سلام و عرض ادب..این متن و دلنوشته خاطرات چند سال گذشته منه…بدون کم و کاست..فقط اسامی تغییر کردندو شاید زمان اتفاقات کمی جابجا شده باشه..باور کردن یا نکردنش مهم نیست.فقط سعی کنیم به هم احترام بزاریم خوبه..من چندین و چند سال توی دنیای مجازی میچرخم..عاشق فیلم و موزیک و کتاب هستم..و اتفاقی با این داستانها و خاطرات آشنا شدم..البته وقتم خیلی پره،توی برهه زمانی کمی که در هفته برام پیش میاد میام سراغ این سایتها و کانالها….خلاصه اگه اشتباه تایپی و املایی بود معذرت میخوام…بریم سر اصل ماجرا..
علی هستم متخصص بیماریهای داخلی کودکان..تک فرزند حاج رضا.از خانواده تحصیلکرده و فوق مذهبی.و بسیار ثروتمند.مادرم استاد ادبیات و حکمت بودند و عاشق من و من هم بدتر عاشق و دلباخته مادر عزیزم.اخه توی۲۵سالگی با پدر عزیزم ازدواج میکنند.و خدا بعد چند سال دوا درمون و خرج و دکتر بازی منو بهشون میده.توی۴۰سالگی مادرم و۴۳سالگی پدرم..بقیه اش به خودتون که فک کنید..بچه یکی یک دونه و تک فرزند و تک پسر..معلومه که هر وقت هرچی خواستم دم دستم بوده..البته پدر مادرم بسیار فرهیخته و با ادب بودند و هستند.ولی خب زیادی دوستم داشتند..از همون اول خوب درس خون بودم و بقول حاج بابام معلوم بود کاره ای میشم..خلاصه که بعد گرفتن. مدرک پزشکی میتونستند معافم کنند اما پدرم گفت خدمت ازت مرد میسازه.بواسطه داییم که سری توی سرها داره..با مدرک پزشکی عمومی سربازی افتادم شهر خودم نیروی امدادی اورژانسی جاده ای سپاه..در هفته۴روز سر خدمت بودم و ۳روز استراحت.درجه سرهنگ دوم وظیفه بودم.فقط شبها کشیک میموندم..خیلی خوب بود کانکس مخصوص استراحت و داشتم..کانکس ویزیت و درمان جدا بود.کانکس کوچیکی واسه داروخانه بود و کانکسی واسه تزریقات پانسمان..هر شب دو تا پرسنل پرستار هم که استخدام رسمی بودند کنارم بودند..خیلی مکان جالبی بود نزدیک گردنه..لای درختها و کوهها شبهای ترسناک و روزهای زیبا..یک آمبولانس صفر کیلومتر هم داشتیم..اتفاقات خوب و بدی رو تجربه کردیم..از زایمان ششم زن عشایری که توی آمبولانس زایید تا تصادفات مرگبار و مارگزیدگی و سگ گزیدگی..و سقوط از ارتفاع،،،خلاصه جای جالبی بود..با روستاییها و مردم اون منطقه و رستورانها و دکه ها رفیق شده بودم.احترام خاصی بهم میزاشتن.خلاصه ببخشید که زیادی وراجی کردم.هدفم شناختن بهتر من بود..البته اینو بگم به خاطر موقعیت مالی و شغلی و خانوادگی که داشتم رابطه جنسی عاطفی زیاد داشتم.یعنی از همون دوران دبیرستان تا الان..از دختر۱۲ساله گرفته تا زن بیوه و حتی سن بالای زیبا..مثلا جزو اولین رابطه هام،موقعی بود که نزدیک افطار بود و مادرم و همکارش همه تقریبا۵۰تا خانوم بودند توی باغ بزرگه حاج بابام،دیگهای بزرگ اش و شعله زرد نذری میپختن…کلا ده تا پسر و مرد بیشتر نبودیم اون هم واسه کمک کردن..مادرم داد زد علی جون پسرم فدات شم بیا با سمیه دختر خاله مهری برو خونه اشون واسه مامانش لباس بیاره..در ضمن هر چی و هر چند تامیتونی ظرف یکبار مصرف۲کیلویی بخر بیا.گفتم عزیز جون اونوقت با همین موتورم برم..گفت نه قربونت بهت اعتماد دارم این سوییچ من..فقط آروم برو..اونموقع۱۶سالم بود.گواهینامه نداشتم اما دست فرمونم خیلی خوب بود..سمیه نشست صندلی عقب.دختر خوشگل محجبه کمی سبزه خوش قد وبالا و ساکتی بود..اصلا پر رو و پر حرف نبود..رسیدیم خونه اونها رفتم داخل پارکینگ شون.گفت بمون الان میام.یکربع بیشتر شد نیومد.خونه ویلایی بزرگ بود مث باغ.رفتم بالا چند بار یالله یاالله گفتم ها ولی خونه اینقدر بزرگ بود صدا رو نشنید.فقط توی هال پذیرایی پایین که بودم صدا شنیدم از طبقه بالا میومد.خونه دوبلکس بود.مادر این هم استاد دانشگاه بود.دوست صمیمی مادرم بود..دو تا برادر سمیه خارج بودند.پدرش هم فوت شده بود..رفتم بالا داشت با تلفن حرف میزد..میگفت مامان بخدا دوست ندارم بیام اونجا…هم گرممه هم اصلا ازون کارای مذهبی سنتی خوشم نمیاد.لباساتو میدم علی آقا واست بیاره..نه میخوام برم دوش بگیرم عرق کردم..بخدا زود میام بیرون..علی بیرونه.بخدا بیرونه،باشه تو بهش زنگ بزن..بگو یک ربع بیست دقیقه دیگه بیاد دنبالم.من تندی اومدم بیرون..گوشیم زنگ خورد مادرم بود.گفت علی جان برو ظرفها رو بخر بعد برو دنبال سمیه.کمی خونه کار داره طول میکشه..گفتم چشم..همون موقع تا اومدم برم بهش بگم مادرم چی گفته خودش اومد روی تراس بالای جلوی اتاقش..گفتم سمیه خانوم ماشین اینجا باشه من میرم تا سر خیابون خرید میام دنبالت.گفت چشم.من هم یککم کار دارم..رفت داخل و من تا دم در حیاط رفتم اما نمیدونم چی شد چجوری به سرم زد برگردم دیدش بزنم.برگشتم با کفش آروم آروم سلانه سلانه رفتم بالا نزدیک اتاقش..داشت با تلفن حرف میزد.نه بخدا نه..محسن جان نمیشه بیایی آخه عجله دارم..بخدا یک روز دیگه خونه خالی بشه میگم بیا پیشم..هر کاری دوست داشتی باهام بکن..آره آره..الان بزار برم
دوش بگیرم مامانم منتظرمه،لامصب لخته لخت بود.۱۲ یا۱۳سالش بود..اما چه هیکلی داشت.موهاش چقدر بلند بودن..سگ توله چه سینه ها و چه کوس و کونی داشت..چه کوس تپلی بود خدا..تازه پشماش جوونه زده بودن..سینه ها نوک قهوهای و برجسته بودن..لخته لخت داشت میرفت حموم توی اتاق خودش..که گوشی زنگ خورد.باز هم مشغول حرف زدن شد.نمیدونم کی بود از اون دخترهای توی باغ مامانم اینها..که این میگفت باشه برمیگردم بزار دوش بگیرم..از دست این مانتو چادر توی گرما دیوونه شدم..نمیدونم اون چی گفت..این بلند زد زیر خنده..گفت نه بخدا نه. احمق این علی اینقدر بچه ننه هستش..که چمیدونه دختر و دختربازی چیه..بخدا محسن زنگ زد نذاشتم بیاد پیشم..نه بخدا فرستادمش دنبال نخود سیاه..نه بابا..توی راه یک کلمه هم حرف نزد چی برسه به این که مخ منو بتونه بزنه..آره بلند خندید..آره پخمه و مشنگه..کبریت بی خطره..لامصب توی این سن عجب پلنگی بود..گوشیو قطع کرد و بخدا تا خم شد حوله که از دستش افتاده رو برداره..تا سوراخ کونش رو دیدم..کیرم مث دسته بیل شد..کیر سفید و بلند و کلفتم..البته بخدا تعریف از خود نباشه.خوشگل و خوشتیپ بودم و هستم.رفت توی حموم رفتم گوشیشو چک کنم دوباره زنگ خورد تا اومدم خودم رو جمع کنم از حموم خیس و لخت اومد بیرون.تا منو دید جیغ بدی زد.گفتم تو رو خدا نترس سمیه جون..دویید توی حموم گفت کوفته سمیه جون.از کی اینجا بودی،؟گفتم از اولش.گفت برو بیرون اگه نه به مامانت و مامانم میگم.گفتم من هم جریان محسن رو میگم.گفت نه بخدا برو بیرون خودم بیام برات صحبت میکنم..تو رو خدا نزار مامانم بفهمه..اگه نه منو میکشه..و بیشتر زیر نظرم میگیره و مجبورم پوشیده تر باشم..گفتم پس بیا بیرون من هم دل دارم..نه مشنگم نه پخمه..ولی فک نمیکردم تو هم اهل دل باشی..گفت پس حوله منو بده..گفتم نخیر لخت بیا..گفت وای نه علی جون تو رو خدا بزار لباس بپوشم.گفتم که فقط یک حال کوچیک..اصلا منتظر بود من بهش رو بندازم تا بیاد بیرون..به به..چی دختری،اومد بیرون خیس و لخت..خودش حوله برداشت..حوله رو ازش گرفتم خودم خشکش کردم.اینقدر رام و آروم بود انگار صدساله زن و شوهریم..گفت موهامو خوب خشک کن.گفتم بچرخ..چرخید.کیرم دیگه توی شلوارم جاش نمیشد.زیپمو کشیدم پایین تا برگشت کیرمو دیدجیغ کوچیکی زد و.خواست فرار کنه که محکم گرفتمش.گفتم نترس،بخدا فقط یک لا پایی کوچولو،،اینقدر وارد بود.گفت فقط زود.تف نزن،کرم اوناهاش،،بزن سر چیزت آروم بزار لای تپلیهای پشتم.توش نکنی ها مال تو کلفته.دستهاسشو گذاشت روی تختش.مدل الاغی خم شد.گفتم خب شل بگیر خودتو.گفت های مواظب باش ها من باکره ام..آروم بکن دردم نگیره،کردم لای کونش آخ سر کیرم چرب هم بود..لیز میخورد میرفت از اونطرفش میزد بیرون..دو سه باری که لایی زدم..کیر که به کوسش برخورد میکرد.. پاهاش رو سفت میکرد.گفت علی مواظبم باش.نره توی جلو.آههههه..گفتم جان..خوبه.؟گفت عالیه،وای.اروم آروم..وای صبر کن..راست سرپا وایستاد.گفتم چی شد.؟گفت هیچی حالا از پشت بزار لای پاهام.جان چی دراز و کلفته.اخ علی گفتم،جان علی،گفت ادامه بده وای نستا دیگه..جفت نوک سینه های تازه جوونه زده اش رو تا گرفتم دستم..یک ناله ای زد که نگو نپرس.به چی قسم بخورم..دختر۱۳ساله چنان آب کوس گرم و لزجی ازش زد بیرون حد نداشت.گفت مرسی.علی ولم کن.گفتم پس من چی،؟گفتم وایستا حالم جا بیاد.ولش کردم..روی تخت دمر دمر شد.پاهاش باز بود چه کونی داشت تازه زیبایی این موجود نمایان شد.خودش آروم لای کون رو باز کرد گفت کرم بزن سوراخم.اروم بزار توش.محکم نکنی ها.بدجور درد داره..گفتم چشم..اولین کونی بود که توی عمرم میکردم..کیرم دیگه طاقت نداشت میدونم میخواست آبم بیاد..نشونه گرفتم..سر کیر کلفتمو گذاشتم دم سوراخش و یک فشار قوی دادم نصفش بیشتر رفت توش..معلوم بود کونش با کیر غریبه نیستش،،ولی چه جیغی کشید..عجیب و غیر قابل تحمل..همون لحظه آبم اومد نصفش ریخت توش نصفش بیرون..گفت وای وحشی کونم جر خورد.چقدر کلفته اون وامونده ات،بلند شدم از روش با چند تا پاشش دیگه آبم ریخت روی کمر و کونش،،گفت عه اه اه بدم اومد چندش..گفتم بی ادب مال تو منو خیس کرد چیزی بهت نگفتم.. گفت اخه، باشه ببخشید..زود دویید توی حموم ..گربه شور کرد خودشو برگشت.من هم توی توالت خودمو تمیز کردم..اصلا از اون به بعد وارد دنیای جدیدی شدم..چه حسی بود قشنگ و زیبا..وقتی برگشتیم باغ..دیگه جلو نشسته بود.قاطی چندتا دختر بود نمیدونم چی میگفت همه بهم نگاه کردن خندیدن..همه دخترای محجبه نماز خون بودن..منتظر بودن اش رو هم بزنند نذر و نیاز کنند.ولی همه شون آتیش زیر خاکستر بودن،،شاید همسن من یا کوچکتر بودن..اما خیلی تیز و بز بودند.معلوم بود چشم و گوششون خیلی پاره هستش.و فقط اجباری دنباله رو مادرهای مذهبی شون هستند..دلشون جای دیگه هستش..این اولین رابطه احساسی جنسی من بود که تونست مسیر زندگیم رو تغییر بده..از زمان دیپلم تا حتی چند سال دانشگاه رابطه های زیادی داشتم از سلام و علیک خشک و خالی گرفته تا رابطه با میلف های زیبا ی۴۰سال به بالا.که نمیخوام سرتون رو از حرفهای تکراری بدرد بیارم..اولیش رو گفتم فقط واسه اینکه تنوعی هم توی بازگویی خاطراتم باشه. اما توی دانشگاه هر روز که نه گاه گداری فرشته زیبایی رو میدیدم که کمی هم بی حجاب بود اما محجوب و سر به زیر.بیشتر اوقات پدرش میومد دنبالش..چند باری توی کتابخانه مرکزی هم دیدمش با خواهرش بود چون آبجی صداش میزد.با وجود اینکه میدونستم پرستاری میخونه و میتونستم باهاش دوست بشم..هر وقت میدیدمش لال میشدم.تا اینکه مدرک گرفتم و سربازی بهتون گفتم که مسئول بیمارستان که نه..درمانگاه صحرایی روستایی بخش….شدم.حالا از اینجا اصل داستان رو براتون میگم.زمستون بود با وجودیکه گردنه رو شن ریزی و نمک پاشی هم کرده بودند اما باز هم جاده لغزنده بود..دقیق یادمه ساعت ۲نصف شب رد بود که کامیونت خاوری نگه داشت.من با جناب سروان پلیس راهی توی کانکس چایی میخوردیم.راننده گفت.جناب سروان اون بالا قبل گردنه یک پژو زده به صخره دو نفر هم داخلش هستند.ولی فک کنم مردن..آقا ما بچه های یگان امداد و برداشتیم و با پلیس راه رفتیم بالاتر بین گردنه اول و دوم توی سراشیبی تند جاده پدره نتونسته بود ماشین رو کنترل کنه اجباره زده بود صخره..اگه نه سقوطشون توی دره حتمی بود وقتی رسیدیم پدره سر و صورتش خونی بود.وگریه میکرد.. همش دخترم دخترم میکرد و وای وای میگفت.دختر رو از بین صندلی و داشبورد کشیدمش بیرون.سوار آمبولانس کردیم.بد نفس می کشید.پدرش روی یک برانکارد بود دختره روی یکی.من خودم وسط بود.تا نگاهش کردم دیدم اوه..خوشگل خواستنی دلبر منه که..خدا کنه طوریش نشه..بد نفس می کشید.سرش کمی خونی بود.خور خور میکرد..گفتم پدر جان مجبورم لباس دخترتون رو در بیارم ببینم قفسه سینه اش چی شده که نمیتونه نفس بکشه..گفت هر کاری لازمه بکن پسرم زود باش تورو خدا بجنب.نمیخواد به من رسیدگی کنی..به اون برس.پرسیدم اسمش چیه.گفت نازنین زهرا..گفتم خب آروم باش..کاپشن داشت زیپش رو باز کردم.زیرش مانتو نداشت..تونیک کلفت یقه اسکی تنش بود آخه زمستون بود.چشماش هی باز و بسته میشدن.نمیشد لباس رو از تنش در بیارم..آروم با قیچی بلوزش رو از گردن تا نافش رو قیچی کردم و دو نصف شد.اروم نگاهم میکرد.زیر اون هم تاب داشت اونم قیچی کردم..سوتین داشت از وسط پاره کردم دو تا لیموی خوشگل سفید و گنده افتادن بیرون.دستش رو آورد بالا که مانع ام بشه ولی جون نداشت.گفتم نازی خانوم نترس دکتر هستم..و مجبورم.قفسه سینه کبود بود و معلوم بود ضربه بدی خورده..سریع زنگ زدم استادم و گفت خونریزی ریه داره و صددرصد دنده هاش شکسته رو ریه خونریزی کرده..از سمت راست بالا ریه راست سریع سوراخ بزن خون بیاد بیرون اگه نه خفه میشه..آقا حالا دختره بیهوش که نیست..خدایا چکار کنم.اولین بار توی این موقعیتم..دختره از دهنش خون زد بیرون.خطری که استادم بهم گوشزد کرد..تندی ریه رو سوراخ کردم.اصلا فرصت نشد حتی باند و گاز بردارم واسه تمیز کردن..خون فواره میزد.بیرون.میریخت روی ممه های نازش..اروم اروم تمیزش میکردم حالش بهتر شد.و دهنش که خونی بود رو تمیزکردم و نفسش چاق شدتشکر کرد لبخند نازی زد.باور کنید خودم ترسیدم که بمیره.شال رو از سرش در آوردم.. جلوی لباسش رو پوشوندم آخه ممه های نازش دیده می شوند.جلوی پیشانی سرش ترکیده بود خونی بود.سریع شستم و بستمش.کمی هم به پدرش رسیدم و فشار خون هر دو با ضربان قلبشون رو چک کردم..چندتایی تزریق زدم و از نازی گروه خونیش رو پرسیدم و به اورژانس اطلاع دادم و درخواست خون کردم.و چون جاده لغزنده بود و دست تنها هم بودیم طول کشید تا رسیدیم به بیمارستان..به هر حال خطر رفع شد.توی اورژانس با کمک پرسنل و دکترای اونجا از خطر نجات پیدا کردن و نازی رفت اتاق عمل..من هم برگشتم خونه تا خستگی در کنم…آخه صبح شد و شیفت کاریم هم تموم بود دیگه خبری هم ازش نتونستم بگیرم..چند هفته ای از این ماجرا رد شده بود و تقریبا ماجرا فراموشم شده بود.غروب بود و آسمون تازه داشت رنگ سیاهی به خودش میگرفت که رسیدم سر پستم با لباس شخصی بودم تا لباس فرم پوشیدم سربازم اومد داخل و پا چسبوند.آقای دکتر مهمون دارید.پرسیدم مهمون چی و از کجا و کی هستند؟گفت من نمیدونم فقط ما داخل کانتینر اداری ازشون پذیرایی کردیم.بگم بیان خدمتتون.گفتم حتما بفرست بیان اینجا..خودم و مرتب کردم..ببینم کی هستند و از کجا اومدن..تا در باز شد نازی جون با گل و خنده و شیرینی اول وارد شد.و بعدش خواهرش و پشت سرش پدرش اومدن داخل.از جام بلند شدم و بعد کلی حال و احوال پرسی و تشکر جات خانوادگیشون،واسه نجات جون دختر خوشگلشون..نیم ساعتی پیش من بودن و حین رفتن نازی گفت بابا با آبجی منتظر بمونید الان میام.بعدش از کیفش یک کادو خوشگل در آورد داد بهم.گفت میدونم شما بهترش رو داری ولی فقط خواستم
که شاید گوشه ای از زحماتتون رو جبران کرده باشم.ازش تشکر کردم و به خاطر شرایط اون شب ازش عذرخواهی کردم..ولی خودش گفت.پزشک معالجش گفته اگه اون دکتر اورژانس اونشب ریه شما رو سوراخ نمیکرد صددرصد مرده بوده..گفتم نازی خانوم میتونم شماره تون رو داشته باشم.سریع گفت آره باعث خوشحالیمه،سریع شماره دادیم و گرفتیم.نازی که رفت دیگه..از اون شب کار ما شد چتهای شبانه و اس دادن و زنگ زدن و لاو ترکوندن..روزها اکثرا با هم بودیم و عاشقانه میچرخیدیم.بدون اینکه خانواده ها بدونند..البته من کوس کلک بازیها سرجاشون بود.تا اینکه فرامرز رفیقم جشن گودبای پارتی گرفت و خیلی مهمون داشت.من هم به نازی گفتم و با جون و دل قبول کرد.مهمونی بزرگی بود اونجا من با نازی و چندتا دیگه از بچه ها کمی زیاده روی کردیم..در ضمن مادرم سفر حج بود.شب ساعت۲رد بود رسیدیم در خونه ما.اینقدری کله داغ بود اصلا متوجه این نبودیم که نازی رو باید میزاشتم در خونه خودشون..اون مشنگ هم با من اومد خونه ما..مست و ملنگ بردمش اتاق خوابم.البته پدرم خونه بود ولی خواب بود.من سریع لباس در آوردن اون از من بدتر لخت شد و با شورت و کرست پرید روی تخت..مست بودیم و زود هم خوابیدیم.صبح ساعت۹ ننه فاطی کارگر خونه تند تند تکون میداد آقا کوچک آقا کوچیک..بلند بشین..آقا کارتون داره صداتون میکنه..اگه بیاد اتاقتون بد میشه ها.بلند که شدم وای دیدم این دیوونه لخت و پتی با لباس زیر روی تخت کنارم افتاده موها پریشون..انگار خونه ننه اشه..گفتم ننه فاطی شتر دیدی ندیدی ها.گفت ذلیل مرده مگه بار اولته،ولی بقران اگه آقا یا خانوم میومدن اتاقتون حسابت با کرام الکاتبین بود.بدو ببین آقا چکارت داره.گفتم هر وقت بهت گفتم صبحونه بیار اتاقم..گفت باشه حالا بدو برو پیش اقا.رفتم پیش بابا و صحبت از رفتم مامان و اینکه این چند روز رو چطوری بگذرونیم بود.و هماهنگ کردیم و رفت بیرون.کار اداری داشت.من برگشتم اتاقم هنوز خواب بود چندتا عکس خوشگل ازش گرفتم.و سریع لخت شدم با شورت.برگشتم توی تخت بغلش گرفتم.گوشیش روی سایلنت بود و زر زر زنگ میخورد ولی ویبره میداد.خودشو چرخوند اومد چسبید بهم محکم بغلش گرفتم و لبش رو بوسیدم.تازه چشاش باز شد و کم کم حالش داشت جا میومد.خیلی خیلی خوشگل بود..پدرسگ رو انگاری خدا توی وقت عاشقی خلقتش کرده بود.تا به خودش اومد تندی از بغلم فرار کرد.تازه فهمید توی چه حالتیه..زودی تندتند لباس پوشید.ساکت بود و مضطرب..من فقط نگاهش میکردم و میخندیدم.گوشیش رو نگاه کرد. زد زیر گریه. گفتم عه چته،؟گفت بدبخت شدم علی بابا مامانم اقلا صدبار زنگ زدند..وای خدا بابام گفته اس داده اگه هر جا هستم زودی خودم تماس بگیرم اگه نه به۱۱۰زنگ میزنند.گفتم وای نه زود زنگ بزن بگو خونه دوستم خوابم برده بوده.گریه میکرد و زنگ زد خواهرش و جریان رو تندی براش گفت که حتی گفت مست بوده نفهمیده چکار شده..بدون صبحانه خوردن بردم رسوندمش در خونه اشون.پر از استرس بود حتی خداحافظی هم نکرد.دویید سمت خونه..بعد این موضوع چند روزی شاید دو هفته ای حتی گوشیش هم خاموش بود.رفتم در خونه اشون.تا خواهرش اومد بیرون.سریع با ماشین رفتم جلوش ترمز زدم.منو شناخت اومد بالا.گفتم نسترن خانوم تو رو خدا بگو نازی کجاست چرا گوشیش خاموشه،گفت بابا مامان بایکوت کردن و توی تنبیه،،شانس آوردی دست بهش نزده بودی.چون بابا بردش پزشک قانونی..البته هم بابا هم نازی خیلی دوستت دارند.گفتم خب حالا کجاست؟گفت خونه حتی اجازه بیرون اومدن هم نداره..گفتم باشه خودم رفتم در خونه اشون رو زدم.نسترن گفت نرو مامانم ازت شکاره حالت رو میگیره..خود نازی در رو باز کرد.تا منو دید گریه کرد.باباش اومد دم در.گفتم بخدا نمیدونم چی بگم.بخدا فقط یک مهمانی ساده بود و ما یککم توی نوشیدن زیاده روی کردیم.گفت بیا داخل..منو فرستاد اتاق نازی.هنوز داشت اشک میریخت..آقا همون روز من با اجازه پدر مادرش همونجا ازش خواستگاری کردم.ولی بهشون گفتم مادرم خیلی سختگیره و الان هم سفر حجه..شاید مدتی طول بکشه تا راضیش کنم بیاد خواستگاری..اونها هم قبول کردن..خلاصه نازی رو برداشتم و زدیم بیرون گردش..دیگه آزاده آزاد بودیم.چندشب بعد.همه فامیل خونه خاله جمع بودند و مهمونی بود و منتظر بازگشت بقیه از سفر حج بودند.اخه یکماه بود اکثر خانومای مذهبی فامیل حج بودن.مردها میخواستند مجلس بزرگی توی مسجد هماهنگ براشون بگیرن.من نرفتم چون میدونستم آخرین فرصتهایی که بدون حضور مادرم و سختگیریهاش با نازی هستم. و با نازی رفتیم اتاقم..بغلش گرفتم و لب بازی شروع شد.خودش بی برو برگرد لخت شد.من هم معطل نکردم.بخدا فک کردم حتما قبلا رابطه داشته دیگه..من سریع سوتینش رو در آوردم و نوک ممه های نازشو بوسیدم و مکیدم.هر دو ممه سفت و زیبا و خواستنی بودند..محکم بغلم کرده بود.خیلی عاشقانه لب توی لب بودیم.چرخوندنش دمر شد شورتشو در آوردم برگشت نگاهم کرد.زبون رو انداختم لای کون و کوسش، آه قشنگی کشید.گفتم جانم عشقم..گفت بخور علی بخور..دیگه مطمئن شدم که حتما رابطه داشته..آقا بعد کلی لیس لیس بازی از پشت، چرخید و کوس نازش که شیو هم شده بود رو دوباره خوردم میدونم چندین بار ارگاسم شد..بلند شدم شورتمو در آوردم.تا علی کوچولو رو دید کپ کرد.وای خدایا چرا اینقدر کلفت و بزرگه.علی مواظبم باش.گفتم بخورش دیگه.بدون نق و نوق شروع کرد خوردنش.بد هم نمیخورد بلد بود.خلاصه دیدم نزدیکه که آبم بیاد.گفتم بسه عزیزم.داگی شو..چرخید.و ژل روان کننده خونه داشتم زدم بهش و خیلی ریلکس آماده کون دادن بود.من فک کردم میدونه دردش چقدره..گذاشتم در کونش و با یک فشار محکم کردم کونش.من ناوارد نبودم ها..اما بخاطر ذوق و شوقی که داشتم و دوستش هم داشتم.دیگه ترسیدم آبم هم بیاد گفتم بدون مقدمه چینی کون رو فتح کنم..تا فرو کردم و کیرم رفت توی سوراخش چنان جیغ عجیبی کشید و از زیر دستم در رفت..و گریه شدید میکرد حد نداشت..خودش محکم کشید بیرون.سر آلتم خونی بود.روی تخت چپ و راست از درد میچرخید..زود بغلش گرفتم. گفتم عزیزم خواهش میکنم آروم باش.سر و صدا نکن تو رو خدا..ببخشید دیگه…وای علی علی بخدا دارم میمیرم سوراخم پاره شد..با گریه گفت چیکارم کردی..خدا دارم میمیرم.به دادم برسم..مامان مامان..گفتم عه چه خبرته چرا کولی بازی در میاری..نمردی که..سکسه دیگه.مگه نمیدونی سکس از پشت درد داره.گفت علی خیلی بدی..بهم لیچار میگی.خیر سرم از کجا میدونستم درد داره..کشتی منو نامردی بیشعوری،هق هق گریه اش زیاد بود.گفتم خب زوری که نبود تجاوز که نبود..خودت هم خواستی دیگه.دستمال کلینکس برداشت کونش رو تمیز کنه دید دستمال خونیه..جیغ بدی زد.علی لعنتی جرم دادی..گفتم نترس بخدا چون تنگ بودی بار اولت بوده کمی سوراخ باز شده خون اومده..نازی چرا اینجوری میکنی؟لذت سکس امروز رو از دماغم بیرون آوردی.نه به اون حال دادن و نه به اون لخت شدن سریعت..و حتی به اون ساک زدنت…نه به این کولی بازیهات.خجالت بکش دیگه.کیرم از عصبانیت خوابیده بود لباس پوشیدم..اونم هی دستمال میکند و سوراخ کونش رو دست میزد و دستمالها اندازه یه لپه خونی میشدن.گریه میکرد و بهم بد و بیراه میگفت.اخرش که شورت میپوشید گفت لعنتی من فقط فیلم دیده بودم و آبجیم بهم گفته بود چکار کنم چیکار نکنم..خودم تجربه ای نداشتم.ولی تو نامردی کردی.اولین بارم شد آخرین بارم.کثافتی حیوونی..لعنتی پاره شدم.منو برسون خونه امون.دیگه نمیخوام ببینمت.اصلا چیزی بهش نگفتم چون میدونستم که حالش خوب بشه خودش مث سگ پشیمون میشه..قبلا تجریه داشتم.بخدا از حرفم بد برداشت نکنید..دخترها ناز و لطیفند و کمی لوس و احساساتی،،وقتی با مرد یا پسری هستندفقط دوست دارند بهشون توجه بشه..وقتی کمی تلخی ببینند زودی اون روی دیگه اشون رو نشون میدن..تجربه بهم گفته بود.و یادم داده بود.دخترها یا برای پولت یا تیپت.یا موقعیت اجتماعی و شغلی که داری،،یا واسه ماشینت(منظور آهن پرستهاست)با پسری رفاقت میکنند وقتی این موضوعات پیش میاد مدتی خودشون قهر میکنند ولی بعدش دوباره بدجور برای رابطه و دوستی التماس میکنند.حالا بماند اونی که عاشق بشه..و دوستت داشته باشه.بعد اینکه به خودش بیاد و بفهمه که بهت چی گفته..خیلی جالب میشه..اونوقته که اگه گیر پسری انتقامجو و فرصت طلب بیفته دیگه دهن مهنش و بالا پایینش سرویسه..بماند زیادی گنده گوزی کردم.ولی مطمئن باشید حقیقته..بردم رسوندمش،بدون خداحافظی ازم جدا شد.اون رفت و من برگشتم ولی رفتم خونه خاله مهمونی..هم وارد شدم شیرین دختر خاله عزیزم محجبه زیبا محجوب نزدیکم شد و سلام داد.پسرخاله چرا دیر اومدی.برو آشپزخونه تا واست غذا بکشم.پدرش اومد جلو چاق سلامتی کردیم.کلی مهمون توی خونه بود.کارگر داشتند ها ولی شیرین خودش ازم پذیرایی میکرد.. چقدر هم خوشگل و ناز بود و هست.ساکت بودم پدرم اومد پیش من.گفت جناب آقای دکتر خوبه مامانت زنده است و رفته سفر..اینجوری عصای دست پیری باباتی،پس کجایی تنهام گذاشتی.گفتم بابا جون معذرت میخوام. ببخشید.گفت از خودت پذیرایی کن و برگرد توی سالن کارت دارم..از ملامت کردن پدرم کمی دلخور شدم.شیرین هم نشست درست روبروی من.پرسید پسرخاله جون کجا بودی بابات حق داره.از وقتی اینجاست همه مهمونها یکسره دارن در مورد تو ازش سوال میکنند.گفتم شیرین جون من دیگه خسته و بیزار شدم ازین مذهبی بازی ها و مسخره بازیها.. همشون رو خیلی دوست دارم ها.ولی ازین رفتارشون بیزارم.بخدا اگه راست میگن بیان پول بگذارند روی هم برای ۱روستا یا بخش یک بهداری یا مدرسه درست کنند..میدونی آلان همین مجلس چقدر خرجشه.گفت آره راست میگی.نمیدونم چرا دلم میخواست این خوشگل دختر رو به حرف بکشم.البته شیرین هم چشم مامانش و داداش بزرگش رو دور دیده بود و کنارم نشسته بود درد و دل میکرد.اخه این طفلکی بدجور توی پرس و زیر ذره بین خانواده اش بود.فک کنم حتی سوسک نر هم از دم
در اتاق این رد نمیشد.اون روز شماره شخصی خودم رو دادم شیرین و بهش گفتم فقط شبها آخر وقت میتونم باهات صحبت کنم.اون هم گفت چی بهتر..من همون موقع هم باید با بدبختی جوابت رو بدم..چند روزی گذشت نه زنگی به نازی زدم و نه خبری ازش گرفتم..اون هم همینجور.مجلس برگزار شد و توی این مدت یا من خونه دایی و خاله بودم یا اونها.حتی سر خدمتم هم کمتر میرفتم.شبها یا کنار گوشه با شیرین گرم می گرفتم.دو روز بعد مجلس توی خونه ما خیلی شلوغ بود آخه تموم چمدان های کادو سوغات ها رو از فرودگاه مستقیم آورده بودن خونه ما.همه اومده بودن چمدون هاشون رو میگرفتن و کادو میدادن.من رفتم اتاقم..یک تماس کاری مهم داشتم.مشغول حرف زدن بودم که در اتاق و زدن و شیرین اومد داخل.حین حرف زدن اشاره کردم بشینه.حرفم تموم شد.گفتم شیرین جون کاری داشتی؟گفت آره خاله گفته بریم خونه ما.یک ساک کوچک مال مامانت مونده خونه ما.بیاریمش.میایی بریم یا با کسی دیگه بریم.گفتم الان میام بزار حاضر شم.نشسته بود روی تخت.ولنگ و وبال نبود ها.گفتم که محجبه بود.بینظیر هم خوشگل بود.کمی لپهای بزرگ و خوشگل داشت لبهای کوچولو قلوه ای.چشمان درشت.ابروهای کشیده و زیبا پر پشت،آرومی لپ قشنگش رو چلوندم،سر انگشتامو بوسیدم.بقران یکجوری سرخ و قرمز شد.چشماش سرخ آماده گریه شد.با خودم گفتم خدا شاهده این الان با این قیافه بره بیرون میرینه به شرفم..چشاش مث این بچه کوچیکها که از چیزی ترسیدن آماده گریه هستند اینجوری شده بود.روی زانو نشستم جلوی پاش.گفتم ببخشید شیرین جون.معذرت میخام.نترس خب.پاشو برو صورتت رو آب بزن.اروم دستشو گرفتم بوسیدم.مات رفتارم بود.اروم بلند شد رفت صورتش رو شست خشک کرد.بدون حرفی رفت بیرون.من لباس پوشیدم و رفتم بیرون دنبالش.که بریم خونه خاله.خونه هم بدجور شلوغ بود.از مادرم پرسیدم مامان پس شیرین کو کجا رفت.؟گفت نمیدونم عزیزم منتظرت بود.حتما توی حیاطه.فرصت خوبی بود که از اینجا دور بشم.رفتم توی حیاط هم نبود.همون حین صدیقه دختر داییم رسید بهم.گفت پسر عمه عزیزم آقای دکتر چی گفتی به شیرین که داشت از خجالت و ترس میترکید..گفتم کجاست.گفت هیچ جا.رفت خونه خودشون.پرسیدم با چی رفت؟گفت با ماشین مامانش..من سریع ماشینو برداشتم و اومدم خیابون رو دور بزنم..دیدم توی ماشین نشسته.سر روی فرمون معلوم بود داره گریه میکنه.شانس ما این چقدر نازنازی بود.رفتم سراغش نشستم کنارش.گفتم چی شد چقدر تو حساسی.نگاهم کرد و زد زیر گریه. گفتم مگه چیکارت کردم.ببخشید بخدا فک نمیکردم..اینقدر از کارم ناراحت بشی و از من بدت بیاد.زبون باز کرد و گفت نه نه.بخدا ازت بدم نمیاد خیلی هم دوستت دارم. اما خیلی خیلی اولش ترسیدم و بعدش خجالت کشیدم. خندیدم گفتم مهم نیست.حالا روشن کن بریم.لبخندی زد و حرکت کردیم.رسیدیم خونه اینها.گفت بمون الان میام.رفت بالا ولی من آروم رفتم دنبالش.اون چادرش رو در آورده بود و با بلوز شلوار توی خونه بود و نمیدونم داشت چی سفارشاتی رو که روی کاغذ نوشته بود رو برمیداشت.مثلا یکیش،سنجاق سینه طلای مامانش بود که خاله میچسبوند روی لباسش واسه پز دادن..دنبال اینجور چرت و پرتها بود.وقتی رسیدم تازه دیدم این چه بدنی داره.چه سینه هایی داشت و چه کون و کمری،،داشت توی اتاق مامانش از توی کشو لباس برمیداشت.از پشت بغلش گرفتم..جوری جیغ زد شیشه ها لرزید.گفتم هیس چه خبرته.گفت ولم کن علی.بقران به مامانم میگم.گفتم بگو من تازه آهوی خوشگل خودمو شکارش کردم مگه نگفتی تو هم دوستم داری.چی بدن نرم و نازکی داشت عین این پیشی کوچیکها توی بغلم گم بود و میلرزید،زود گریه کرد. گفت نه نمیخوام ولم کن.من دروغ گفتم.تو رو خدا ولم کن..بخدا دروغ گفتم.زودی ولش کردم و رفتم پایین،گفتم زود بیا پایین توی ماشین منتظرتم،چند دقیقه طول کشید اومد پایین معلوم بود گریه کرده و لباس هم عوض کرده بود.وسط راه من پیاده شدم اون رفت سمت خونه..یک ربع نکشید داییم زنگ زد کجایی پسر بیا خونه پدرت تنهاست عصبیه،گفتم باشه چشم الان میام…به هر حال این اولین حس سکسی عشقی من با شیرین بود..دوتا دختری که ازشون خوشم میومد ازم فراری شده بودن.شیرین که تا چند وقت دیگه اصلا بهم زنگ هم نزد.ولی دو هفته نشده بود نصف شب بود.تنها سر خدمتم بودم گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود.چند باری زنگ زد بالاخره برداشتم. تا پرسیدم بله امری بود..صدای نازه نازی بود.گفت سلام علی جونم.خوبی،؟نمیدونستم بهش چی بگم.فقط واسش چوسی اومدم.گفتم اشتباه گرفتی خانوم و قطع کردم..چند باری زنگ زد و من هم شماره اش رو گذاشتم توی لیست سیاه..با شماره خودش اس داد.علی جون ببخشید.میدونم حرفهای زشتی بهت زدم.بخدا بعد اون روز چند روزی هم جسمی هم روحی و روانی مریض بودم.بخدا از نسترن بپرس..اون شماره اولی مال اون بود.تو هم ازم دلگیر بودی سراغم نیومدی.بدتر شدم.اصلا هر چی پیام داد جوابشو ندادم و صبح رفتم سمت خونه ساعت۸بود رسیدم خونه.دم در خونه ما منتظرم بود.زودی دویید
نشست توی ماشینم.چقدر این دختر مث اسمش ناز بود و هست.چش توی چشم بودیم..خودش اومد نزدیکم شد آروم صورتم رو بوسید.گفت ببخشید..آمد بره پایین گفتم بمون نرو.برگشت نگاهم کرد. گفتم نرو دلم واست تنگ شده.لبخند نازی زد.گفت مرسی عشقم.علی برو جایی کمی تنها باشیم.ساکت بودم.عمدا نمیخواستم بهش روی خوش نشون بدم،اگه بهش رو میدادم..همیشه سوارم می شد.گفت علی عزیزم چرا ساکتی؟گفتم خب چی بگم.گفتنیها رو همه رو تو اون روز بهم گفتی،الان کلا نمیدونم باید چیکار کنم؟رابطه من با تو چی میشه،؟گفت عه وا یعنی چه؟گفتم یعنی که مگه میشه وقت خوش خشونت و خوشحالیت من بشم عشقت و وقت ناراحتی من بشم یک آدم بیشعور و نفهم..گفت وای علی جون بخدا من که ازت عذرخواهی کردم. برگشتم نگاهش کردم..گفتم میدونی چرا ازت اینقدر ناراحتم..گفت نه بگو دوست دارم بدونم..گفتم چون به قول خودت ناجی جونت بودم و بهم مدیون بودی…ولی اون جور بهم بی ادبی کردی،میدونی نازی آدم وقتی کسیو دوستش داره ازش توقع شنیدن خیلی چیزها رو نداره.گفت آخه اگه تو هم دوسم داشتی نباید اون کار رو باهام میکردی..خندیدم.گفتم داری منو مسخره میکنی،یعنی چی؟پس چرا لخت شدی و آماده سکس شدی..تو که از من مشتاق تر بودی.گفت علی من بار اولم بود..گفتم من باید از کجا میدونستم..؟تو چنان سریع لخت شدی و استادانه ساک زدی،من فک کردم حتما قبلا چند بار رابطه داشتی،؟گفت نه بقران بار اولم بود..خواهرم بهم گفت دیوونه حق با علی آقاست.. اون فک کرده تو صددرصد قبلا سکس داشتی..نمیدونسته تو فقط فیلم دیدی و داستان خوندی و شنیدی.گفتم پس ببین حق با منه..رسیدیم باغ ویلا بزرگه.ریموت زدم در باز شد رفتیم داخل..میدونستم این روز هفته و این موقع اصلا هیچوقت هیچکس حتی فکر اومدن به اینجا رو هم نمیکنه،رفتم پایین.هنوز توی ماشین بود.نگاهم میکرد.رفتم طرف ویلا در رو باز کردم.رفتم داخل.یک بطری آب از توی یخچال برداشتم و سر کشیدم. دیدم از پشت صداش اومد بهم گفت یککم هم میدی به من.یک بطری آب دیگه برداشتم درش رو باز کردم دادم بهش.گفت پس کو لیوانش.خندیدم گفتم بخور دیگه چقدر تو ناز داری.،خندید و نوشید چسبید بهم محکم بغلم گرفت.عشقم دوستت دارم معذرت میخوام.دلم واست تنگ شده بود.آروم بوسم کرد.آب یخ خورده بود لبهاش خنک بودند.حتی بوسش رو جواب هم ندادم.گفت علی دیگه دوستم نداری؟نگاهی بهش کردم و گفتم دوستت دارم ولی رابطه ما فایده ای نداره،گفت وای چرا؟گفتم ببین من آدم هاتی هستم و رابطه جنسی رو زیاد دوست دارم ولی فک نکنم تو با این رفتار من و شرایطم بتونی کنار بیایی..گفت علی جون بخدا خودم هم مث تو هستم.ولی از دردش میترسم.نسترن بهم گفت واسه شما دوتا بهترین سکس..سکس از جلو وسکس کامل هستش.گفتم افرین نسترن خانوم..ولی علی من میترسم،گفتم از چی میترسی.؟مگه سکس هم ترس داره،گفت علی اگه بعدا منو ولم کنی چی؟دیگه دختر نیستم و آبروم میریزه،گفتم تا تو نخوای ول کنت نیستم.من از اول هم هدفم با تو ازدواج بود.لبخند نازی زد و گفت بگو بخدا.گفتم دیوونه ای نازی،محکمتر بغلم کرد.گفت پس خیلی مواظبم باش.نسترن گفت چند بار اول چون زخم میشه باید آروم انجام بدید،،اوه وای اومده بود کوس بده..دلم غلغله شد.نمیدونستم،از خوشحالی چکار کنم.بغلش گرفتم و بردمش روی تخت انداختمش.گفتم لخت شو تا برگردم.گفت باشه.تیز و بز رفتم توالت خالی و تمیز شدم برگشتم. سیستم صوتی رو روشن کردم و با صدای متوسط واسش آهنگ گیتار آرمیک پخش کردم.برگشتم توی اتاق با لباس زیراش ناز عین فرشته های توی کارتونها،لختی نشسته بود روی تخت و استرس داشت..دستمال و پرت کردم کنار تخت و من هم آروم لخت شدم.رفتم کنارش.پرسیدم فحش محش جدیدی که کنار نذاشتی واسم..لبخند ناز ولی تلخی زد.اروم گفت علی میترسم.گفتم اصلا نترس خب خیالت راحت اصلا اذیتت نمیکنم.بخدا من هم اولین بارمه که میخوام با خانوم باکره ای رابطه از جلو داشته باشم..ولی چون مطلب زیاد خوندم و کلیپ در این زمینه زیاد دیدم میدونم باید چکار کنم..آروم از بوسیدن لب و دهن شروع کردم و با مالیدن سینه ها و بدنش ادامه دادم.تا رسیدم پایین و خوردن ناز بهشتی قشنگش.گفتم خوبی عشقم.گفت آره.. گفتم پس چرا ساکتی و سرحال نیستی؟آروم گفت علی خیلی میترسم.گفتم که خیالت راحت اذیتت نمیکنم.گفت از انجامش زیاد نمیترسم.از عاقبتش میترسم..علی قسم بخور ولم نمیکنی،علی حامله نشم بدبخت میشم ها..گفتم لامصب روی قبر خالی گریه میکنی،هنوز هیچ کاری نکردم حامله شدی؟گفت علی ملامتم نکن.دعوام نکن.من خانومم ها دخترم ها.رفتم بالا بغلش گرفتم گفتم ببین اگه دوستم داری و بهم میگی عشقم.پس به عشقت اعتماد کن.گفت باشه.خدای به امید خودت..خندیدم..گفت نخند دیگه.بجنب کارت رو بکن.شاید من هم دلم خواست.رفتم سراغ کوس ناز و تنگ و قشنگش.پلمپ بود عین در گاوصندوق،،کلی لیسیدمش.گفتم چرا امروز دوست نداری لذتی نمیبری؟گفت علی بکن تموم بشه بره.دارم از استرس میمیرم.اروم شورتمو در آوردم
نفهمیده بود که لختم.گفتم پاهاتو بده بالای بالا.گفت واسه چی؟گفتم میخوام نازت بیشتر بزنه بیرون. یک کوچولوی دیگه لیسش میزنم میبوسمت بعدا میکنمت.گفت باشه..پاهاشو داد بالای بالا،کیرمو خیسه خیس کردم.کوسشو بوسیدم رفتم روش سراغ لب و دهنش و میبوسیدمش..بخدا هنوزم نمیدونست لختم.ممه هاشو که بوسیدم.پاهاشو بیشتر باز کردم و دادم بالاتر.گفت علی کمرم درد گرفت.گفتم عشقم تحمل کن فقط یک دقیقه است.گفت باشه.اروم تف زدم سر آلتم و کمی هم آب دهن زدم و مالیدم روی کوسش.هنوزم فک میکرد دستامه،که دارم میمالم روی ناز نازش.کیرو تنظیم کردم و یهو بی خبر و بی ملاحظه چپوندم توی کوس تپل و تنگش.خیلی زود راهش باز شد و بیشترش رفت داخلش.اولش کپ کرد ولی یهو جیغ کشید.تندی لبهاشو بوسیدم.گفتم هیس تموم شد..گریه کرد.گفتم مبارکت باشه خانومم..گلم عشقم.شدی همسر خودم.دو دفعه تلمبه زدم..هر بار جیغای آروم کشید.پرسیدم دردت زیاده.؟گفت نه سوزشش بیشتره،آروم آروم میکردمش.اشکاش میریختن.بغلش گرفتم.گفت اگه بگم بسمه.درش بیار ازم دلگیر میشی؟گفتم نه عزیزم باشه.الان..از روش بلند شدم.آروم درش آوردم.بوسش کردم.خون های روی بدنمون رو پاک کردم.توی بغل خودم بردمش حموم.شستمش.هیچی نمیگفت.ساکته ساکت بود.لباس پوشیدیم.بردمش جواهری،،واسش یک حلقه خوشگل خریدم.همونجا نوبتی دستمون کردیم.جلوی جواهریه،بوسیدمش.گفتم بریم گردش.گفت بریم..تا غروب گشتیم..دوباری رفت سرویس و پد بهداشتی عوض کرد.گفت علی خونریزی دارم.پرسیدم زیاده؟گفت نه ولی دارم. گفتم اشکال نداره طبیعیه،گفت میشه منو برسونی خونه،گفتم چشم.رسوندمش و خودم برگشتم سر خدمتم.اون روز یک ساعت هم نخوابیدم..گوشیمو گذاشتم روی سایلنت و شب به سرباز وظیفه گفتم حواسش باشه تا یک چرتی بزنم.و وقتی بیدار شدم دم صبح بود سپیده زده بود.شکر خدا شب آرومی بود و مریض نیومده بود.وقتی گوشیم رو نگاه کردم.اقلا بیست تا زنگ و پیام داشتم. که نصفش مال پدر مادرم بود.و تا بهشون زنگ زدم..مشکل برطرف شد.ولی وای از نازی.چقدر زنگ زده بود..آخرش اس داده بود.یعنی خواستی با بدبخت کردنم تلافی کنی..زودی بهش زنگ زدم۵صبح بود.تک زنگ نخورده جواب داد.پرسیدم چت شده چی میگی؟دیوونه شدی،؟گریه اش گرفت.گفت چرا جوابمو نمیدی.گفتم بخدا دو شبانه روز بود نخوابیده بودم.داشتم از بی خوابی هلاک میشدم.تا بیدار شدم دیدم چی نوشتی بهت زنگ زدم..عزیزم بقران من تنهات نمیزارم.چته الان.فدات شم.گفت هیچی،اصلا خوابم نمیومد.اینقدر که فک کردم.گفتم عشقم بگیر بخواب ظهر میام دنبالت بریم گردش و دور دور..گفت باشه.اروم شد و قطع کرد.ظهری رفتم دنبالش شیک و ناز حتی خواهرش هم بود رفتیم گردش.ساعت۴خواهرشو گذاشتم خونه اشون ولی اینو بردمش ویلا.تا رسیدیم اونجا.گفت علی میسوزه.خندیدم.گفتم دیوونه چقدر ترسویی.بیا پایین مث اینکه پزشکم ها..میخوام ببینم اوضاعش چطوره.روی تخت درازش کردم.پد رو از روی نازش برداشتم.خونی نبود کمی لک داشت..آب خون بود..گفتم حالش که خوبه.گفت نخیرم توش میسوزه.رفتم اتاق خودم ژل آوردم گفتم آروم باش و نترس.دردی نداره..این هم سر کننده هستش هم خنک کننده و روان کننده..گفت تو رو جون مامانت یکم آروم تر.نگاهش کردم خندیدم.گفتم آخه هنوز که کاری نکردم که میترسی.. لبه کوس صورتی و کوچولوش ورم داشت انگاری توش نارنجک ترکیده بود.سوراخش که دیروز پلمپ بود.سوزن توش نمیرفت امروز قشنگ کوچولو باز بود.با انگشتم آروم آروم ژل میزدم و نازشو ماساژ میدادم.با ترس نگاهم میکرد.. دایره وار چوچوله اش رو مالیدم.یهو آه قشنگی کشید.گفتم جانم عشقم خوب بود.گفت آره.. انگشت وسطی درازه رو کردم توی کوسش.مث کیر کوچولو با انگشت سیخش کردم.کمی دور انگشتم خونی شد..ولی مث اینکه ژل کار خودشو کرده بود.لباشو بوسیدم و انگشتی به کارم ادامه دادم.و رفتم نوک ممه هاشو مکیدم.دوباره ناله کرد.گفتم بکنمت.گفت نمیدونم میترسم.گفتم نترس خب.خیالت جمع دیگه دردی نداره..آرومی شروع کردم گاییدنش.فقط با سر کیرم.لب توی لب آروم آروم.چرخوندمش پهلو به پهلو.میکردمش و ساکت بود.گاهی نق نقو میکرد.آوردمش لبه تخت و داگی شد..چقدر کوسش تپل و کوچیک و سفید بود..آروم فرو کردم داخلش.دردش اومد.علی میسوزه دردم میاد.اینجوری دوست ندارم..گفتم صبر کن یک لحظه بهش عادت میکنی.خلاصه چند دقیقه ای داگی کردمش.و اون روز یک سکس احساسی و زیبا با هم انجام دادیم.ولی نریختم داخلش..دیگه شده بود کار هر چند روز ما.عاشق دادن شده بود.کیف میکرد.۳ماهی منظم پریود شد ولی یک بار دیر شد.فک کرد بارداره.گفتم دیوونه مگه من ریختم داخلش که تو حامله بشی.؟توی این حین خواهرش بهمون گفت علی آقا تو رو خدا مامانت رو بفرست خواستگاری داره دیر میشه ها.از شکل و قیافه نازی معلومه دیگه دختر نیستش.اصلا حالت بدنش عوض شده..حتی مامانم هم شک کرده.بابام میدونه با هم هستید اما نمیدونه کار نازی رو یکسره کردی..بفهمه بد میشه ها.گفتم چشم حتما بهشون میگم.بزار آماده شون
کنم.نسترن پرسید عه وا.چی چی رو آماده کنی،؟گفتم آخه مادرم خیال داره دختر خاله خوشگله رو واسم بگیره ولی من خودم نازی جون خودم رو دوستش دارم.نازی گفت علی داری شوخی میکنی؟گفتم چی شوخی بخدا جدی میگم. بچه خواهرشه..دختر هم خر مذهبه کل فامیل راضی هستند.نترس بزار به عهده خودم.فقط تو رو خدا وقتی فرستادمشون خونه شما کمی حجاب رو رعایت کنید.براشون مهمه..نسترن گفت وای علی آقا به تیپ و تار و زار و زندگیتون نمیخوره بخواین اومول بازی در بیارین.مگه مادرتون بی سواد هستند..گفتم چی میگی مادرم دکترا داره..استاد دانشکده هستش و جزو بهترینهای رشته خودشه..گفت جدا،،بخدا ترسوندیمون…خلاصه که چند وقتی گذشت و خدمت تموم شد و دنبال ورود به دوره بعدی بودم که تخصص بگیرم.داییم پیشنهاد داد برم روسیه برای ۴سال تخصص.ولی پدرم و خودم مخالف بودیم.مادرم گفت بزار بره پیش شابان اینها..پسر عموی شیرین که انگلیس بودند.ولی خب باید اولش ازدواج کنه و تنها نره..تقریبا خونه شلوغ بود و تصمیم میگرفتند.هر کس چیزی میگفت و کسی رو معرفی میکرد.خاله ام و شوهرش ساکته ساکت بودند.خیالشون راحته راحت بود که حتما صددرصد من نظرم روی شیرینه،گفتم های چه خبرتونه،مگه شما میخواین ازدواج کنید.واسه خودتون میبرن و میدوزین..مسئله یک عمر زندگیه ها..خدایی نکرده همه شما استاد و دانشمند و محقق هستین ها..همه ساکت شدن..یکی از آشناها که خیلی هم توی فامیل حرفش برو داشت،گفت راست میگه.بزارین ببینیم دردونه خان چی میگه،گفتم من خودم نامزدم رو دارم و حتی حلقه نامزدیمون رو هم بهش دادم.همه مات و ساکت شدند.پدرم خندید گفت شوخی میکنی؟گفتم نه چه شوخی باباجون،مگه بچه ام مث اینکه خدایی نکرده پزشک مملکتم ها،ساکت شدن.عمه ام تقریبا توی کونش عروسی شد.چون فهمید گزینه من شیرین نیست..گفت کیه عمه جون..گفتم بعدا به مامانم میگم.مادرم گفت نخیرم.من شیرین رو واست در نظر گرفتم.خاله ام بهم نگاه کرد.من هم تیز بازی کردم.و گفتم من خودم هم شیرین رو میخواستم ولی بهم گفت اصلا دوستت ندارم.مگه میشه عشق یکطرفه باشه.خاله ام گفت نه فک نکنم.نظر شیرین این باشه.گفتم صبر کنید و ساکت باشید.زنگ زدم به شیرین.گوشیو برداشت.من میدونستم چون شیرین از رابطه قبل ازدواج میترسه و خجالتیه،صددرصدبازم جوابش همونه..ولی ته دلش با منه..پرسیدم سلام دختر خاله خوبی؟گفت مرسی علی اقا،گفتم چرا دیگه بهم زنگ نزدی.گفت مگه بهت نگفتم من نمیتونم اون جوری که تو میخای باشم.گفتم یعنی اصلا دوستم نداری،گفت مسئله دوست داشتن نیست.من مث تو نیستم.من زندگی رو طوری دیگه میبینم.گفتم میخاستم بهت بگم امروز بیام باهم بریم بیرون کافی شاپی جایی،در مورد آینده امون صحبت کنیم.سریع گفت شرمنده باید ببخشید علی آقا.من نمیتونم بیام.و زود قطعش کرد.عمه ام کیف کرد.گفتم حالا نظر جمع چیه؟پدرم گفت خانوم جون گزینه شیرین کنسله..دختره دوستش نداره ازدواج که زوری نمیشه.خاله ام سریع کیفش رو برداشت که بره..دستشو گرفتم گفتم خاله میخوای بری..مگه دوست نداری من ازدواج کنم.مگه خاله مثل مامان نیست.مگه دوسم نداری،دیدی مشکل من نیستم.گفت چرا هستی میتونستی چند بار بیایی دنبالش خیابونی گردشی جایی ببریش.گفتم خاله چی میگی من فقط یکبار دستشو گرفتم..گریه کرد.گفت نکن دوستت ندارم.بهم میگه تو بی حیایی،خاله میومدم میبردمش جایی حتما صد تا حرف واسم در میآورد.زنگ بزن ازش بپرس..در گوشش گفتم ازش بپرس روزی که علی دستتو گرفت و دستتو بوسید چی بهش گفتی؟خاله ام گفت جدا،گفتم خاله میخوای دوباره بهش زنگ بزنم.گفت نه باشه..حتما دخترم دلش جای دیگه است..آخ کلکم گرفت..اقا خلاصه که آدرس دادم و مادرم گفت به شرطی واست میرم خواستگاری که بهشون خبری نرسونی،میخوام سرزده برم ببینم خانواده اش چطوری هستند و دختره چطوری هستش.گفتم عه آخه چرا،؟گفت همینه که هست.پدرم گفت اگه تو ازشون مطمئنی خب بذار ببینیم چی میشه…در ضمن من بخاطر عادت کاری که توی خدمت پیدا کرده بودم.با مبلغ خوبی به عنوان پزشک عمومی موقتی شبانه توی یک کلینیک بالاشهر استخدام بودم.شب ها۱۰تا۸صبح.خیلی هم سرم شلوغ میشد.خلاصه خاله زنک های فامیل عمه خاله و فلان و فلان تصمیم گرفتند طی هفته برن خواستگاری.شماره تلفن و آدرس ازم گرفتند.من هم منتظر بودم تا ببینم چی میشه..تقریبا یک هفته ای گذشته بود..هفته پر از کار و استرس.واقعا دلم میخواست ادامه تحصیل بدم و تخصص بگیرم.همش پرس و جو میکردم تا بدونم چطوری باید برم اون طرف..یادمه دوشنبه بود ۸صبح از کلینیک برگشتم خونه و خیلی هم خسته بودم.زودی خوابم برد.نمیدونم ساعت چند بود که عمه ام تندتند تکونم میدادو بیدارم کرد.پاشو عزیزم پاشو حال مامانت خوب نیست.فشارشو بگیر خیلی بهم ریخته هستش.گفتم چرا چی شده مگه؟خندید گفت از خودت بپرس.اخه عزیزم اونحا کجا بود ما رو فرستادی خواستگاری،،خونه از ما بهترون بود.مگه تو مامان و خاله هاتو نمیشناسی..پاشو زودباش خاله
عفریته ات هم بدتر داره شورش میده.رفتم اونجا تا رسیدم نرسیدم مادرم محکم گذاشت زیر گوشم.بقران برای اولین بار بود که زد زیر گوشم.خیلی خجالت کشیدم. عمه ام بدجور به مادرم توپید.پرسیدم چته چی شده مامان جون.؟زدی که زدی..اشکالی نداره.فقط بگو جریان چیه؟گفت ۵نفر با گل و شیرینی رفتیم خونه اشون..دو روزه ازشون وقت گرفتم..تلفنی بهشون گفتم پسرم دخترتون رو دیده پسندیده.خودشون گفتند تشریف بیارید.رفتیم اونجا میگن دختره نیست.میگم مگه بهش نگفتین ما امروز می خواستیم بیاییم خواستگاری، که خونه باشه.گفتند چرا میدونسته اما گفته من آمادگی ازدواج ندارم.میگن پس پسر شما کجاست؟گفتم پسرم خونه هستش خوابه،،آخه شبها مجبوره بیدار باشه..هنوز نگفتم شغلت چیه؟یک دختره لوس و ننر لخت و پتی به من میگه مگه داماد جغده که شبها بیداره روزها خوابه..بقیه اشون هم زدن زیر خنده.من و عمه و خاله ها هم دست از پا درازتر بلند شدیم اومدیم خونه.گفتم باشه ببخشید.اصلا ازدواج نمیکنم.کارامو کردم که برم ایتالیا پیش رفیقم.انگلیس هم نمیرم. مادرم گفت نه حرف الکی نزن.من و خاله با شیرین صحبت کردیم.اون خیلی هم دوستت داره.میخوام با پدرت برم خواستگاری.گفتم پس اینو بگو،گفت لوس نشو.به بقیه حرفش گوش ندادم و زدم از خونه بیرون..خیلی دمق و پکر بودم.چند روزی بدون اطلاع به کسی رفتم کیش.خیلی احتیاج داشتم که تنها باشم.ولی به پدرم گفته بودم.گوشیم خاموش بود.روزی که برگشتم.اول رفتم کلینیک و ازشون عذرخواهی کردم و گفتم که نمیتونم به همکاریم ادامه بدم.ظهری ناهار مادرم گفت شب خونه خاله دعوتیم.نگاهش کردم.پدرم گفت پسرم شیرین دختر خوبیه من باهاش حرف زدم بهم گفت.بخاطر اینکه اولین بار بوده پسری باهاش ارتباط برقرار کرده.ازت خجالت کشیده.ولی دوستت داره.عزیزم بازم خودت میدونی.به هر حال فامیلمون هستند و خودی هستند.اونجوری که مادرت می گفت اون خانواده در حد ما نیستند.لبخند تلخی زدم..بعد ناهار ماشینم رو در آوردم بیرون تا اومدم حرکت کنم.نسترن و نازی از یک پژو پیاده شدن و اومدن سمت ماشین.بدجوری عصبی بودم.سوار شدن.نازی بدون سلام علیک گفت.علی کجایی ها کجایی،؟چرا گوشیتو خاموش کردی؟چرا جوابمو نمیدی؟چیه ترش کردی مگه قرار نبود بیایی خواستگاری. از روزی که نسترن بهت گفته بگو خانواده ات بیان خواستگاری دیگه خبری ازت نیست.حالا تکلیف من چیه؟گفتم هیچی. برو پی زندگیت،مگه یک آدم میتونه با یک جغد زندگی کنه..لعنتی عوضی تموم خانواده ام رو فرستادم خواستگاریت قبلش به توی نفهم گفتم به خونواده ات بگو کمی حجاب رو رعایت کنند..ولی تو حتی خودتو نشون مامانم هم ندادی..حتی مسخره اش هم کردین.۵تا خانوم دکتر محقق باکلاس رو با سرشکستگی،خرابشون کردین.چی انتظاری ازم داری.ده روزه دارم دیوونه میشم..از دست کارهای تو و خانواده ات عصبی بودم رفتم مسافرت برگشتم دیدم خودشون واسم بریدن و دوختن..امشب بله برون من و اون دختر خاله لوس و ننر منه..فهمیدی یا نه؟نسترن گفت وای وای.اون۵تا خانومه که مقنعه چونه دار زده بودن رو میگه،وای با شاسی بلند آلبالویی اومده بودن..نازی بدبخت شدی که،؟اون که گفته بود پسرم توی مترو دخترتون رو دیده عاشق شده..نازی نگاهم میکرد و آروم اشک میریخت.گفت بخدا من بخاطر تو خودمو نشونش ندادم.گفتم این درست،چرا مامانمو مسخره کردین..اصلا مادر من نه یک بدبخت دیگه که اومده خواستگاری،هم حرمت گل و شیرینیش،رو که نگه میداشتین.نسترن گفت بخدا علی آقا منه خر مقصر بودم.اخ ببخشید.نازی آروم پیاده شد..نسترن پشت سرش.بخدا هر دو تا رفتند که رفتن.اون شب واقعا بله برون من و شیرین برگزار شد.بعد چند وقت ما رو فرستادن انگلستان.و بعد چندماه خودم رفتم آمریکا.۴سال درس خوندم و تخصص گرفتم.شیرین توی سکس و زندگی ضعیف بود.کلا لوس و ننر بود.زودی گریه میکرد و حوصله هیچچی نداشت.دیوونه توی اروپا آمریکا هم محجبه بود.قبل کرونا رفتیم و بلاخره بعد۶سال از هم جدا شدیم و اون رفت انگلیس پیش برادرش که تازه مهاجرت کرده بود.من برگشتم ایران.پدرم و مادرم خیلی سالخورده شده بودند.پدرم بخاطر ازدواج ناموفقم،کلی ازم معذرت خواست. مطبی بالاشهر زدم و خیلی هم زود رونق گرفت.کلا تنها بودم و وقت بیکاری زیادی داشتم.کلا در روز۲ساعت صبح بیمارستان کودکان میرفتم و عصر۵ساعت مطب بودم.سنی نداشتم اما دل مرده بودم.شیرین اصلا همسر خوبی نبود فقط زیبا بود..حتی خونه داری هم بلد نبود.یک بار حامله شد ولی خودش بچه نمی خواست خودش انداخت بچه رو..یادمه پارسال دو روزی بود تهران رو میکوبیدن.خیلی بیمارستان و مطب شلوغ شده بودن.در ضمن الان دیگه ریش بلند میزاشتم و عینکی شده بودم.کلا دیگه اون حس جوونی و شیک و پیکی رو نداشتم.نه اين که خدایی نکرده فک کنید نامرتب باشم ها.نه…ولی دیگه مث جوونای شاداب لباس نمیپوشیدم.بیشتر رسمی بودم.پدر مادرم اصرار داشتن چند روزی بریم مشهدی جایی دور از خطر باشیم.ولی من حال و حوصله نداشتم و نرفتم.۹۰درصد فامیل
از شهر دور شدن.چند روز بعد تهران مثل شهر ارواح شده بود خبری از شلوغیها نبود.همه در رفته بودند.ساعت۶غروب بود تنها توی مطبم بودم حتی منشیم هم با خانواده از تهران رفته بودن..یهو یک.سمند مشکی نگه داشت و یک آقایی بچه به بغل دویید سمت مطب دختر خوشگلی توی بغلش بود.بچه بی حال بود.نمیدونم واسه چی لوبیا پریده بود توی بینیش..اومده بودن از توی بینی خارجش کنند.رفته بود مجاری تنفسیش،بچه به زور تنفس میکرد.بماند که بعد از کلی زحمت از راه دهان افتاد بیرون..بچه کلی سرفه کرد.و ترسیده بود.با کمی دارو و آرام بخش حالش بهتر شد.پدرش کلی ازم تشکر کرد.و بعدش با تلفنش حرف زد و آدرس مطب منو داد.یک ربعی گذشت مادره هم رسید..بله نسترن خانوم بودن.جا افتاده و زیبا.با گریه و کمی هم قرشمال بازی پرسید رضا رضا ملیکا رو چکارش کردی..؟گفت نترس حالش خوب شد.دکتر نجاتش داد.الان داخل اتاقه.من اصلا بهش نگاه نمیکردم و داشت کلی پرچونگی میکرد.و بچه اش رو میبوسید.شوهرش پرسید با کی و با چی اومدی؟گفت نازنین از سر کار برمیگشت،گفتم منو هم برسونه،الان میاد داره ماشینشو پارک میکنه.نازی رسید و سلام آرومی داد.دویید سمت بچه خواهرش و بغلش گرفت و گفت فدات شم خاله جون.مواظب باش دیگه.چرا شلوغ کاری میکنی؟دلمون رو ترکوندی..من سرم پایین بود و داشتم نسخه مینوشتم،برگشت پیش من و دامادمون،گفت وای آقای دکتر بخدا نمیدونم باید به خاطر نجات جون بچه خواهرم چطوری ازتون تشکر کنم.نجات جونش رو مدیون شما هستیم.اروم گفتم مگه قبلی رو جبران کردین که این رو بتونید جبران بکنید..رضا پرسید کدوم قبلی.؟گفتم خود نازی خانوم میدونند.تا سر بلند کردم منو دید.در جا غش کرد. رضا گفت نسترن بدو نازی افتاد.تا اون اومد منو دید کم مونده بود اونم غش کنه..خودم نازی رو روی تخت خوابوندمش.سرمی بهش زدم.نسترن گریه میکرد. رضا پرسید میشه به ما هم بگین جریان چیه.؟نسترن گفت رضا این همون علی آقاست دیگه.که برات گفتم نازی بخاطر این ازدواج نمیکنه..میگه من میدونم علی منو دوستم داره بهم قول داده تنهام نزاره..برمیگرده..پرسیدم نسترن مگه هنوزم ازدواج نکرده؟گفت نه تنهای تنهاست..علی خیلی دوستت داره گناه داره.گفتم ای بابا..رفتم پیشش چشاشو باز کرد.دستشو گرفتم و پیشونیش رو بوسیدم.گفتم پاشو عزیزم من هم تنهام قربونت بشم..برگشتم پیش عشقم.لبخند نازی زد.و دستم رو محکم فشار داد..بعد چند سال به عشقم رسیدم و الان زندگی قشنگی دارم.
نوشته: آقای معالج
براتون آرزوی خوشبختی در کنار هم دارم
1- 16ساله سابقه سکس نداشتی از کجا میدونستی آلت تو بزرگتره از دیگران،؟؟مگه مال دیگران رو دیده بودی؟؟ ۲-چهجوری دنده شکسته اینقدر زود خوب شد؟؟ 3-تقریبا99درصد نوجوان ها و جوانها ،از زیبایی خودشون راضی نیستن و اعتماد به نفس ندارن و اواخر جوانی تازه ،خودشون رو کشف میکنن ،نمیدونم این همه خود ستایی رو از کجات درآوردی ۴-اینقدر کلفت کلفت کردی که حالم رو بهم زدی و ادامه رو نخوندم
مثل همیشه بچه پولدار و …. ژانر داستان نویسیت رو عوض کن . خیلی دیگه نمیچسبه همش یه مدل . من خودم با دکترا رفتم خدمت ستوانیکم بودم به شما درجه سرهنگی دادن ؟ کاش قبلش میپرسیدی درمورد درجه سرباز وظیفه ها . میدونم تو آشناهات یه دکتر هست که درجه اش سرهنگه اما اون کادر هست نه وظیفه . ممنون که داستانهای مختلف مینویسی و اصلاً نیاز نیست داستانهات واقعی باشه . ممنون که اینهمه وقت میزاری و روون و بدون غلط مینویسی . مثل همیشه لایک .
کیر تو کص ننه ادم دروغ گو
اگه سرگذشت بود سرگذشت جالبی بود اگر داستان بود داستان خوبی بود .. منتها در داستان و یا بهتر بگم سرگذشتتون یه نمه نامردی دیدم .. نازی قصه ما به اشتباه فکر کرده بودن یه خواستگار دیگه اومده و با اون حرفا ردشون کرده بودن اگه فرض کنیم کار روزگار طوری میشد که دختر خاله خوب از اب در میاومد و زندگی سر میگرفت پس این اقای دکتر چجوری با وجدانش میخواست کنار بیاد و با اینکه یه دختر معصومو از زندگی ساقط کرده بود با شیرین خانم خوش میگذروند و نازی هم با اون همه صداقت قید ازدواجو زده بود و منتظر مونده بود حالا بر فرض نازی هم بعد مدتی ازدواج میکرد و بخاطر بکارتش مجبور بود با کسی که دوسش نداشت زیر یه سقف میرفت و تا اخر عمر بخاطر اعتمادش به یه شخص دیگه از شوهر سرکوب میشد و افترا میشنید اونموقع بود که عوض لوبیا که در بینی بچه گیر کرده بود باید لقمه اقای دکترو خفه میکرد تا عدالت اجرا بشه