هیچی ازش یادم نیست حتی یک محبت کوچیک مادرونه که همیشه خلأ رو تو زندگیم حس میکنم و فقط اینو میدونم که مادرم یک لاشی به تمام معنا بود
اون جونیش برای اینکه از دست پدر بزرگمو گیر هاش خلاص شه با پدرم ازدواج کرد و بعد از اون هم طلاق گرفت و با یک مرد پولدار رفت تو رابطه و به واسطه اون رفت کانادا بعد از اون هیچ زنگ یا تماسی توی ایران نداشت .
من و پدرم که راننده کامیون بود باهم زندگی میکردیم
زندگی که چه عرض کنم بیشتر موقع ها تنها بودم یا خونه خالم؛ خالم که از رفتار های خواهرش واقعا شرمنده بود منو خیلی تر خشک کرده بود؛ ولی هیچ چیزی جای محبت مادرانه رو نمیگرفت و همیشه اون محبت و قربون صدقه های از ته دلی که به دخترش می رفت رو هیچ موقع به من نمیرفت.
از خودم بخوام بگم اون زمان ۱۴ سال سن داشتمو تازه به بلوغ افتاده بودم و فکر ذکرم توی سکس بود همچنین از بابام حسابی میترسیدم یه مرد کاملا خشن ولی دلسوز که اصرار داشت من درس بخونم پ اگه پامو کج بزارم حسابمو میرسید برای همین به قول خاله من پاستوریزه بودم.
خالم یک زن ۳۸ ساله بود اسمش تینا قد حدود ۱۷۰
بدن تو پر ولی نه چاق پاهای تو پر و باسن زنونه موهای مشکی که تا باسنش میومد و لابه لاش هم به تازگی سفید شده بود که خیلی جذابش می کرد سینه های خاله همیشه سر بالا بود و بدن سفیدی داشت به علاوه یک عینک گردی که به چشمای درشتش میزد که حسابی جذابش میکرد.
یک دختر هشت ساله اون تایم داشت که حکم خواهر کوچیکه منو داشت خیلی دوستش دارم و همین الا اگه نبود من تنها ترین بودم؛ شوهر خالم یک مغازه دار ساده بود که صبح میرفت ده شب میومد غیر نیش و کنایه به خالم هیچی نداشت بینشون محبتی نبود و فقط من توی کل خانواده اینو میدونستم و خالم بهم اعتماد داشت که به کسی نمیگم .
الا که این داستانمو مینویسم دانشجو ام و شهر دیگه ای برای درس ساکنم سعی میکنم داستانمو جذاب کنم ولی ممنون میشم ازم انتظاری نداشته باشید چون واقعا نویسنده خوبی نیستم:)
داستان از اونجایی شروع میشه که من یک دوستی پیدا کرده بودم توی محلمون به نام رضا ؛رضا پسر خیلی خوبی بود یکم تپل و گوشی ولی بر خلاف خودم که بدن سفیدی داشتم سبزه بود. رضا شروع کرد از سکس برای من گفتن و بهم داشت یاد میداد
منم کنجکاو بودم همش و تمام حرفم باهاش همین بود تا اینکه شروع کردم به سوپر دیدن.بابام موبایلمو چک میکرد و با اینکه اکثرا بار می برد میاورد خیلی حواسش بهم جمع بود که پامو کج بزارم.
برای همین فیلم های سوپری که از رضا گرفته بودم رو تو یک کارت sd ریخته بودم و هرموقع میخواستم ببینم میزدم به گوشیم و میدیم و بعد از اون توی اتاقم قایم میکردم.
من حتی حق اینو نداشتم دوستامو بدون اجازه بابام بیارم خونمون برای همین رضا چندباری بهم گفت میخوای بیام خونتون و من گفتم نه.
یه روزی که خونه اونا خالی بود گفت یه چیزی بگم به کسی نمیگی؟ گفتم نه چی شده گفت من با دختر خالم لخت شدیم… وای من باورم نمیشد که راست میگه گفتم برو دروغ نگو گفت به خدا راست میگم و شروع کرد دو تا عکس از خودشون نشون داد توی یکیش هم دیگرو بغل کرده بودن یکی هم دستش توی سینه هاش بود و دختر خالش صورتش پوشانده بود با دستاش. من کلی هیجان زده شدم گفتم چیکار کردییین گفت هیچی فقط یکم برای هم مالیدیم و همدیگه رو بوسیدیم .
گفتم برات ساک نزد؟ گفت نه بو کرد بدش اومد
گفتم اه من خیلی دوست داشتم یکی برام بخوره گفت میخوای من برات بخورم؟ من که تعجب کرده بودم و در عین حال دلم میخواست گفتم واقعا انجام میدی؟ گفت به شرطی که توهم بخوری گفتم نه من خوشم نمیاد خواهش میکنم تو بخور .
و قبول کرد و گفت به کسی نگما گفتم اخه به کی بگم؛
شلوارم در اوردم رضا شروع کرد برام خوردن خیلی خوب میخورد معلوم بود دوست داره بهش میگفتم لطفا زبونتو بزن سرش و انجام میداد و من کلی لذت میبردم
یا میگفتم با دهنت داغ کن کیرمو و انجام میداد تا اینکه ارضا شدم.
اون روز خیلی بهم خوش گذشت چندباری این ماجرا بود و ادامه داشت ولی فقط از سمت رضا ؛ یه روز که خالم اومده بود برام ناهار بیاره رضا دیده بودنش و بهم میگفت چقدر خالت کسهه من خیلی بهم برخورد اولش گفتم چی میگی گفت یعنی تو دلت نمیخواد خالتو بمالی میدونی چقدر کیف میده؟گفت ببین خالت شبیه این پورن استارست ؛ یک ویدیو پورن برام پلی کرد که خالم هیکلش مثل اون بود و منم شهوتی شدم بعد از اون روز سوژه جق من خالم بود حتی چندتا عکس یواشکی ازش گرفتم به رضا نشون میدادم اونم جاش برام میخورد و منم چون بدم میومد براش جق میزدم.
یک روز رضا تحریکم کرد که از خالم عکس لختی بگیرم ولی خیلی سخت بود دست آخر با هزار تا ترفند وقتی از حموم اومده بود بیرون گوشیمو یه جا کاشته بودم تا فیلم بگیره که یک فیلم خیلی تخمی هم شده بود ولی همونم برای دوتا جقی خیلی خوب بود.
همون روز که خونه رضا بودیم مجدد و بهش نشون دادم فیلمو و حسابی شهوتی شد گیر داد که یکبار ساک زدن رو امتحان کنم و دست اخر قبول کردم ؛کیرش اصلن بزرگ نبود کیر خودم واقعا بزرگتر رضا بود شروع کردم به خوردن کیرش لیز بودن کیرش خیلی بد بود و مزش دوست نداشتم هی اوق زدم رضا گفت عادی میشه سرمو نگه داشت باز اوق زدم گفت عادی میشه بار سوم داشتم بالا میاوردم که رفتم دستشویی و رضا دیگه گیرم نداد.
چند روز که گذشت عجیب دلم میخواست مزش کنم
ولی اصلا روم نمیشد به رضا بگم و خونه اونا هم خالی نمی شد دسته اخر بعد چند روز این پا اون پا کردن یواشکی آوردمش خونمون بابام از دیروزش رفته بود و اگه میفهمید من دوستمو آوردم بیچارم میکرد.
من دوستم رضا رو آوردم خونه و بعد اینکه یکم برام خورد بهش گفتم باز دلم میخواد امتحان کنم ساک زدنو اونم از خدا خواسته قبول کرد این بار که کشید پایین شهوتی تر بودم برای خوردنش اروم گذاشتم دهنم و نگه داشتم تا عادت کنم و شروع کردم به خوردن و همون کارایی که رضا می کرد براش انجام دادم رضا خیلی دیر انزال بود و کلی خوردم جق زدم براش تا به ارضا برسه.
اون روز خیلی خوب بود تا وقتی که بابام برگشت حسابی تنبیه شدم سر اینکه چرا آدم اوردم و اون روزا نفهمیدم چجوری متوجه شده بعدا ها فهمیدم کار همسایمونه اون حواسش بهم هست همیشه.
خلاصه اون روز گذشت و چند هفته ای بود منو رضا فرصت نداشتیم بیفتیم روی هم و از طرفی من دلم میخواست دادن رو تجربه کنم یک روز خالم که میخواست ببره مادرشو دکتر بهم گفت بیام خونه از دخترش مراقبت کنم منم گفتم خاله حوصلم سر میره گفت به دوستت هم بگو بیاد باهم باشید منم خوشحال قبول کردم.
خلاصه با رضا رفتیم خونشون مونده بودیم دختر خالمو چیکار کنیم که به سرم زد براش کارتون بزارم و سرگرم بشه و یواشکی برم اتاق خالم و جواب هم داد چون محو کارتون میشد .
