سرگذشت زندگی من و جواد (۱)

تازه جابجا شده بودیم ده روزی میشد که اسباب کشی کرده بودیم
بخاطر شرایط کاری جواد که تایم کاریش تقریبا طولانی بود
به خواست خودش مجبور به این جابجائی شدیم
خونه سابقی که داخلش بودیم تک واحدی بود
جواد میگفت بهتر بریم ی ساختمان بزرگتر و حداقل دو واحدی که امنیت بیشتری داشته باشه
زندگی خوبی داشتم پولدار نبودیم ولی شرایط مالی بدی هم
نداشتیم
خدا رو شاکر بودیم
۵ سالی بود که ازدواج کرده بودیم و قرارمون هم بر این بود که تا موقعیت مالی خوب و از همه مهمتر خونه نخریدیم
بچه دار نشیم
تو این ساختمون جدید با ی خانواده که سه نفر بودن همسایه دیوار به دیوار بودیم به مرور زمان شناخت کمی از هم پیدا کردیم راضیه خانم همسایه ما بود ی زن خوش صحبت و پر انرژی من تا حدودی مذهبی بودم نه از نوع سفت و سخت ولی برای خودم چارچوبی داشتم
راضیه خانم هم زن خوبی بود نه مذهبی نه غیر مذهبی بود
گذشت و زندگی در جریان بود و روزها به خوبی و خوشی و روال میگذشت
جواد که میرفت تنها میشدم و ی جوری خودم رو سرگرم میکردم
به مرور زمان رفت و آمدم با راضیه خانم بیشتر و بیشتر میشد ولی هر دوی ما حد و حدود رو رعایت می کردیم
ی روز که راضیه خانم پسرش رو گذاشته بود مدرسه
بهم گفت امشب مهمون داره اگه میتونم برم کمکش
چی از این بهتر هم خودم سرگرم میشدم هم
کمک حال همسایه ام میشدم
کارها رو انجام دادیم و ناهار رو با هم خوردیم و کمی مشغول استراحت شدیم گل صحبتمون هم باز شده بود
هردومون بیشتر نسبت به قبل احساس راحتی میکردیم
تا صحبت رسید به رابطه زناشوئی از حرفاش تعجب کردم
حرف بی ربطی نمیزد ولی خوب برام تازه بود
راضیه متوجه شد که خجالت کشیدم و معذب شدم برام یکم سخت بود
ولی خوب هر دو زن بودیم و هر دو متاهل
بیشتر شنونده بودم تا گوینده
خلاصه که اون حرفها تموم شد کارهامون هم تموم شد من اومدم خونه و دوش گرفتم دراز کشیدم یکم خستگی در کنم تا مشغول شام شب برای خودم و جواد بشم
تو همین حال و هوا بودم که درب خونه و رو زدن و متوجه شدم راضیه بود
ببین نرگس جان امشب شما و آقا جواد هم خونه ما دعوتین
اصلا هم نمیتونم قبول کنم که دعوتم رو رد کنی
شام منتظر شما و آقا جواد هستم
سخت بود ولی بالاخره راضیش کردم بیخیال ما بشه
چون نه شناختی از هم داشتیم نه رفت و آمدی تنها این من بودم و راضیه که همدیگه رو میشناختیم
ولی قرار شد شام رو مهمون اونها باشیم فقط تو خونه خودمون
جواد که اومد به استقبالش رفتم و بعد کمی خوش بش متوجه شد شامی در کار نیست
نرگس جان چرا بهم نگفتی شام نداریم خوب از بیرون تهیه می کردم یا با هم میرفتیم بیرون
براش توضیح دادم که امروز چه اتفاقی افتاده و با اینکه کمی دلخور شد نه بخاطر کمک کردنم بخاطر اینکه قبول کردم شام مهمون اونها باشیم
اون شب گذشت و من مواقعی که خونه مادرم نبودم راضیه شده بود خواهر نداشتم
به پیشنهاد آقا جواد قرار شد یک شب دعوتشون کنیم خونمون که جبران شام اون شب باشه
مراسم مهمونی برگزار شد هم من هم راضیه متوجه شدیم همسرامون زیاد با هم نتونستن اوکی بشن پس این رابطه
فقط باید در حد خانم های خونه باقی میموند
نه اینکه بی احترامی در کار می بود نه این دوتا مرد هر کدوم تو دنیای دیگه ای بودن
گذشت تا اینکه اون اتفاقی که باعث شد زندگی من رو عوض کنه رخ داد
ی روز مشغول تمیز کردن جلوی درب خونه بودم راضیه سراسیمه و آشفته از آسانسور اومد بیرون تا اوندم حرفی بزنم
زد زیر گریه و رفت داخل خونه خودشون
اون تمام فکر و خیالم پیش راضیه بود
به خودم هم اجازه ندادم مزاحمش بشم
چون در حدی رابطه ما پیش رفته بود که اگه لازم بود خودش بهم میگفت
دو سه روزی گذشته بود از راضیه خبری نبود تا اینکه خودش اومد پیشم کلی عذرخواهی که فلان شد و از این حرف ها
بهش گفتم این حرفها رو بزار کنار همین که الان حالت خوبه برای من کافیه
من کلی از شادابی تو انرژی میگیرم دیدن تو ؛ تو اون وضعیت حس خوبی برام نداشت تو جای خواهر نداشته منی و برام مهمی
این دو روز که نیومدم سراغت به این دلیل بود که خواستم مزاحمت نشم
ولی دلم مثل سیر و سرکه میجوشید
حالا نمیخام وارد جزئیات بشم راضیه جونم خداروشکر که چیز مهمی نبود
ببین نرگس جان اگه اجازه بدی میخوام رابطه ای که بین ما هست بیشتر از همسایگی باشه بیشتر دوتا خواهر و بهترین دوستهای هم
من که خانوادم ی شهر دیگه هستن کسی رو اینجا ندارم
فقط تو رو دارم
این چه حرفیه اجازه چیه راضیه جان منم مثل خودت فکر میکنم بزار ی بغلت کنم و بیا بریم برای خودمون ی ناهار خوشمزه درست کنم
بعد اون روز رابطه عمیقی داشت بین ما شکل می گرفت و توجه ما بهم بیشتر و بیشتر می شد به قول راضیه مهم نبود که شوهرامون تو خط فکری هم نیستن
ی روز که خونه راضیه بودم دم دمای غروب بود هوا هم حسابی گرم چی بهتر از ی شربت خنک میچسبید گفتم راضی جون من دلم شربت خنک میخواد راضی گفت زحمتش با خودت راضیه اون روز خیلی تو خودش بود
تا بلند شدم برم سمت آشپزخونه که یهو راضی صدام زد نمیخواد خودم میرم درست میکنم گفتم این چه حرفیه
مگه من و تو داریم ولی قبول نکرد من یکم ناراحت شدم آخه خیلی وقت بود که ما با هم از این حرفها نداشتیم
راضی که اومد شربت رو گذاشت جلوم گفت بفرمایید پرنسس خانم قیافه شو نگاه
ناراحت شدی ای خوشگل من
ناراحت نباش یهو یادم افتاد که تو مهمون منی
قربون خواهریم بشم اومد پیشونیم رک ی بوس کرد
منم کلی واسه خودم ذوق کردم
شربت و خوردم و گذشت تا شب که احساس عجیبی داشتم
هیچ وقت تو این چند سال شهوتی نشده بودم فقط منتظر بودم جواد بیاد تا این حسم رو بتونم آروم کنم
اون شب سکس خوبی با جواد داشتم
جواد بنده خدا کلی متعجب شده بود
ولی خوب تا حدودی همراهیم کرد شعله شهوت رو تونستم با جوادم خاموش کنم
دو روز بعد اون شب راضی اومده بود پیشم بچه شو که گذاشته بود مدرسه کاری هم نداشت
مشغول صحبت بودیم که دیدم بلند شد رفت تو آشپزخونه و با دوتا شربت اومد پیشم
بهش گفتم این چکاری بود کردی مگه تو مهمون من نیستی
گفت میدونم ولی میخواستم آبجی کوچیکم رو که مثل چی دوسش دارم خوشحالش کنم آخه اون روز ناراحتت کردم خودم
بعد رفتن تو گریم گرفت که چرا نرگسم رو ناراحت کردم
اون روز هم دوباره حس شهوت داشت کم کم خودش رو نشون میداد راضی متوجه رفتارم شده بود بهم گفت
چی شده اولش روم نشد بهش بگم ولی با اصرار و سماجتی که اون داشت به حرف اومدم گفتم چند روزه بدجور شهوتی میشم میریزم به هم
راضی خندش گرفت و فدای تو بشم این که چیز بدی نیست شب که آقا جواد اومد حسابی حالش رو میبری الانم به نظرم برو دوش بگیر که یکم سرحال بشی تا آقا جواد بیاد و به دادت برسه
اون شب جواد که اومد خیلی خسته بود به زور تونستم راضیش کنم که سکس کنیم ولی اتیش وجود من خاموش نشد و نتونستم خودم رو آروم کنم …

دوستان عزیزم این داستان به صورت کامل ساخته ذهن
من هست این شروع داستان هست
این قسمت مقدمه ای بیشتر نبود
اگه به نظر شما که خیلی مهم هست برای من
مقدمه ای خوبی بود میتونه ی داستان شهوتی بشه
اگر هم که نه نظر شما کامل محترم میزارمش کنار
پایدار باشین

نوشته: آپاراتچی

ادامه…

بازدید 16,655

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

17 پاسخ به “سرگذشت زندگی من و جواد (۱)”

  1. تا اونجا اوکی بوده. ولی نه که بری واسه دوماه دیگه قسمت دومشو منتشر کنی.

  2. ببین داری داستان مینویسی نباید که حتما واقعی باشههمین که کسشر نباشه اینجا خیلی جلویییه جاهایی حال نکردم ولی خب مقدمه هست بره جلو ببینم چه خبره

  3. ی داستان مینویسین دیگه چرا تهش مینویسین زاده ذهن نویسنده میرینن ب حال ادم

  4. به نظرم داستان خوبی میشه، ادامه بده.فقط اینکه فاصله بین داستانت طولانی نشه.

  5. خوب نوشتیولی اول داستان باید تذکر بدی نه آخرشدر کل ادامه بده ولی از همیت مقدمه موضوع و پاگراف آخر داستان مشخصهادامه بدهتلاش بدی نیست

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید