زندگی شهوتی من

سلام به همه خوبان و بکن تو های عزیز،احمد علی هستم،این داستان زندگی خودمه.کمی طولانی هستش ولی واقعی و بدون کم و کاست هست.بغیر اسم خودم بقیه همه مستعار هستن…شغلم آزاد هست.وبالای۴۰سال دارم ماشالله قوی و سرحال هستم…قد بلند و سایز بالا.باور کردن نکردنش مهم نیست…از۱۳سالگی که اتفاقی سکس خاله ام و شوهرش رو توی باغ آقاجون دیدم تا الان بی برو برگرد.صددرصد کمه کم هر دو روز یکبار حتما آبم اومده.چی جق چی سکس…وغیره…اینو گفتم که بدونید چقدر هات هستم…در ضمن تک فرزند هم هستم.عاشق مادرم هستم.توی دنیا هیچکس رو حتی پسرهامو اندازه مادرم دوست ندارم سربازی نرفتم.۲۰سالم نبود متاهل شدم…در ضمن دوتا پسر دوقلو خوشگل دارم که دوتا خواهر خوشگل رو گرفتن و سر خونه زندگی خودشون هستن… من چون شهوتی بودم مادرم فهمید زود برام زن گرفت.همسرم هم زود باردار شد…ولی بعدش دیگه خودم بچه نخواستم چون توی اون دوران بارداری همسرم من از بی کوسی بیشتر زجر کشیدم تا اون از حاملگیش،،عاشق کوس هستم عاشق…دست خودمم نیست…کوس زیاد میکنم ها…ولی خانومم رو مهری خوشگل خودم رو خیلی زیادی دوستش داشتم لوس شده بود.کاری کرده بود بچه هام و بعضی فامیلها همه از دورم دور شده بودن…مخصوصا زرنگ بود بیوه زنها و دخترای دم بخت رو همیشه از دور و بر من دور می‌کرد…اینها مهم نبودن.چون پولدار هستم و خوب میپوشم میخورم میگردم…ماشین خوب سوارم همیشه دم دستم کوس موس زیاده…ولی یکی از دستم پرید که نگو ونپرس… که چندین و چند سال گرفتارش بودم…حالا میگم براتون…من توی تموم سایتها و کانالهای سکسی سر میکشم خوشم میاد…گفتم هات هستم دست خودم نیست.مادر عزیزم معلم باز نشسته است.مهربون و تحصیل کرده،ولی من دیپلم هم ندارم.بقول مادرم بابام منو زود برد توی بازار و پول درآوردن یادم داد.نیازی به مدرک نداشتم…الان هم یکی از شغل هام…شراکت در ساخت و سازه،کلی ملک ساخته و نساخته دارم ولی توی خونه قدیمی و خوشگل و دوبلکس که نه…میشه گفت سوبلکس پدر و مادرم زندگی میکنم.کنار مادر خوبم.اما خانومم…دختر دومی صدیقه خانوم همسایه و همکار مادرم بود.که خوشگل و خوش قدوبالا بود و هست.توی سکس تا الان هرچی ازش خواستم بهم نه نگفته.میدونم و مطمئنم که دوستم نداره بلکه عاشقمه…اما این مادر زن من که پارسال بنده خدا توی خانه سالمندان فوت شد.و دوست مادرم بود.زن دوم پدر زنم اوس میتی بنا بود.که زن اولش زود فوت میشه و از اون فقط۱پسر بزرگ داره که برادر زن ناتنی من محسوب میشه.زنش که میمیره این بنده خدا رو میگیره…این هم براش دوتا دختر میاره که کوچیکه زبل خانومه زن من میشه.۳سال قبل که پدرشون مرد.خودشون گفتن میخوان خونه رو بفروشن.من قیمت خوبی خریدم و سندش رو بنام همین خانومم زدم…پول خواهر وبرادر دیگه و۱هشتم مال مادرشون رو به حساب خودشون زدم و برادر زنم البته بعدیکسال از اون خونه رفت…هرچی گفتم بمون لازم نیست که بری.من فعلا اونجا رو نمیخام بکوبم…گوش نداد رفت…مادرشون هم گفت بهترین جا برای من خانه سالمندانه،نمیخام مزاحم دخترهام بشم.حتی پسره که خودش الان پیر و مریض هم بود دیابت شدید داشت به مادر ناتنیش گفت بیا با ما زندگی کن قبول نکرد و رفت خونه سالمندان…البته درجه۳بود.همونجا هم فوت شد.من مراسم خوبی براش برگزار کردم…بخدا من به مادر زنم گفتم بیا با ما کنار مادرم زندگی کن.مگه تو چی میخوری که بخوای منو اذیت کنی،،چندبار به برادر زنم گفتم از خونه پدریتون نرو…باش مواظب مادرت هم باش…ولی گوش ندادو رفت زیاد ازش خبری نداشتم خانومم ازش خوشش نمیومد.در صورتیکه مرد خوبی بود.۳تا بچه داره۱پسر۲دختر،در هر حال خونه خالی بود.بنام خانومم بود.مادرش فوت شد.‌درست ۱سال بعدش.دخترش سمیه رو شوهر داد.این سمیه خیلی خیلی خوشگله.بسیار هم قدبلند ناز.چشمای وحشی مشکی درشت داره.اینقدری دلم میخواست یکبار اینو بکنم.که باورتون نمیشه،این رو شوهرش دادن و بعدا فهمیدم این احمق توی دانشگاه عاشق پسره شده.اون هم گوز توی کونش نداره دانشجو هستن و پسره با موتور پدرش فقط پیک موتوری کار میکنه…عقد کنون شون بود. عروسی نبوده که…عقد کردن اومدن خونه پدر سمیه.‌برادر زنم یک مهمونی کوچیک گرفتن.دو طرف فامیل کلا۵۰نفر نبودیم.اونجا فهمیدم دختره رو باطلش کرده.پسره فقط قیافه داشت و هیچچی نداشت.به برادر زنم گفتم چرا دادیش به این پسره،گفت خودش خواست.من ندادمش…زورم بهش نرسید.مث عمه اش زن خودت یک دنده و لجبازه…گفتم انشالله خوشبخت بشه…گفت فک نکنم احمد علی دخترم بدبخت شد.پسره لات و اس و پاسه به زور خرج خودشو در میاره همچین درسی هم نمیخونه…سمیه خر شد…گفتم نگران نباش.خدا بزرگه.چند روزی از عقدشون گذشته بود.سمیه با شوهرش رامین اومدن دفتر ما.۱مهندسی برای من کار میکنه زبون باز
خیلی خارکسده است.اسمش فرزاده،خوشگل خوش‌تیپ… بچه پولدار.با من خیلی رفیقه…سمیه که اومد با شوهرش…ضامن میخواست برای وام ازدواجشون…گفتم بهت خبر میدم.فرزاد گفت آقا احمد علی.این فرشته کی بود.گفتم از فامیلهای خانوممه،گفت حیف شده.کاش زودتر میدیدمش،گفتم ولش کن الان که شوهر داره…گفت بخاطر شماست اگه نه حتما تورش میکردم.گفتم عمرا…گفت بخدا کار دو روزه،چشماش بهم التماس می‌کرد… از اون دخترهاست که از ازدواجش مث سگ پشیمونه…محل سگ به پسره نمیزاشت…گفتم تورش کردی منو هم بی نصیب نزار.گفت احمد جون مگه نمیگی آشناست.گفتم باشه.مگه،اشنا رو نمیشه گایید؟تازه مگه توی بهشت هم همچین چیزی پیدا میشه؟گفت آره بخدا…گفت شماره اش رو بده من کارت نباشه…خودم هم کیرم تیز شد…خیلی کف این دختر بودم…شماره اش رو دادم فرزاد…بعدش هم دیگه چند روزی گرفتار فروش ۱ملک بزرگ بودم از اون جریان فراموشم شده بود.بالکل یادم رفته بود.در مورد ضمانت وامش هم مهری بهم گفت اصلا نمیخام ضمانتش بکنی…دختره پررو اول به من زنگ زد بهش گفتم نرو پیش عمو احمدعلی ها…باز هم اومده…گفتم مهری بچه داداشته ها.گفت باشه میخوام سر به تنش هم نباشه.قیل و قال کرد گفت علی بهت گفتم نمیخوام ضمانتش کنی تموم شد رفت…در ضمن خانومم علی صدام میزنه، بخاطر همین مسئله من کلا فراموشم شده بود.که سمیه اومده و رفته و من شماره اش رو دادم فرزاد…دو هفته رد شده بود فرزاد گفت مهندس سفره پهنه و لقمه و طعمه برای شکار حاضره،گفتم یعنی چه،گفت مگه نگفتی طرف رو تورش کردی به من هم خبر بده،،بخدا فراموشم شده بود.گفتم فرزاد متوجه نمیشم.چی میگی؟گفت ای بابا فرشته بهشتی سمیه نازنین.اومده دم تیغ آماده شکاره.گفتم بقران دروغ میگی…گفت نه بخدا چی دروغی، تازه راضی شده باهام بخوابه.در صورتی که ضامن وام خودش بشم…گفتم دمت گرم…کی چه وقت؟گفت فردا غروب فقط نمیدونم کدوم هتل ببرمش…گفتم هتل چیه احمق بگیر سوییچ آپارتمان خودمه.شخصیه.همه چی هم داخلش محیاست،گفت دمتگرم.تو چی،گفتم تو برو من سر بزنگاه خودمو میرسونم.خندید.و قرار مدار ها رو تکمیل کردیم و نقشه حاضرشد…شب دل تو دلم نبود.حالم طوری بود که مهری فهمید چیزیم هست.گفت چته؟یا خیلی خوشحالی یا خیلی ناراحت.گفتم چرت نگو.خسته ام…گفت علی بخدا ریگی توی کفشاته…خندیدم گفتم بخدا تو مریضی مهری،گفت کور بشه اون بقالی که مشتریش رو نشناسه،علی من تو رو بزرگت کردم.بیشتر از اونکه بچه مامانت باشی.پسر منی،خیلی خیلی زرنگ بود وهست…فرداش ساعت۵عصر قرار فرزاد و سمیه توی آپارتمان من بود.زنگ زدم نگهبانی.گفتم دوتا مهمون دارم.بهشون گیر نده.خودشون کلید دارند میرن بالا…تقریبا۵وربع بود.من پایین بودم از نگهبانی پرسیدم.گفت مهمونهاتون بالا هستن.فرزاد زنگ زد پس کجایی،گفتم تو سوار کار بشو من میام.گفتم الان کجایی؟ ببرش اتاق خواب.گفت الان توی توالتم دارم صحبت میکنم.باشه میبرمش توی اتاق خواب…اون که قطع کرد.من با آسانسور رفتم بالا…چند دقیقه طول کشید آروم در رو باز کردم.صدایی نبود رفتم داخل…کفشهامو در اوردم صدا نده، توی اتاق خواب بودن.میپرسید فرزاد جون اینجا مال کیه؟،چقدر خوشگله…گفت مال دوستمه.برای اینجور کار هاشه.لطف کرد کلید داد بهم…من سریع گوشیمو در آوردم فیلم گرفتن.صداشو بستم…فرزاد داشت لخت میشد.سمیه گفت.مطمئنی کسی نمیاد.گفت آخه کسی هم بخواد بیاد نگهبانی نمیزاره…برجه خصوصیه ها…خیالت راحت باشه…گفت فرزاد باید بیایی ضمانت کنی ها…نه که کارت تموم شد منو فراموش کنی،گفت چرا به احمد آقا نگفتی،،مرد خوبیه…گفت من بهش گفتم برای من هم میومد.اون زن جنده اش عمه جنده من نذاشت بیاد.به بابام زنگ زد دری وری گفت.بابام ناراحت شد…گفت غصه نخور خودم میام.ولی وام تو رو ضامن میشم نه شوهرتو.گفت باشه اون هم خوبه…سمیه لخت شد.خدایا جل الخالق…پشتش بهم بود.فرزاد متوجه من شد.اشاره کردم هیس کارتو بکن…قربون خدا بشم.بدن مثل بلور بارفتن…هیکل کار بیست…موها بلند مشکی.بافته بود آویزون… ناز.شورتشو که درش آورد.خم شد جوراباشو در بیاره.سوراخ کون و کوس قشنگش افتاد جلوی چشمم.کیرم توی شلوارم جاش نمیشد.فرزاد لخت شد.خجالت نمی‌کشید.بعدشم فک می‌کرد خیلی کیرش گنده و بزرگه.مثلا میخواست به رخ بکشه.۱کیر متوسط۱۶ سانتی میشد.سمیه خوب ساک میزد.فرزاد گفت فک میکنی این کیر توی کون تنگت جاش بشه.گفت چرا کون؟بکن توی کوسم.گفت مگه بازه،سمیه خندید گفت مثل اینکه عقد کردم ها.رامین شب اول پرده منو زد.در ضمن کیرت همچین بزرگ هم نیست.رامین زیاد از پشت منو کرده،فرزاد بی پدر چنان سینه های سمیه رو میخورد اون هم ناله میکرد حد نداشت.داگیش کرد و کوسشو لیس زد.اون سرش پایین و کونش بالا بود.من دیگه طاقت نیاوردم.لخت شدم.پشتش بهم بود.زمانی که.فرزاد چشمش به کیرم افتاد.چشماش میخواست از حدقه بزنه بیرون.کیر کلفت عین گرز رستم.سربالا کلفت.اروم رفتم داخل.اصلا سمیه حواسش نبود.فرزاد فقط چشمش به کیر من بود.سمیه میگفت بخورش محکم بخورش.جان چقدر خوبه سینه هامو بگیر بمالشون.من نشستم کنار فرزاد.سمیه روی تخت بود.اشاره زدم برو کنار…اصلا توی خودش بود و متوجه ما نبود.زبون کلفتمو میکردم توی کوس تنگش و میکشیدمش بیرون.گفت آخ چقدر زبونت گرم و نرم و کلفته.فدات شم ادامه بده.وای آخ.افرین نوک سینه هامو بچلون…من میخوردم فرزاد کنار بود لبخند میزد.گفت بسه حالا پاشو مردونه بکن…دلم کیر میخواد…بقران نمی‌دونست من پشتشم.اصلا پشت رو نگاه نمی‌کرد.سرش توی ناز بالش بود و ناله می‌کرد… کیرمو خیس کردم.سرش درست۳برابر کیر فرزاد بود.کوسشو با سر انگشت باز کردم.معلوم بود گاییده شده پرده نداشت.ولی هنوز تنگه تنگ بود…کیر کلفتمو با یک فشار تا نصفش دادم توی کوسش…چنان جیغ کشید که نگو.اومد در بره.خودمو انداختم روش.جیغ زد فرزاد پدرسگ…کوسم پاره شد.شوهرم میفهمه.وای خدا.دارم میمیرم…هنوز فک می‌کرد فرزاده که داره میکنه.گفت بلند شو نفسم گرفت هیکلت گنده است دارم خفه میشم.ولی کو گوش شنوا…چند بار قدرتی توی کوسش تلمبه زدم.بیشتر کیرم توی کوسش بود.گریه کرد…نامرد من که خودم اومدم.چرا آزارم میدی.برگشت تا ناز و غمزه بیاد.منو دید جیغ بدی زد.گفتم هیس خانوم خوشگله…مگه مال عمو احمد علی خار داره…ناناز خانوم…چندساله کف کوس و کونتم.این کیر منه که داره جرت میده…مال فرزاد بچه کیره.گریه بلند کرد.عمو احمد اصلا ازت انتظار نداشتم.گفتم من هم انتظار نداشتم…تو که پسره رو دوست نداشتی چرا زنش شدی،گفت بخدا قبل عروسی بکارتم رو ازم گرفت.مجبورم کرد.تازه ۱بچه هم سقط کردم…مجبور شد منو گرفت.گفتم خاک بر سرت…از این به بعد زن خودمی.گفت شوهر دارم لعنتی…بعدشم عمه بفهمه منو میکشه…تو رو خدا عمو احمد درش بیار خیلی بزرگه…دارم از سوزش زیاد میمیرم.گفتم فرزاد جون برو بیرون…ممنونم از لطفت.گفت قابلی نداشت احمدجون…خندید.گفت ولی اون کیر نیست ها…گودزیلاست،بلند شدم.از روی پشت سمیه…تیز از جاش بلندشد.تا کیرمو دید.محکم زد روی سینه ام.اینو کردی توی من…گفتم عمه هرشب میکنه توی خودش روز به روز هم جوون میشه.تو هم بهش عادت میکنی،گفت عمو احمد خیلی بدی و نامردی،گفتم اونوقت چرا؟گفت ازت توقع نداشتم.گفتم عشقم عزیزم.بیا بغلم.سمیه اینقدر تو رو دوستت دارم حد نداره.ناراحت بود بلند شد.گفت خودم از نگاهت فهمیدم.ولی من دوستت ندارم.دوستت که ندارم هیچچی بخاطر این کارت ازت متنفر هم شدم.گفتم میخوای لباس بپوشی بری،.،گفت میتونی نگهم داری و بزور منو بکنی.ولی بدون راضی نیستم.گفتم خودم میام ضامنت میشم…گفت بمیرم هم نمیرم اون وامو بگیر.حداقل با شما نامردها نمیرم.فرزاد اومد داخل. تف انداخت توی صورتش…گفت خیلی بدبختی کسکشی جاکشی،لیاقت محبت نداری.گفتم برو اشکال نداره…لباس پوشید و رفت که رفت.دیگه نه من نه اون نه فرزاد پیگیر نشدیم.چندوقت بعد فرزاد میخواست از ایران بره بهم گفت.مواظب اون خوشگله باش.به من که دیگه پا نداد ولی تو رو دوستت داره…ولی مث اینکه مشکل خانوادگی دارین…بعدشم فرزاد رفت…چند وقت بعد شنیدم مرتضی پسر برادر زنم برادر سمیه با موتور زده عابر پیاده رو داغون کرده…خودش هم نفله شده…با پای گچ گرفته افتاده زندان.موتورش هم بیمه نداره…بدبختی مادر خوبم قبل عید بود زمین خورد…پاش از لگن شکست.و مجبور شدیم جراحیش کردیم.تقریبا دو سال بیشتر بود با خانواده زنم ارتباطی نداشتیم.اخرین بار همون ارتباط من با سمیه بود.توی عید بیشتر درگیر نگهداری از مادرم بودم…البته مهری هم کمک می‌کرد.برای کل روز براش پرستار گرفته بودم.ولی ساعت۹میومد.راهش دور بود.مادرم رو می‌سپردم به همسرم…ظهر بود بهم خبر دادن حال برادر زنم خوب نیست.برده بودنش بیمارستان.دیابت داشت حتی انگشت پاشم بریده بودن.من خیلی وقت بود ندیده بودمش…چقدر پیر شده بود.زنش بنده خدا عین مادر بزرگای پیر بود…سمیه نبود پسرشون مرتضی بخاطر دیه هنوز زندان بود.دختر کوچیکش،کلاس۸بود.این چقدر بزرگ و خوشگل شده بود…یکی از یکی ناز تر…ولی سمیه نبود…زن برادر خانومم.گفت آقا احمد علی میتونی سند بزاری مرتضی چند روز بیاد بیرون کنار پدرش باشه.این اینبار میمیره از بیمارستان بیرون نمیاد.مهری خبر نداشت.منو هم بخاطر همین خبر کرده بودن…توی بیمارستان سمیه رسید.جانم رسید عشقم رسید۳سال بود ندیده بودمش.۱بچه یک سال و نیمه داشت.دختر مث خودش خوشگل.حتی بهم سلام هم نداد.گفتم معصومه خانم.بیا بریم دنبال مرتضی.گفت سند بر نمیداری،گفتم نه بریم پیش شاکیش،،رفتیم در خونه اونها.راضی شدن با گرفتن نصف دیه رضایت محضری بدهندودادن ومن پرداخت کردم و مرتضی سریع آزاد شد.شب پیش پدرش بود ولی به صبح نکشید مرد…طفلکی مرد خوبی بود…بخدا خودم براش مراسم گرفتم به خانوم بچه هاش گفتم که کاری نکنند مهری بفهمه من این کارها رو کردم…نمیدونم چرا نمیزاشت من به اینها کمک کنم…روز سوم بعد سر خاک سمیه اومد پیش من.فقط گفت ممنونم ازت احمد آقا.که داداشم،رو آزاد کردی و برای بابام مراسم گرفتی آبروی ما رو خریدی،ما که نمیتونیم تلافی کنیم.انشالله خدا نگهدار خودت و بچه هات باشه.گفتم همه اش وظیفه بود.دینی به من ندارید.سمیه پس شوهرت کو.کجاست،؟مادرش گفت ۶ماهه طلاق گرفته…ولی همون شهری که بود کارخونه کار میکنه…گفتم ای بابا.بچه بدون پدر،سمیه از پیش ما رفت و بحث رو ادامه نداد…من تا خونه اینها هم رفتم.بنده خداها وضعشان داغون بود.پسره که تازه آزاد شده بود.مستاجر بودن.اوضاع خراب.بدهی داشتن…دختر کوچیکه فقط گریه میکرد…من آرومی مبلغی به مادرشون دادم.و ازش عذر خواهی کردم چون گفتم مادرم افتاده جراحی هم شده نگهداری میخواد.باید ببخشید منو.من باید برم خونه…اگه کاری داشتین زنگ بزنید…این جریان گذشت و من دوباره حال و هوای سمیه به سرم افتاد.بهترین موقع مراسم چهلم بود.مادرم توی خونه با ویلچر اینطرف و اونطرف می‌رفت.پرستاره۹میومد تا۹شب.بعدش خودم و همسرم…ولی یکمی میشد مادرم زیاد صحبت نمی‌کرد و ساکت بود چیزی هم نمی‌خورد.میترسیدم خدایی نکرده طوریش بشه،،صبح بود ساعت۸بلندشدم کار بانکی زیاد داشتم.صبحونه خوردم گفتم مهری جان مادرم دیشب هم شام نخورد.تو رو خدا مواظبش باش.بیدارش کن بهش صبحونه بدی تا پرستارش بیاد…گفت باشه چشم تو برو عشقم نگران نباش…من رفتم ماشین رو بردم توی خیابون یادم اومد.کیفم رو که بر نداشتم.از در دیگه خونه از در کوچیکه…کلید انداختم اومدم بالا…کفشام در نیاوردم که زودی برگردم…صدای حرف زدن شنیدم…پاشو پاشو خودتو به موش مردگی نزن…من حوصله خودم و ننه خودمو نداشتم.الان باید نگران شام و ناهار نخوردن تو هم باشم.پاشو زیاد خوابیدی،پاشو من پسرت نیستم خودتو واسه من لوس کنی…برات صبحونه روی میز گذاشتم کوفت کن…عه عه نمیمیره هم که راحت بشیم…پشتش به من بود.مثلا داشت به مادرم کمک می‌کرد سوار ویلچرش بشه…گفت پات ناقصه دستات که شل نیستن.نمردی که زور بزن.کمرم شکست…هر چی خورده نریده… سنگین شده…در صورتی که مادرم لاغر و نحیف بود.مادرم تا منو دید دم در اتاق هستم.خشم رو توی چهره من دید.گفت پسرم ما همیشه با هم شوخی میکنیم…ولی دیگه دیر شده بود.مهری تا منو دید.جیغ کوچیکی زد.و مادرمو ولش کرد روی ویلچر.اومد از کنار من در بره…گرفتمش.از گردنش گرفتم فشارش دادم به دیوار واقعا داشتم خفه اش میکردم.مادرم با ویلچرش رسید کنارم.گفت اگه ولش نکنی شیرمو حلالت نمیکنم.اگه یه ذره دوستم داری ولش کن…بخاطر مادرم ولش کردم از زیر دستم دویید فرار کرد اتاق خودش.گفت پسرم منو ببر خونه سالمندان.اگه نبری تا آخر عمرم باهات حرف نمیزنم.گفتم خاله رفت زود مرد.منظور مادر زنم بود…گفت اون جاش خوب نبود.پسر من پولداره مادرش رو میبره جای درجه ۱بهم قول میده هر روز هم بهم سر بزنه،گفتم نه این خونه مال توست نه ما.طلاقش میدم.ریدم قبر پدر مادرش.مادرم گفت خدا شاهده اگه این حرف رو تکرار کنی…لب میبندم دیگه چیزی نمی‌خورم زود بمیرم راحت بشم.نشستم زیر پاش دست و پاش رو بوسیدم.گفت بلند شو پسرم پاشو فدات بشم.تو بهترین پسری هستی که۱مادر میتونه داشته باشه.بلندش کردم توی بغلم و بردم گذاشتمش توی ماشین و راه افتادم.گفت برگرد شناسنامه و مدارکم رو بردار.لازم میشه.پیش خودته.برگشتم دیدم داره با تلفن حرف میزنه با خواهرش.گریه میکرد.بخدا آبجی بخاطر مادر پیر و عجوزه اش میخواست منو بکشه.لعنتی انگاری جونش به جون مادرش وصله.اشکال نداره من هم تلافی میکنم.۲شب که هیچچی نبینه دلش بقول خودش عسل خواست بجای عسل میشاشم دهن خودش و خاندانش.دیگه خسته شدم.نمی‌دونست من پشت سرشم.گفتم شمافقط نیم ساعت فرصت داری تمام وسایلت رو جمع کنی بزنی به چاک.چون که وقتی مادرم رو بزارم جای امن برگردم.اگه توی خونه باشی.بهت قول میدم توی همین باغچه چالت میکنم.به جان همین مادرم قسم.از ترس لال شده بود.دوباره گردنش رو گرفتم.گفتم فهمیدی چی گفتم.با چشماش گفت آره،ولش کردم.گفتم زود باش.برگشتم نبینمت.در همین حین که مدارک مادرم رو برداشتم.عروس بزرگم دختر نازنینی هستش.بهم زنگ زد.گفتم جانم دخترم.گفت آقاجون کار مهمی باهات دارم.گفتم عزیزم امروز خیلی خرابم.میشه بعدا بگی…گفت آقاجون خیلی مهمه…ممکنه بعدا حالتون خراب تر بشه…گفتم چی شده دخترم…من بهشون خونه و ماشین داده بودم.همه چی داشتن اما خودشون کار

میکردن.مهری نمیزاشت بیشتر کمکشون کنم…زندگی سخت بودو هست دیگه…گفت آقا جون این دو تا ابله میخوان برای کار مدتی برن عسلویه.اون هم۳ماه…راستش آقاجون ما نمی‌خواستیم بهتون بگیم ولی ما هر دو تا خواهر بارداریم…از ته دل خندیدم.گفتم قربون هر دوتامون… امروزم رو با این خبر آباد کردی…آفرین دخترای گلم…باشید خونه الان میام پیش شما…رفتم خونه پسرهام…اونها که سر کار بودن اما عروسها هر دو خواهر پیش هم بودن.بوسیدمشون.گفتم مبارکه انشالله…اون دوتا پخمه کجا هستن.گفتن آقا جون سرکار هستن ولی خب راستش با وجودی که کار دارن،و ماشین و خونه از خودمونه.اما درآمدشون کمه.الان که فهمیدن باباشدن…میخوان ما رو تنها بزارن برند عسلویه…گفتم گوه خوردن.هر دو خندیدن.گفتم بچه ها این چک کادوی دوتای شماست فعلا هر چی خواستین بخرین کم اوردین من هستم.به اون گلابی ها هم کمک نکنید…تا ببینم کی بچه خوشگل تر میاره.خیلی خوشحال شدن.گفتم من الان سرم شلوغه مامان بزرگ توی ماشینه.باید ببرمش جایی…گفتن کجا آقاجون مگه مریض شدن…اولین بار بود گریه میکردم…تموم جریان رو گفتم.طفلی ها گفتن مگه ما مردیم که شما اینقدر ناراحت باشین…بخدا برو مامان جون رو بیارش خونه ما.فعلا ازش نگهداری میکنیم تا خودش خوب بشه…برگرده سر خونه زندگی خودش…آقا جون مامان مهری خیلی اخلاقش تلخ و تنده ما رو هم چند باری چزونده…امیر و وحید( پسر هامو) میگفتن…به خاطر اخلاق مامان نمیان پیش شما…اگه نه چرا ما بهتون زنگ بزنیم.بدو آقاجون ننه جون رو بیارش خونه ما.بخدا دوستش داریم مث خودت مهربونه…رفتم مادرمو آوردم پیش دخترها…بهش جریان حاملگی رو گفتم خیلی خوشحال شد…رفتم سراغ پسرهام توی راه فهمیدم پدرم عرضه داشت زندگی بهم یاد داد. پولدار شدم.من عرضه نداشتم.پسرهام بی پول بودن…بخور نمیر زندگی می کردند…هر دو رو از سر کار برداشتمشون.گفتم تصفیه کنید بریم پیش خودم.تعجب کرده بودن.گفتم تا الان پدر نبودین ولی الان خرجتون زیاده میخام کنار دست خودم باشین.هر دو ماچم کردن…گفتم فعلا با نفری۱واحد آپارتمان شروع میکنیم.حسودی نمی‌کنید.هر کی زودتر آپارتمانش رو فروخت و قیمت خوب داد.میاد شریکم میشه واحد جدید بسازیم…داشتن کیف میکردن…زرنگ بودن گفتن آقا جون فعلا ما به یک ماشین بیشتر احتیاج نداریم.یکیش رو می‌فروشیم.توی پروژه جدید شریکمون کن…گفتم آهان حالا شد.باشه…بردمشون دفتر…اونجا دیگه آقای خودشون بودن.رفتم خونه مهری رفته بود.نامه نوشته بود…نخونده پاره اش کردم.رفتم وکیل گرفتم.برای طلاق دادنش…مادرم دوهفته ای پیش،عروسهام بود.اونها موردی با نگه داشتنش نداشتن.تا اینکه مادرم زنگ زد گفت پسر جان اینها بار شیشه دارند.یکی باید از اینها نگهداری کنه.اونوقت اینها مراقب من هم هستن.گفتم ۲روز دیگه بمون پرستار پیدا کنم.تا بریم سر خونه زندگیمون.گفت فقط۲روز…اگه نه خودم میرم…رفتم چندجا سپردم برای پرستار.تا اینکه یک مرکزی بهم گفتن خانمی هست کارهای نگهداری خوب انجام میده اما تزریقات و این جور کارها بلد نیست…گفتم همون خوبه…زنگ زدن وقتی اومد.دیدم مادر سمیه است…احوال پرسی کردیم…بی کم وکاست تموم جریان رو گفتم…گریه کرد گفت احمد علی تموم زندگی مارو مهری به آتیش کشید.تو دیر فهمیدی…احمد علی اون به ظاهر پیش تو خوبه…ولی باطنش آدم خرابیه…پدرش مرد به زور برای اینکه خونه رو از گیر ما دربیاره…مجبورمون کرد تقسیم مال کنیم.مادرشو فرستاد خونه سالمندان…گفت من از همه شما بیزارم حتی مادرم…دلم میخاد تنها با شوهرم بدون سر خر زندگی کنم…احمد علی اگه بدونی چطوری مارو از خونه خودش که تو براش خریدی از ماها…انداخت بیرون باورت نمیشه…اون دیوونه است…تاحالا مادرت چطوری زنده مونده خدا میدونه…گفتم پسرت الان کجاست…گفت بندر کار میکنه.من و خواهر کوچیکش تنهاییم…برای خرجمون موندیم.مجبورم کار میکنم.سمیه هم همون کارخونه است توی همون شهر شوهر لعنتیش،درس هم نخوند ول کرد.بدبخت شد.دختر خوشگل و نازنینم…گفتم حالا چی میگی خونه هست برو دست دخترت رو بگیر با مادر من برین اونجا زندگی کنید.فقط ازت ۱خواهش دارم برام انجام بده.دنیای خودت و بچه هات رو بهشت میکنم…گفت چی بگو.گفتم سمیه رو بهم میدی.گفت وای خدا مرگم بده.گفتم چرا خب دوستش دارم…چی میشه…خوبه که داره خر حمالی میکنه…خونه زندگی بهش میدم…مواظب خودش و بچه اش هستم…میاد پیش خودت.بده.گفت وای اگه مهری بفهمه…گفتم اتفاقا میخوام بفهمه…چون که دارم طلاقش میدم.بنده خدا باز هم گفت نه گناه داره…پسرهات بفهمند ناراحت می‌شن…گفتم اونها هم ازش بیزارند…گفتم تو رو خدا سمیه رو خودت واسم خواستگاریش کن.عاشقشم.دوستش دارم.اون دختر حیفه…وقتی پدرش بود روم نمیشد.ولی الان نیست ازت خواهش میکنم…گفت باشه باهاش حرف میزنم…رفتم مادرم رو برداشتم با وسایل و لوازم معصومه و دخترش بودمشون گذاشتم خونه خودم و مادرم…چون دیگه مهری اونجا نبود…بهش زنگ زدم.تا اولین زنگ خورد برداشت…گفتم گوش کن زر نزن…برای مادرم پرستار۲۴ساعته گرفتم…اگه بری هم خونه گفتم در رو برات باز نکنند…پس طرف خونه نمیری،،گفت باشه بخدا نمیرم…گفتم الان کجایی گفت خونه خواهرم.گفتم همونجا باش تا نامه دادگاه بیاد تا طلاقت بدم.هر چی التماس درخواست کرد.‌گوش ندادم…مادرم با معصومه راحت بود.دختر کوچیکه اش خوشگل موشگل دیگه هم باهاشون بود.مادرم هم خودش حقوق داشت پولدار هم بود.میدونم کمکشون می‌کرد… چند روز بعد گوشیم زنگ خورد.غریبه بود.تا برداشتم گفتم الو…گفت کوفت مرگ الو.صدای قشنگ سمیه بود.چکارم داری؟ها چرا ولم نمیکنی.چی گفتی به مامانم.گفتم سمیه جون سمیه خانوم آخه چرا از من ناراحتی.؟مگه من چه بدی به تو کردم.بخدا عاشقتم دوستت دارم…خودت میدونی فقط داری اذیتم میکنی، مگه من پیرم زشتم علیلم.خب بگو مگه چمه،؟گفت هیچچی فقط ازت بدم میاد.گفتم ممنونم از لطفت.باشه اشکال نداره…گفت الان کجایی،گفتم چی فرقی داره وقتی اونیکه بهت میگه ازت متنفرم.بدونه الان آدم کجاست و چکار میکنه،گفت لوس نشو.گفتم دختر من ازت بزرگترم ها.احترام نمیزاری،گفت ببخشید خیلی عصبی هستم.گفتم توی راهم…گفت بیا فلان جا منتظرتم…رفتم پیشش معلوم بود حال و احوال درستی نداره.کمی چاق شده بود.مث قبلا شیک نبود.ولی هنوزم خیلی زیبا و جذاب بود.بدون سلام نشست.گفتم علیکم سلام خانوم خوشگله،گفت عمو احمد چرا ولم نمیکنی.چرا خجالت نمیکشی، چطوری روت شد به مامانم بگی سمیه رو میخام…تو که قبلا دهنت با من شیرین شده.به خواسته ات رسیدی،گفتم سمیه جان سمیه خانوم آروم باش دختر خوشگلت بیدار شد.سمیه بخدا دوستت دارم دست خودم نیست…دیگه عمه هم نیست که اذیتت کنه نترس…گفت دروغ میگی…گفتم نه بخدا…بعدش تموم ماجرا رو تعریف کردم…گفت حقشه جنده ۷خط.حیف تو که شوهر اون سلیته بودی،،خب حالا۱چیزی،میتونیم حرف بزنیم…ببین من شرط و شروط دارم.گفتم بگو گوش میدم…گفت اولا عقدت نمیشم.صیغه ام کن.حق فسخ صیغه ازت میخام.باید زندگی منو و بچه ام رو سر وسامون بدی…گفتم چشم خیالت راحت.گفت ببین باید ۱خونه خوشگل تحت اختیارم باشه.گفتم شک نکن.گفت میخام صبحها هر روز برم همون باشگاه که عمه می‌رفت.باید لاغر بشم.گفتم چشم.برو…چاق هم شدی…گفت نه اصلا میخام چاق تر بشم.گفتم تپلت هم خوشگله.خندید گفت خب لامصب تو هم مردی دیگه یک‌کم باهام لج کن…عصبی بشو.گفتم اگه کسی…عاشق باشه حتی از صدای بدوبیراه گفتم یارش هم لذت میبره.من عاشقتم تو نمیدونی…دستش روی داشبوردم بود.گرفتم توی دستم آروم بوسیدمش…گفتم سمیه جان همون خونه که اولین بار هم رو دیدیم دوست داری.ببرمت اونجا.گفت خونه فرزاد.گفتم فرزاد خر کیه؟خونه من بود وهست.یادمه گفتی خیلی خوشگله…گفت آره عالی بود.گفتم خب اونجا خونه خودت میشه…گفت احمد علی میخام گواهینامه بگیرم.میزاری برم.گفتم دختر خوب باشی هر روز هرچی ازت بخام نه نگی‌.بخدا برات یک۲۰۶صفر میخرم…گفت احمد علی قول دادی ها.اصلا مهریه من همون باشه.گفتم ولی صیغه دائم میکنمت ها.گفت حق فسخ با خودم.گفتم اگه پژو صفر میخای نه…فسخ صیغه با خودم.گفت باشه…گفت میزاری برم ۳ترم مونده دانشگاه ادامه بدم مدرکم رو بگیرم.گفتم برو عاشق زن دانشجو هستم…بهم گوش بده تا دکترا بخون…گفت لعنت به خودت و پیشنهاداتت…گفتم دیگه چی،گفت داداشم چی…گناه داره مامانم همش نگرانشه،گفتم بگو بیاد بره سر ساختمون راننده نیسان میخوام.حقوقش رو سر ماه بگیره…این بار خودش دستمو گرفت…احمد علی.گفتم جانم.گفت خیلی دوستم داری،؟گفتم از اون چیزی که فک میکنی بیشتر.گفت بچه نمیخام ها.گفتم آخه چرا،؟گفت زن صیغه بچه میخواد چکار.گفتم خب بریم محضر.گفت برو…بردمش صیغه۹۹ساله کردمش.با مهریه۱خودرو…ظهر بود.بچه بغلش.گفتم عزیزم الان دیگه زن شرعی قانونی خودمی،این هم برگه صیغه نامه ات…من کار زیاد دارم.بردمش همون خونه…گفت احمد واقعنی من اینجا زندگی کنم.گفتم شک نکن…آدرس رو که خوب بلدی…هر جا خواستی بری…به نگهبان میگی برات تاکسی میگیره وظیفه اش هست.به نگهبانی گفت.ایشون همسرم هستن…گفتم سمیه جون من غروب میبرمت خرید.ولی تو الان برو همین نزدیک خونه آرایشگاه و مرکز خرید هست.برای خودت و بچه هرچی میخوای بخر.غروب میخوام عین اون روزهای اول ترگل ورگل ببینمت ها.گفت چشم عشقم.گفتم جانم حالا شد.دیگه از من متنفر که نیستی،گفت بقران از اولش هم نبودم…کارت بهش دادم و خودم رفتم…گفتم در ضمن ۱گوشی خوشگل برای خودت بخر.گفت وای پولش زیاد میشه ها.گفتم چرت نگو.میخام وقتی اومدم دنبالت نشناسمت…خندید گفت باشه…گفت بزار باهات بیام.منو برسون دم آرایشگاه.رسوندمش و رفتم…دنبال کارهام…ساعت۶غروب بهم زنگ زد…در ضمن میدونم خیلی خرید کرده بود و وحشتناک کارت میکشید…ولی بخدا اصلا غم پول نداشتم میخواستم دلش خوش باشه…کنارم احساس آرامش بکنه…الو جانم عزیزم.گفت میایی دم همون آرایشگاه دنبالم بچه بغلمه خرید زیاد کردم تنهام.گفتم باشه الان میام.وای خدا رسیدم منو دید خندید.بی پدر کوبیده بود از نو ساخته بود.توی این چندساعت خرید کرده بود حموم رفته بود.بعدا فهمیدم اپیلاسیون کرده بود.نشست توی ماشین.شاگردهای آرایشگاه خریدهاشو آوردن… انعام خوبی دادم بهشون.لامصب ناخن کاشته بود.موها رو حالت داده بود.رنگ زده بود.تیپ وحشتناک زده بود.گوشیش رو نشون داد.گفت قشنگه.گفتم مبارکت باشه.گفت احمد علی شرمندتم.میدونم خیلی خرج کردم و برات خرج تراشیدم…بخدا نمیدونم چطور ازت تشکر کنم.گفتم فقط دیگه بهم نگو ازت متنفرم…گفت جون ملیکا اسم دخترش بود.بخدا دروغ میگفتم.بردم براش کمی طلا خریدم و رفتیم گردش و بعدش.شام خوردیم.ساعت۱۱رسیدیم خونه…گفتم عشقم من۱دوش بگیرم خیلی امروز خسته شدم.سر ساختمون بودم.گفت برو عزیزم.من بچه رو بخوابونم‌.توی حموم بودم.چند وقتی بود دل و دماغ زندگی نداشتم.مشکل همسرم با مادرم اعصابم رو بهم ریخته بود…با ژیلت حسابی صافکاری کردم.رب دسامبر پوشیدم اومدم بیرون.برام۱شربت آورد.خنک و شیرین.گفتم مرسی عزیزم.روی تخت نشستم.با لباس خونه بود ناز و خوشگل موهای بلند و رنگ شده.زیبا.ناخونهای کاشته شده ارغوانی.خودش موهامو خشک کرد.نگاهم کرد.گفت احمد جون.گفتم جانم عزیزم.گفت مرسی.خیلی خوبی،نشست توی بغلم روی زانوم.گفتم خیسم لباست خیس میشه ها.گفت احمد امروز فهمیدم شوهر داشتن و سایه بالا سر داشتن چیه…من خودمو بدبخت کردم.گول رامین رو خوردم.احمدعلی باور میکنی.فک کنم اسم بچه اش هم یادش رفته…از روزی که طلاقم داده گم و گور شده.گفتم مهم نیست به درک…خودم هستم جوش نزن.۱لقمه نون بوقلمون کنار هم در میاریم و میخوریم…لبهای نازش رو گذاشت روی لبهام.چقدر خوبه وقتی خانومها عاشقانه از ته دل می‌میبوسندت…برای من که بهترین حاله…کیف میکنم.گفت دراز بکش روی تخت.چشای خوشگلت رو ببند.اروم لای حوله رو باز کرد.گفت آخه لامصب چقدر ترسناکه…سرش عین مار پیتون گنده است.اخ قربون تخمای بزرگش بشم.شردع کرد ساک زدن.گفتم عشقم زود آبم میاد ها.چند وقته رابطه نداشتم…آخه… خیلی اوضاع زندگیم مساعد نبود.توی تموم عمرم اولین بار بود که چندوقت بود آبم مونده بود توی بیضه هام…تخلیه نشده بود…گفت احمد جون میخورمش که سبک بشی.میدونم الان حالت خرابه.ابت اومد نکش بیرون خب…باشه نترس بدم نمیاد.نگاهش کردم.شروع کرد ساک زدن.چقدر ناز با تخمام بازی می‌کرد.اه کشیدم.نگاهم کرد.گفت جان.چی شد.دوست داشتی،گفتم خیلی…زیاد…مرسی که هستی، دوباره مشغول شد…به زور تا نصف میداد دهنش.رفت پایین تخمامو مکید توی دهنش.ناله ام بیشتر شد.با دستش ملایم ملایم نوک کیرمو ماساژ میداد.میدونستم میخاد آبم بیاد.گفتم سرشو بخور.گفت دوست داری ابتو بریزی توی دهنم.گفتم آره خیلی.گفت باشه عزیزم بریز برات میخورمش.سر کیر توی دهنش بود.گفتم صبر کن بلند بشم دوست دارم سرپا باشم.برام بخوری…بلند شدم حالا درست زیر پام زود.شروع کرد دوباره مالیدن و مکیدن سر کیرم…وقتی ارضا شدم…چنان پاششی زدم توی دهنش که به زور قورت داد میخواست خفه بشه.چند بار سرفه کرد.دویید توی دستشویی‌‌‌…چند دقیقه بعد اومد.گفت وای چقدر زیاد بود.وحشتناک بود…گفتم مرسی که خوردیش‌…دراز کشیدم روی تخت.اومد خودشو جا داد توی بغلم…پشتش بهم بود.گفت احمد علی الان که آبت اومد هنوزم دوستم داری.گفتم دیوونه الان بیشتر میخامت…مگه من تو رو برای سکس میخام.دو رو بر من پر زن و دختره…سمیه من چشای خوشگلت رو میخام…این ناز نگاهت رو میخام.سمیه باور میکنی دلم میخاد از الان تا آخر دنیا بشینی کنارم فقط نگاهت کنم.و تو برام حرف بزنی،باورت میشه عاشق تن صداتم.گفت وای راست میگی؟گفتم شک نکن…البته عمه لعنتیت رو هم خیلی دوستش داشتم ولی خیلی الان ازش دلخورم. مطمئن باش طلاقش بدم عقدت میکنم.گفت اگه طلاق ندادی چی،گفتم ربطی نداره تو همیشه همسر منی.به اون ربطی نداره.شک نکن جرات نداره نزدیکت بشه…گفتم سمیه خسته ام اگه بخوابم ناراحت میشی…گفت نه بخدا بخواب آروم شو.خسته گی در کن بعد هر کاری دوست داشتی بکن.بخواب عزیزم…بخدا وقتی بیدار شدم سپیده زده بود.داشت دخترش رو شیر میداد.نگاهم کرد خندید.گفت شاه دوماد مگه آدم شب دومادیش می‌خوابه… عروس خانومش رو تنها میزاره…بیدار بمونه،گفتم معذرت میخام عزیزم.بلند شدم رفتم دستشویی و صورتی هم به آب زدم سر حال شدم…برگشتم…کمی آبمیوه شیرین خوردم.اخ جانم وقتی رسیدم داشت شورتش رو در می‌آورد… چه سینه هایی داشت.چه هیکل نازی…کمی هم تپل شده بود چقدر خوشگل بود.داگی کرد.گفت مث روز اول اون زبون کلفتت رو بکن توش.گفتم چشم عشقم…عجب کوسی داشت.سفید صورتی گنده…تپل سوراخ کونش کشیده تر دیده می‌شد.و معلوم بود کونها داده…زبون رو لوله کردم فرستادم داخل کوس.اه قشنگی کشید.کیرم عین تنه درخت سفت شد و بلند.گفتم عزیزم بذار بکنمت خیلی هوس کوس دارم.گفت احمد جون آروم بکنیش ها.دردم میاد.کیرمو آب دهن زدم و فشار دادم داخلش.دم سوراخ رو به زور رد کرد.رفت توش آخ بلندی گفت.کشیدم بیرون دوباره فشار دادم.گفت احمد نکشش بیرون بیشتر درد میکنه.بزار بهش عادت کنه بعد تلمبه بزن.درسته کیرمو داخلش نگه داشته بودم اما آروم آروم فشار میدادم بیشتر فرو بشه داخلش.گفت احمد نامردی نکن.فشار نده.بیشتر ازین نمیره داخلش.رسیده توی معده ام…خندیدم.گفت جانم هوامو داشته باش دیگه…گفتم چشم عشقم چشم.کمرشو گرفتم چندتا تلمبه زدم.صداش بلند شد.احمد علی جر خوردم تو رو خدا نکن.کشیدم بیرون.برش گردوندم.روبروی من بود.سینه هاشو مکیدم.گفت نخور شیر داره.مرد نباید شیر زنش رو بخوره.گفتم باشه،گفتم آب کوسش رو که میتونه بخوره…تند تند براش لیسیدم.رفتم بغلش کردم پاهاشو زدم بالا.گفت تو رو جون هر کی دوست داری بار اوله مراعات کن.دردم میاد…گفتم تو رو خیلی دوست دارم…ولی قسمم نده…که دیگه طاقت ندارم…پاهاش بالا بود.کیرمو کردم داخلش جیغ زد.احمو علی اینجوری اصلا نمیره توش…گفتم دیدی که رفت…احمد بخدا بیشتر نده داخلش…پاهاشو خوابوندم روی تخت.کوس تپلش مث تپه بود.با دستاش صورتمو گرفت گفت.احمدجون فدات بشم.ناراحت نشو خب،مال تو خیلی بزرگه.بزار چند دفعه بکنی بهش عادت کنم.اونوقت هر جوری دوست داری بکن…الان هم کیرتو بنداز لای تپلی کوسم…بزار ازش لذت ببرم…لبهاشو بوسیدم.لای کوسش بالا پایین میکردم…گفت دراز بکش.خودم بشینم روش‌‌…دلم کیر میخاد کار لایی بازی نیست…آروم خودش آب دهن زد وسط کوسش نشست روش.گفت من نمیدونم این عمه چطوری این کیر رو یکعمر تحمل کرده…آخه لامصب انگار یک پای دیگه وسط بدنم سبز شده.اوف خدا…گفتم جانم…بکن توی خودت.ناله می‌کرد… طاقت نیاوردم.دست خودم نبود.وقتی روی کوس وحشی بشم خودمم نمیتونم خودمو کنترل کنم.کمرشو گرفتم…محکم کشیدمش پایین و کیرمو تا ته دادم داخلش…چنان جیغی زد که نگو.ولش نکردم…انداختمش زیرم دو دقیقه رگباری گاییدمش.‌فقط گریه میکرد…با دستاش شیکمم رو هل میداد که از روی شکمش بلند بشم…کوس تپلش رو ناجور گاییدم…دیگه کیرم جا نداشت بره داخلش…ابمو ریختم ته کوسش.دوباره جیغ زد چرا ریختی توش بخدا حامله میشم.گفتم بشی…مال خودمی…گریه اش بیشتر شد…از زیرم بلند شد رفت توالت…ده دقیقه طول کشید برگشت.روی تخت بودم.رسید بهم.گفتم بیا بغلم.نشست روی پاهام.گردنم رو محکم گرفت.خودش بوسم کرد.گفت عمه رو هم همیشه اینجوری میکردیش،گفتم اقلا هر دو روز یکبار‌‌…گفتم ولی تو رو میخام هر روز بکنمت.نگاهم کرد.گفت نمیخام احمد علی میترسم ازت.داشت رحمم پاره میشد…موقع زایمانم اینقدر درد نکشیدم که زیر تو کشیدم.گفتم ببخشید عزیز دلم.عقده چندساله ام رو خالی کردم…گفت احمد منو صبح میرسونی همون باشگاه که عمه می‌رفت… میخام برم اونجا.گفتم باشه بگیر یکم بخواب بعد.گفت باید دوش بگیرم.گفتم بخواب بعد با هم بریم…محکم توی بغلم گرفتمش…ساعت۹بود خودش منو بیدارم کرد.گفت پاشو چقدر میخوابی.باید بری سر کار.حالا که مرد من شدی…تنبلی ممنوع…رفتم حموم تیز اومد لخت شد گفت نامرد بدون من…گفتم فکر کردم تو اومدی.گفت نخیرم آقا قول دادیم با هم بیاییم…سریع لخت شد…اومد توب بغلم پشتش بهم بود سینه های نازشو می‌میمالیدم شیر میومد.گفت نکن صبحونه بچه امه.گناه داره…خالی میشن.برش گردوندم…لب تو لب شدیم…گفت باز که راست شد.گفتم آخه عشقم گلم کدوم کیریه که این بدن رو ببینه بلند نشه…لامصب حوری بهشتی هم اینجوری نمیشه…لب تو لب بودیم.اب از بالا می‌ریخت روی بدنمون.انگشتمو گذاشتم دم سوراخ کونش.اروم گفت فشار بده بره توش نترس…هر کی با من بوده کونمو زیاد کرده…تو هم بکن.کی از تو بهتر…هیچکدوم مث تو آقا نبودن…پس چرا تو نکنی…گفتم داری سر کارم میزاری،گفت نه احمد جون…راست میگم…انگشتتو تاته بده توش…بازش کن…گفتم آخ فدات بشم. تو کی بودی دیگه…گفت یک لحظه وایستا الان میام…زودی رفت وبرگشت.گفتم این چیه…گفت شامپو بچه است…چشم بچه رو نمیسوزونه…مخصوص کون کردنه…بریز بکن…هم کیرت لیز میشه هم کونم باز میشه…دیگه کوس نیست که فشاربدی ها…دوستم داشته باش.گفتم فدای تو دختر.بخدا دوستت دارم زیاد…خم شد دست گذاشت لبه وان.از بالا شامپو ریختم روی کمرش لیز خورد رفت تا دم کوس قشنگش…کیرمو بهش مالوندم هر دوتا آماده بودن.با۱فشار کوچیک سر کیر رفت داخلش…گفت اوف احمد جرم داد.چرا اینقدر سرش بزرگه؟گفتم درد داشت؟گفت خیلی آخ سوختم.پوستش داره جر میخوره.اروم خیلی سرعت پایین تلمبه میزدم.گفت آره همینجوری خوبه.بکن…پسر خوب آفرین.بکنش…کونمو پاره کن…باوجودیکه از دیشب چند بار آبم اومده بودو انتظار داشتم دیر تر ارضا بشم…ولی ۵دقیقه نشد انقدرکه ناله هاش قشنگ بود.زود آبم اومد.کارم تموم شد.گفت حالا بشین کوسمو بخور.زود باش…دارم ارگاسم میشم…دمشگرم اون سرپا بود من نشستم کف حموم…چه کوسی داد خوردم…گفتم کون دادن دوست داری ها، گفت آره از۱۵سالگی کون دادم.گفتم خوشبحال هرکی اولین بار کرده…گفت باور میشه…هیچکدوم مث الان بهم نچسبید…سر کیرت اینقدر بزرگه خارش کوس و کونم رو برطرف میکنه، کارمون تموم شد.بچه اش رو برداشت بردمش باشگاه ثبت نام کرد.گفت احمد قولت رو عملی میکنی،گفتم کدومش عزیزم.گفت گواهینامه گرفتن…گفتم چشم.بردمش اونم ثبت نام کرد.گفتم دیگه.چی،؟گفت کار ندارم زن داری یا نه بچه داری یانه،مهمونی یانه،ناهار باید پیش خودم باشی.گفتم چشم عزیزم…رسوندمش خونه…که باز هم گوشیم زنگ خورد…برداشتم وکیلم بود.گفت برای ۳روز دیگه ساعت۱۰دادگاه خانواده باشید.گفتم چشم…رفتم به مادرم سر زدم.خواهر کوچیکه.سمیه…اسمش مرضیه بود.اوف چه،کونی این داشت.چه سینه های سفت و تیزی،مادرم حالش خیلی خوب بود…دختره مواظبش بود.مادرش نبود.رفته بود خرید…سلام داد.گفتم علیک سلام دختر خوب.اسمت چی بود.گفت مرضیه…گفت ماشالله بزرگ شدی ها…مامانم توی خونه داشت با واکر حرکت می‌کرد… خوشحال شدم بغلش کردم…گفت ناهار بیا اینجا…گفتم مادر جون ناهار دعوتم.قول سنگین دادم.فدات شم.گفت سرحالی احمدعلی.شیطونی نکنی ها…بعدشم وقتشه دیگه مهری برگرده سر خونه زندگیش…تنبیه بس شده براش.گفتم مامان اصلا حرفشو نزن…اون روز که من برگشتم مدارکت رو بردارم داشت پشت سر من و تو به اون خواهر عفریته اش در مورد من و تو بد می گفت…مادرم گفت باشه تو بزرگی کن ببخش.بخشش از بزرگونه…گفتم نه مامان…زود زدم بیرون…چند روزی با سمیه توی عشق و حال بودم…صبح ها می‌رفت باشگاه.غروب کلاس رانندگی، روز دادگاه بود.ساعت ده…رسیدم سر قرار.مهری تنها بود.وکیلم بود.و منشی دفتر و همون حاجی،.منشی خوند صورتجلسه رو.خانومم نذاشت حرفشون تموم بشه،گفت حاجی.هر چی شما خوندی و آقای وکیل گفتن بهتون و شوهرم میگه درسته.من بی ادبی کردم.خودم مقصرم…هیچچی از همسرم نمیخام…ولی به این قرآن قسم میخورم…اگه طلاقم بده…خودمو میکشم…من هیچچی ازش نمیخوام…خودشو میخوام.خودش اندازه تموم این دنیا برام میارزه…آقای قاضی حاج آقا… من این رو از بچه هام بیشتر دوستش دارم.من اینو حتی نتونستم با بچه هام تقسیمش کنم.حتی با مادرم.چی برسه به مادرش…عشق میدونید چیه…این باورش نمیشه.ولی یک حسی عجیب بهش دارم…حاجی از روزی که منو انداخته بیرون تا امروزباشگاه نرفته۱۰کیلو لاغر شدم…حاجی قلبم آتیشه.گفت خب خانوم شما که شوهرتو دوستش داری چرا بهش و به مادرش بدوبیراه گفتی،…گریه اش بیشتر شد.گفت

میدونم اشتباه کردم…خیلی پشیمونم…من این زندگی رو بدون احمد علی نمیخام…من گفتم ولی دیگه من تو رو نمیخام.اومد پیش من جلوی همه چسبید بهم…احمد علی منم ها.مهری تو…تو که بدون من صبحونه ناهار نمی‌خوردی…بدون من خرید نمیرفتی…۲۵ساله کنار هم هستیم.من فقط یکبار فقط یکبار اشتباه کردم…احمد علی چندساله میدونم…خونه مجردی داری،زن و دختر صیغه میکنی…ولی چون دوستت دارم یکبار به روت نیاوردم.گفتم بزار عشقم کیف کنه…احمد علی…فقط طلاقم نده…خب دوستت دارم.هفته ای یکبار بیا پیشم.گفتم مهری بین ما همه چی تمومه…همون لحظه خواهرش با مادرم با مامان سمیه با ویلچر اومدن داخل…تندی پرید بغل مامانم…گفت مامان جون تو که گفتی نمیزاری طلاقم بده…این سر لج افتاده…دیگه دوستم نداره…حتی بهم نگاه نمیکنه،مامان من که ازت معذرت خواستم…بخدا احمد علی مامانت که هیچچی نور چشممه.برو از توی خیابون چندتا پیر زن مریض بیار بخدا بخاطر تو ازشون نگهداری میکنم…چقدر گریه میکرد.مادرم گفت احمد علی دیوونه شدی،گفتم مامان این داره اشک تمساح میریزه.گفت نخیرم.من عروسم رو میشناسم.۲۵ساله هم عروسمه هم دخترمه.الان پشیمونه…اون روز عصبی بود و چیزی گفت…خواهرش گفت داداش علی توکه بی رحم نبودی…گفتم مهری این بار باره آخره.دیوانه جلوی همه بلند شد محکم لبهامو بوسید حاجی خندید.بلند گفت صلوات…داداش حیف این خانومت نیست‌.یک اشتباهی کرده دیگه…تو بخاطر کل این جمع ببخشش…گفتم بدو برو وسایلت رو بردار…بریم خونه…گفت چشم عزیزم…دستمال از جیبم در آوردم دادم بهش…گفت مرسی عزیزم.دستمو گرفته بود.برگشتیم توی ماشین بودیم…توی ماشین.برگشت.گفت معصومه جان…بخدا شرمنده خودت و بچه هاتم…این کلید خونه پدریه…برگردین همونجا…من خودم دیگه مواظب مامان هستم…معصومه خیلی خوشحال شد…چند روزی به خیر خوشی گذشته بود…مهری و زندگی داشت به روال عادی و قبلش برمیگشت،ولی من شبها پیش مهری بودم روزها تماما پیش سمیه.سمیه طفلی میدونست که زن صیغه است دیگه.ولی من خیلی هواشو داشتم…که شانس تخمی من…صبح از پیش مهری رفتم که برم سر کارم.سمیه زنگ زد احمد جون میایی دنبالم.ملیکا رو ببرم بزارم مهد دوساعتی نگهش دارند برم تمرین بعدش خرید دارم…گفتم باشه الان میام…از روزی که پسرها با من بودن.فشار کاریم کمتر شده بود خیالم راحت بود.بیشتر به خودم میرسیدم…سمیه بچه رو گذاشت مهدخرید کرد.رسیدبه تایم دوم باشگاه…لحظه ای که پیاده شد بره داخل باشگاه…شانس شخمی من…درست دم در باشگاه…با مهری و خواهرش چشم تو چشم شدن…تا منو دید.سمیه رو دید.نمیدونم چطوری در جا غش کرد.خواهرش یک کشیده محکم به سمیه زد.گفت خاک عالم تو سرت…مگه نگفتم…حواست باشه عمه مهری تو رو نبینه…احمقه دیوونه…بلندش کردیم گذاشتیمش توی ماشین.سمیه گفت احمد علی من ازش میترسم…بخدا به هوش بیاد تیکه پاره ام میکنه.حتی باشگاه هم نرفت دربست گرفت رفت دنبال دخترش.و بره خونه…خواهر زنم با من اومد.گفت احمد آقا.من چند بار سمیه رو باهات دیدم ولی به مهری نگفتم…به اون دختره چشم سفید هم گفتم لامصب مواظب باش مهری نبیندت…ولی گوشش بدهکار نبود.فک کن،یک‌جوری میخاد از مهری انتقام بگیره…گفتم والله نمیدونم چی بگم.گفت آخه آدم حسابی توی این همه زن چرا سمیه.گفتم چون خوشگله خیلی هم شبیه مهریه.مهری که نبود به سمیه پناه آوردم…دختر خوبیه.رسیدیم درمونگاه.حالش از بد بدتر بود.افت فشار شدید داشت.از صبح تا غروب منو خواهرش روی سرش بودیم…مادرم چندبار زنگ زد.احمد علی مهری خونه نیومده…بهش گفتم نترس پیش منه…مرضیه رو گفتم رفت پیش مادرم…مواظبش باشه…شب بود به هوش بود.رفتم پیشش.دستشو گرفتم.گفت احمد علی عقدش کردی.گفتم نه صیغه است.با چشمای گریون گفت،احمد علی…علی جونم.بخدا طلاقش بده.برو۲۰تازن دیگه بگیر بقران ناراحت نمیشم.ولی این رو ولش کن…تو عدل رفتی دشمن منو گرفتی…راستش تموم دشمنی های من با خانواده مادرم سر همین دختره بود…۱۵سال بیشتره من یک روز باهاش دهن به دهن شدم و زدم زیر گوشش…دختر بود مچش رو با کسی توی خیابون گرفتم…به پدرش گفتم…باباش برادرم بود بهم تهمت زد که دختر به عمه اش میکشه دیگه…پا برداشتی جات گذاشته…همین حرفش باعث لج و لجبازی من شد.احمد علی من توی تموم عمرم بغیر تو مردی به خودم ندیدم…حتی اون که برادر ناتنی من بود نزاشتم دستش یکبار بهم بخوره…اما اون دختر جنده اش رو با من یکی کرد.به جای اینکه جلوی کثافتکاری دخترش رو بگیره.به من تهمت زد…عزیزم بخدا خودم برات میرم خواستگاری…فقط بگو دختر چندساله میخای…عشقم عزیزم.وای خدا چه اشتباهی کردم شوهرم رو از خودم رنجوندم…که الان بره به اون پناه ببره…علی اندازه کافی ازش لذت بردی…حالتو کردی…مهریه اش رو بده…بزار بره.گفتم نمیشه مهرش زیاده.گفت به درک.هر چقدره.فدای سر بچه هام.گفتم عجله نکن مهری…الان ناراحتی،گفت علی بخدا اگه بهش دلبسته شده باشی…خودمو میکشم…من طاقت ندارم.من از تو لجباز ترم.گفتم پاشو حالا بریم خونه.گفت احمد علی سر گیجه دارم.گفتم خب کمتر جوش بزن و غر بزن.گفت نمیتونم دارم دیوونه میشم.گفتم چیزی میخای برم برات بخرم.گفت نخیرم اصلا چیزی نمیخام…بخدا اگه بزارم از پیش من تکون بخوری و بری…اگه بری غش میکنم…لج کرده بود.گفتم مهری لج نکنی زنداداشت رو بندازی بیرون ها…گناه دارند تازه دوباره جا افتادن.گفت عه عه…چقدر ازین دل رحمی تو بدم میاد… گفتم وای لامصب باز داشتی نقشه میکشیدی چطوری بدبختشون کنی، آروم لبخند زد.گفت راستش آره… گفتم این بار تو به من گوش کن…بزار بدون دردسر این ماجرا تموم بشه…مادرش رو صدا بزن…با یک وعده وعید کوچیکی چیزی…خرش کن تا بتونم صیغه اش رو فسخ کنم…اگه نه برای این مدت کوتاه باید بهش۱ماشین۲۰۶بدم ها…گفت باشه هرچی عشقم بگه…گفتم بعدش باید بری برام ۱دختر بگیری ها…گفت باشه بخدا میرم برات خواستگاری، تازه فهمیدم چقدر ازین سمیه بدش میاد…گفتم نه عزیزم خودت هستی زن نمیخام…تو برای۷پشتم کافی هستی…فقط بی رحمی نکن.عروسها حامله هستن زیاد بهشون برس…مهربون باش بچه ها رو بکشون دور خودت…فقط میگفت چشم…حال روحیش بهتر شد از اورژانس بردمش خونه.خواهرش می‌خندید.گفت احمد علی بدترین مجازات رو براش انجام دادی، تنبیه کامل شد.رسوندمش خونه.گفت کجا؟گفتم بخدا کار زیاد دارم.گفت،نمیخام امشب کار بی کار…نزاشت برم بیرون…بد جوری به مرضیه توپید.طفلی زود جیم شد…دم در خونه دستشو گرفتم گفتم عزیزم من معذرت میخام. عمه مریضه و عصبیه.گفت مردم هم عمه دارند ماهم عمه داریم.حیف تو عمو احمد…گفتم قربون تو دختر چیزی پیش مامان نگی ها…چندتا تراول توی جیبم بود بهش دادم.گفتم واسه خودت چیزی بخر بابت لطفی که به مامانم کردی،خوشحال شد.خندید.گفت مرسی عمو.چقدر خوبی.حیف تو.که با این وحشی زندگی میکنی، گفت عه نشد ها.عشق منه…اسب‌های نجیب و زیبا وحشی هم هستن…عمه مادیون اصیل زندگی منه…چون زیادی دوستش دارم پررو شده…ولی عمرمه.گفت ببخشید حرف زشتی زدم…رفتم خونه نگو از توی اف اف داشته به حرفهامون گوش می‌داده… رسیدم خونه…مادرم خندید.گفت احمد سر این زن کلاه نمیره…گفتم چکار کنم مادر…خب بچه است دیگه.این مثلا عمه اونهاست تندی میکنه اونها هم چرت میگن…گفت مادر جون میدونی رفته سمیه رو صیغه کرده…؟؟گفت آره من میدونستم.مادرش از من اجازه گرفت.اگه اون رو صیغه نمی‌کرد دلش آروم نمیشد تو رو حتما طلاق میداد.سمیه مدتی جور تو رو کشید…ازش ممنون هم باش.و دیگه درسی بشه برات که بچسبی به زندگیت.و قدر زندگیت رو بدونی، رفت بغل مادرم…مامان جون حالا چکار کنم.گفت هیچچی بسپرش به من خودم بهشون میگم که سمیه صیغه اش رو فسخ کنه…اون به حرف من گوش میده.گفتم ای بابا پس من چی،؟خودتون می‌برید خودتون میدوزین.مهری گفت مامان بخدا این خاطر سمیه رو میخاد.من اینو میشناسم.این سمیه رو طلاق بده نیست…پیش مادرم بود و غر میزد.مادرم گفت مهری جوش نزن.بدنت داغه تب داری.احمد برو یک لیوان آب براش بیار.برگشتم بغلم کرد احمد جون مامان جون بخدا بگوسمیه رو فسخش کنه خودم براش زن میگیرم.دختر باکره میگیرم،گفتم مادر بهش گفتم طلاقش میدم زن هم نمیخام تو هستی ها.باز هم باور نمیکنه.گفت جلو من به مادرت قول بده…باور میکنه…مامان جون توی این دنیا این هیچکس و اندازه تو دوست نداره.‌به تو قول بده باور میکنم…گفتم مامان خوبه به تو قول بدم.مهری گفت…خیلی زود ها.نه کلک بزنی چندسال دیگه طلاقش بدی، مادرم خندید.گفت احمد دستت رو شده باید.گوش بدی به خانومت…گفتم چشم…رفت توی اتاق خودمون.مادرم گفت برو پیشش…خیلی ترسیده و عصبیه…تب داره داغه…بهش محبت کن…رفتم پیشش.زود پرید بغلم کرد…احمد علی…بخدا غلط کردم.تو رو خدا منو پیش فامیل خرابم نکن…دق میکنم ها…گفتم باشه دیگه چشم چشم.چندتا لب قشنگ بهم داد.حالش بهتر بود.صبح بلند شد.گفت احمد کجا میری،؟گفتم پیش سمیه گفت چقدر نامردی،؟تو بهم قول دادی،گفتم خب دختر خوب باید برم پیشش تا.که بتونم صیغه اش رو فسخ کنم یانه،گفت راست میگی،گفتم ببین این صیغه نامه اش هست…باطل شدش رو برات میارم.خندید.گفت جانم برو عزیزم.خدا به همراهت…رفتم پیش سمیه.اون چقدر عصبی بود.شبش.مرضیه از پیش ما رفته بود اونجا گزارش دادن.گفت احمد میخای صیغه منو فسخ کنی،گفتم اره مجبورم.گفت خیلی نامردی،تو که گفتی عاشق صدا و نگاه منی…گفتم عجله نکن…فسخش میکنم.نامه اش رو میبرم نشونش میدم آروم بشه…مگه من تو رو ول میکنم…گفت خب چطوری،گفتم میدونه خونه تو کجاست.چند روزی پیش مادرت باش.بدونه اونجایی…بعدش برات خونه جدید با لوازم جدید میگیرم به شرطی میبرمت اونجا که هیچکس نفهمه دوباره صیغه ات کردم.هچکس…گفت چشم باشه…بخدا میدونم راست میگی…مهریه ام چی بهم میدی،نگاهش کردم.گفتم شک داری.گواهینامه بگیر فرداش واسه عشقم میخرم.گفت اگه نخریدی چی،اگه صیغه منو فسخ کردی و بعدش منو دوباره صیغه نکردی چی، گفتم باشه بیا بریم اول نمایشگاه…بپرس چنده…چکش رو بهت میدم…گفت نه حرفت قبوله…گفتم نه شاید مردم نتونستم بهت بدم.بعدا به گردنم میمونه…گفت نه تو رو خدا اینجوری نگو…ببخشید هیچچی ازت نمیخام… احمد ببخشید…بیا بریم…هر کاری میخای بکن…تا ماشین رو از پارکینگ خونه سمیه درش آوردم… مهری جلوم سبز شد.گفت.نگه دار.ماشینش رو گذاشت کنار…سمیه بچه بغلش بود.گفت احمد برو همون محضری که صیغه اش کردی.رفتم اونجا.گفت تموم مهریه اش رو چک بده بهش.میخام بره برنگرده.سمیه گفت من چیزی ازش نمیخام.مدتی باهاش بودم برای یکعمرم کافیه…حاجی فسخ کن صیغه منو…گفت گوه خوردی باید تموم مهریه ات رو بگیری…سمیه گفت عمه تنبیه نشدی یکعمر بی ادبی کردی.خب واسه خودت احترام قائل باش.توی محضر شاید ده نفر بودن.سمیه بلندشد جلوی همه یک لب قشنگ بهم داد.احمد علی جون این.بوس جای مهریه ام.مردم خندیدن…مهری گفت لبتو نزن به لب شوهرم نجس شد.تا بلند شدم عصبی شدم.هر دوتاشون آروم شدن…واقعا بدون مهریه صیغه اش رو فسخ کرد.رفت خونه مامانش…چندهفته بود.بدون سمیه بودم.از خونه مامانش هم رفت…نمیدونم کجا بود.خط تلفنش رو هم عوض کرده بود. به داداشش گفتم بگو سمیه کجاست.گفت ول کن عمو احمد زندگیتو بکن…عمه زن بدیه…اذیتمون میکنه…گناه داریم بخدا‌‌…چند روز بعد.خواهرش رو دیدم.سوارش کردم.گفتم مرضیه بهم بگو سمیه کجاست.گفت عمو احمد مامانم گفته بهت نگیم.گفتم بخدا نمیگم تو گفتی…گفت خونه گرفته ته شهر توی ۱قنادی هم کار میکنه…گفتم گوه خورده…بیابریم پیشش…رسیدم دم قنادی.اتفاقا صاحبش رو می‌شناختم.رفتم توی کارگاهش،مشغول کار بود.خسته و کوفته…عرق می‌ریخت.اون موهای رنگ شده قشنگش.بهم ریخته بود.ناخن های کاشته شده قشنگش کنده شده بود…مرضیه باهام اومد داخل.صاحب کارگاه با چندتا خانم دیگه هم بودن…تا نگاهم کرد.سرش رو انداخت پایین،فهمیدم گریه کرد…بهش گفتم لعنتی منو قال میزاری،بی‌شعور میدونی چندوقته دنبالتم…خط گوشیتو چرا عوض کردی،.؟این حقته که اینجا جون بکنی،کو دخترت چکارش کردی،گفت پیش مامانمه،گفتم همش همون مامانت مقصره.گفتم بدو لباس عوض کن بریم.گفت نه نمیام نمیخوام.داد زدم غلط میکنی…بدو گفتم…زودی لباس عوض کرد اومد…توی ماشین زد توی گوش مرضیه خواهرش.گفتم اون بچه رو چکارش داری،؟گفت مگه بهت نگفتم زر نزن فضولی نکن.احمق…بهم گفت احمد سر کوچه وایستا مرضیه بره ملیکا رو از مامانم بگیره بیاره…گفتم باشه…گفتم مرضیه جون دخترم کسی نفهمه ها.هیچکس…میخوام راز باشه بین من و خودت…تا مرضیه رفت پایین…سمیه دو دسته سرم و گرفت و محکم لبهامو بوسید…فدات بشم عشقم کجا بودی پس،چرا دیر دنبالم اومدی…فک کردم فراموشم کردی،گفتم من هیچوقت تو رو فراموشت نمیکنم…توی این چند وقت براش یک خونه ویلایی کوچیک و شیک درست وسط شهر مبله آماده کرده بودم…خوشگل…به جاش ۱اپارتمان ن‌ساز داده بودم صاحبش…هیچکس حتی پسرهام ازین خونه خبر نداشتن…مرضیه بچه رو آورد… خداحافظی کرد.گفتم مرضیه جون رازه ها…گفت باشه عمو مطمئن باش…مستقیم رفتم همون خونه…در رو باز کردم بچه رو خودم بغل کردم…رفتیم
