دستم رو روی رون پام گذاشتم. خسته شدم. تهران شهر من بود. لباس پوشیدم. زنانگی کردم. میکاپ گات کردم. لب ها تیره. مژه ها تیره تر. چشم های درشتم دور تا دور خط چشم تیره. شبیه به عکسی شدم که سال ها پیش با ادیت اینستاگرام میکاپ روی صورتم گذاشتم. موهام کوتاه باز کات و بنفش صورتی بود. دوست نداشتم کسی از شهر خودم من رو ببینه. بیرون زدم. توی رون پام حس لرزش میکردیم. میترسیدم. بی دلیل میترسیدم. از چی خدا میدونه. همین موقع دلم خواست وسط درخت هایی توی جایی دور وسط منظره ای دور راه برم و کسی توی دور دست نشسته باشه منتظر من. مردی منتظرم. من سال ها عرق ریزان و خسته دنبال مردانگی گشتم آخر زن شدم. اولین بار که دامن پوشیدم کوتاه بود و تا وسط رون پام بود. توی وجودم چیزی زوزه کشید و نر بودنم رو فراموش کردم. حس کردم کسی به اندازه ی جهان وسط پام هست و دلم خواست از کسم نفس بکشم کل طبیعت رو. خارش افتاده بود به بدنم دلم خواست الکل توی خونم باشه. هنوز هجمه ی احساسات رو نمیتونستم تحمل کنم. هیچ بنی بشری احساس امنیت نمی داد بهم. میترسیدم. اولین حس زنانه، زندگی توی ترس. راه افتادم آرام. میکاپم رو دوست داشتم. خیابون، پشم های مردها و چشم های حریص. کسی پشت سرم گفت:” یا خدا عجب چیزی”. کمی احساس خوشی کردم ولی بروز ندادم. ترسیدم بعدش. از اینکه یهو چیزی من رو بگیره و ببره و امنیت نداشته باشم ترسیدم. جنده های سر خیابون رو دیدم. هیچ کدام زن نبودند. زن نمیتونه سر خیابون بایسته و پا روی ترسش بذاره. یهو دیدم جلوی یک کافه ام. تو رفتم. قهوه خوردم و بیرون زدم. چشم هام رو نازک کردم برای باریستا. دستپاچه گفت:” آره آره. چشم. قابل نداره. بله باز هم تشریف بیارید”. توی سرش هزار قضاوت میچرخید. این که توی سر مردم رو بخونم وقتی یه دون ژوان بودم هم داشتمش. از یک کیلومتری حتی یکی بهم فکر میکرد می فهمیدم. میدونستم این پسر امروز وقت کردن دوست دخترش به من فکر میکنه. بعد مطمئنم از من برای دوستش تعریف میکنه. ممکن تلاش کنه اینستای من رو پیدا کنه. کسخله و نمیدونه اینستا ندارم. بله بله. دستش رو سمت لوگوی کافه برد و گفت:” مارو اینستا ندارید”. چشم های لرزان. ای وای بر مردهای ترسوی نسل جدید. خسته میکنن آدم رو. گفتم نه و تشکر سردی کردم و خارج شدم. ترس و خجالت و هزار احساس دیگه مال من بود، نه پسر خوش قیافه ای که از خداش بود روی زانو بشینه و کیر من رو از زیر دامنم بیرون بکشه و توی دهانش ببره. بیرون رفتم. ساکت بودم همیشه. از دنیای مردانه ام ساکت بودن و چشم های کودکانه ام رو آورده بودم. یکی گفت:” اه اه. اینو. “. محل ندادم و رفتم. سر خیابون یکی پاپیچم شده بود:” تورو خدا شماره بگیر ازم. میبرمت بیرون. خرجت میکنم. مال من باش”. حدود پنجاه ساله . کمکم منتظر شدم از زن داشتنش بگه که گفت:” زنم مرده. حاضرم کل زندگیمو بریزم به پات”. برگشتم. بهش نگاه کردم:” مرد احمق. من کیر دارم. توهم خسیس تر از این حرفهایی. وگرنه الان با ماشین دنبالم بودی”. شماره ش رو با التماس بهم داد. گفتم فعلا بره تا بعد. حوصله نداشتم کسی دنبالم باشه. بعد رفت. عجب کسخلی بود. کو پس اینکه هرچی من بگم تو کم نیاری. حالم از این مردها به هممیخورد. نشستم توی سالن. سلین ناخن هام رو درست کرد. دستی روی دستم کشید و گفت:” جنده تو از منم کس تری که”. دستمو رو دستش گذاشتم و گفتم:” سلی بخدا میرم نریمو پس میگیرم خودم میگیرمت. حیف به پستم نخوردی. همین الان میبرمت جنده کوچولوم باشی”. بعد دوتایی خندیدیم. ” خاک بر سر این زندگی. ادم یه پارتنر نداشته باشه برات پتک فلیپ بگیره.! “. دلم نیومد کونشو بسوزونم. پتک فلیپ من توی کمد داشت خاک میخورد. گفتم:” بابا بکن خوبی باشه یکمم آدم باشه بسه”.
پتک فلیپ رو مردی بهم داد که زنش مارو توی اتاق خوابشون گرفت. بعد زنش گفت:” توی کسکشو من از خونه میندازم بیرون. این دختره میتونه بره”. زنش دیر رسیده بود. نیم ساعت قبل ترش مرد خونه ش داگی شده بود و تا ته حلقش کیر من رو برده بود. مرد عجیبی بود. تیپ مردانه، شهوت ران و وابسته. دروغ نمیگم، توی این اوضاع حساب بانکی مطمئنی بود. توی اوضاع طلاق کشی غیبش زد. شاید کشتنش. مهم نبود دیگه. برای سلین تعریف کردم. ” شوخی میکنی. نفهمید تو کیر وسط پاته؟! “. قاه قاه خندیدم و گفتم ” نه بابا. پتو روم بود و اونم زودی اینو گفت و رفت. سلین چقد وقتی گفت دختره کیف کردم. قند تو دلم آب شد. دلم خواست زنه دوست دخترم باشه. شب تا صب براش بخورم”. سلین من رو با ماشین رسوند. قلبم تند تند میزد. لباس پوشیدم. قرمز. ایستادیم جلوی آینه و تاتوی های روی تنم رو براق تر کردم. بعد منتظر موندم. شکیبا اومد. جلوی در بوق رو بوق. ساعت ۳ شب از پشت فرمون خم شد روی خشتک من و با گریه کیرم رو میخورد. ” من کس میخوام… شکیبای تو کس میخواد. سینه که داری. کسم بذار. میخوامت. یالله. گه تو مردها…” کلماتش توی ساک زدنش غیب می شد. شوهرش خونه منتظرش بود. هردو جداگونه جایی عشق رو تجربه میکردند. یکی توی خشتک من. یکی توی تختخوابی در کیش. ولی من خودم هم مثل این زن دلتنگمردها میشدم و میگفتم کیر تو مردها. اون روز بعد از اینکه زن گفت این دختره میتونه بره رفتیم خونه ی دوم و پنهانیش و تا صبح زیر کیر این مرد قدرتمند خوابیدم و از اینکه از بدنم لذت می برد و دوستش داشت کیف کردم. خوابیدم و جیغ زدم و آه کشیدم و آبش رو توی بدنم حس کردم و خواستم.
نوشته: کایوگا
عالی بود ، دمت گرم
قشنگ بود هانی ولی خیلی ادبی نوشتی منو یاد فروغ فرخزاد انداخت
عقده های یک تازه بدوران رسیده . از لغات خارجی استفاده نکن . الان یه رفتگر با پنج کلاس سواد بخواد اینو بخونه ; لذتی میبره ؟ مگر انجمن داستانهای فوق ادبی هست اینجا ؟؟ ارزش خوندن و نقد در این سایت را نداره