خلاصه رفتیم اتاق خالم و رضا شلوارشو کشید پایین بهش گفتم دوست داری منو بکنی گفت اره اگه میخوای
گفتم بلدی؟ گفت اره دختر خالم گفته چیکار کنم درد نداشته باشه.
شلوارمو که کشیدم پایین داگی شدم رو تخت خالم رضا گفت واای چه کونی داری و تازه فهمیده بود من کونم حسابی زنونه و خوشگله بهم گفت بیا قبل اینکه بکنمت یه کاری کنیم پاشد رفت سر کشوه ها گفتم چیکار میکنی احمق! زود باش الا یهو لو میریم! گفت بیا یک از شورتای خالتو بپوش ببینیم … وای من خودم اوبم زده بود بالا هیجان پیدا کردم باهم لباس زیر های خالمو میدیدم شرت های ساده ای داشت ولی یکیش خیلی سکسی بود پلنگی بود؛ رضا پام کرد بهم گفت جووون چه بهت نشست منم داگی شدم رضا شرت زد کنار کرم مالید اروم کیرشو میمالید بهم خودمم تو شرت خالم شق کرده بودم.
آروم رضا فرو کرد با اینکه کیرش کوچیک بود حسابی درد داشت داشتم داد میکشیدم که گفت نترس الا عادی میشه شلش کن و آروم عقب جلو کرد رضا خیلی شهوتی بود هی از کونم تعریف میکرد ولی من عرق سرد بهم نشسته بود درد داشتم رضا هم دیر انزال از طرفی ترس اینو داشتم که دختر خالم دنبالم بگرده
رضا گفت بزار فیلم بگیرم داشته باشیم خلاصه شروع کرد فیلم گرفتن از خودمو خودش و از کونم تعریف میکرد تلمبه میزد.
یکم که گذشت خودم شق کرده بودم و داشتم دولمو میمالیدم رضا هم تلمبه هاش سنگین شده بود منم کیف میکردم و اونجا بود که لذت کونی بودن چشیدم ارضا شدم توی شرت خالم
چیزی نگذشت که رضا خوابید روی منو کامل ابشو تو کونم خالی کرد و اروم افتادیم یه گوشه تخت یکم بعد به خودمون اومدیم دیدیم وای هم لکه آب روی تخته هم شرت خیسه خیسه
رضا گفت سشوار بیار یکم اب زد به پارچه تخت با سشوار خشک کرد من عین چی می ترسیدم گفتم شرت چیکار کنم؟ گفت بده من ببرم و با خودش برد و با خودمون گفتیم انقدر شرت داره دنبال این نمیگرده.
چند روز گذشت رضا بهم فیلمارو داده بود من ریختم رو مموریم پیش بقیه فیلمای خودمون سوپر ها و فیلم لختی خاله…
ماهی نگذشت که باز خاله خواست بیام بچشو نگه دارم ولی این بار گفت تنها باشم منم شک نکردم چون یادمه بهونه خوبی آورده بود که راستش یادم نیست؛ تنها چیزی که با خودم بردم sd کارتم بود چون چند روزی بابام تو خونه بود میترسیدم حتی جق بزنم برای همین گفتم برم اونجا و جق بزنم.
تو راه که بودم خالم گفت مهراد عزیزم دوست داری به دوستت هم بگو بیاد اشکال نداره نفهمیدم اون موقع چرا تصمیمش عوض شده بود ولی گفتم چشم و از خدا خواسته بهش گفتم اونم به این بهونه که منو بکنه زودی اومد.
خلاصه رفتیم اونجا شروع کردیم سر دختر خالمو گرم کردن منو رضا رفتیم تو اتاق اینبار شرتی از خاله برنداشتیم فقط میدیم میزاشتیم سر جای دقیقش و اولش من شروع کردم برای رضا ساک زدن بعد کون لخت شدم خوابیدم تا بیاد روم اینبار دردش کمتر بود و لذتش بیشتر و صدای تلمبه های عالی من دولم ذوق میزد سوراخم پر شده بود که دیدیم صدا کلید میاد جفتمون خایه برو ندیم سریع پریدیم بیرون
در حالتی که فقط سریع شلوار کشیدیم بالا و نشد اتاق مرتب کنیم.
سعی کردیم به خیالمون عادی جلوه بدیم و خالم هیچی به روی خودش نیاورد و رضا خداحافظی کرد و سریع رفت خالم به دخترش لبخند زد گفت عزیزم برو کارتون ببین تو همین زمان گفتم خاله چقدر زود اومدین که خاله با لبخند اومد گوشمو پیچوند یک چهره خشمگینی به صورتش اومد که توی عمرم ندیده بودم و گوشم حسابی داشت میپیچوند منو برد سمت اتاقش و در بست.گفت داشتی چه غلطی میکردی تو اتاق من پسره هرزه من که خایه هام توی گلوم بود زدم زیر اشک گفتم هیچی به خدا نیومدیم تو اتاق که یکی خوابوند توی گوشم که هنوز صداش تو سرم میپیچه گفت فکر کردی نمیدونم دفعه قبلی چه غلطی کردین؟
منو سوژه جقت کردی پسره بی غیرت ؟لباس زیر من نیست از سری پیش که تو اون دوست تخم سگت اومدین اینجا گم شده . گفتم خاله به خدا ما نبودیم و داشتم گریه میکردم چون اصلا خالمو اینجوری ندیده بودم زد باز تو گوشم اینبار یواش تر گفت خفه شو نمیخوام دخترم بفهمه تو چه کثافتی هستی.
تو همین حرفا یهو نوتیف اومد روی گوشیم از طرف رضا که گفت وای شانس اوردیم خالت نفهمید و چون گوشیم روی تخت کنارمون بود خالم تقریبا خوند و پرید که گوشیم برداره من داشتم از دستش میکشیدم میگفتم خاله غلط کردم که کارد موبایل از هم باز شد sd کارته افتاد زمین سریع گوشی رو ول کردم رفتم رو sd کارت که خالم فهمید از ضایع بازی من که حتمن. خبرای اصلی اونجاس .
گفت مهراد بده من اونو مگرنه همین الا باباتو زنگ میزنم بیاد تکلیفتو معلوم کنه میدونی بابات چه سگیه ممکنه همینجا خونت حلال کنه با اشک میگفتم خاله توروخدا نه غلط کردم ولی گوشش بدهکار نبود sd کارت گرفت رمز گوشی خودمو گرفت بهم گفت برم یه گوشه اتاق بشینم صدام درنیاد؛ دنیا رو سرم خراب شده بود فیلمارو که میدید می فهمید من شرتش رو سوژه جق نکردم عملا باهاش جندگی کردم.
دختر خالم در زد خالم که عصبانی بود خودشو کنترل کرد گفت جانم عزیزم گفت مامان حوصلم سر رفته خالم گفت برو عزیزم واحد بغلی پیش نرگس( دوست و همبازی دخترش ) اونم خوشحال رفت.
من شروع کردم التماس خالم با یک داد بلند گفت برو گمشو سرجااات و من نشستم با گریه؛ رفت مموری نگاه کنه یهو رنگش شد ماست فهمیدم فیلمارو دیده ولی هیچ واکنشی نداشت من اشکم شدت گرفت و اون در اتاق داشت می بست بلند شدم التماس کنم به بابام نگه چیزی گفت یه قدم نزدیکش شم زنگ میزنه بابام.
و در بست از بس گریه کرده بودم از حال رفتم و نفهمیدم چقدر زمان گذشته که خالم بالا سرم اومد بیدارم کرد گفت پاشو تن لش.
باورم نمیشد حتی خالم این ادبیات بلد باشه حتی یک کلمه بد قبل از این ماجرا از دهنش نشنیده بودم چون برخلاف مامانم خیلی با وقار خانم بود.
منم سریع از جام پریدم بهم گفت هرچی میگم گوش میدی و میگی چشم گفتم چشم گفت جای کف دستم رو صورتت مونده من زنگ زدم بابات گفتم با رضا اینجا بودن رضا یه نگاه به من انداخته تو غیرتی شدی دعوا کردی زدی بچه رو الکی .
من با تعجب نگاهش کردم که یهو گفت چیه تازه بابات بهت افتخار کرد نمیدونست پسرش یه کوو… که ادامه حرفشو خورد من سرمو انداختم پایین
بعدم گفت موبایلتو تا اخر مدرسه بهت نمی دانم و دستش میمونه اونم میگم به خاطر اینکه معلمت گفته داری تو درست ضعیف میشی؛ سرم پایین بود گفت نشنیدم بگی چشم گفتم چشم ادامه داد گفت به این پسره هیچی بروز نمیدی که من فهمیدم هی داشت بهت پیام میداد من گفتم اره شانسمون گفت نفهمید
از فردا گوه میخوری دیگه باهاش رفت امد کنی هر موقع کارت داشت میگی درس دارم بعدشم میگی گوشیمو ازم گرفتن گفتم چشم گفت سرت پایین میری درس میخونی مدرسه روزایی که بابات نیست گم میشی خونه ما بازم گفتم چشم بغضم شکست به دامن خاله افتادم گفتم خیلی لطف کردی بخشیدیم گفت بخشیدمت؟
گفتم هوامو داشتی گفت هواتو داشتم؟؟؟ گفتم به پاتون میفتم به بابا نگی فقط و اشک ریختم گفت خب بیوفت ساق پاهاش گرفتم ک پاشو کشید با پاهاش صورتم هل داد گفت دست کثیفتو به من نزن و رفت از اتاق بیرون.
دو هفته ای از اون روز گذشت خالم باهام سرسنگین بود خبری از رضا نداشتم اونم کم کم میدید من نیستم با ادمای دیگه داشت دوست میشد؛ حرفی از اتفاقات اون روز نبود فقط خالم هی میگفت پسره که شک نکرد چیزی که نپرسید و تهدیدم میکرد که خطا کنم به بابام میگه سه هفته ای از این اتفاق گذشته بود .
راستشو بگم دلم به شدت محبت مادرانه خالم میخواست با اینکه اصلا کافی نبود ولی همون توجه اندکش هم برام خوب بود برای همین رفتم براش یه دسته گل خریدم وقتی شوهرش نبود بهش دادم ازش معذرت خواستم اونم بغلم کرد گفت دیگه نبینم این کارارو ازت . بعدم فکر نکن خر شدم از این به بعد با حرف من میری جلو گفتم چشم. بهم گفت فردا باید باهاش تا جایی برم ولی شوهرش و بابای من نباید بدونن گفتم کجا؟ گفت دوتایی میریم باغمون ( خالم یه باغ داشت بیرون شهر که گاهی میرفتیم)
گفتم منو شما؟ گفت اره با دخترم و گفت صدام در نباید بیاد فردا صبح میاد دم مدرسه دنبالم از اون طرف میریم و منم به همه باید بگم جلسه اولیا مربیان دارم خاله داره میاد برای من.
من اون شب خوابم نبرد از طرفیم شهوتم زیاد شده بود احساس میکردم با خاله قراره کاری کنم یا سکس کنم اخه هرچی پرسیدم گفت فردا بهم میگه تا فردا ظهر تو مدرسه دل تو دلم نبود. تا با ماشین اومد دنبال دخترش عقب بود دهنم باز مونده بود.
خاله تینا موهاش فر کرده بود یه عطر گرمی زده بود که تا حالا ندیدم همچین عطری بزنه و یک مانتو آبی نفتی تنش بود جلو باز بود که معلوم بود تاپ مشکی زیرش پوشیده . یکم خشکم زده بود گفت چیه ؟؟
گفتم هیچی خاله خوشگل شدین گفت نکنه باز میخوای سوژه… لا الله الا الله بیا بریم دیره …
من ضربان قلبم رو هزار بود یعنی واقعا خاله قراره بهم بده…؟
خالم صدای موزیک زیاد کرده بود بچش به صندلی عقب کمربند شده بود و دستشو گذاشت زیر چونه من و گفت هرچی الا میگم گوش میدی اوکی؟
گفتم اره گفت اره کوفت بگو چشم گفتم چشم گفت مهراد قراره برم توی باغ یکی از دوستامو ببینم توی ماشین میشینی بچه رو تنها نمیزاری تا من زود برگردم تو باغم هم نمیای خودمم دم در پارک میکنم میرم زود میام فهمیدی؟
من یکم مشکوک بودم اون موقع فکر نمیکردم خالم اهل کار بدی باشه چون خیلی با شخصیت بود گفتم چشم خلاصه رسیدیم دم باغ خالم پیاده شد رفت تو من فهمیدم داستان چیه ولی به روی خودم نیاوردم
چون از خالم مثل سگ میترسیدم.
دوستان این پارت اول بود که تموم شد و از اینجا به بعد پارت دوم داستان منه چون میدونم اگه الا ننویسمش ادامشو شاید طول بدم تا بنویسم مهمم نیست برام چقدر لایک میگیره یا کامنت ولی واکنشتون به داستانم دوست دارم بدونم و بخونم حتی اونایی که هیت میدن:))
من فهمیدن بودم خاله چرا رفته اونجا مطمئنا با یک مردی قرار داشت برای منه چهارده پونزده ساله خوب انقدر هیجان داشت که دلش میخواست سکس خالشو با یکی ببینه!
ولی بازم میترسیدم و تصمیم گرفتم بمونم یکم که موندم دیدم صدای ماشین میاد و دیدم دوتا مرد تو یک سمند دارن میرن دم باغ ما!
با خودم گفتم پس اونی که تو باغمون بود چی اینا کین نکنه پلیسن؟؟ نکنه خالم بگا بره و انقدر ساده فکر میکردم که سریع دختر خالمو بغل کردم اروم نزدیک در باغ شدم که دیدم اون دوتا اقا که جوون هم بودن حدود ۲۳ ۲۴ دارن اروم در باغ باز میکنن که یهو یکیشون گفت بابا یواش احمق این زنه سلیطه بازی دربیاره بگا میریم خب. و رفتن تو و درو اروم بستن
من رفتم رو سقف ماشین و ستونای ماشین وایسادم دید میزدم پسرا توی باغ بودن یکیشون که اسمش سعید بود و بعدنا فهمیدم یک ریش بلندی داشت و تن لاغر و تتو دست پیرسینگ تو ابرو اون یکی پسره که اسمش حامد بود یکم تو پر بدن مردونه ته ریش داشت .
دختر خالمو تو ماشین گذاشته بودم از دیوار پریدم تو یواش یواش رفتم سمت در و یکم لاشو باز گذاشتم رفتم بیرون دختر خالمو با خودم بیارم وقتی اومدم پسرا داشتم میرفتم تو ساختمان اصلی که احتمالا خالمم بود
سریع رفتم در اتاق سرایداری باز کردم که کلید هم روش بود و وسایل توش کامل بود بچه رو گذاشتم بهش گفتم بمون من برم دستشویی بیام و برای تلویزیون اونجا هم روشن کردم . بچه آرومی بود پای تلویزیون محو میشد.
آروم خودم رسوندم دم پنجره اونجا سه مرد دیدم و خالم که با شورت سوتین قرمز جلوی سینه های سفید درستشو گرفته و لای پاشو گرفته و حامد و سعید و اون مرد دیگه ای که میدیدم پر از بدنم ریزون کرد پسر عمه مامانم یا خالم که همسن خالم بود ولی مجرد بود به اسم رامین
خالم با چهره توهم رفته و نگران میگفت توروخدا لباسامو بدین برم من جنده نیستم رامین تو مگه نمیگفتی عاشقمی ناموستم اخه این چه کاریه تورو خدا ولم کنید برم من بچه دارم که حامد گفت بچه داری اومدی کس بدی ؟ و دوتای دیگه خندیدن
رامین گفت عزیزم بچه ها خیلی خوبن بهت حسابی حال میدن معتادشون میشی مطمئن باش که خالم جیغ زد سر رامین گفت مگه من جندم رامینن و شروع کرد به اشک ریختن…
خیلی نگران بودم چیزی میگفتم زورم به اون یه تا نمیرسید و نمیدونستم چجوری خالم نجات بدم اون دوتا پسر نزدیک خالم شده بودن خواستن دستشون به بدنش بکشن اشکای خالم زیاد شده بود و داد میزد ولم کنید من خیلی اولش حشری شده بودم نسبیت به این داستان دلی با داد خالم فهمیدم ترسیده برای همین سریع رفتم دم در شروع کردم چند بار محکم کوبیدن به در باغ جوری که انگار دارم در میزنم و سریع رفتم پناه گرفتم یه گوشه که دیدم بعد از چند دقیقه سه تاییشون از دیوار دارن میان بالا و روبه بیرون فرار میکنن سوار ماشینشون میشن میرن از اینجا .
رفتم دم در باغ وایسادم باز در زدم که دیدم خالم با لباس های مرتب ولی چشمای قلوه خون که سعی داشت خودشو عادی نشون بده درو باز کرد تا دید منم نفس راحت کشید سریع منو بغل کردو شروع کرد به اشک ریختن گفت خدا تو رو رسوند.
منم سریع رفتم تو بچش رو بیارم بهش گفتم همه چی رو میدونم و سوار بر ماشین شدیم و رفتیم.
نوشته: .
4 پاسخ به “زندگی مهرداد”
قشنگ بود
خوب الان که چی؟
خوبه ادامه بده
با واقعی یا الکی بودنش کاری ندارم عالی بود چرا ادامه نمیدی