من رها هستم
این داستان یه فرقی با داستانای دیگه داره
این اتفاق مشترکه رو از دو دیدگاهه
دیدگاه دختر
دیدگاه پسر
از خوندن احساس هر دو طرف چه نظری دارین؟ برام بنویسین
برداشت اول
دختر:

تا حالا از استرس حالت تهوع گرفتین؟ همراه با دلپیچه ای که هر ۵ دقیقه بکشوننت تو سرویس بهداشتی
شبی که گفت فردا بیام ببینمت از همون ساعت این بدقلقی بدن من شروع شد.
با هر جمله ش معده م یه آلارم میداد که منم بازی🤦🏻♀️
با خودم گفتم اشکال نداره، یه دوش میگیرم میخوابم خوب میشم.
لباس های فردارو یه چک کردم و رفتم زیر دوش
ضربه های ریز آب گرم که میخورد رو شونه هام خیلی حس خوبی داشت، انگار داشت ماساژم میداد. دست بردم تو موهام و زیر دوش یه تکونی بهشون دادم و ناخودآگاه چشمامو بستم. یه لبخند عصبی اومد رو لبم. باز فکر فردا داشت تو سرم میچرخید.
مکالمه های یه ساعت پیشمون مرور میشد تو ذهنم:
من: عزیزدلم راه دوره اذیت میشی نیا
مهرداد: بذار بیام حداقل ببینمت، دلم برات تنگ شده رها
راه کمی قرار نبود بیاد. دو ساعت رانندگی داشت. و بعدش هم چند ساعت تا خونه خودش. دلم نمیومد این همه راه بیاد فقط برا دیدن.
بهش گفته بودم شرایط سکس ندارم، نه روحی نه جسمی خوب نیستم.
کلی قربون صدقه م رفت و کلی دلم براش تنگ شده بود. از هم دور بودیم و میدونستم اگه الان نیاد ممکنه تا چند هفته یا چندماه دیگه نتونم ببینمش.
اینم میدونستم که خیلی نیاز به سکس داره. اما واقعا شرایطشو نداشتم. بهش گفتم دلم بغلتو میخواد، اونم گفت منم. و قرار فیکس شد برای فردا قبل ظهر.
دوش آبو بستم و حوله مو پوشیدم. ساعت ۱۲ بود. از کله سحر بیدار بودم ولی از اضطراب فردا بی خواب شده بودم.
یه چای ریختم نشستم به اینستا گردی
ولی اینم افاقه نکرد.
نمیدونم این چه استرسی بود که قبل دیدارامون داشتم
مهرداد ادم به شدت امنی بود، اینو تو این چند ماهی که باهم در ارتباط بودیم متوجه شده بودم.
مثل چشمام بهش اعتماد داشتم
میدونستم هیچ وقت اذیتم نمیکنه
ولی بازم این نگرانی…
ساعت نزدیکی یک شب بود
حالا هیجان هم به اون حسای قبلی اضافه شده بود. هیجان دوباره دیدنش، گرفتن دستام تو دستاش بوسه هاش. مهربونی هاش، شیطنت هاش😜
رفتم رو تخت و سعی کردم به زور بخوابم. فردا باید صبح زودتر بیدار میشدم، کارای اماده شدنم و رسیدنم سر اون لوکیشن وقت میبرد.
هر چقدر این پهلو اون پهلو شدم خبری از خواب نبود. تسلیم شدم. شروع کردم به دیدن سریال جدیدی که این روزا میدیدم. یه سریال نسبتا جدی و فارق از ابعاد رمانتیک.
بالاخره وسطای سریال دیدنم چشمام سنگین شد و حدودا ساعت ۴ خوابم برد.
ساعت گوشیم رو روی ۸ تمظیم کرده بودم. با اولین زنگش چشمامو وا کردم و فوری پیامامو چک کردم، قرار بود وقتی راه افتاد به سمتم, پیام بده.
اما تا ۹ خبری نشد. اولش نگران شدم بعدش فکرای بدی که نکنه منصرف شده و سختش شده بیاد و…
ولی نیم ساعت بعد پیام داد که ۱۰ و خورده ای راه میوفته.