داخل.گفتم چطوره خوشگله میپسندی،؟گفت برای منه…گفتم شک نکن…چطوره خوشگله…همه چی رو نو برات خریدم…کسی خبر نداره.هیچکس.نشست زد زیر گریه.احمد مهری نمیذاره زندگی کنیم…گفتم ببین اگه زرنگ باشی کسی نمی‌فهمه… امشب برو پیش مادرت بهش بگو میخای بری همون کارخونه که قبلا بودی کار کنی…اینجا حقوقت کمه…من خودم فردا دوباره صیغه ات میکنم.برو دانشگاه درس بخون مدرک بگیر برو سر کار خوب…من خرج خودت و بچه ات رو میدم.فقط شبها مال مهری ام.زنگ نزن بهم…روزها مال تو…گفت باشه…قربونت بشم…گفتم الان هم بدو برو حموم عرق تنت رو بگیر…گفت دلت رفته…گفتم نه بخدا سمیه من عاشقتم…دلم میخاد مث همیشه خوشگل باشی…بقران نمیخام پریشون ببینمت…رفت حموم…براش ۱بسته پول گذاشتم.نوشتم روی کاغذ عزیزم خودت هر جوری بلدی مامانت رو بپیچون…بیا اینجا دیگه نرو اون خونه،کلید خونه رو گذاشتم و رفتم.۱ساعت بعد زنگ زد کجا رفتی پس،چرا تنهام گذاشتی.دلم واسه اون هیولات تنگ شده.گفتم ظهر خونه مهمون داریم…عصر میام پیشت…تو کارهاتون بکن…برو تصفیه حساب کن.به اوستا کارت بگو میخام برم همون کارخونه ای که قبلا بودم کار کنم…ظهرنباید مرضیه رو سیلی میزدی…اون کارمون رو خراب میکنه…گفت نه خیالت جمع مرضیه تو تیم ماست…فرداش صبح رفتم دنبالش بردم دوباره صیغه اش کردم…گفت احمد علی اینو ببین…گفتم چیو…گواهینامه داشت…گفتم دمتگرم گرفتیش مگه…گفت این رو خیلی دنبالش بودم…گفتم حالا چیه ماشین میخای…گفت میخری برام…گفتم شک نکن صددرصد…رفتیم خونه بی برو برگرد.لخت شد.گفت احمد بکش پایین ببین فقط کوس بکن نه بخور نه میخورم.جرش بده…دلم کیر میخاد…وقتی لخت شد کوسش خیسه خیس بود…زیرم مث پیشی دراز کشیده بود.چنان کوسش تنگ شده بود که وقتی میکردمش از صدای آخ و ناله اش بچه اش بیدار شد…گفت چقدر بی رحمی کوسم جر خورد.دور کیرم پر آب کوسش بود.وقتی کوس میداد حال میکرد یک‌جور لبهامو می‌خورد که حد نداشت…بشدت گردن رو می‌میمکید…گفت احمد بکن تو رو خدا آبت نیاد ها…باید بکنی نزدیکه آبم بریزه…چندتا تلمبه دیگه زدم…آبم پاشید ته کوسش.اون هم گفت دمتگرم بکش بیرون…بکش بیرون…تا کشیدم بیرون.گفت احمد آبت کو.چکار کردی،؟گفتم ریختم ته کوست.هلم داد کنار گفت احمد چقدر بی شعوری.اگه حامله بشم چی…من تازه از پریودی پاک شدم.گریه کرد احمد بخدا حامله میشم.گفتم خب بشی.مگه من مردم نمیتونم خرجت رو بدم.گفت احمد بدبخت میشم.گفتم اونوقت چرا…گفت به مامانم چی بگم.گفتم هیچچی…به کسی ربطی نداره.گفت حامله بشم کی ازم نگهداری میکنه.گفتم بجای۱پرستار ده تا برات میارم.دوباره زد توی سینه من.گفت نمیخوام.عه اه چقدر بیشعوری.برو برام قرص بگیر بیار.گفتم مرسی که اینقدر با ادبی.بلند شدم رفتم خونه.مهری.اصلا باهاش خداحافظی هم نکردم…اون هنوز داشت گریه میکرد…رسیدم خونه.مادرم تازه میتونست کم کم راه بره.اومد پیش من.گفت زنت توی آشپزخونه است…زودی برو لباس عوض کن…صورت و گردنت رو بشور علائم جرم پیداست…رد رژ لب خانومه باقیه…چقدر تو بیشعوری پسر…گفتم مامان امروز این دومین باره که دونفر بهم اینو گفتن…رفتم دست و صورت شستم…دوساعتی خونه بودم پکر و عصبی،زودی زدم بیرون…رفتم دنبال کارهام…عروس هام نزدیک وضع حمل شون بود.البته شاید یک ماه مونده بود.پسرهام کمتر بهم کمک میکردن بیشتر مواظب خانوادشون بودن…اعصابم از دست سمیه خورد بود.بهم خیلی بی احترامی کرد.شب تا دیر وقت سر ساختمون بودم.گوشیم چند بار زنگ خورد ولی کسی باهام بود.تقریبا جلسه کاری برای فروش املاک بود.یکی از پسر ها هم بود جواب ندادم.ساعت۱نصف شب بود‌.برمیگشتم.مهری زنگ زد عزیزم کجایی چرا نیومدی خونه.گفتم امشب سرمون شلوغ بود…با وحید بودیم اون رفت خونه من هم دارم میام.گفت شام خوردی گفتم نه گرمش کن تا بیام.پشت سرش…سریع سمیه زنگ زد جواب ندادم.شاید۲۰بار زنگ زد…اس داد.چقدر زود دلت رو زدم…بهش زنگ زدم.اصلا من توی دلت هستم که دلتو بزنم یا نه، لامصب تو منو برای دلت نمیخوای…اگه نه بهم اون حرفها رو نمیزدی،مهری با تموم بدی‌ها و کج خلقیهاش…هنوز بهم تو نگفته…تو دوبار بهم گفتی بی‌شعور… خودش قطع کرد.نوشت احمد جون نمیدونم چی بگم.فقط به جون ملیکا اینقدر شرمندتم زبونم نچرخید ازت معذرت بخوام.میدونم کار زشتی کردم…رسیدم خونه…مهری گفت شامتو بخور کارت دارم.ترسیدم گفتم نکنه بو برده باشه.یا پیرهن ظهری که انداختم توی لباسشویی رو دیده باشه…بعد شام رفتم توی اتاق.دلم مث سیر و سرکه میجوشید.گفتم جانم عزیزم.گفت احمد علی مامانت بهتر شده.آبجیم اینها با چند تا خانوم دیگه سفره نذری دارند.همه با هم میخوان برن.کربلا.من هم میخوام برم اما مامان هست پاش درد میکنه…دلم نمیاد اینجا تنهاش بزارم.از یکط ف هم نمیتونم با خودم ببرمش…میترسم اونجا نتونم ازش خوب پرستاری کنم.اولا بگو چکار کنم.دوما میزاری برم یا نه.سوما.با هواپیما میریم.۷روزه برمیگردیم،تو رو خدا شیطونی نکن.بزار۱هفته خیالم راحت باشه.گفتم برو عشقم چرا نری.مامانم رو هم ببر…ولی براش پرستار میگیرم اون کنارش باشه و مواظبش باشه همه جا ببرتش.زیارتش بده.گفت وای چقدر خوب.ولی کی رو بگیم؟گفتم زن داداشت رو بگو مامان رو ببره تا اومد بد و بیراه بگه،گفتم گوش کن.کفری نشو زرنگ باش.بودنش خوبه…هم منت سرش گذاشتی هم که آشناست خیالمون راحته…هم اینکه مامان باهاش راحته.یکبار تو به من گوش کن…گفت باشه…گفتم برای کی هست…گفت تا مدارک جور کنیم و اینها شاید یکماه طول بکشه…اصلا حواسمون به عروسها نبود…فرداش رفتم اول وقت پیش معصومه مادر سمیه…جریان رو گفتم…گفت نمیشه نمیتونم.گفتم امام حسین طلبیده مجانی میری تازه۱پول هم بهت میدم بده،،گفت دختر کوچیکم تنهاست نمیشه با برادرش جوون عزب تنهاش بزارم.گفتم بفرستش مدتی پیش سمیه باشه…هر جا گم و گورش کردی،گفت احمد علی خر فرضم نکن…میدونم دوباره صیغه اش کردی و خونه خوب براش گرفتی…بقران اگه مهری بفهمه به من ربطی نداره.گندیه که خودت بالا آوردی، گفتم شما ها کاری به من نداشته باشید.هر کی گفت بگو سمیه از این شهر رفته…گفتم هر چند اون هم منو دوست نداره فقط بخاطر پوله…ولی من خر میخامش…دلم نمیاد بد زندگی کنه…گفت نه کی گفته سمیه تو رو از همه عالم و آدم بیشتر دوستت داره.گفتم نه شما اشتباه فک میکنی،به هر حال یکهفته مرضیه رو بفرست پیش سمیه.برو کیف کن.هزینه سفرت با من.گفتم ممنونم…خیلی تشکر کرد…از پیشش رفتم جریان رو به مادرم و مهری گفتم و گفتم مهری خودتون با وحید برین دنبال پاسپورت و کارهای قانونی و بلیطش…گفت باشه.زنگ زدم پسرم.و در جریان گذاشتمش…به هر حال آماده سفر میشدن…چند روز بود از سمیه خبری نداشتم.یادمه ظهربود برگشتم خونه.تا ماشین رو پارک کردم.در رو باز کرد پرید توی ماشین.گفت نامرد چرا تنهام گذاشتی…اون حرفها چی بود به مامانم گفتی…بقران به جون بچه ام من خیلی دوستت دارم.چند روزه ندیدمت دارم دیوونه میشم.احمد علی من بدبختم…اگه حامله بشم.عمه بفهمه من با دوتا بچه دربه در میشم…میترسم میفهمی میترسم.بچه مادر صیغه ای میخاد چکار کنه…گفت تو چی خیال کردی،؟فک کردی من بی غیرتم یا فرقی بین بچه تو و مهری میزارم.مطمئن باش بچه دار بشی بیشتر هواتو دارم…سرش و گذاشت روی شونه هام گریه کرد.احمد علی به خاک پدرم قسم…تو رو اندازه دخترم بلکه بیشتر هم دوستت دارم.من تازه میفهمم مرد چیه…قربونت بشم.معذرت میخام.حرف زشت بهت زدم.بیا بریم خونه ناهار با هم باشیم.زن جماعت چقدر شیطونه…خدایا…منو برد پیش خودش…گفتم مگه بهت نگفتم به مامانت چیزی نگو…گفت چی میگی همون روز که اومده بودی دنبالم صاحب کارم بهش زنگ زده بود که دخترهات هر دو با یک آقایی از دوستان ما رفتن نموندن…مرضیه زیر بار نمیرفته…ولی مامان مجبورش کرده اعتراف کنه…الان هم میدونه…من خونه توام.اومد خونه رو دید.بهم گفت اگه یکبار دیگه بهت فحش بدم…نفرینم میکنه…مامانم خیلی دوستت داره…تازه داداشم هم میدونه.کم مونده بود کتکم بزنه.از تو ترسید.گفت چرا به عمو احمد فحش دادی، گفتم جرات داری بهم دست بزن تا بگم از سر کار بندازیم بیرون…گفتم خدا را شکر بغیر تو بقیه دوستم دارن.گفت دیدی چقدر چیزی،،گفتم بی‌شعور.خندید.گفت احمد علی خیلی بدی چند روزه تنهام…گناه دارم.بعد ناهار گفت احمد کون دوست داری بکنی.گفتم جان نیکی و پرسش،گفت احمد دوستم داروخونه است.بهم یک ژل داد…میخام امروز ازین بزنی بکنی…میگن بی حس و روان میکنه…لامصب چنان صاف و صوف کرده بود که نگو.باشگاهش رو هم عوض کرده بود.ژل رو زدم…و بدون معطلی کردم کونش.جیغ زد احمد باید صبر کنی اثر کنه‌…گفتم کدوم صبر…تحمل ندارم.کمرش و گرفته بودم و تلمبه میزدم.میکشیدم بیرون چاه باز می‌شد.تقریبا نصفه بیشتر میکردم داخلش.میکشیدم بیرون…بار آخری چندتا گوزید…آخری خیلی بلند و بد بو بود.از خنده روده بر شدیم.برگشت بغلم کرد.گفت لامصب بیا انگشتمو بکنم توی کونت…ببین چطوره…انتظار داره ا‌ون بره داخلش… سر و صدا نکنه…باز هم خندیدم…گفت بدو برو بشورش…کثیف شده.دوییدم خوب شستمش.برگشتم پیشش…دوباره کردمش ولی از کوس…گفت وای چقدر کوس دادن بعد کون خوبه…بکن عزیزم بکن.هر جا دوست داری آبت بریز…تا ته ته دادم داخلش شیکمم چسبید به کوسش.ریختم ته کوسش.گفت باز هم کار خودت رو کردی.گفتم آره… حال داد…احمد میدونم کار دستم میدی ولی اشکالی نداره…چند روز بعد جریان مسافرت جور شد.بالاخره راه افتادن.مهری گفت قسم بخور کار زشت نکنی،گفتم مهری اینقدر دلم میشکنه این حرفها رو بهم میزنی،بوس قشنگی بهم داد.گفت خوب نه اینکه سابقه خوبی داری…پرونده ات سفیده.ناراحت هم میشی…خندیدم…فرستادمشون و رفتن…شب رفتم خونه سمیه مرضیه هم بود.برداشتمشون و رفتیم.گردش…تا۲نصف شب بیرون بودیم…برگشتیم بساط قلیون و چای نبات برقرار بود…تا۳که وقت خواب بود.شانس کیری من.پریود شد.خیلی بهم ریختم،برای خودم چه هفته قشنگی رو تخیل میزدم.درست یک هفته که اونها نبودن این پریود شد.فهمید به هم ریختم.گفت بخدا چکار کنم دست خودم نیست که…با دلخوری گفتم مهم نیست.گفت میخوای برات بخورم.گفتم نه اصلا بدتر دیوونه میشم…گرفتم خوابیدم…صبح بعد صبحونه بیدار که شدم زود زدم بیرون باور کنید خیلی دماغم سوخت.اعصابم خورد شد…ظهر نتونستم برم خونه سرم شلوغ شد.پسرها خیلی مواظب خانومهاشون بودن.تنها بودم.اون گوشیم که برای سمیه بود مونده بود توی ماشین.فقط با خط اصلیم کار می‌کردم… همون رو هم یک در میون جواب میدادم.ساعت۵تقریبامهمونها و مشتریان و شرکای تجاریم رفتن.هنوز ناهار نخورده بودم.زنگ زدم سمیه…اولش برنداشت…دومی و سومی رو زدم برداشت.گفتم چرا گوشیت رو جواب نمیدی…گفت خب از آقامون یاد گرفتم…گفتم عزیزم کی زنگ زدی که من جواب ندادم.گفت از صبح که رفتی.صدتا زنگ زدم.گفتم بخدا اون گوشی توی ماشینه…حالا ولش کن کارت دارم.گفت چی چی رو ولش کن…فقط هر وقت خودت دوست داری زنگ میزنی…چون پریودم ازم ناراحتی مگه دست خودمه…راستشو بگو با کی بودی…گفتم مرسی که بهم اینجوری گفتی…من اینقدری خسته ام هنوز ناهار نخوردم زنگ زدم ببینم از ناهار ظهرت چیزی مونده یانه…حوصله رستوران رفتن ندارم،اونوقت تو به من شک داری…دیدی گفتم دوستم نداری و باورم نداری.دیگه قطع کردم منتظر جوابش نشدم…خیلی بهم ریختم…اعصابم خورد بود بدتر شد…چندتا زنگ پشت هم

خورد.نخواستم جواب بدم…دیدم امیر پسرمه گفتم جانم بابا…گفت بابا بدو بیا مامان هم نیست زنم کیسه آبش پاره شده…همه طرف خانومم هستن بغیر تو و مامان من تنهام توی بیمارستان.گفتم نترس بابا طوری نیست طبیعیه…انشالله هر دو سالم هستن…الان میام…سریع رفتم زایشگاه…تا رسیدم خبر دادن…۱پسر خوشگل بدنیا اومده…پسره دویید اومد بغلم کرد بابا پدر بزرگ شدی…گفتم دمتگرم…زود بابا بزرگم کردی،گفتم خانومت کو کجاست…گفت نیم‌ساعت دیگه میارندش پایین.خانواده خانومش بودن.مادرش تیز بازی در آورد.گفت احمد آقا نمیزارم بچه رو ببینی تا بگی به دخترم و بچه اش چی چشم روشنی میدی،،گفته بودم هر کدوم زودتر فارغ بشه.۱اپارتمان خوشگل بنام مادر و فرزند میزنم…زن وحید گفت آقاجون بقران نامردیه،من چکار کنم بچه ام چند روز دیگه بدنیا میاد.مادرش گفت جوش نزن.من میدونم سهم تو رو وبچه ات رو کنار گذاشته…اومد خودشو لوس کرد بغلم کرد…گوشیم زنگ خورد سمیه بود.نشد جواب بدم…گفتم بمونید الان میام…رفتم شیرینی و گل سفارش دادم.گوشی زنگ خورد سمیه بود.گفتم جانم عزیزم.میشه بعدا زنگ بزنم.گفت احمد علی کجایی چرا اونجا ناراحت بودی الان خوشحالی…گفتم لامصب بهم شک نکن عصبی میشم…الان زایشگاهم عروسم فارغ شد پدربزرگ شدم…گفت وای مبارک باشه.خدارو شکر…گفتم عشقم من شیرینی و گل گرفتم.بعد میام خونه ناهار نخوردم واسم شام خوب درست کن.گفت باشه عزیزم منتظرتم…عروسم رو گفتن باید امشب اونجا بمونه…ولی رفتم دیدمش و بوسیدمش…امیر گفت آقاجون قول دادی ها.گفتم چی قولی.گفت آپارتمان رو…گفتم مگه تو زاییدی که کادو میخوای برو شناسنامه بچه رو بگیر بیار با مال مامانش خونه رو بزنم به نامشان… اون خونه برای فروش نیست برج جدیده برید اونجا زندگی کنید.عروسم گفت قربونت بشم بابا احمد…زدی تو پوزش…خلاصه برگشتم پیش سمیه دم در چندتا بوسم کرد و ازم عذر خواست.گفتم مهم نیست.زن اگه حسود نباشه که زن نیست…ولی توی این دنیا بغیر مهری…شاید هم از مهری بیشتر من فقط تورو دوستت دارم.تو دنیا و آخرت منی…بهم شک نکن.گفت بخدا امشب برات سورپرایز دارم که باورت نشه…گفتم باز چی نقشه کشیدی،،؟گفت حالا بیا شامت رو بخور…سر میز شام مرضیه هم بود.سمیه گفت احمد علی ببین من چی میگم بد میگم یا نه،،این دیوونه میخواد بره به جای من توی اون قنادی کارگاه کار کنه…کلاس۹بود…ولی درشت اندام و زیبا.فوق العاده زیبا…بی معطلی گفتم سر سفره است گناهه…ولی گوه خورده.مرضیه گفت عمو احمدعلی.‌چرا فحش میدی.؟گفتم حقته…تو تازه داری نوجوون میشی و خوشگل هستی درس بخون تا برای خودت کسی بشی شوهر خوب بکنی، مث سمیه اسیر دست آدم بیخودی مث من نشی.سمیه گفت احمد مگه از تو بهتر هم مرد هست…گفتم ببین من و تو اختلاف سنی داریم خودم میدونم…حقت خیلی بهتر از منه…گفت بجون دخترم تو بهترین اتفاق زندگی منی،،گفتم حالا چی شده به سرت زده بری سر کار.سمیه گفت دلش خط و گوشی میخواد مامانم پول نداره…مرتضی هم میگه به من مربوط نیست.گوشی قدیمی منو هم نمیخواد میگه کهنه و قدیمیه…میخواد بره کار کنه تا گوشی بخره…گفتم تو دیوانه ای دختر.کارتم رو دادم سمیه.گفتم فردا برو براش۱خط و گوشی هر جور دوست داره بخر.مرضیه گفت وای سمیه راست گفتی.چقدر مهربونه…بلند شد اومد چندتا بوسم کرد.خودم جا خوردم.این لبهای ناز و دخترونه اش که چرب هم بود بهم می‌خورد کیف میکردم…گفتم باشه فهمیدم خوشحالی…فقط درس بخون.من اینو دارم میفرستم که بره،دانشگاه درسشو تموم کنه اونوقت تو میخوای دری و ول کنی،اون هم برای یک گوشی…سمیه گفت الان اینقدر خوشحاله که دیگه میدونم تا صبح خوابش نمی‌بره… گفتم جوونه دیگه مگه خودت و یادت نمیاد…همه توی این سن همینجوری هستن…صبح تو برو براش خرید کن من برم عروسم رو ببریمش خونه.۱گوسفند براش قربونی کنم.و مهمونی دارم…شرمنده نمیتونم دعوتت کنم.گفت مهم نیست عزیزم.شرایطت رو درک میکنم…بعد شام۱قلیون زدم.رفتم توی اتاق…دیدم موقع قلیون کشیدنم…این دوتا همش توی آشپزخونه باهم صحبت می‌کنند و لبخند می‌زنند.گفتم چیه همش فس فس میکنید…خندیدن…توی اتاق خواب با خودم گفتم بزار اقلا یکبار بدم ساک بزنه که…اقلا خایه ام خالی بشن…خیلی تو کفم…توی همین افکار بودم که…سمیه اومد.گفت احمد علی به تلافی تموم مهربونیات و خوبی هات…میخام امشب سورپرایزت کنم و کمی جبران کنم…گفتم چی شده میخای چکار کنی،؟گفت امشب یکباره برای همیشه.هر چی دیدی و شد.فقط امشبه…شتر دیدی ندیدی، گفتم خب جریان چیه.گفت همینجوری باش.گفتم چجوری.گفت فقط با شورت…بشین تکون نخور…فقط تو رو جون ملیکا چشماتو سفت ببند هیچچی رو نبین.تا من بگم چشاتو باز کنی،گفتم باشه.خیالت راحت…دو دقیقه نشدچشام بسته بود گفت حالا باز کن.خدایا چی بگم…دمشگرم.تا چشامو باز کردم مرضیه لخت با شورت و کرست کنار سمیه بود.تا چشامو باز کردم.صورتشو داد توی بغل خواهرش.تا اومدم حرف بزنم.گفت نترس خیالت راحت من با آبجی کوچیکه دوستیم…این هم تو رو خیلی دوستت داره…فقط یک عشق و حال کوچولوست…اصلا آبجیم اذیت نمیشه…میخام بفهمه ازدواج چیه.تو هم هوای ابجیمو داشته باش…گفتم چشم فدای هر دوتون بشه احمدعلی.سمیه لبخند قشنگی زد.گفت مرضیه برو بشین روی پای احمد علی.با ناز و شرم اومد با اون کون تپل و سفید و ناز و دختر ونه اش.نشست روی زانوم.چی فرشته ای بود.چقدر موهاش بلند و مشکی بودن.سمیه آروم بند کرستش رو داد پایین.گفتم گیره اش رو باز کن.بازش کرد.تازه فهمیدم اون زیر چیه.سمیه لب قشنگی بهم داد.مرضیه نگاهمون کرد.از زیر چونه قشنگش گرفتم لبشون بوسیدم.اونم بوسید.گفتم چرا شما دوتا اینقدر خوشگلین؟؟سمیه گفت چون خدا تو رو دوستت داره…ما رو برای تو خلقت کرده.گفتم پس خدایا خیلی شکرت…نوبتی بوسیدمشون…سمیه سینه مرضیه رو گرفت گفت آروم بخورشون چون هنوز سفت هستن دردش میگیره.گفتم چشم عزیزم.تا نوک سینه اش رو بوسیدم و مکیدم…آه از نهادش در اومد.حتی سمیه گفت جانم آبجی خوشگلم.مرضیه دستشو انداخت دور گردن خواهرش…گفت آبجی یک‌جوری شدم.گفت آره میدونم بار اول چطوریه،گفتم بیا وسط ما دوتا بشین خوشگل خانوم…دستمو گذاشتم زیر سرش وسط منو سمیه دراز کشیده بود.دوباره لبهاشو بوسیدم.سمیه آروم سینه های نازش رو می‌مالید… خودش هم دیگه از ترس و استرسش کم شده بود…لب و بوس قشنگی بهم میداد…آروم رفتم پایین…شورت نازش رو در آوردم اولش خجالت کشید پاهاشو سفت کرد.گفتم عزیزم نترس راحت باش،کوسش مو داشت زیاد هم داشت…ولی خیلی خیلی جذاب و زیبا بود.آب اومده بود از کوسش.۱۵سالش نبود.ولی چقدر گاییدنی بود…سمیه اشاره کرد شروع کن…زبونمو رسوندم به چاک کوسش.اه بلند و طولانی کشید.هر دو با سمیه یک آن گفتیم جان.زبونم رو میدادم لای کوسش و میکشیدم بالا تا روی چوچوله قشنگش…کوسش ازون مدل تپل و گنده بود.معلوم بود که لبه های گنده ای در میاره…وقتی کالباسهای کوسشو میخوردم هر لحظه بزرگتر میشدن…ناله هاش بیشتر می‌شد.چرخوندمش کون قشنگش با اون لپ پرهای تپل و سفید و قشنگش افتاد جلوی چشمم.دمر بود.سمیه لای کونش رو برام با دستهاش باز کرد.گفت احمد جونم ببین چقدر کون آبجیم تنگ و قشنگه.گفتم جانم فداش بشم.گفتم بازش کن تا زبونمو بدم توی سوراخش…گفت آره اولین بار با زبون بازش کن.گفتم باشه عزیزم…با دو دستش باز کرده بود و من میلیسیدم و زبون رو لوله وار میدادم توی کونش…دوباره چرخوندمش و سینه هاش رو خوردم کمی محکم تر.خودش سرمو با دستهاش نگه داشته بود.بغیر سمیه که فقط با شلوارک و تاب بود من و مرضیه لخت بودیم.ولی من شورت داشتم…گفت بیا بالاتر عزیزم…خواهر میخواد مردونگیت رو ببینه…رفتم بالا.داش احمد کوچولو اندازه مار پیتون شده بود.توی شورتم جاش نمیشد.سمیه گفت بیا آبجی… چیزی که آرزوش و داشتی ببینی…رو نشونت بدم.بیا خودت بکش پایین.فقط بگم مال احمد من از مال همه مردها گنده تره…شوهر کردی اگه کوچیکتر بود تعجب نکن این غیر طبیعیه.اومدن جلو…گفت بکش پایین شورتشو…اون هم گوش میداد…تا درش آورد بیرون.گفت وای خواهری چقدر بزرگه…اوف خیلی گنده است…دوستم که میگفت مال پسر عموش اندازه خیار معمولیه.سمیه گفت بگیرش دستت.بمالش بخورش.گفتم سمیه69بکنش.گفت باشه…بهش یاد داد…کوسشو گذاشت جلوی دهنم…من هم شروع کردم به خوردن…اون هم می‌مالید سمیه آروم کرد دهنش.گفت اینجوری بخورش…کوچولو خانوم یک‌کم خورد گفت آبجی آخه توی دهنم جا نمیشه که…گفت بخور بکن دهنت تاآروم آروم بهش عادت کنی.باید اونیکه داری باهاش سکس میکنی از وجودت لذت ببره…بخورش خواهر کوچولوی من.بخور کیر شوهر خواهرتو…گفتم سمیه بکنمش.گفت وای معلومه که نه…اولا دختره.دوما کوچولویه،سوما با چی با این بکنیش…توی دهنش جا نمیشه.میخای کجاش بزاری؟گفتم کونش.گفت تو دیوانه ای.من بعد۱۵سال کون دادن وقتی بهت میدم رنج میکشم.جونم بالا میاد.این طفلکی زبونت رو نمیتونه تحمل کنه.کیرتو بکنی توش غش میکنه.گفتم نه منظورم لای کونش تا کوسشه…بزارم لایی بدم…گفت باشه فقط مواظبش باش…گفت آبجی دمرو بخواب بزار احمد جون بزاره لای اون کون بزرگت.خودت هم کیف میکنی،.دمر شد.سمیه آروم کیرمو خورد و خیسش کرد.با دستاش دوباره لای کون مرضیه رو باز کرد…کیرمو کردم لای دنبه های کون بزرگ و تپلش.گفتم آخ سمیه چقدر نرمه…آخ خدا…گفت جانم فقط زود ارضا شو خب…گفتم کاش مو نداشت خیلی پشمالوست…گفت خب دختره دیگه…گفتم باشه کاش پشماشو برام می‌میتراشیدی…این کیر لای اون کوس تپل و کوچیک چی حالی می‌کرد…تندتند لایی میزدم.اه وناله مرضیه هم در اومده بود.گفت آبجی بگو تکونش بده.وای نسته.گفتم دوستش داری؟؟گفت خیلی چقدر خوبه…ادامه بده.یک دقیقه نشد.زیرم شل شد.گفتم فک کنم ارگاسم شد.سمیه گفت بی حال شدی کوچولو…گفت آبجی خسته شدم…گفتم سمیه فقط دم سوراخ کونش رو باز کن…سرش رو بمالم سوراخش…گفت نکنی توش ها.کیرت بد سفت شده…گفتم فقط صفرش رو باز کنم.گفت نه گناه داره.گفتم فقط یکبار.گفت آبجی اگه کمی دردت بیاد ناراحت نمیشی…گفت میخاد چکارم کنه…گفتم هیچچی فقط سرش رو ها.فقط سرش رو بزارم داخل.هنوز نکرده بودم گریه کرد. سمیه گفت نترس آبجی جون.همینجوری دراز کش باش.گفت باشه…سمیه تا تونست لای کون رو کشید باز کرد…چندتا تف درست روی سوراخ انداخت.گفت تو دخالت نکن فقط سرش رو بزار دم سوراخ آروم فشار بده.سوراخ تنگ مثل کون سوزن.چند با فشار دادم نرفت توش. کیر کلفت.بار آخر تف بیشتر زدم و فشار رو بیشتر کردم.سرش یکهو رفت داخل.چنان جیغی زد.که بچه اون اتاق بیدار شد.دادزد آبجی مردم از درد.پاره شدم.کونم میسوزه.سمیه گفت وای درش بیار بچه جر خورد.گفتم نترس بیشتر نمیکنم.کیر توش بود جیغ میزد.گفتم آروم باش عزیزم.گفت عمو احمد خیلی دردم میاد.دارم میمیرم.مامان تورو خدا درش بیار…سمیه گفت درش بیار دیگه…گفتم بزار آبم داره میاد بریزم توش…گفت پس زود باش.گفتم از پشت خایه هامو بمال…شروع کرد مالیدن…کیرم توی کون دختره بود تکونش ندادم…ولی سمیه از پشت آروم تف زد دور کیرم.خودش کونمو فشار داد کیرم بیشتر بره داخلش.دختره هم شل کرده بود.با یک فشار دیگه نصف کیر رفت توش انگار مث هندونه کونش قاچ خورد.پاهاش باز تر شد.گریه اش شدید شد.اب من هم اومد…مگه تموم میشد…ریختم کامل داخلش…گفتم آخ تموم شد…بچه هنوز گریه میکرد.کیرم نازک‌تر شد و کشیدمش بیرون…وقتی درش آوردم…آب کیرم با دوتا گوز کوچیک با خون ازش زد بیرون.سمیه سریع دستمال آورد.گفت آبجی تکون نخور.تا تمیزت کنم…گفت آبجی توی پشتم میسوزه و خیسه.گفت فشار بده خالی بشی.احمد تمیزش کن.تا بیام…سمیه تا رفت من آروم لای کونش رو باز کردم.و تمیزش کردم…فشار داد آبم بیشتر زد بیرون…دوباره تمیزش کردم.گفتم دردت گرفت…گفت خیلی هنوزم دردم میاد.گفتم فردا برات تلافی میکنم.سمیه برگشت.عسل آورد ریخت توی کون دختره…گفتم چکار میکنی…گفت زخمش زود خوب میشه.و آروم توی گوشم گفت.مگه نمیخای بعدا دوباره بکنیش.بزار شیرینی جذب آبت بشه قاطی بشن.توی کونش تا همیشه دلش کیر بخاد…گفتم دمتگرم…نیمساعتی کمرش و ماساژ میدادم.گفتم عزیز من برم دوش بگیرم.گفت بزار مرضیه هم بیاد کمکش کن بشورش…چشمک هم زد.مرضیه گفت آبجی من با عمو احمد برم…گفت آره مگه چی میشه.خوب میشورتت…پاشو برو…تا عمو هم بیاد.بلندشد رفت طرف حموم.لنگ میزدکونش درد میکرد.گفت اون که دوباره بلند شده ولی شامپو بچه فراموش نشه…سیر بکنش…تا بدونه کون دادن چیه…گفتم مرسی عزیزم…توی حموم زیر دوش بود رفتم پیشش.بغلش کردم.خودشو جمع کرد.گفتم یک لب بده عشقم چقدر تو خوشگلی…پرسید من خوشگلم یا آبجی.گفتم معلومه تو…تو مث غنچه گلی اون مث غنچه باز شده…سینه هاشو زیر آب میمالوندم… گفتم بگیر دستت کیرمو مال خودته…آروم گرفتش…می‌مالید.لب میداد.نشستم زیر پاش کوسشو خوردم…گفتم خوبه گفت عالیه ادامه بده…خوردم تا آبش ریخت دهنم…بلند شدم بغلش کردم…گفتم دوتا دستاتو بزار لبه وان کونت قمبل بشه…گفت نه تو رو خدا دردم میاد.گفتم نترس دیگه درد نمیگیره…بار اول فقط درد داره…گفت عمو تو رو خدا.گفتم نترس…شامپو ریختم روی سوراخش کیرم وحشی شده بود…گذاشتم…دم سوراخش آروم فشار دادم بی معطلی کونش شکافته شد.رفت توش دوباره جیغ زد.گفتم هیس…آروم باش…نترس.دیگه تلمبه میزدم.
ناله و گریه میکرد.کونش جر کامل خورده بود.کیر کلفتم.قشنگ داشت داخلش جابجا میشد.کیر به این کلفتی توی دختر۱۵ساله…چه حالی داشت…آبم دیر تر اومد.خوب گاییدمش…دیگه این آخراش کونش بی حس بود.جیغ نمیزد.فقط ناله می‌کرد…تا آبم اومد ریختم داخل کونش…بغلش کردم خیلی بوسیدمش…نشست آب کونش بیرون ریخت…بردمش توی وان توی بغلم گرفتمش…گفتم اذیت شدی،؟ولی بلاخره باید یکی برای بار اول اینکار رو میکرد…فدات بشم…خودش بوسم کرد.گفت اشکال نداره…ده دقیقه ای ریلکس کردیم توی وان…و برگشتیم بیرون…رفت اتاقش.من رفتم پیش سمیه چندتا بوسیدمش.گفت در چه حالی؟گفتم عالی عجب شبی بود…تولد نوه ام…عشق و حال با این فرشته…مرسی عشقم…گفت قابلتو نداشت…نصف شب موقع خواب مرضیه اومد اتاق ما…گفت آبجی خیلی دردم میاد…گفتم بیا بغل خودمون بخواب…وسط خودمون درازش کردم.نازش کردم.سمیه بوسش کرد…تا صبح کنارمون خوابیده بود…صبح۹گوشیم زنگ خورد.پسرم بود گفت بابا نیومدی که.کجایی خونه هم نیستی که…گفتم رفتم دنبال گوسفند.گفت نخر خودم خریدم فقط بدو بیا…گفتم چشم تا نیم‌ساعت دیگه میرسم.بلند شدم دخترها هنوز خواب بودن.لباس پوشیدم…رفتم دنبال کارام…ساعت۱۲دیدم برای گوشیم اس برداشت بانک اومد…فهمیدم سمیه خرید کرده…زنگ زدم بهش.گفتم چطورین خوشگلا…گفت خوبیم…گفتم خانوم کوچولو چطوره.گفت خوبه خوشحاله که گوشی مورد علاقه اش رو خریده…گفتم میبریش مرکز خرید سر تا پا…ریز و درشت زیر و رو…کامل دودست هر چی براش میخری…انگار عیده…از اونطرف گفت مرسی عمو احمد…نمی‌دونست من راضی بودم یک آپارتمان بهش بدم تا اون کون رو افتتاح کنم…تا شب درگیر بودم…شب بعد مهمونی خونه پسرم و نیم‌ساعت حرف زدن باگوشی بامهری…رفتم خونه سمیه…هر دو اومدن کلی بوسم کردن.سمیه گفت هی خانوم شوهر منه ها…گفت حسود تموم که نمیشه…قربونش بشم…آبجی بخدا این عمو احمد تکه تک…گفت عمو گوشیم چطوره لباسام چی، گفتم همه عالی هستن…فقط قول بده خوب درس بخونی…من و سمیه همیشه مواظبتیم…گفت باشه بخدا قول میدم…خسته بودم دراز کشیدم…سمیه گفت ممنونم ازت طفلکی لباسهاش و کفشش کهنه بودن…مامانم هم اوضاعش خوب نیست…داداشم اصلا کمکشون نمیکنه.ولی احمد امروز دوبار رفت دستشویی هر دوبار هم با گریه اومد بیرون…گفتم هفته دیگه خانومم عمه عزیزت که از کربلا بیاد مجلس براش بگیرم تموم بشه سورپرایز برای تو و این خوشگله دارم…گفت چیه بگو دیگه…گفتم نه سور پرایزه…بغلش کردم خوابیدیم…چند روزی به خوشی گذشت و مهری هم اومد و شب دومش کوس مشتی بهم داد.عمدا چند روزی سکس نکردم که شک نکنه…آخه هر وقت سکس کرده باشم…آبم کمه زود میفهمه…گفت نه بابا شوهر خوبم…مث اینکه آقا شده کارای بد نکرده…دو روزی گذشته بود…گفتم مهری من چند روزی باید برم بندرعباس…گفت واسه چی.‌گفتم برای خرید لوله نرده استیل اینجا خیلی گرونه…میگن بندر ارزونه…چند روزی نیستم…کاری چیزی داشتی به بچه ها بگو…گفت باشه عزیزم…چندتا بلیط کیش گرفتم.و زنگ زدم به سمیه گفتم امروز ظهر زنگ بزن خوشگل خانوم هم بیاد ناهار پیش ما.که براتون سورپرایز دارم طلا…گفت باشه…ظهر رفتم خونه سمیه مرضیه هم بود…گفتم نفری۱بوس خوشگل بدین تا بگم…هر کدوم ۱لب ناز دادن.بلیطها رو روکردم…۵روز کیش مهمون احمد آقایین…مرضیه که نمی‌دونست از خوشحالی چکار بکنه…محکم بغلم کرده بود سینه های سفت وگنده اش چسبیده بود بهم.سمیه می‌خندید… بعد ناهار توی اتاق بودم.گفتم عشقم ازت ۱کوس ناب میخام…ولی میزاری مرضیه واسم بخوره…ولی تو رو بکنم.گفت پررو شدی ها…ولی چون پسر خوبی هستی باشه…صداش زد گفت بیا…فضول خانوم میخواستی سکس منو از جلو ببینی بیا.دلش میخاد ببینه چطوری این هیولا فرو میشم توی من…خودش آروم لخت شد من هم همینجور.مرضیه گفت آبجی منم لخت بشم.گفتم آره عزیزجون…لختت قشنگه دیگه…شورتش رو در نیاورد…چقدر ناز بود.برای اینکه سمیه خیال بد نکنه…کوس نازشو کلی خوردم ناله اش در اومد.مرضیه خودبخود اومد روی تخت.کشید پایین…هنوزم پشمالو بود.ولی مگه میشد ازین کوس گذشت…چقدر خوشگل کوسشو می‌مالند به لبهام…خودش کیرمو گرفت خورد…سمیه گفت اینو ببین چه وارد شده…سمیه داگی کرد.و من هم بهش رحم نکردم به سبک سامورایی وحشی یکربع کوسشو گاییدم…کیف کرد…مرضیه با دستمال آب کوسش رو از دور کیرم جمع کرد و پاکشون کرد.گفتم نوبت نازی خانومه.گفت وای نه عمو تازه کونم خوب شده دردش کم شده…سمیه گفت گناه داره احمد…چندوقت بود فقط سوپ می‌خورد.بغلش کردم گفتم راست میگه.گفت آره بخدا.اینقدر سوراخم میسوخت…میترسیدم برم توالت…گفتم باشه بزار برم بشورمش برام بخورش…گفت باشه برو بشور…رفتم برگشتم…دیدم سمیه داره ژل میزنه سوراخ مرضیه… یک چشمک هم بهم زد.سمیه با مرضیه چند دقیقه ساک زدن…نزدیک بود آبم بیاد.گفت نه نگهش دار آبت مال توی کون ابجیمه. راضی شده خودش بشینه روی کیرت…انگشتشوفرو کرد توی کون خواهرش.گفت چطوره گفت درد ندارم…گفت پس خودت بیا آروم بشین روی کیر…گفت باشه…سمیه کیر رو نگه داشت اون خودش آروم سوراخش رو آورد پایین…کیر قلپی رفت توش.دوباره جیغ زد.سمیه اینکه درد داره.گفتم آروم باش.سفتش نکن…بغلش کردم.خوابوندمش کنارم…یک شونه جنینی توی بغلم بود…سمیه گفت جان درد داری آبجی… گفت خیلی زیاد دردم میاد. اصلا این ژل اثر نکرده…الکی بود…گفت نه عزیزم اتفاقا اثر کرده تو باید زود زود کون بدی تا سوراخت تنگ نشه…گفت نه نمیخام…خودت چرا نمیدی…گفت میخای الان بدم…تو خودت گفتی میخام عمو احمد زیاد دوستم داشته باشه…چون دوستش دارم…گفتم مرسی خوشگلا…کیرم توی کونش داشت خفه میشد.کشیدم بیرون ای و آخ بلندی گفت.گفتم سمیه بیا داگی کن…گفت وای نه.بزار توی مرضیه…گفت دیدی خودت هم دردت میاد.خندیدم.گفتم حیف این کوس و کون که پر پشمه…خندید…گفتم والا چیه مث گربه پشمالو.سیاهه…ولی سینه هاش رو خوب خوردم…عمو درد داره آروم…سمیه گفت وای دیوونه شد…بیا بیا کون بکن ابتو بریز توش…توی حالت داگی حسابی کون سمیه رو جر دادم…ریختم داخلش…چند روز بعد توی هتل توی کیش بودیم.خیلی گشتیم…شب دیروقت برگشتیم خسته بودیم.سمیه گفت نوبت سورپرایز عشقمه…گفتم چیه باز…گفت فقط چشاتو ببند…هر وقت گفتم باز کن…وای وقتی باز کردم دوتاشون کوسها اپیلاسیون شده ناز جلوی من بودن.دراز کشیده بودن روی تخت…گفتم وا ویلا چی ساختین…اوف ناز این نازنین رو ببین.لامصب چی ساخته…نمیدونستم کدوم رو بخورم…چه شبی بود.خدا میدونه نیم ساعت بیشتر دوتا کوس رو لیسیدم…تازه زیبایی کوس این دختر دیده می‌شد…کیرم عین تیر

