من دیگه کونی شده بودم وهرروز مثل دیوونه ها دنبال یه نفر بودم که بتونه بزاره تو کونم…دوست دختر بیچاره ام هرچی اصرار وقرار میگذاشت حوصله موش وگربه بازیش رو نداشتم تا اینکه با فردین آشنا شدم…اون هم میخواست بره سربازی…دوروز مخش رو زدم تا اینکه راضی شد باهم بریم حموم…رفتیم حموم ومن هرلحظه منتظر دیدن کیرش بودم…خودمو لخت کرده بودم ورفته بودم تو اون هنوز داشت نس نس می کردم…صداش کردم که زود باش دیگه…دیدم با شرتش اومد تو…میگفت عذاب وجدان دارم…منهم داشتم ولی به روم نیاوردم وعین زنها جلوش با کونم عشوه می رفتم…تا اینکه نتونست دوم بیاره واز پشت بغلم کرد ومن دستمو بردم لای پاهاش…کیرش کوچیک بود …ازخودم بدم اومد که بدون تحقیق رفته بودم سراغش…درهرحال کار از کار گذشته بود ومن باید بهش میدادم…گفت ساک بزن ولی من حوصله ام دیگه رفته بود…گفتم این کون من…هرکاری می خوای بکن…اون ولی حشری ترازاین حرفها شده بود…رفت پشتمو شروع کرد به زبون زدن سوراخ کونم…من هم هی به کیر قاسم فکرم بود وحالی که باهاش می کردم…صدای فردین رو هرازگاهی مشنیدم که می گفت عجب کونی پسر…تا اینکه کیرشو گذاشت رو سوراخمو فشار داد …من که کلی با کونم ور رفته بودم این کیر واسم عین آب خوردن بود…ولی درعوض اولین بار بود که کیری رفته بود تویه کونم…هرچی می خواستم احساسش کنم ولی کیری تویه کونم حس نمی کردم…فردین اون پشت جونش بالا اومد تا اینکه کیرشو بیرون کشید وبا له له آبش رو ریخت بیرون…حالا من دیگه دیونه کیر بلند دراز وکلفت بودم …فردین چندبار ازاون روز به بعد بهم التماس کرد که بازهم بریم حموم ومن قبول نمی کردم تااینکه یه روز که دیگه داشتم می ترکیدم قبول کردم ورفتیم حموم اما اینبار من گفتم که من باید بکنمش…فردین همه جوره راضی بود…کیرمو ساک می زد…کونمو می لیسید درهرحال نمی خواست منو این رابطمون رو از دست بده…کیرم رو که گذاشتم رو سوراخش قسمم داد که آروم فشار بدم ومن به لجش با یه تکون کیرمو چپوندم توش که سریع کشیدش بییرون شروع کرد به فحش دادن…کونش بدجوری سوخته بود بیچاره…کلی گریه کرد و دیگه ادامه ندادیم واومدیم بیرون…و چند هفته بعد شنیدم رفته سربازی اما خبری از قاسم لامصب نبود…یه روز تویه خیابون با یه مرد سیبیل کلفت آشنا شدم که میوه فروش محلمون بود…دوست دخترم که گفت شوهر خاله اشه من دیگه نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم…درهرحال اندازه کیرش از رو شلوار دستم اومده بود…اونهم خیلی بهم نظر داشت حتی یه روز که داشتم انار سوا میکردم خودشو ازپشت مالوند بهم…اون حس ازدست رفته قاسم داشت برمی گشت که یهو دیدم مشتری اومد تو…مرده بهم چشمک زد وگفت تو وایستا تا بار برسه انارهای خوب بهت بدم…زنه هم گفت منهم وایسم و میوه فروشه ترش کرد ولی زنه وایساد ومن مجبور شدم برم بیرون …الان از اون سالها 20 سال میگذره و من زن دارم ، قاسم هم زن داره حتی اون فردین کیر تخمی هم زن داره…من یه شهر دیگه ام وقاسم یه شهر دیگه…بیچاره زنم هم دیگه عادت کرده با کون من بازی کردن حتی چندبار گشتیم که یه کیرمصنوعی گیر بیاریم و پیدانکردیم…اولاش زنم اذیت می شد اما الان اون بیشتر ازمن به کونم علاقه داره…چون هروقتی که با کونم ور میره آب خودش میاد…خیار وبادمجون وحتی کیر دست ساز درست کردیم وبارها از پشت منو کرده…حتی یه روز بهم پیشنهاد داد که شوهر دوستش رو می تونه برام ردیف کنه ومن باهاش حرفم شد…خیلی وقته می خوام ازش جدا بشم ولی اون دوستم داره وبه همه چیزم راضیه حتی به کون دادنم…با این شرط پیششم که بچه مون نشه واون قبول کرده…منهم همه چیزم رو بهش گفتم الا قاسم…یه روزاما قاسم رو توشهر خودمون دیدم وکلی روبوسی واحوالپرسی ومن زندگی دوباره یافتم…عقده کیر گنده اش تو من مونده بود…بهش گفتم که خیلی دوست دارم باهاش باشم ولی اون داشت میرفت شهرشون هرطور که بود اونشب رو نگذاشتم بره وآوردمش خونه ام…
زنم تعجب کرده بود که من دوست پیدا کردم آخه من دیگه با هیچکس اخت نمیشدم…غذا ودسر وکلی مخلفات گذاشت جلومون…از قاسم خواهش میکرد که هرازگاهی بیاد خونه مون و منو ازاین تنهایی نجات بده…نگاههای قاسم روباسن وسینه جلو آمده زنم اذیتم می کرد…چون قاسم فقط مال من بود وبه همه چیزش حسادت می کردم…به زنم گفتم من وقاسم اتاق خواب می خوابیم واون مجبوره اون یکی اتاق بخوابه…ساعت 12شب بود که بعد بازی ومیوه خوری و بگو بخند از زنم جداشدیم ورفتیم اتاق خواب…قاسم دیگه اون سر وضع جوونیشو نداشت…کارگری میکرد وبدنش ضعیفتر شده بود…زنم در و زد و دید که منو قاسم بغل هم تو تخت خواب خوابیدیم…ولی هنوز کاری رو شروع نکرده بودیم ودر حد لب گرفتن واین حرفها بودیم قاسم از حیاش کنار کشیدومن ناراحت شدم که خلوتمون رو به هم زده بود…گفتم چیه گفت فردا اول صبحباید برم اداره…صبحانه تون رو میذارم رو میز ومن درو بستم…ورفتم سراغ کیر قاسم که کلی سال بود تو کفش بودم…قاسم هنوز نه…زنت بیداره بزار بخوابه بعد…ومن هم کمی دندان روجیگر گذاشتم…قاسم از زنم خوشش اومده بود واز خونه ام وپول مایه ای که به هم زده بودم که صد البته از حقوق اداری زنم بود…من دیگه طاقت نداشتم …کیر قاسم رو بیرون آورده بودم وداشتم براش ساک می زدم…قاسم چندباری از زنم وباسنش به شوخی حرف به میون کشید ومن که کلی کار داشتم دنبال حرفش رو نگرفتم…و دیگه وقتش بود که کیر قاسم رو بکنم تو کونم…کرم بی حس کننده بود ولی نخواستم حسش رو نچشم…نرم کننده زدم وچهار دست وپا جلوش موندم وگفتم بفرما…قاسم سر کیرشو گذاشت رو سوراخ کونم وفشار داد …بازهم مثل اون سالها کیرش نمی رفت تو…هرچی کرم وفشار وهرکاری کردیم تو نرفت که نرفت…حوصله ام سر رفته بود…رفتم بیرون یه سیگار ی بکشم که دیدم زنم بیداره…حس کردم یه جورایی فهمیده قضیه چیه…گفت پس چرا پکری …من که نمی تونستم واقعیت رو بهش بگم…برام آب پرتغال آورده بود …گفت برای آقا قاسم هم ببرم…من حواسم نبود که اون چی میگه و یهو دیدم با آب پرتغال رفت تو اتاق خواب…پشت سرش رفتم ودیدم که ای وای…قاسم خوابش برده وکیرش بیرونه وزنم محو تماشای کیر گنده قاسم شده…کشیدمش بیرون گفتم چرا بدون اجازه رفتی تو گفت می دونستم دردت چیه ولی…نمی دونستم چه جوری…حرفهاش قطع کردم ودید که ناراحتم بوسم کرد وگفت که ببخشمش…رفتم اتاق خواب ودراز کشیدم کنار قاسم که الان داشت خواب هفت پادشاه رو میدید میگفت تا حالا رو تخت خواب دراز نکشیده بیچاره…در هنوز باز بود ومن تنبلیم می اومد که پاشم ودر رو ببندم…بازی با کیر خوابیده قاسم تنها کاری بود که حسرتم رو فروکش می کرد…قاسم در خواب وبیداری زیر لب داشت می گفت که ولم کن دیگه کونی…خسته نشدی؟…کیر خوابیده قاسم راحت 17 سانتی میشد…که یهو زن خواب زده ام رو دیده قاب در ایستاده…و به من که دارم کیر قاسم رو ساک می زنم نگاه می کنه…اشاره کردم که بیا تو…تند نفسس می کشید…کیر قاسم رو ازدستم گرفت و بهم نگاه کرد…یه جوری تشنه تر از من به کیر هجوم برد که دلم نیومد ازش جدا کنم فقط حواسم به قاسم بود که کی بیدار میشه…کیر قاسم داشت یواش یواش بلند میشد اما خبری از قاسم نبود…زنم با ولع داشت کیر قاسم رو می خورد ومن هم همینطور دراز کشیده بودم وبه قاسم خیره بودم که خواب بود…زنم بهم اشاره کرد که بیداره ولش کن…راست می گفت کیرش بقدری بلندشده بود رگ واستخوناش زده بود بیرون…منهم شروع کردم به لیسیدن کس زنم…زنم دادش هوارفته بود که کیر به این میگن…چشمای قاسم باز شده بود وداشت مارو نگاه می کرد…که زنم پیش دستی کرد ورفت روش ولبای قاسم رو به لبش گرفت که حرفی نزنه…کیر کلفت قاسم دستم بود کس آبدار زنم…داشتم مقایسه اشون می کردم …اگر کیر قاسم می رفت کون زنم تا کمرش می رسید…قاسم با تکون دادن کیرش می گفت که بکنم تو…ولی من حشری تر از هردوش بودم…هرچی آب دهن داشتم نثار کس زنم کردم و کیر قاسم رو گذاشتم رو کس زنم…وفشارش دادم تو…زنم داشت جیغ می کشید…قاسم میگفت یواش نامرد…انگار می دونست که زنیکه چقدر درد میکشه…ولی زنم داد میزد که زود باش…ومن بقیه کیر قاسم رو داشتم می فرستادم توش…حس رضایت زنم تو زاریاش کاملا مشخص بود…کیر تا نصفه تو نرفته بود که زن خودش کشید بیرون…داشت له له می زد…اومد سراغ کیر وگرفت دستش…من وزنم با دودستامون تازه به سر کیر می رسیدیم…زنم می گفت باور کردنی نیست…آدم واین کیر…انگشتای قاسم تو کونم بود ولبای زنم داشت سینه هامو خیس می کرد…انگار هردوشون دست به یکی کرده بودن که به من حال بدند…قاسم ولی کمتر حواسش به من بود وول کن سیه های زنم نبود…زنم رفت لای پاهام و شروع کرد به لیس زدن کونم…قاسم هم داشت کوس زنم رو لیس می زد…زنیکه کل دستش رو کرده بود تو کونم…دادم داشت هوا می رفت که یواش یواش کونم رو برداشت گذاشت رو کیر قاسم…و گفت صدات درنیاد…و سرکیر رو هرطور که بود با هزار زحمت کردتو وبالاخره کیر قاسم رفت تو کون من…جر خورده بودم داشتم می سوختم…درد از هرطرفم می زد بیرون که دیگه نتونستم دوام بیارم وکشیدمش بیرون…اما زنم که انگار منتظر فرصت بود رفت رو کیر قاسم وبا دودستش کرد تو کوس خودش…انگار تا نصفه مشکل نداشت…قاسم هم هی تلمبه می زد…اما کون من داشت می سوخت …مجبور شدم برم دستشویی…هرچی خون و کثافت بود رو شستم نمی تونستم راه برم…صدای داد وفریاد زنم خونه رو گرفته بود …تا رسیدم به در دیدم که قاسم اومده رو زنم و با نامردی تمام داره می کندش…گفت خوشت میاد روزبه …زنم داشت زیر کیر می مرد…کیر قاسم که انگار لوله پولیکا بود کوس زنم رو داغون کرده بود …زنم داشت از درد زجه می زد…کوسش دیگه کاملا آش ولاش بود…نفسش بریده بود…که داد زدم نامرد کشتیش…وکیرشو کشیدم بیررون یک لحظه حس کردم واقعا زنم رو از مرگ نجات دادم …زنم بی هوش افتاد و قاسم که تازه داشت آبش می اومد منو پس زد ومثل عنکبوت زنمو گرفت زیرش…ترس برم داشته بود …قاسم مثل حیوون داشت روزنم له له می زد…درسته نتونسته بود دیگه کیرشو ببره تو ولی داشت با فشارهایی که به شیوا می آورد ازبینش می برد…من دیگه حرصم گرفته بود…و قاسم داشت ذره ذره گوشتای زنمو رو با چنگالاش تیغ منی کشید…زنم نیمه هوشیار بود واونهم مثل من ترسیده بود که یهو دیدیم آب قاسم ریخت رو سینه ها وصورت زن بیچاره ام…کل دهن وچشم وسینه زنم پرآب کیر قاسم بود…قاسم اینقدر آب ازاومد بیرون که ما فکر کردیم داره می میره…تا اینکه آروم آروم فروکش کرد وعین یه حیونون نعش کثافتش رو انداخت رو زنم …ولی من دیگه طاقت نداشتم وزنم رو اززیرش کشیدم بیرون…انگار اززیر عمل جراحی یا …یا زیر یه ماشین از حادثه ای نجاتش داده بودم قادر نبود روپاهاش وایسه…زیر بغلش رفتم وهرطور که بود رسوندمش حموم وشیر آب رو بازکردم وتنش رو شستم ویواش یواش به هوش اومد…چشماش از حدقه اومده بود بیرون پسر چه کیری…چه حالی…وای…خودش رو انداخت بغلم وشروع کرد به گریه که مردم روزبه مردم…من داشتم با خودم به این فکر می کردم که دیگه این زندگی به درد من نمی خوره…از فردا چطور به روی زنم نگاه کنم… این چند سال من که براش مردی نکردم…در حالیکه اون خوشگل بود وخوش اندام وکارمند…
نوشته: روزبه
10 پاسخ به “این زندگی که به دردم نخورد…”
ایشالا اون زندگی به دردت بخوره 😀
فانتزی های ذهنت بطرز وحشتناکی مریضه یه فکری به حال خودت بكندر ضمن بار آخرت باشه به یه خانم میگی زنیکه مردک پتباره
برو بچه مزخرفات تحویل ما نده که ما عادت کردیم به چرت و پر تهای شما.
خیلی داغونی بابا!! واقعا به قول این بالاییه یه فکری به حال خودت بکن!البته اگه تا حالا خودت رو از طریق پاره کردن ماتحت نکشته باشی
با سپیده موافقم خیلی زیاد خیلی بسیارپروازی جان را هم موافقم ناجور
شیرجوان…:
کون ما رو پاره کردی با کارمند کارمند گفتنت. همچین میگی زنت کارمند بود انگار مسئول دپارتمان فروش مایکروسافت در آمریکای شمالی بوده. “کیر قاسم+کس ساناز” تو دهنت.
شاخ دراوردم
بی غیرت …دفعه بعد که داستان نوشتی یادت باشه راجع به خانما با احترام حرف بزنی…زنیکه هم خودتی که واسه کون دادن ناز میکنی و دلبری می کنی تو حموم …مرتیکه بی غیرت بی ناموس حیف زنت … X(داستانت هم مزخرف بود …توهمات یه جلقی بود
ehyanan chet kardin!