دل تو دلم نبود
موهامو سشوار کردم و بافتم. میدونستم مهرداد موی بافته دوست داره.
لباسامو دوباره چک کردم. یه شلوار مشکی، یه شومیز مشکی یه ست کرم و یه شال سبز تیره که بنظر خودم خیلی به صورتم میومد.
من از خونه تا محل قرارمون تقریبا ۲۰ دقیقه راه داشتم. خواستم شروع کنم به آماده شدن که معده م یه تیری کشید و تازه یادم افتاد من اصلا صبحونه نخوردم، ولی میلم به هیچی نمی رفت. نهایتا کارو با یه لیوان چای و یه کیک جمع کردم.
ساعت ۱۲ بود که صدای پیام گوشیم اومد!
خودش بود، گفت ۴۰ دقیقه دیگه سر لوکیشنه
سعی کردم هیجانمو کنترل کنم و این معده وحشی رو آروم کنم ولی مگه میشد. هر بار چشمم می افتاد به ساعت یه موجی از هیجان ازم رد میشد.
کم کم آماده شدم. عادت به آرایش زیاد ندارم و فقط یه خط چشم و یه رژ کافی بود.
اسنپو گرفتم و نشستم منتظر تا بیاد.
تو این فاصله چندین بار تصور کردم که وقتی دیدمش چطور خجالتمو مخفی کنم.
تو چتامون خیلی پررو و شیطون بودم ولی تو دیدار حضوری مثل یه پیشی رام😁
بالاخره اسنپ اومد. خودمو یه چک نهایی تو آینه کردم و رفتم بیرون. آفتاب داغ ظهر بدجوری رو اعصاب بود ولی تایم دیگه ای نداشتیم.
ماشین راه افتاد، سرمو تکیه دادم به صندلی و دوباره تلاش بیهوده برای آروم شدن.
نزدیکای مقصد که شدم پیام دادم ببینم ماشینش چیه
اولین بار بود که میخواستم سوار ماشینش شم. اسنپ کنار ماشینش ایستاد و پیاده شدم.
رفتم سمتش، تا منو دید از ماشین پیاده شد و با لبخند اومد سمتم.
چقد با خودم مرور کرده بودم که وقتی دیدمش برم بغلش و لباشو ببوسم و…
اما هیچ کاری نتونستم بکنم و فقط سلام و یه دست خشک و خالی دادم و نشستم تو ماشین.
جای خلوتی رو انتخاب کرده بودم که راحت باشیم، اطرافمون تقریبا هیچکس نبود.
با یه ته مونده خجالتی نگاش کردم و دستمو بردم سمت دستش.
دستمو گرفت و بوسید. وای که چقدر این کارش برام لذت بخش بود. بدجور تشنه محبتش بودم.
شروع به صحبت های معمول کردیم، از حال و روز هم پرسیدیم، از روزایی که از هم دور بودیم. از دلتنگی هامون.
خودمو نزدیکش کردم و تکیه دادم تو بغلش، موهامو نوازش میکرد و پیشونیمو میبوسید. تو بغلش آروم بودم و نفسای عمیق میکشیدم. دوست داشتم زمان نگذره و هر چقدر دلمون میخواد تو بغل هم بمونیم.
چشماش بهم بود و نگام میکرد. بعد چند دقیقه حس کردم نگاهش رو لبام قفل شده، حدسم درست بود، هوس کرده بود.
همینطور که دستامو تو دستاش گرفته بود گفت: میتونم ازت یه کام بگیرم؟
ته دلم یه ذوق عجیبی اومد و چشمام برق زد. سرمو بردم نزدیک صورتش و چشمامو بستم. گرمای لباش اومد رو لبام و میک های محکم و حشری کننده ش شروع شد. لبامو با ولع میک میزد و فرصت نمیداد منم لباشو بخورم. همین حین بود حس کردم دستش داره میره سمت دکمه های لباسم. با اینکه از شدت تحریک مغزم دیگه کار نمیکرد یه لحظه خودمو عقب کشیدم و نگاه کردم به اطراف. نگران بودم کسی باشه ولی خلوت خلوت بود.
یه نگاه بهش کردم و با چشمام بهش اوکی دادم
فرز دکمه هامو باز کرد و دست برد پشتم. ماهرانه و با یه دست قفل سوتینمو باز کرد. سرشو اورد تو قفسه سینم و با دستش سوتینمو داد پایین.
سر سینم رو گذاشت تو دهنش و چندتا میک محکم بهش زد و با دست دیگه ش اون یکی ممه م رو میمالید و نوکش رو می کشید. دستامو فرو کرده بودم لای موهاش و نفسام داشت تند میشد. دست میکشید یه کمرم و دستشو میبرد پایین. میدونست نقطه ضعفم چیه و با چی قراره همه وجودمو بسپرم بهش. دستش رو کمرم حرکت میکرد و کم کم میرفت پایین. هرچی دستش پایین تر می رفت بیشتر احساس داغی تو وجودم میکردم.
دستشو اورد روی رون پام و شروع به نوازش کرد. کم کم رفت بین پاهام. مدام میگفت تو خیلی داغییییی جوووون و داشت از روی شلوار تنگم فشار میاورد به کسم. وقتی دستش چسبید به کسم، دست از میک زدن برداشت و با تعجب گفت جدی چقد داغی رها!
حال من چطور بود تو اون لحظه؟ از خود بی خود و خیس و تشنه. دلم میخواست با دستای مردونه ش کسمو نوازش کنه و من برم رو ابرا.
وقتی حال منو دید متوجه شد که دارم از تحریک میمیرم و ازم اجازه خواست شلوارمو باز کنه.
دلم یه دنیا عشق و حال و تحریک و ارضا میخواست اما ترس هم داشتم.
باز شروع کرد به ناز و نوازشم و ازم لب میگرفت. با صدای آروم تو گوشم حرف میزد
-بذار اون کس قشنگتو حال بیارم، دلم میخواد ارضات کنم، میخوام لذت بردنت رو ببینم عزیزم.
میدونست با حرفاش مست میشم و وا میدم. انقد کسم خیس شده بود و تشنه که دیگه نتونستم تحمل کنم. کمرمو دادم بالا و دکمه شلوارمو باز کردم. خودش زیپمو داد پایین و با احتیاط دستشو برد تو شرتم. وایییی ته دلم بدجوری دل دل میکرد و ضربان قلبم بالا رفته بود. از ته ریه هام نفسمو دادم بیرون.
انگشتای مردونه ش لای شیار کس خیسم کشیده میشد و قلبمو به تپش می آورد.
پشت سرهم نفس میکشیدم و سفت شدن ماهیچه هامو حس میکردم.
وقتی که دیگه به ناله کردن رسیده بودم نگاهم یه کیر کلفتش افتاد که شق شده بود شلوارشو اورده بود بالا، دلم بدجوری می خواست.
آااااخ یه لحظه پاهام قفل شد و با تمام زورم واژنمو سفت کردم. دوتا انگشت مردونه شو کرد تو و با فشار عقب و جلو میکرد. حس کردم بدنم داره از کنترلم خارج میشه و به لرزه افتادم. پاهام با شدت تمام می لرزید و دلم میخواست از شدت لذت جیغ بکشم. مهرداد هم با قدرت تو کسم با دستش تلمبه میزد و با دست دیگه ش کیرشو از روی شلوار میمالید. هر دومون دیگه نمیفهمیدیم دورمون چخبره و فقط از هم لذت میبردیم.
کم کم لرزشم تموم شد و ولو شدم رو صندلی ماشین، خیلی انرژی ازم گرفته بود، نای تکون خوردن نداشتم.
وقتی یه کم آروم شدم مهرداد دوباره خواست دستشو بکنه تو کسم که این دفعه دیگه نذاشتم.
دستشو دراوردم و وحشیانه و گشنه پریدم رو کیر کلفتش. دیگه تحمل فقط دیدنشو نداشتم. دوست داشتم اونم زیر دست من از غرق بششه.