چراغ برق شده بود…دلم نیومد مسافرت بچه رو خراب کنم…فقط لیسیدمش.‌چون اگه کونش میزاشتم درد میکشید…ولی چنان سمیه رو کردم که نگو…و نپرس،،گفت چی شد کون مرضی نزاشتی،گفتم گناه داره نمیخام درد بکشه…میخام مسافرت بهش خوش بیاد…مرضیه چقدر بوسم کرد…گفت آبجی بقران چقدر مهربونه…خوشبحالت…اصله شوهره…گفتم قربون تو دختر…برگشتیم تلافی کن…گفت شک نکن…اون چند روز خوب بهشون رسیدم.وقتی برگشتیم…ساختمون کارش تقریبا تموم شده بود…آخرای کارش بود که الحمدالله یک مشتری خوب اومد کل برج رو یکجا فروختیم…عالی شد.تقریبابا دوتا پسرم که خودم شریکشون کرده بودم…۱۱نفر بودیم…ولی چنان سودی داشت که همه با خانواده هامون شب توی یک رستوران بزرگ جشن گرفتیم…فرداش اسباب کشی می‌کردیم پروژه جدید.پسرم گفت بابا این لب تاپ قدیمی شده.میخام بفروشمش جدید بخرم…گفتم نه اگه نمیخای بدیش من.لازمش دارم.گفت نه مال تو…با کیف و لوازمش ازش گرفتم بردم دادم برنامه ها و ویندوز جدید نصب کردن…شیک و تمیزش کردن…زنگ زدم.به سمیه گفتم…ببین ظهر مرضی رو بگو بیاد کار مهمی باهاش دارم.گفت چکارش داری،گفت مامانم گیر میده بهش،گفتم به نفعشه ها…گفت باشه…ظهر دیر رفتم خونه کارم طول کشید…مرضی اونجا بود.رسیدم ناهار خوردم فک میکردم لب تاپ خودمه…گفتم برو او لب تاپ رو بیارش.‌کار دارم…گفتم ببین خوشگله…این کادوی منه برای روز تولدت…پاهاش شل شد.نشست روی مبل گریه کرد. گفتم چی شد.چکارش شد…گفت احمد از کجا میدونستی هفته دیگه تولدشه.گفتم نمیدونستم…میخواستم پیش پیش بهش کادو داده باشم…اشکاش از خوشحالی می‌ریخت روی صورت نازش.گفتم گریه نکن.خوشحال باش.گفت اگه بدونی چقدر خوشحالم…نمیتونم بهتون بگم…آبجی فدات بشم.عجب شوهر گلی داری، گفتم سمیه براش توی همین خونه ۱جشن تولد خوشگل بگیر…بزار دوستاشو دعوت کنه.یکساعتی خوش باشند…ولی مرضیه جون حواست به موقعیت من و آبجی سمیه هم باشه ها…من نمیخام این خانومم رو از دست بدمش…گفت نه بخدا مواظبم…چند روزی گذشته بود.سمیه گفت فردا غروب تولد مرضیه هستش.‌شب مامانم و داداشم هم هستن…میتونی شام بیایی.پیش ما…گفتم آره میام.شب خونه شلوغ بود.من با بدبختی و کلک مهری رو پیچوندم…آخر شب مرضیه به بهانه کمک کردن موند خونه ما…مادر و برادرش رفتن…هم اونها که رفتن…پرید توی بغلم.گفت عمو احمد نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم…امشب بخدا برات تلافی میکنم…سمیه از بیرون اومد.گفت الکی الکی برای خودم هوو تراشیدم…عمه مهری وحشی کم بود.خواهر دیوونه ام هم اضافه شد.گفتم بخیل نشو طفلی خوشحاله…پرید بغل خواهرش…گفت آبجی نمیدونی چقدر دوستت دارم…اینجوری نگو…من عاشقتم…تو بهترین خواهر دنیایی…تمیز کاری خونه که تموم شد…اومد توی تخت ما.گفت آبجی شوهرت امشب مال من…تو فقط نگاه کن…گفت نه بابا.باز کون دردت خوب شده شیر شدی، گفت آبجی اگه از درد زیرش هم بمیرم مهم نیست…سریع لخت شد منو هم لختم کرد.گفت آبجی تا من ازین کیر خوشگلش پذیرایی میکنم کونم رو پر ژل کن…گفت باشه ولی باز غرغر نکنی مامان میفهمه ها…گفت نه بخدا الان دیگه عادت کردم…خودمم هم چندوقته توی حموم با خیار تمرین میکنم…سمیه خندید گفت خاک تو سرت…کوسش هنوز صاف بود گفتم

