد دختر بود؟ دستمالو بده باس ببرم نشون اقات بدم مشتلق بگیرم احسان همون دستمالی که باهاش کیرشو کس منو پاک کرده بود خونی بودو داد دستش یه دفعه دیدم شهربانو از اعماق وجودش شروع کرد به کل کشیدن صداش تا چندتا محل اون ور تر رفت بدون اجازه احسانو هول داد اون طرف مثل وحشیا با اون کون گندش بدو بدو اومد سمت منو لبامو صورتمو ماچ ابدار کرد و تبریک گفت و یه دونه از النگوهاشو از دستش دراورد کرد تو دستم حالا منم لخت وسط حال نشستم و از خجالتم پتو پیچیدم دورم دیدم رو به احسان کرد گفت ننه من دارم میرم پیش اقات تا اومد بره دست انداخت کیر احسانو مالوند و گفت قربون دودول پسرم برم که دوما شده درو محکم بست و رفت این از داستان من قسمت اول اگر دوست داشتید مابقی داستانو براتون بنویسمو بزارم
نوشته: سمانه
8 پاسخ به “تازه عروس غمگین (۱)”
احسان چه خونواده حشری و راحتی داره
احسان چه خونواده حشری و راحتی داره
کاش هشتک طنز رو میزدی شبیه خوابهام بود البته از نوع کابوسش
اخرشو بگو الان جنده شدی یا نه هنوز به احسان کص میدی
اره قشنگبود ادامه بده
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
فحش خوریت ملسه
یعنی کوص شعر محض کیا لایکت میکنن