کیر مهرداد واقعا کلفت بود، حتی بنظرم کلفت تر از معمول
از روشلوار گرفتمش تو دستم و فشارش دادم، عجب چیز سفتی بود. شلوارشو دادم پایین و درش آوردم، خیس خیس و مداوم در حال آب دادن.
یه کمی گرفتمش تو دستام ولی این چیزی نبود که میخواستم. من میخواستم زیر دست و دهن من به اوج برسه. بدون فکر و معطلی رفتم پایین و کیر تپلیش رو جا دادم تو دهنممممم. وایییی کیرش سر خورد تا ته حلقم و کلفتیش منو به خفگی میرسوند. با زبونم و لبام با کیرش بازی میکردم و وسطای کار هم میک های عمیق و حلقی میزدم.
مهرداد از لذت سرشو تکیه داده بود به صندلی و صدای آه ها و نفس های مردونه ش ماشینو پر کرده بود.
یه چنتا میک محکم زدم و لبامو شل کردم داشتم با زبون بازی میدادم که دست گذاشت پشت سرم و فشار داد پایین، کیرش رفت ته ته حلقم. یه چند ثانیه که گذشت حس کردم واقعا دارم خفه میشم و تلاش کردم سرمو بیارم بالاتر ولی اجازه نداد و بیشتر فشار داد، اشک تو چشمام جمع شده بود که دستشو برداشت و اومدم بالا، دوست داشتم چشمای پر از اشکمو ببینه و دیوونه بشه. مهرداد ددی بودن دوست داره و منم دختر کوچولوشم، دیدن اشک دختر کوچولوش بهش لذت میداد.
دوباره سرمو بردم پایین و این دفعه با فشار بیشتر کیرشو هل داد ته گلوم. اشک میریختم و لذت میبردم. با دستم به التماس زدم رو پاش که بذاره بیام بالا ولی مهرداد بدجوری داشت کیف میکرد و انگار اصلا تو این دنیا نبود. انقدر دیدن این حالش برام تحریک کننده بود که با تمام قدرتم کیرشو ساک میزدم. نمیدونم چند دقیقه گذشت که سرشو اورد بالا و گفت رها دارم میام. همین حرفش کافی بود تا من یه جون دوبرابر بگیرم و با اشتهای بیشتر اون گوشت خوشمزه شو بخورم و بمکم. با سرعت ادامه دادم و اتفاقی که منتظرش بودم افتاد. پاشیدن آب گرمشو تو دهنم حس کردم و کیرش دهنمو پر از آب کرد. چند ثانیه لبامو سفت کردم دور کیرش که آبش بیرون نریزه و وقتی حس کردم کامل خالی شد هرچی آب تو دهنم بود قورت دادم و با زبونم سر کیرشو قلقلک دادم.
دیگه ناله هاش تبدیل به نفسای عمیق شده بود و کم کم داشتیم برمیگشتیم به حال عادیمون.
از اونجایی که هر جفتمون رو تمیزی حساسیم به دستمال کاغذی راضی نشدیم و نوبتی رفتیم با یه شیر آب که اون نزدیکی بود بشور بساب کردیم.
وقتی برگشتم تو ماشین، چشماش راضی بود. دستامو گرفت و منو کشوند تو بغلش، بعد از چند تا نفس گفت: رها میدونی اولین باره تو ماشین ارضا شدم؟ خنده شیطنت آمیزی کردم و کیرشو یه فشار دادم و گفتم اینم جایزه پسر خوبی که به خاطر من این همه راه میاد😍
کم کم داشت دیرش میشد و باید میرفت به سمت شهر خودش. ماشینو روشن کرد و راه افتادیم. حالا دیگه همه حسای اضطراب و استرسم تموم شده بود و یه بار دیگه شیرین ترین لحظاتو باهم داشتیم. دوست نداشتم بره. یه بغضی ته گلوم اومده بود. دنبال بهونه میگشتم یه کم دیگه نگهش دارم. هنوز بغل میخواستم. هنوز به حس حمایتگریش نیاز داشتم. گفتم مهرداد منو تا نزدیکای خونمون برسون بعدش برو، حداقل اینطوری یه کم بیشتر باهم بودیم. امیدوار بودم بدترین ترافیک شهر امروز باشه ولی خب مثل اینکه قرار بود خیابونا خلوت ترین حالت خودشونو نشونم بدن. تو مسیر دستش تو دستام بود و سرمو تکیه داده بودم به بازوش. خیلی سعی کردم اشکام در میاد و از این چند دقیقه ای که هست استفاده کنم. یه کمی باهم حرف زدیم و خوش و بش کردیم که رسیدیم نزدیکای خونه م. دیگه جدی جدی باید ازش خداحافظی میکردم. اسنپ گرفتم و همون لحظه هم یه راننده اکسپت زد. بله دیگه همه چی تو سریع ترین حالت خودش داشت اتفاق می افتد. شالمو سر کردم و برای آخرین بار خودمو سپردم به بغل گرمش.
«مواظب خودت باش رهای قشنگم»، پیشونیمو بوسید و پیاده شدم از ماشینش.
به محض پیاده شدن دوباره دلتنگش شدم و فقط جسممو به زور می کشیدم سمت اسنپ.
خیالش که راحت شد من سوار شدم، راه افتاد. با چشمام تا جایی که دید داشتم مسیرشو دنبال کردم و دل طفلکیم رو گول زدم که به زودی دوباره میبینمش🥺
برداشت دوم
پسر:

چندین وقت بود که یه هم آغوشی که روحمو آروم کنه نداشتم. چندین بار تلاش کردم ببینیم همو ولی شرایطش پیش نمیومد.
آخرش گفتم بذار من برم سمتش که اون سختش نباشه. ۲ ساعت رانندگی برای دیدن و بغل کردنش چیزی نبود.
بهش گفتم و با کمی فکر کردن به جوانب قبول کرد.
می دونستم که حال روحی خوبی نداره الان. بیشتر دلم می خواست مثل یه دوست حامی کنارش باشم. ولی لامصب انقدر سکسی بود که فکرای شیطنت آمیز تو سرم میومد. بارها و بارها به بار اولی که تو آغوشم اومد فکر کردم و فکر کردم. کیرم تمام مدت به احترامش بلند میشد. یه بغل دوست داشتنی. موهای بافته شده طلایی. چشماش پر از سبزی و زندگی. صورت مهربون. و باز فکرای شیطنت آمیز. سینه های ناز و خوردنی. لای پاهاش ولی. لذت بهشت با گرمای آفتاب تابستون. یه کوس داغ داغ داغ. خیس از شهوت و مهمان نواز. اخ که فرو بردن کیرم تو اون ملاقات به عمق وجودش چه قدر لذت بخش بود… ضربه های سنگین توش. تلمبه های عمیق و یواش. نبض زدن کوسش دور کیرم… اخخخخ
با این فکرا بالاخره خوابم برد و تو خواب هم می دیدمش که دارم می دوام سمتش.
صبح بیدار شدم و دیدم گوشیم خاموش شده زنگ نزده. ترسیدم یه وقت فکر نکرده باشه پیچوندمش. سریع روشنش کردم و بهش پیام دادم.
گفتم بذار قبل دیدنش یه دوش بگیرم بوی خوب بدم. بعد دوش اسپری زدم و سریع نشستم تو ماشین و به سمتش راه افتادم. یه جای خلوت برام فرستاده بود که همو ببینیم. تو جاده همش به لحظه ای که می بینمش و بغلش می کنم فکر می کردم.
بالاخره رسیدم. یه چند دقیقه ای دیرتر از من با اسنپ رسید.
راننده داشت نگاهمون میکرد نمی شد بغلش کنم. برا همین گفتم سوار شیم و زودتر از کنار اسنپ بریم. رفتیم یه جای خلوت. ماشینو روشن گذاشتم کولرش خنک مون کنه. بعدش دستاشو گرفتم تو دستم و چون نمی خواستم حس بدی پیدا کنه به بوسیدن دستاش قناعت کردم. بعدش کشیدمش تو بغلم و بالاخره دوباره دختر لیتل عزیزم به بغل ددیش وارد شد.
بغلش عجیب بود. مثل نشستن کنار یه دریای آروم که روح آدمو پرواز میده و مثل دیدن موج های خروشان از دور که یواش یواش شعله های شهوت درونتو فوران میده.
تمام تلاشمو داشتم می کردم خودمو کنترل کنم و فقط براش حامی باشم. تا حدی هم موفق بودم. ولی دلم دیدنشو باز میخواست پس یه لحظه از بغلم آوردمش بیرون و دوباره صورت قشنگ و نازشو نگاه کردم.
چشمم افتاد به لبش و اتفاقی که نباید می افتاد افتاد. مقاومتم به مرز شکست رسید. ولی باز با آخرین ذره توانم گفتم بزار حداقل ازش اجازه بگیرم.
میشه یه کام بگیرم ازت؟
تو چشمای اونم یه مقدار موج خماری رو دیدم. صورتشو آورد نزدیکم و لبمو گذاشتم روی لبش.
طعمشون عسل. خیسیشون زیاد و گرمیشون… البته ذهن کثیف من باز گفت خیسی کوسش یه چیز دیگه است و باز حشرم رفت بالاتر.
رها هم داشت باهام همکاری می کرد و بنظر میومد علی رغم این که فکر می کرد حشر نداره اونم توش جوش و خروشی داشت اتفاق می افتاد.
دستام رو نذاشتم بیکار بمونن. اول صورتشو با دست چپم ناز کردم بعد گذاشتم دستمو روی رونش. پاهاش داغ داغ بود. دستمو بردم داخل تر و گذاشتم دقیقا روی کوسش. حتی از رو شلوار هم مثل کوره بود. گفتم رها چه قدر داغییییی واییی.
تحملم تموم شد. نیاز به ممه داشتم. دکمه های مانتوشو باز کردم یواش. بعد دستمو از زیر لباسش بردم داخل و از زیر سوتین ممه شو گرفتم. اخ که چه قدر نرم بود و چه حس خوبی داشت. یه کم چلوندمش بعد دیدم سوتین مزاحممه. دستمو بردم پشت کمرش و یه دستی قفل سوتینشو باز کردم.
لباسشو دادم با سوتینش بالا و خم شدم نوک شقشو گذاشتم تو دهنم. چه قدر حال میده خوردن نوکش. با زبونم باهاش بازی می کردم آب دهنمو روش تکون میدادم و با لبم گازای ریز ازش می گرفتم. بعضی وقت ها هم مک های سفت که همشو تو دهنم جا کنم
رها به بدنش کش و قوس می داد و آه های ریز از زیر لبش در می رفت.
فضا جوری نبود که بتونیم خیلی بیشتر این جلو بریم ولی برام خیلی مهم بود که آرومش کنم و لذت ببره.
گفتم بذار ارضات کنم عزیزم تا اروم بشی. یه کم به اطراف نگاه کرد خیالش که راحت شد کسی نیست کمرشو اورد بالا تا زیپشو باز کردم. یه پاشو اورد سمت راننده و گذاشت روی پای من تا دسترسیم راحت تر بشه. ماشین موقعیتو سخت کرده بود چون من عادت دارم با دست چپم کوسشو بمالم ولی باید از دست راستم استفاده می کردم. دستمو از زیر شرتش رد کردم. اول زیر شکمش خیسی عرق گرما بود ولی وقتی به شیارش رسیدم خیسی لزج و خوشایند کوسش بهم خوش آمد گفت. چه قدر برام آبش راه افتاده بود و این چه قدر خوشحالم می کرد. هم از لحاظ این که با من خوبه و لذت میبره هم از این نظر که قدرت من بر بدنش و این که مثل موم تو دستام بود.
دستمو بردم پایین تر و دوتا انگشتمو فشار دادم. خیسی کوسش انقدر زیاد بود که خیلی راحت رفتن تو. از لحظه ای که به شیارش رسیده بودم آه می کشید با ورود انگشتام یه قوس به کمرش داد و کوسشو اورد بالاتر تا راحت تر باشم. شروع کردم با انگشتام تلمبه زدن یه لحظه انگشت سومم هم بردم ولی حس کردم دردش میاد به همون دو تا راضی شدم. با دست راست تلمبه می زدم توش و با دست چپ نوک یکی از ممه هاشو گرفتم و کشیدم. از شدت لذت یه آه بلند گفت و بدنش شروع کرد به لرزیدن. به تلمبه هام ادامه دادم و نذاشتم به خاطر ارضاش تلمبه هام متوقف شه. شاید یه کم دردش گرفت ولی در عوض ارضای دومشم قوی تر به دنبالش اومد.
اومدم دوباره رو شیارش و مالیدم کوسشو. چند دقیقه با چوچولش بازی کردم یه ارضای ریز سوم دیگه هم اومد. دستمو گرفت و نذاشت دیگه ادامه بدم.
گفت کیرتو میخوام.
صندلی رو دراز کردم و هل دادم به عقب. شلوارمو کشید پایین. و دستاشو حلقه کرد دور کیرم. یه کم نگاش کرد. بعد یه بوس. بعد یهو کردش تو دهنش.
از اوممم گفتناش می فهمیدم که فقط به خاطر اجبار نمی خوره و با عشق و علاقه داره با کیرم حال می کنه. داشت با زبون باهاش بازی می کرد که دیوونه شدم. سرشو گرفتم و فشار دادم پایین تر و کیرم به حلقش خورد.
پاهام یه لرزش ریز کرد. تا جایی که حس کردم تحمل داره نگه داشتم و بعد سرشو ول کردم. اومد بالا تو چشاش اشک بود و یه لبخند رضایت. باز سرشو هل دادم پایین و با ته حلقش پذیرای کیرم شد. من خیلی سخت با ساک زدن آبم میاد. برای ارضا نیاز به کوس داغ دارم ولی انقدر با علاقه می خورد که یه حس هایی تو تخمام می کردم.
چند دقیقه خورد و حس میکردم داره خسته میشه. برا کمک بهش گفتم سرتو ثابت نگه دار و شروع کردم با کمر خودم تلمبه زدن تو دهنش. تکون دادن به کمرم و خیسی دهنش و نگاه کردن به موهای قشنگش کار خودشو کرد. آبم با شدت طی چند تا پرش تو دهنش خالی شد. حواسش بود که آبم هدر نره و نریزه همشو با لذت خورد. شل شده بودم و از خلسه ارضا لذت می بردم.
خودشو یه کم تو بغلم جا داد ولی ترمز دستی اذیتش می کرد. بعد چند دقیقه پا شدیم جفتمون کنار شیر آب خودمونو تمیز کردیم. به ساعت نگاه کردم خیلی دیرم شده بود. ولی دلمو چه کار کنم که پیشش گیر بود. تو چشای اونم می خوندم دلش خداحافظی نمی خواد. خودش بهانه رو داد دستمو و گفت تا یه جایی برسونمش که بیشتر پیش هم باشیم. تو راه با این که همیشه تند میرم اروم می رفتم که بیشتر پیشش باشم و با حرف زدن باهاش آروم شیم. حرف زدن فقط اونو آروم نمیکرد منم آرامش پیدا می کردم.
بالاخره به نقطه مقصد رسیدیم. اسنپ گرفت و از شانس بد همون لحظه قبولش کرد. تا اسنپب بیاد یه کم صورتشو ناز کردم و با دلی پر غم از هم خداحافظی کردیم. سوار که شد با ماشینم دنبال اسنپش بودم و نگاه می کردم
تا جایی رسیدم که من باید دور می زدم. یه نگاه اخر پر تمنا به ماشین
کردم و تو دلم گفتم خداحافظ عروسکم.
نوشته: Redsee
4 پاسخ به “مهرداد و رها، اولین عشق ورزی در ماشین”
ولی خیلی جذاب و واقعی بود داستانتچقدر تداعی کننده خاطرات خودم و عشق زیبام بود🥲❤️
اصلا کشش نداشت داستانت مزخرف بود
علیرضا دادا اشتباه میزنی با این سبک تبلیغ فقط کیر گیرت میاد
ارزش خوندن نداره 🐐