پشماش در نیومده.سمیه گفت اتفاقا دراومده بودن…خانوم دوباره خودشو صفا دادن…کوسشو کشیدم طرف زبونم و لیسیدمش.گفت اوف آبجی چقدر وارده…چکار میکنه.کوسم مور مورش میشه.گفتم دلش کیر میخاد ولی براش زوده…گفت آره خدا کنه یک شوهر خوب مث خودت گیرم بیاد.سمیه گفت چی کم اشتها هم هست…کوسشو مکیدم.یک آن چنان آبی پاشید توی دهنم باورم نشد این فسقلی اینجوری آب کوس داشته باشه…زودی خودش برگشت بغلم کرد.گفت وای خدا مرگم و بده…ببخشید احمدعلی جون.بخدا دست خودم نبود.سمیه گفت چی شد چی شد؟؟خندیدم…لای سبیل‌سیبیلهام آب کوسی بود.دهنم رو تمیز کردم گفتم خانوم خانومها.۱لیوان آب خوشمزه از نازشون پاشیدن توی صورتم…گفت ببخشید بخدا.بغلش کردم گفتم دیوونه من کیف کردم…طعمش مث عسل بود…سمیه گفت این بدش که نمیاد هیچچی از خدا شم هست…بالش زیر شکمش گذاشتم.دمرش کردم.سمیه گفت خانوم دلش سکس قوی میخاد…میگه تمرین زیاد کرده…گفتم باشه ممنونم از دوتاتون…گفتم سمیه بیا اینجا داگی کن…گفت چرا گفتم میخام هم کوس بکنم هم کون…گفت اول کونتو بکن…آبجیم منتظره، استرس داره…کیرو کردم دهن سمیه جونم خیسش کرد.بعدش لای کون رو باز کرد ژل خورده آماده بی معطلی فشار دادم داخلش…ناله زد وای خدا دوباره جرم داد.با جفت پاهام از لای زانوهاش پاهاشو مهار کردم تا خودشو جمع نکنه…گفتم سمیه کونشو با دستات باز نگه دار…خودمم بادستام از کمر مهارش کرده بودم…چنان کونی کردم خودم باورم نمیشد این دختر نوجوون این کیر رو تحملش کنه…وقتی کشیدم بیرون گفتم سمیه سایز سوراخشو ببین…مث غار شده…گفت احمد علی کشتی منو…آخ مامان…پاره شدم…گفتم سمیه داگیش کن…بقیه کار رو تا اتمام پروژه روی سمیه اجرا کردم…و ابمو ته کوسش ریختم.گفت وای احمد علی چرا این کار رو میکنی.من بچه نمیخام…گفتم چون منو نمیخای…فهمیدی…چون منو نمیخای…اگه منو میخواستی با آوردن یک بچه برای من جا پاتو سفت میکردی،…گفت احمد علی لعنتی من عاشقتم…تو رو از مامانم و دخترم بیشتر میخامت…ولی نمیتونم برات بچه بیارم…گفتم چرا…گفت چون صیغه ام…بعدا برای این بدبخت چکار کنم.گفتم هیچچی شناسنامه میگیرم بهش ملک میدم…خیالت جمع بهترین مدرسه میفرستمش…گریه کرد.عصبی شدم…رفتم حموم اومدن پیش من…بازم گریه میکرد خیلی نازنازیه،.گفت احمد علی تو رو خدا قهر نکن…ولی من قرص میخورم من بچه نمیخام…گفتم باشه…پس دیگه بهم نگو عزیزم…چون که عزیزت نیستم اگه بودم حتما دلت میخواست از من ۱بچه یادگار داشته باشی…چون ازت بزرگترم.و الان نزدیک۵۰سالمه دوستم نداری.مهم نیست…تا هر وقت دوست داشتی با من باش…اگه کسی رو دوست داشتی بگو صیغه ات رو فسخش کنم برو با اون ازدواج کن…گفت خیلی نامردی که بهم اینجوری گفتی…زودی بیرون اومدم.و رفتم خونه مهری…اصلا چند روزی نه سمیه زنگ زد نه من…مرضیه بهم زنگ زد.عمو احمد علی من میخام۱چیزی بهت بگم…ولی تو رو خدا به هیچکس نگو من گفتم…گفتم باشه عزیزم چیه؟؟گفت کجا ببینمت…گفتم هر جا دوست داری بگو بیام دنبالت…توی ۱کافی شاپ قرار گذاشت…رفتم اونجا چیزی خوردیم.بعدش گفتم بیا بریم بیرون…توی ماشین گفت…عمو احمد از روزی که دوباره رفتی دنبال سمیه صیغه اش کردی عمه خبر داره…محکم ترمز زدم گفتم چی، گفت بخدا عمه میدونه…گفتم داری باهام شوخی میکنی،گفت نه بخدا…مامان من مث چی از عمه می‌ترسه… سمیه بدتر از همه…تازه داداشم طرف عمه هستش.همه چی رو به عمه گزارش میده…همه چی رو میدونه…حتی گوشی و لب تاپ و تولد منو و کیش رفتنمون رو…مامانم می‌ترسه پسرش بیکار بشه…و خودش بی خونه بشه…عمه فقط به شرطی به ما گیر نمیده که سمیه حامله نشه…اگه بدونن من بهت گفتم منو میکشن…گفتم گوه می‌خورند همه رو جر میدم.اول اون داداش کوسکشت رو…که من از توی لجن زار بندر جمعش کردم…به جای خوبی داره بهم خیانت میکنه…و خود سمیه خانوم که منو بازی داده…مسخره خودش کرده…گفت وای عمو بدتر شد که تو که عصبی شدی…گفتم دیگه بین منو سمیه همه چی تموم شد…رسوندمش خونه اشون…یک ربع نشد رفتم همون محضر چون مهریه اش رو خودش نوشته بود نقدی گرفتم و حق فسخ رو برای هر زمان به خودم داده بود.صیغه اش رو فسخ کردم…نامه اش رو گرفتم…رفتم در خونه اش دادم دستش.مات مونده بود.‌رفتم…سر کار برادرش پشت فرمون بود.گفتم بیا اینجا کونی…تا رسید چند تا مشت جوندار چنان بهش زدم که به گوه خوردن افتاد…پسرام به زور از زیر دستم کشیدنش بیرون.گفتم بی ناموس۱۰دقیقه فرصت داری بزنی به چاک…امیر حساب این کوسکش خایمال رو بده بره پی کارش…خودش فهمید جریان چیه؟گفت عمو احمد بخدا مجبور بودم عمه گیر۳پیچ داده بود…سمیه هم یک ریز زنگ میزد…گوشی رو خاموش کردم…رفتم خونه گفتم مهری…خودشو قایم کرده بود.داد زدم مهری،کدوم گوری هستی؟مادرم گفت چی شده پسرم.گفتم این سگ پدر کجاست.ریدم قبر پدرش.گفت پسرم باز چی شده…جون مادر عزیزم چی شده،؟گفتم این جنده۷خط منو
بازی داده برای من بپا گذاشته…طرف جاسوسی منو بکنه…از اتاق اومد بیرون گفت احمد علی منو میکشی بکش‌.ولی من از زندگیم محافظت کردم…گفت چرا دوباره رفتی سراغ سمیه…مگه نگفتم اگه زن میخوای به خودم بگو.گفتم باشه این هم کپی فسخ صیغه اش…تا آخر هفته اگه برام زن نگیری به خداوندی خدا خودتو بکشی نکشی طلاقت میدم…نگهت نمیدارم.میدونی من از دودره بازی متنفرم…گفت مامان باز شروع شد…گفتم مامان من بچه میخوام.نه خودش میاره میگه هیکلم به هم میخوره نه میزاره اون دختره برام بچه بیاره…گفت باشه واسه تو زن میگیرم.برات بچه بیاره…من میدونم ازم بچه نمیشه…مامان جون آقا التش خیلی بزرگه خودش ناقصم کرده…میبرمش دکتر تا بفهمه…من بهش نگفتم الان۱۵ساله رحمم رو برداشتم…آقا سفری که رفته بود تایلند من مریض بودم…با خواهرم رفتم دکتر مجبور شدم برداشتمش…برای همون نشد دیگه حامله بشم…مامان جون اگه ببینی وقتی وحشی میشه توی رختخواب با آدم چیکار میکنه؟باشه برات زن میگیرم بچه بیاره…الان دو تا نوه داره هنوز بچه میخواد.گفتم لامصب مگه چند سالمونه…گفت احمدعلی من هم آدمم.مگه نگفتم هر کس غیر از سمیه من با سمیه کارد و پنیرم،،آخه چرا اون…میخوای خواهر کوچیکش رو برات عقد کنم.بخدا راضیم.تیر رو درست زد به هدف…گفتم اون که بچه است ولی هر کی نکنه…؟؟؟؟گفت باشه اگه روت میشه دختر۱۵ساله بگیری من برات میگیرمش،،اون که شب اول زیرت میمیره جون میده…گفتم مگه تو مردی جون دادی که اون بده…تازه فهمید راست میگم خودش هم کم سن بود زنم شد.گفت اصلا برات چرا باید زن بگیرم.گفتم لال شو بابا.۱۵ساله بهم دروغ گفتی…دادگاه حق رو بهم میده…باز هم فهمید سوتی داده…گفت مامان داره بدبختم میکنه،گفت دختر جان خودت مقصری…این همه سال نگفتی چرا امروز گفتی…گفت لال بشم من.لعنت به دهانی که بی موقع باز شود…احمد علی تو رو خدا آروم باش.عزیزم بچه میخای چکار چرا لج کردی.فدات بشم.گفتم مهری دیگه ازت بدم میاد دروغگو شدی لجبازی نامردی.منو بازی دادی،برام جاسوس گذاشتی، گفت بخدا همه اش برای حفظ زندگیم بوده… برای نگهداشتن تو بوده…احمدعلی من مرضیه رو برات میگیرم.اشکال نداره…فقط دیگه نرو سراغ سمیه…آخ مامان اینقدر من ازین دختر بدم میاد حد نداره…گفتم خیالت راحت چون بهم دروغ گفت من هم الان ازش بدم میاد.گفتم بدبختی دیگه…من دلم با همون خوش بود.ولی خودت میدونی الان باهات لج کردم حرفت هم نمیرسه…حتما زن میگیرم دختر هم میگیرم…مطمئن باش چندتا میراث خور دیگه برات می‌تراشم…زدم بیرون…تا از در در اومدم بیرون…سمیه اومد طرفم.گفت احمد علی چی شده…گفتم هیچچی…من فقط به تو و خانواده ات خوبی کردم و زیر پر و بالتون رو گرفتم…زندگی اشرافی برات ساختم…همه چی در اختیارت گذاشتم…ولی توی نامرد با اون ننه خراب و جنده ات…با اون برادر کونیت…جاسوسای مهری بودین و منو خرابم کردین…گفت بخدا مجبور بودیم.این عمه ما آدم نیست…فقط با تو خوبه…بقیه رو آدم حساب نمیکنه…مامان و داداشم مجبور بودن…گفتم میدونی میخواد چیکارت کنه…داغونت کنه…گفت یعنی چی؟گفتم یعنی که اینقدری از این که تو ازم جدا شدی خوشحاله میخواد مرضیه رو برام عقدش کنه…گفت نه تو دروغ میگی…تو چی گفتی…گفتم من برام فرقی نمیکنه فقط یک زن خوشگل میخوام که برام بچه بیاره…اون هم مجبوره برام زن بگیره چون خانوم۱۵ساله رحمش رو برداشته به من نگفته…پس دادگاه بهم حق میده…گفت احمدعلی یعنی میخوای با مرضیه ازدواج کنی.گفتم مگه کسخلم نکنم…با تو بکنم که مسخره ام میکنی،گفت حق داری…زد زیر گریه و مهری رو نفرینش می‌کرد… الهی دربدر بشی…حسود بدبخت بخیل…وای خدا چیکار کردم…کاش مرضیه رو نشونت نمی‌دادم… احمد علی بگو مرضیه رو نمیخوام…گفتم تو چرا بخیلی میکنی،گفت آخه پس من چی،؟بچه ام چی؟منو چیکار میکنی؟گفتم تو رو چکارت کنم.میشی خواهر زنم…گفت بعدش چی؟گفتم هیچی با مامانت و داداشت باید دنبال کار و جا و مکان باشید…من هم با خانومم زندگی میکنم…توی خیابون بچه بغل غش کرد…زنگ خونه رو زدم اینو بغلش کردم بردمش خونه…مهری گفت این کجا بود…چکارش شده؟بچه اش رو توی ماشین گذاشته بودم…رفتم آوردمش.و تمام ماجرا رو تعریف کردم…بچه رو دادم مادرم…هنوز بیرون نرفته بودم…مهری گفت احمد علی نرو الان عصبی هستی بمون خونه…تازه حال این هم خوب نیست…نمیدونم چیکار کنم.گفتم ۱اب قند بهش بده خوب میشه…اون هم مث عمه اش فیلم بازی میکنه…فقط کوسخول شما من بودم…چقدر من خرم…مادرم میخندید‌.گفتم عزیز جون نخند دیگه…سمیه به حال اومد…مادرم گفت بچه ها بشینید کارتون دارم…سمیه چشماش پر اشک بود…مادرم پرسید مهری عزیزم چرا تو اینقدر ازین دختر برادرت بدت میاد یکبار جلوی خودش بگو چرا…؟چرا راضی هستی خواهرشو برای احمد بگیری ولی اینو نه،اون که دختره…این که بیوه است…گفت مادر جون تو که خبر نداری خودش میدونه…بچه بود ۱۴سالش بود.با پسره رفیق بود…رابطه،داشت من پسره رو دیده بودم توی سوپری محل کار می‌کرد.چندبار مچ اینها رو گرفتم…پیش برادرم گفتم…اینو صداش زد بهش گفت تو که گفتی عمه دروغ میگه…حالا جلوی خودش بگو عمه چرا بهم افترا میزنی، نه گذاشت نه برداشت جلوی همه گفت عمه مگه آبرو الکیه که آبروی منو میریزی،،داداشم جلوی همه۱سیلی بهم زد…بخاطر این من از چشم همه افتادم…بخاطر این تا مرگ برادرم سراغش نرفتم…بخاطر این از خانواده ام بریدم…به خاطر این شوهرم میخواست طلاقم بده…حالا میخوای من از این خوشم بیاد…سمیه گفت عمه بخدا حق داری…ولی قبل اینکه بابام شما رو صدا بزنه…داشت با مادرم حرف میزد.گفت اگه مطمئن بشم سمیه با این پسره بوده اگه نکشمش…صددرصد میزنم ناقصش میکنم و از خونه میندازمش بیرون.‌پسره هم افغانی بود…منو ولم کرده بود…عمه جون بخدا تو راست میگی ولی مسئله سر جونم بود.خب من هم هنوز بچه بودم…میترسیدم…ولی کاشکی همونجا بابام منو میکشت…ببین چی بدبخت شدم…هر روز عین کلاه قرمز سر یکی هستم…الان خوشگلم منو میخوان…پیر بشم باید برم گدایی…بخدا بچه دارم پدر بی پدرش هم میگه نمیخوام معتاد شده…چند بار خواستم بدمش بهزیستی ولی نتونستم…اونوقت احمد ازم بچه دیگه میخاد آخه من که بدبخت هستم دیگه یکی دیگه رو بدبخت کردم چرا بشم ۳تا بدبخت.حالا هم عمه راست میگه…عمه جون منو ببخش.احمد علی ممنونتم که چند وقته مواظب منو بچه ام بودی…فهمیدم زندگی چیه و مرد کیه؟بچه اش رو برداشت که بره.مهری گفت…صبر کن سمیه…چندساله موی دماغ هم شدیم.ببین این که هیچچی نمی‌فهمه.کار خودش رو میکنه یکعمره منو چزونده…از زن و زن بازی سیر نمیشه…از دوست داشتن من سواستفاده میکنه…تو نه یکی دیگه…این الان دنبال بهونه است چند ساله میشناسمش.دیدی که تا دم طلاق من هم ادامه داد… پرسیدم مهری این حرفهایی که گفتی رو با من بودی؟گفت آره شک نکن.تو یک آدم هرزه خود خواه و پررویی که چیزی از عشق و عاطفه نمیدونی، من مادر بچه ها و نوه های توأم ولی همیشه توی زندگیم منتظر نفر بعدی بودم…همه چی که پول نمیشه…هیچوقت آرامش نداشتم…همیشه دلهره داشتم…نه توی تختت آروم بودی نه توی کارات نه زندگیت…همیشه وحشی بودی و هستی…الان هم میدونم دنبال بهونه ای…باشه همین سمیه رو فردا عقدش کن من بهت رضایت میدم…ولی دیگه دنبال بهونه نباش.ادای دوست داشتن رو هم در نیار…گفتم مهری تو داری این حرفها رو به من میزنی،من دوستت ندارم.؟گفت نه نداری هیچ هم دوستم نداری،گریه کرد خیلی شدید…دروغگویی…گفتم تو که بدتری،۱۵ساله بهم دروغ گفتی،،گفت اگه راستش رو گفته بودم که۱۵سال قبل بدبختم کرده بودی…الان هم بهترین گزینه همین سمیه هستش.که میدونم از وقتی با این هستی کثافتکاری نمیکنی و سرت توی کار و زندگیته،از همه چیزت خبر دارم.گفتم دیگه نداری چون بهت قول میدم از امشب دیگه پیش هیچکدومتون نمیام…هیچکدومتون رو دیگه نمیخام.سمیه تو هم توی همون خونه باش کاریت ندارم…مهری جان مطمئن باش بهت قول میدم تا چند وقت دیگه میرم آلمان پیش فرزاد…چند بار بهم گفته…اندازه کافی برات میزارم که خوش باشی.کاپشنم رو برداشتم.مادرم گفت پس من چی،؟گفتم عزیزم.دوتا پسر دوتا نوه خوشگل واسه تو باقی گذاشتم…مادر میخام تنها باشم.حاصل یکعمر زندگی من بی اعتمادی و دروغه…ما فقط داریم به زور هم رو تحمل میکنیم.فایده ای نداره که،سمیه گفت احمد علی نری ها.بخدا از دوریت میمیرم…گفتم اونی که باید بمیره خوشحاله تو چرا بنده خدا…مهری اومد پیشم محکم یقه منو گرفت گفت برو گمشو.لعنتی برو تنهامون بزار…همیشه همینجوریه وقتی کم میاره فرار میکنه…برو دیگه نبینمت…مادرم گفت مهری تند نرو این از تو لجباز تره…گفت بزار بره چندوقتی هر گوهی خواست بخوره…کثافتکاری هاش رو بکنه بعد برگرده…خسته شدم ازش…خسته شدم.هر چی میگه میگم چشم باز هم خوشش میاد زجرم بده…گفتی سمیه این هم سمیه…مامان من زشتم بخدا من زشتم…ببین همه به چشمش میان غیر من…سمیه گفت نه عمه بخدا اشتباه فک نکن.این خیلی خیلی دوستت داره.یکبار خواستم بهت بدوبیراه بگم کم مونده بود دهنم رو جر بده…بخدا خیلی دوستت داره…مهری هم میگفت برو هم محکم منو گرفته بود گریه میکرد…گفتم ولم کن دیگه میخام برم.نگاهم کرد گفت لامصب میخای گورستان بری.مادر پیرت رو ول کنی من زن جوونت رو ول کنی دوتا پسر دوتا نوه دوتا عروس رو ول کنی،،این بدبخت که پاسوزت شده رو ول کنی کجا بری،گفتم خودت گفتی برو گمشو…خب میرم گم میشم دیگه…نگفتی برو گوه بخور.کثافتکاری کن…گفت احمد علی نرو عزیزم نری ها.یکشب بدون تو شب مرگ منه…گفتم تو بوقلمونی یاآفتاب پرستی هر دقیقه یک رنگی،،گفت من زنم زن…دخترم خانومم…باید وظیفه اته ناز منو حتی مامان پیرتو بکشی…تو مردی…میفهمی.گفتم آهان باشه.پس همه اش فیلمه…تو کارگردان این سناریو مسخره ای و من هم بازیگرش.باشه هر چی تو بگی.‌.پس تو بزن تا من برقصم…گفت احمد علی دوستمون داشته باش
اینقدر هرز نباش آخه تو که اینقدر خوبی چرا همش چشات هرز میگرده سیر هم نمیشی.گفتم مهری مگه من به غیر تو و این سمیه تو این چندسال زنه دیگه تو زندگیم بوده؟گفتم تو که منو زیر نظر داری،،مهری بهم حق بده…من هاتم گرمم پیش مادرم میگم…دیگه شرم رو میزارم کنار.بخدا تو تنها نمیتونی جور منو بکشی لج نکن.زن دیگه نمیخام باکره نمیخام.مرضیه کوچولو رو نمیخام…تو رو دوستت دارم‌‌…با همین سمیه.‌…بخدا الان گرفتار دوتاتون هستم.چکار کنم…گفت حرفی نیست سمیه فردا مدارکت رو بیار…خلاصه که با کلی دعوا مرافه و کلی بدبختی بلاخره سمیه خانوم عقد من شد…هر کی میگه نه نمیشه برادر زاده زن رو عقد نمی‌کنند… گوه میخوره میشه و شده و الان ننه بچه منه.والان سمیه من هم مث مهری عمه اش…برام دوقلو آورده… این هم دوتا پسر شدن…بعد عقد سمیه تقریبا چندماهی گذشته بود که باردار شد…یک روز مادرش اینها ناهار خونه ما بودن…ننه و داداشش زود رفتن ولی سمیه چون حامله بود مرضیه وایستاد کمکش…سمیه بعد اون جریانات و بعد عقدمون دیگه نمیزاشت من نزدیک مرضیه بشم می‌ترسید منو از دست بده…یاکه فیل من یاد هندوستان بکنه،.تقریبا شب بود.گفت احمد علی مرضیه رو برسون خونه اشون بعد برو پیش مهری…گفتم باشه عزیزم…توی راه مرضیه گفت عمو علی دیدی چوغولی کردم همه چی درست شد.گفتم دمتگرم.‌ولی بد هم شد…گفت چرا؟؟گفتم اصل کاری تو بودی که از دستت دادم.گفت هر وقت دلت خواست من حاضرم به کسی هم نمیگم…عمو احمد من بغیر تو هیچکس رو دوستش ندارم.حتی مامانم رو…گفتم یعنی الان بریم جایی.گفت برو هر جا دلت میخاد…بقران خودمم دلم میخاد…بردمش خونه مجردی خودم.بی معطلی لخت شد.تمام و کمال…منو هم لخت کرد…کیر می‌خورد عین آلاسکا،،گفتم آفرین دختر خوب…خودش داگی کرد…گفت هر جور دلت میخاد این کون رو بکن…تا بزرگ بشم ازدواج کنم…فقط بهت کوس بدم…فقط کوس…با آبدهن آروم کردم کونش.ناله قشنگی کرد.احمد جان.گفتم جانم.گفت چقدر کلفته…سرش کونمو پاره میکنه…گفتم دردت میاد…گفت خیلی وای احمد ارومتر‌‌‌.‌چقدر عاشقانه کون میداد…دیگه نکردم کونش…برش گردوندم…رفتم ژل آوردم لای کوسش رو از جلو پر کردم کیرمو کردم لای کوسش…گفتم نترس عزیزم توش نمیزارم…نمیخام درد بکشی میخام دوتایی حال کنیم…گفت مرسی عشقم…چنان این کیر که می‌رفت لای کوسش پاهاشو سفت می‌کرد… کیف میکردم…لبهای ناز و قلوه ای قشنگش رو میخوردم…یکساعت بیشتر بود که عشق و حال میکردم…همون۵دقیقه اول ابمون اومد ها…ولی ول کنش نبودم…سینه هاشو میخوردم…کیرمو می‌مالید… کوسشو لیس میزدم…اصلا نگو ونپرس.‌…خیلی کیف داد…بوسش کردم.لباس پوشید…گفتم تو خوشگل ترین عشق منی…دلم نمیخواد کمبودی داشته باشی…بهت قول میدم اگه خوب درس بخونی میفرستمت،بری خارج…گفت میدونم راست میگی…ولی تو که زحمت میکشی.من‌ بزار مدرسه خوب غیر دولتی تا بهتر درس بخونم…گفتم چشم…و واقعا بردمش بهترین مدرسه ثبت نامش کردم…فقط سمیه میدونه که هزینه اش رو من میدم…گفت لامصب میدونم دوستش داری…گفتم خودت مقصری…گفت خودم کردم که لعنت بر خودم باد…گفتم خدا نکنه…من همیشه عاشقتم…تو سمیه فرشته زندگی منی…گفت کوفت لعنتی این حرفها رو به عمه هم میزنی.دروغگو…گفتم بخدا اگه به اون هم میگم راست میگم و از ته دلم میگم…خیلی دوستتون دارم…خوشگلا…توی ۳ماه آخر حاملگی سمیه…مرضی جون هر روز که نه ۳روز یکبار زیرم بود.ولی کم میکردم کونش…بیشتر لای کوسش…اصلا دلم نمیاد زجرش بدم…چنان عاشقانه بغلم میکنه بوسم میکنه حد نداره…من هم زندگی و تیپ و تاری براش ساختم که میدونم مادرش میفهمه این زیر خواب منه…ولی چیزی نمیگه…چون دخترش مث اعیونها زندگی میکنه و پسرش باز هم پیش خودم مشغوله…دوستان ببخشید که طولانی شد…برای زیبایی متن کمی افراط و تفریط شد.ولی اصل ماجرا واقعیه…فقط اسامی جعلی بودن…شب و روزگارتان خوش…

نوشته: احمدجان

بازدید 14,825

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

16 پاسخ به “زندگی شهوتی من”

  1. تو با این جنده بازی ها ، دودره کردن ها ، کصکلک بازی‌ها و روده درازی ها و حتما مال مردم خوری ها باید آخوند میشدی اونم از نوع آیت اللهشاز یه آخوند اینهمه کثافت کاری و اراجیف بر میاد ولاغیر

  2. از اون داستان های که تا نصفه می‌خونی آنقدر حاشیه اضافه داره که حوصلت نمی کشه و ردش می‌کنیکتاب نمی نویسی کهاینجا مثل وبلاگ نویسیهکمی کوتاه کن و از حاشیه غیر ضروری پرهیز کنموفق باشی

  3. تو که زحمت کشیدی این همه تایپ کردی و ذهن خوبی هم برای نویسندگی و خیالپردازی و داستان سرایی داری ، از این ذوق و هنر که داری درست استفاده کن وقتی میخوای داستانی بنویسی برو کمی در مورد کاراکتر های مورد نظر تحقیق و برسی کن و فکر کن و بعد درست بنویس الان آمدی زندگی فردی که از نظر اجتماعی متوسط هست و دارای ثروتی هست که در کار تجارت هست و ساخت و ساز می‌کند یا خرید و فروش می‌کند اگر اندکی دقت و تحقیق میکردی متوجه میشدی با چنین رفتاری و نوع زندگی نمی‌تواند کسی اینگونه به درآمد برسد انهم کسی که خودش ثروت خودش و بدست آورده. با کار و تلاش خودش بوده پس پشتوانه مالی نداشته بدان که ثروت پیدا کردن یک فرمول خاص دارد مانند فرمول آب یا هرچیزی دیگر که باید مثلا آب دوتا اکسیژن یک هیدروژن باشد که آب شکل بگیره این ثروت هم فرمول خودش را دارد فقط اینگونه ثروت شکل میگیره که در داستان مورد نظر شما نوع روش و نگاه شخص مورد نظر برخلاف ثروت اندوزی و جمع شدن ثروت هست ، دوستانی که دستشان به دهانشان می‌رسد منظور منو متوجه شدن چه می‌گویم. شخصیت داستان شما اگر ثروتی هم داشته باشه در مدت یک سال نهایت تمام ثروت اش صفر می‌شود و بدهی بالا می‌آورد چون دقیقا خلاف روش درست عمل میگرد . اشتباه نکنید منظورم نوع خرج کردن منظورم نیست بلکه منظورم چیزی دیگر هست که اگر تحقیق کنید متوجه می‌شوید چه می‌گویم. اگر یک نفر بمن نشان دهید در کشور یا حتی خارج از ایران که نگاهش و رفتارش و افکارش و شخصیتی که داره اینگونه باشد و ثروت مند باشد انهم در اثر کسب و کار . مگر اینگه خلاف موارد مخدر سنگین و یا خرید و فروش صلاح یا کاری دیگر پول خارج از سیستم تجارت و کسب و گار باشد پول دار باشد . چنین چیزی محال هست . برو نوشته های نویسندگان بزرگ مانند داستایوسکی و بخوان متوجه میشی در هر زمینه ای می‌نوشت تحقیق می‌کرد و حتی وقتی خانه یا خیابانی را توصیح میدهد شما دقیق متوجه می‌شوید چه شکلی هست چیزی که می‌گوید و این یعنی فضا سازی گه نشان می‌داد تحقیق می‌کرده درمورد هر چیزی که می‌نوشته. طولانی شد ببخش

  4. این نویسنده تکراری و قلمش مشخصه همیشه ادم خوبیه و پولداره و مهربون و کیر کلفت و همه رو هم که کرده صعیرو کبیر

  5. تو چقدر بیکاری مرد ۲ روز ی بار ی داستان تکراری ازت در میاد حداقل قالب داستانو عوض کن یکم تنوع بدهنخونده میشه گفت پولدار نبودی یهو پولدار شدی همه رو کردی همه وابسته کیر کلفتت شدن ی جنده هم این وسط مسطا هستفامیل هم کسی نبود نکرده باشیگاییدیمون باو تنوع بده

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید