مشتری اومد پشت سرش مادرش اومد اصلا بهش سلام هم ندادم رفتم بالا.که نبینمش.دیدم الهام مشغوله گفت چیه باز.گفتم هیچی ننه جندش اومده.گفت عموعلی مث اینکه مامان بزرگمه ها.گفتم خب تو هم جنده ای دیگه.نسلتون جنده است.چی معلوم مامانت نباشه.خندید گفت اتفاقا اونم قبلا دوست پسر داشت.بابا که ماموریت بود میومد خونه ترتیبش رو میداد.گفتم دیدی گفتم.نسلتون خرابه.گفت ولی خوب شد به من گوشی رو دادی ها.که خاله بالاست. اگه نه آبروم میرفت .رفتم پایین دیدم مادرش رفته.گفتم ننه فولاد زره دیو رفت.اومد نسخه رو داد رفت.گفت نسخه چی اومده بود بهم سر بزنه.گفتم همون طلسم و دعای محبت رو.گفت مگه دیدی .الکی گفتم دیدم داشت آموزشت میداد.بخدا من نگفتم خودش آورده علی من میدونم اینها همه خرافاته.خودش پاره اشون کرد انداخت دور.گفت علی امشب پیشم بخواب دلم تنگ شده.گفتم منو تو دیگه با هم کاری نداریم.ازم نخواه من دیگه ازت دل بریدم.سرشو گذاشت روی میز آروم گریه میکرد آب دماغشو می کشید بالا.کارمون تموم شده بود.مغازه رو تعطیل کردیم.رفتیم بالا.هوا دیگه سرده سرد بود.بخاری رو بلند کردم.نشستیم دورش.الهام قرار بود چند روزی پیش ما بمونه.با پدرش خودم تلفنی حرف زدم.چایی آورد و بعدش شام ماکارونی درست کرده بود.عجب دستپختی هم داشت.جلوی من با همون لباس خونه بود عادی ولی من اصلا بهش زل نمیزدم که فاطی یا خودش حساس بشن.بعد شام با الهام مشغول کارها بودیم.فاطی گفت من برم ظرف بشورم.الهام گفت نه خاله تو بیا بشین خودم میشورم.رفت آشپزخونه.فاطی گفت علی منو ببخش چقدر تو خوبی…اصلا هیز نیستی.باوجود اینکه یک دختر جوون بی حجاب کنارت نشسته اما بهش توجه ای نداری.من خیلی پشیمونم.بخدا اون بار اول بهم تجاوز شد ترسیدم چیزی بگم شر بشه.گفتم کدومش رضا گردی یا مجید کونی کدومش اول بهت تجاوز کرد.گفت وای مگه میدونی دوتا بودن.گفتم حتی میدونم که عمورضا هم ترتیبتو داده.گفت خدا مرگمو بده کی بهت گفته،گفتم خورشید همیشه که پشت ابر نمیمونه بلاخره آشکار میشه دیگه،بدخجالت کشید.بلندشد رفت اتاقش.نرفتم دنبالش.ساعت۱رد بود.الهام گفت عموعلی خسته شدم بزاریم برای بعد…گفتم باشه.یک پارچ آب برداشتم رفتم اتاقمون.لامپ شب خواب و روشن کردم.نمیخواستم پیشش بخوابم ولی چون بهم التماس کرد که پیش الهام کوچیکم نکن بیا پیشم بخواب رفتم پیشش.اتاق گرم بود با دامن کوتاه و تاب گشاد خوابیده بود.سینه هاش داشت پر شیر میشد.تابش سفید بود اما چون زنهای حامله بچه که دارند نوک سینه هاشون بزرگ و سیاه میشه.مال اینم بزرگ بود بزرگتر شده بود.سیاهه سیاه بود.پوستش سبزه مایل به سفید بود اما نوک سینه ها سیاه شده بود.شیکمش یکیکوری که خوابیده بود. آویزون بود.رفتم آروم کنارش دراز کشیدم فک کردم خوابه اما بیدار بود.پشتم بهش بود.خودشو کشید طرف من.اومد بغلم من هم با شلوارک گشاد و رکابی خوابیده بودم.لباشو گذاشت روی سر شانه من و بوسید و آروم بازومو مکید.گفتم نکن خوابم میاد.دستشو برد پایین کیرمو از روی شلوارک گرفت دستش.گفت اینکه خوابه.گفتم پس چی فک کردی الان میاد عاشقته برات خودکشی میکنه.گفت یعنی اصلا دیگه منو نمیخواد.من که باکره بودم.خودت دختری منو برداشتی.گفتم اشتباهی کردم که الان مثل سگ پاسوخته پشیمونم.برگشت اونطرف.سنگین بود بزور چرخید.نزدیک عید هم بود.چرخیدم طرفش.دیدم آروم اشکاش میاد.مث جوی آب داشت میرفت از چشماش سمت چونه کشیده و قشنگش.نیم خیز شدم.نگاهش کردم. منو دید.یک کم هم آرایش کرده بود که خیس شده بود بهم ریخته بود.دلم براش سوخت.حامله بود گناه داشت زجر میکشید.روحش در عذاب بود برای بچه خوب نبود.گرفتمش بغلم.تا دستم بهش خورد.به اون سنگینی مث مار چرخید لبهاشو گذاشت روی لبام محکم چندتا منو بوسید چقدر حال کردم.منم بوسیدمش.اروم داد بالا تابشو. گفت ببینشون چی سیاه شدن مامانم میگه دارن پر شیر میشن.جوش نزن که شیرت خشک نشه.بوسیدمشون.گفت مرسی عزیزم.دوباره چسبید بهم تند تند بوسم کرد.گفت دستتو بزار زیر سرم میخوام بغلت بخوابم.چند وقته خوب نخوابیدم.گفتم باشه فقط آروم باش.چقدر گریه میکرد.گفتم آروم باش چرا گریه میکنی بازومو خیس کردی.آب دماغشو بالا کشید ولی خوب نتونست ریخت روی دستم.گفتم عه عه دختره کثیف.خندیدم اونم گریه و خندش قاطی شده بود.با دستمال صورت و دست منو و تمیز کرد.باور کنید خیالش که راحت شده بود.دو دقيقه نکشید دیدم مست خوابه.آروم دامنشو دادم،بالا گشاد بود.شورت نداشت.کوسش چقدر گنده تر شده بود.اروم خودمم لخت شدم.کیرم شق شق بود.تف زدم گذاشتم لاش.واقعا خواب خواب بود.اروم لایی میکردمش.باور کنید خودمم خسته بودم هم جسمی هم روحی.کیر لای کوس خوابم برده بود.تو خواب حس قشنگی داشتم خوابهای خوب میدیدم.یک آن تو خواب انگار شاشم اومد بلند شدم دیدم.کیرم توی دستشه آبم اومده داره تمیزش میکنه.گفتم عزیزم چیکار میکنی.تا گفتم عزیزم.دوباره داغ دلش تازه شد گریه اش اومد.دهنشو پاک کرد اومد بغلم گفت میدونی چند وقته هیشکی بهم نگفته عزیزم دخترم حتی مادرم.خواب بودم بلند شدم دیدم بغلم کردی اما چون دیدی خوابم کاریم نکردی.دوستت دارم.میدونم که خیلی وقته آبت نیومده بود.اما بازم ملاحضه منو کردی.دیدم خوابی کیرت شقه برات آروم آروم خوردمش.دیدم خوشت میاد ادامه دادم.بعدا برو دوش بگیر.اگه دوست داری بیا آرومی بکن توش.ولی آروم ها.چون این خودش اندازه یک نوزاده. یکی هم اون توی دردم نیاد طوریم بشه.گفتم بیا تو بغلم.بیا بخواب.گفت آره بازم خوابم میاد.دوباره بغلش کردم.باز هم زود خوابید.صبحی بیدار شدم رفتم براش حلیم داغ گرفتم خیلی دوست داشت.الهامو بیدار نکردیم.ارومی باهم رفتیم حموم.توی حموم تمام بدنشو براش شستم.کیف میکرد. براش همه جاشو تراشیدم.موهای پاهاش هم بلند شده بود.دمق بود حوصله نکرده بود.بتراشه.خیلی بهش حال دادم.تمیزش کردم.کیرم بلنده بلند بود.گفتم عزیزم قمبلی آروم وایسا نترس فقط لاش میزارم.گفت باشه فقط محکم بغلم کن لیز نخورم بیفتم.گفتم باشه.کردم لای پاهاش لیز ولزج بود آب کوسش ریخته بود.گفتم چقدر گنده وتپل شده کوست ورم کرده.گفت آره کیر گنده و بزرگتو بزار لای چوچوله ام فشارش نده بزار باشه.میخوام خودم تکون تکونش بدم.یه کم مالید لاش دستشو برد پایین خودش کرد تو کوسش یک آخ هم گفت.اروم عقب جلو میکرد.۱دقیقه نشده بود کشید بیرون گفت علی جون بغلم کن آبم اومد.گفتم جانم باشه.بیا بغلم.زیر دوش بود سرش رو سینه من بود آروم میلرزید. گفت چقدر بهش احتیاج داشتم.علی منو آب بزن ببرم بیرون میخوام بازم بخوابم.اشکال نداره.گفتم نه بگیر بخواب خودمو الهام هستیم.
خشکش کردم بردمش بیرون دیدم الهام پاشده داره به مادرش تلفنی گزارش میده.گفتم فضول تا حموم رفتن مارو هم گفتی.هم الهام خندید هم فاطمه.بردمش اتاقمون گرفت خوابید.با الهام رفتیم پایین.هنوز یک ساعت نکشیده بود که خواهر مادرش اومدن.جواب سلامشون رو ندادم.رفتن بالا.ده دقیقه بعد رفتم بالا ببینم چی خبره.دیدم بیداره پیش مادرش نشسته.گفت نه مامان اشتباه نکن خودش مرد خوبیه منو بخشید.گفت نه معجزه صوفی بود.گفتم اشتباه نکن او کاغذ باطله ها رو ما انداختیم دور.من میدونستم که تو دنبال این کارهایی.همون روز اولی فال گوش وایسادم حرفاتون رو گوش دادم.تمام جریانات و شنیدم حتی ماجرای عمو رضا رو.الانم خجالت بکش.من اینو بخشیدمش و سپردمش به خدا.ولی دارم روبروت میگم دوباره خطا کنه.بجان همون بچه توی شیکمش سرشو میزارم روی سینه اش.الان هم دیگه توی زندگی ما دخالت نکن.زن منه ننه بچه منه دوستش دارم.ولی خیانت شوخی بردار نیست.تمام این بخششها بخاطر جناب سروان گله.که جای پدرمه.اگه نه برای شما من تره هم خرد نمی کردم.حیف اون مرد.مادرش بلند شد منو بوسید معذرتخواهی کرد.گفت مرسی پسرم گناه داره حامله است.خودش چوبشو خورد بس شد براش.گفتم ولی اصلا دلم نمیخواد خاله که برگشت تمام این ماجراها از سر گرفته بشه.کسی به خاله چیزی نمیگه.خوشتون بیاد بدتون بیاد دوستش دارم جای مادرمه.فهمیدین.حتی خودت فاطی جون.گفت باشه عزیزدلم.میخام امروز همه همه همه چی رو اینجا چال کنند فراموش کنند.فهمیدین یانه.همون لحظه یکی از پشتم گفت خیالت راحت پسرم من شرمندتم.برگشتم دیدم عمو ابرامه.دست دادم بهش.خم شد بزور دستمو بوسید.گفتم عمو خرابم نکن دیگه.گفت نه پسر جان من پیش تو رسوای دو عالمم خرابتم تا روز قیامت.گفتم نه اگه میخای ببخشمت حلالت کنم.تو هم زن و بچه منو ببخشش. حلالش کن آخه عاق والدین مخصوصا پدر بده دامن گیره.گفت ای به چشم…من امروز دنبال اینا اومدم ببینم باز چه گندی زدن.تمام حرفات رو شنیدم.صد بار به این زن گفتم خودتو درست کن جادو جنبل نکن اینها همه خرافاته اما کو گوش شنوا.الان هم بخاطر گل روی تو که اینقدر مردی و بخشیدی من هم که پیشت رو سیاهم من هم بخشیدمش …فاطی بلند شد خودشو انداخت بغل باباش.از خوشحالی توی بغل باباش غش کرد.مجبور شدیم بردمش اورژانس یککم نگه داشتن بهتر شد.اون روز ناهار همه خونه ما بودن.مادر زنم مثل خر کیف میکرد.از پدر الهام اجازه شو گرفتم چند وقتی پیش ما باشه.در مورد حقوق هم گفتم حتی کار خونه هم بکنه پولشو میدم.نگرانش نباش.پدر زنم گفت علی میخوای از فردا بیام کمکت من که بیکارم.گفتم عمو نگو که از خسته گی دارم میمیرم.خب زودتر میومدی دیگه.چند وقته بخدا درست نخوابیدم.خلاصه که از فردا زندگی روال شد.عمو هم کمک میکرد.عید رد شد فاطمه روز به روز سنگینتر میشد امکان رابطه هم نبود.اردیبهشت ماه هشتمش بود.من اجازه۲۴ساعته الهامو دوباره تا روز زایمان گرفتم.شب بود پای ماهواره بودیم تازه هوا داشت گرم میشد.خاله اینا زنگ زدن که تا تابستون بر میگردن.فردا چون جمعه بود خیالم راحت بود که استراحت کامل میکنم تخمه و تنقلات جاتون خالی برقرار بود.الهام هم پیش ما بود.دقیق ۲هفته بیشتر بود اصلا ارضا نشده بودم.خایه ام باد کرده بود.چون نزدیک امتحانات خرداد هم بود فروش کتابهای کمک درسیمون زیاد شده بود.چون من توزیع مستقیم از چاپخانه تا شهرستانهاوبرای همکارای خرده فروش دیگه ام رو داشتم.خوب بود برام.سود خوبی داشت. این امتیاز مختص به خودم بود.ریسکشو خودم قبول کردم و سودش هم مال خودم بود.ربطی به دخل فروشگاه نداشت.در ضمن که وضع مالیم هم خوبه خوب شده بود.همون روزها داشتم برای خودم مغازه میخریدم.ولی کسی نمیدونست.گفتم که خیلی دلم سکس میخواست.ساعت۱۲رد بود،فاطمه گفت علی نمیخوای بخوابی…گفتم عزیزم هفته سختی داشتم میخوام فیلم ببینم تا دوساعت دیگه بعد میام میخوابم.تو بگیر بخواب.گفت تنها بخوابم.گفتم باشه میام بچه مو میخوابونم بعدش بر میگردم فیلم میبینم.الهام گفت عمو من نگاه میکنم خاموش نکن.گفتم باشه پس من بچه رو بخوابونم میام.رفتم پیشش با هم دراز کشیدیم.گفت علی جون،گفتم چیه باز جون جون میگی.گفت منو ببخش.من الان خیلی خیلی دوستت دارم.تازه میفهمم زندگی خوب چیه.؟علی طلاقم ندی ها.گفتم مگه قرار نبود از گذشته حرف نزنیم همه چی رو فراموش کنیم.گفت راست میگی ببخشید.ولی دل نگرانم. گفتم فکر تو خراب نکن.آروم و بی دغدغه زندگی کن.بزار بچه امون خوب و سالم بدنیا بیاد.الان هم بخواب.میخوای بریم توالت.گفت نه نیم ساعت قبل رفتم.گفتم من توی هال فیلم میبینم خواستی بری بگو بیام کمکت کنم.چون ماه آخرش نزدیک بود زود زود دستشویی میرفت.نشستن بلند شدن هم سختش بود.خیلی هم حساس شده بود.مادرش و خواهرش هم هر روز میومدن دیدنش اما باز هم نگرانی داشت از زایمان میترسید.از گذشته خرابش پیش من میترسید.ولی من خیلی مواظبش بودم.،توی بغلم خوابش برد نیم ساعتی بیشتر طول کشید دیگه خودمم داشت خوابم میومد.رفتم توی هال گفتم برم بگم خود الهام ماهواره تلویزیون رو خاموشش کنه.رفتم دیدم بالش زیر سرش گذاشته کونش سمت در خوابش برده تلویزیون هم روشنه و صداش کمه.نازه ناز خوابیده بود.کون تپل و نازش سمت من بود.شلوار نخی خوشگلی پاش بود کونش که قمبلی شده بود خط شورتش معلوم بود.تپلی کوسش از لای پاهاش زده بود بیرون.دلمو زدم دریا دست زدم به کونش چقدر نرم بود و زیبا.دست زدم لای پاش خط نازک کوسش و مالیدم.تکون کوچیکی خورد.ترسیدم.بخدا دستم میلرزید.تا حالا از این کارا کرده بودم.دختره تازه۱۸سالش شده بود میدونستم رابطه نصف و نیمه داشته.شایدم هنوزم داره چون مشکوک میزد.بعضی وقتا تلفنی حرف میزد.ولی خودم چون دل مشغولی داشتم پیگیرش نبودم.پیش من هم آتو بزرگی داشت اما نمیخواستم ازش سواستفاده کنم.ولی الان خیلی دلم کوس میخواست.دیگه طاقت نداشتم.زیبا نبود اما جوون بود و خوشتیپ.هیکل بیستی داشت مخصوصا سینه های گنده اش.تنش پیرهن مردونه بود.که کارمو راحت تر میکرد.آروم دکمه هاشو باز کردم.دادم کنار پوست سفید و قشنگش معلوم شد.کرست مشکی نازی زده بود.چه گنده و راست و سفت بودن سینه هاش.هنوز مطمئن بودم که خواب بود.آروم یک طرف کرستش رو دادم بالا یکی از سینه هاش افتاد بیرون.وای خدای من چقدر خوشگل بودن.سفید و ناز نوکش قهوهای کم رنگ مایل به صورتی…ناخودآگاه کردم دهنم مکیدمش. نوکش توی دهنم بزرگ شد.یک آن تماما برگشت دلم میخواست بترکه.دیدم خوابه شایدم خودشو بخواب زده بود.دوباره آروم آروم مکیدمش.اون یکی دیگه رو هم بیرونش آوردم اونم مکیدم.نوبتی بخور و بمک و بمال شد. دستمو گذاشتم روی کوس تپلش شلوارش نرم و نخی بود.از روی شلوار بخدا نم کوسش احساس میشد.چقدر من مالیدم و کوسش وسینه هاشو چلوندم. رفتم پایین دست انداختم آروم کشیدم پایین شلوارشو.باشورتش اومد پایین.وای چی کوس قشنگی.تپل و سفید کمی پشمالو.چقدر خوردمش.شلوارش تا زانو پایین بود.لیسش میزدم.دیگه شک نداشتم بیدار کامله چون صدای نفس هاش عوض شده بود.چرخوندمش پشت.خودشم همکاری کرد.کون قشنگ و فوقالعاده ای داشت.زبون انداختم توی کونش چقدر خوردمش.چقدر کوسشو از پشت میخوردم خودشو عقب میداد.حال میکرد عجیبدستمو بردم بالا نوک سینه اشو مالیدم.زبونم روی چوچوله بود.با لبهام مکیدمش توی دهنم.آه عجیبی کشید.ناله سر داد.نوکشو بیشتر مالیدم.پاهام طرف صورت اون بود.کونش طرف من صورتم توی چاک کونش بود.دیدم دستشو آورده دنبال کیر میگرده.من هم درش آوردم گنده و بزرگ شده بود.این همینجور که میگشت دنبالش تا دستش خورد به کیرم.عین اینهایی که برق میگیرتشون پرید بالا برگشت طرفم.گفت وای خدا این چیه.گفتم هیس نترس کیره دیگه.گفت وای چقدر بزرگه.گفتم بگیرش دستت نترس ازش.گفت بخدا اول فک کردم رون پاته.وقتی کله اشو خورد دستم.فهمیدم کیره.وای عمو با این خاله رو میکنیگفتم پس میرم کیر قرض میکنم.گفت وای گناه داره که.گفتم بیا برام بخورش خیلی دلم سکس میخواد.گفت اصلا توی دهنم جا میشه که بخورمش.گفتم یک کاری بکنش دیگه.تو به من خیلی مدیونی هم کار خوب بهت دادم هم مزد خوب هم مواظبتم. تازه به کسی هم نمیگم که داری چیکار میکنی.خودش اومد بوسم کرد.گفت میدونم خبر داری ولی مهربونی.دلم میخواست کیر تو هم کوچیک بود الان بهت کونی میدادم که هيچ کس به کسی نداده بود.گفتم اشکال نداره بخورش میزارمش لای پات هم تو کیف کنی هم من.گفت باشه.ولی خاله بیدار نشه.گفتم نه تا جیشش نیاد بیدار نمیشه.براش زدم شبکه سکسی فیلمو که دید دهنش باز موند.گفت وای اینا چیه گفتم نشنیدی فیلم سوپر سوپر که میگن اینهاست دیگه.گفت یککم ببینیم بعد بخورمش.گفت ببین پشتتو بکن بهم بزارم لای کونت.گفت باشه.گذاشتم لای کونش.تا رفت لاش گفت وای چی بزرگه پاهام از هم باز شد.وای چی بلنده نصفش ازین طرف زده بیرون.گفتم ساکت باش فیلمتو ببین.دستشو خیس کرد مث سوراخ ساخت من تلمبه میزدم اونم از جلو میمالوندش.دست گذاشتم سینه های نازشو گرفتم.خودمو کشیدم بالا پشت گردنشو بوسیدم.دیگه کنترلم دست کیرم بود.دمرش کردم از پشت گذاشتم لای کون و کوسش انقدر عقب جلو کردم که آبم اومد ازون لا ریخت روی روفرشی.گفت وای نمیدونی چند بار آبم اومد.چقدر کلفته تمام روی کوس رو پر میکنه.بره توش چکار میکنه.گفتم انشالله بزرگ شدی شوهر کردی یکبار توش میکنم…گفت نه بابا کی جراتشو داره.گفتم میگن بعد زایمان زنها گشاد میشن فقط کیر کلفته که مستشون میکنه.گفت حالا کو تا اون وقت.گفتم ولی باید هر شب بهم لایی بدی گناه دارم تخمام داشت از پر آبی میترکید…سریع روفرشی و پاک کردیم.داشتیم میوه میخوردیم فیلم میدیدیم.خیار متوسطی دستم بود گفتم کیر دوست پسرت اینقدر میشه.گفت کلفتیش آره اما قدش نه.گفتم میچرخی اینو بکنم کونت گفت وای نه دردم میاد.اینم کلفته.گفتم بزار کرم بیارم آروم میکنم.گفت باشه فقط زود.توی فیلم هم مرده داشت کیر مصنوعی ولی کلفتشو میکرد کون زنه.گفتم بچرخ.چرخید گفتم بادستات آروم بازش کن.گفت باشه باز کرد.کرم و زدم چربه چرب شد.خیار رو آروم آروم باصبر و حوصله دادم توش.نق نق میکرد.وهای لای کونشو ول میکرد دوباره میگفتم بگیرش بادستت باز میگرفت.کم کم نصف بیشترش کونش بود.گفتم الهام یککم بزارم توی کونت.گفت بخدا عمو علی الان با اون خیار دارم از درد میمیرم.کله کیر تو اندازه یک سیبه. اگه بره تو کونم که نمیره پاره شدنم صددرصده. گفتم قربونت بشم اگه نرفت…فشارش نمیدم که اگه رفت هم فقط سرشو میزارم که زود آبم بیاد باشه خب.گفت تو رو خدا مواظبم باش.پاره نشم آبرومون میره.گفتم نه خیالت جمع.کرم زدم زیاد خیاره رو کشیدم بیرون چوسش هم اومد.گفت آخ گفتم جانم اشکالی نداره نفس کشید.خندید.گفت خیلی بی ادبی.گفتم بازش کن قربون دختر برم.با دستش تا تونست از هم بازش کرد.جدای کرم تف هم زدم کیرم سفت مث سنگ شده بود.دادمش تو کونش با یک فشار سرش رفت داخل …گفت وای مامان کونم ترکید.گفتم هیس ساکت باش،درش نیار خوشگل من.تو رو خدا بزار توش بمونه.گفت عمو علی نفسم در نمیاد.گفتم الان بهش عادت میکنی.خودشو ول کرد روی زمین باور کنید کیرم توش گیر کرده بود.نه جلو میرفت نه عقب میومد.سینه هاشو مالوندم.گفت تو رو خدا درش بیار دارم میمیرم.گفتم شلش کن بکشم بیرون.گفت باشه.دستمو گذاشتم دهنش تا شل کرد دادمش داخل کونش.دستمو محکم گاز گرفت.زیر دستم جیغ جیغ میکرد. همون لحظه آبم اومد ریختم توش.محکم کشیدم بیرون.وقتی درش آوردم بیشتر گریه کرد.التماسش کردم تو رو خدا ساکت شو.مگه نگفتی دوستم داری.هیچچی نگفت دویید توی دستشویی شلوارشم تا نصفه پایین بود.رفت دستشویی شاید ۲۰دقیقه اون تو بود.رفتم در زدم.اومد بیرون گفت گوشت کونم زده بیرون نمیره داخل گفتم کو داگی کن روی مبل.چرخید کشید پایین.دیدم یک تکه گوشت از گوشه کونش بیرون زده قشنگ جر خورده خونی هم هست.گفتم نترس خودش خوب میشه.گفت نشد چی.گفتم خودم میبرمت دکتر میگم خانوممه.گفت عمو دردم میاد.گفتم تو رو خدا ببخش منو خیلی حال کردم از دماغم نیار دیگه.گفت پس بوسم کن.باشه چشم خوشگله من.رفت اتاقش من هم همه چی رو جمع و مرتب کردم.برگشتم توی رختخواب.فاطمه بیدار بود…گفت خوش گذشت…گفتم چی خوش گذشت…چی میگی.گفت منو احمق فرض نکن.اشکالی نداره تو مرد خوبی هستی.من هم از اول بهت خوب نرسیدم.میدونم دلت سکس میخواست. چند ماه باهام قهر بودی خودم مقصر بودم بعدشم که سنگین شدم.ولی مواظب باش.مال تو بزرگه اثرش میمونه.گفتم ببخشید فاطی جون.یک آن بخدا از خجالت گریه ام گرفت.برگشت طرفم.گفت اشکال نداره گریه نکن.بهت حق میدم.تو جوونی،هوا گرم بود ها ولی از خجالتم سرمو کردم زیر پتو.بلند شد نشست رو سرم پتو رو داد کنار.لبامو بوسید.گفت میگم خودتو آزار نده.گفتم دست خودم نبود شیطون رفت تو جلدم.نمیتونم بهت نگاه کنم.گفت چشاتو باز کن کارت دارم.گفتم بزار بخوابم شاید تو خواب بمیرم.چون منم بتو خیانت کردم.گفت خدا نکنه.منو بچه رو تنها بزاری دیوونه.نگو از این چیزها.بیا بغلم کن.گفتم بچرخ تا بغلت کنم…اگه نه نمیتونم.گفت باشه برگشت دستمو گذاشتم زیر سرش بوسیدمش.گفت بخواب دلتو آروم کن.من هم بخشیدمت.گفتم ولی فک کنم کون الهام پاره شده.گفت وای مگه کردی توش؟گفتم آره گوشت کونش زده بیرون نمیره تو.گفت خاک بر سرمون شد.اگه به آبجی بگه چی.گفتم نمیگه پیشم آتو داره.با یکی دوسته اون کونش میذاره.گفت نه.الهامو میگی گفتم ارهولی تو بهش نگو چون قول دادم بهش.ولی طفلکی درد کشید.خیلی دوستم داره.دختر خوبیه.گفت نبینم برام هوو درست کنی.گفتم نه تو خوشگل تری.من اگه هوو بیارم سعی میکنم حتما از تو خوشگل تر باشه تا پیشت زبون کوتاه نباشم.گفت اوه چه غلطا.چشماتو در میارم.الانم چون میدونم خودم کوتاهی کردم بهت چیزی نگفتم اگه نه کیرتو از بیخ میبریدمش. خندیدم.گفت بخدا راست میگم.گفتم حالا با کون داغون این چکار کنیم.گفت خودشم خوب میشه.نترس.خلاصه که بغل هم یککم چرت و پرت گفتیمو خوابیدیم.صبحی با کلی خجالت بیدار شدم صبح که نبود نزدیک ظهر بود.رفتم دستشویی دیدم درش بسته است.در زدم الهام اون تو بود.خیلی طول کشید تا اومد بیرون گفت عمو علی دارم میمیرم کونم پاره شده نمیتونم دستشویی کنم.میری برام دارو بگیری.گفتم باشه بشین تا برم…گریه توی چشماش بود.بوسش کردم گفتم ببخشید دیگه.گفت اشکالی نداره ولی تو رو خدا برو زود برو.رفتم داروخانه شبانه روزی بود.یه جوونی بود.گفتم داداش بیا.خوبیش این بود خلوت بود.آرومی جریان و گفتم خندید.رفت یک شیاف برای درد آورد بایک پماد.گفت اگه خوب نشد.باید بره پزشک متخصص.نگاه کردم پماد تریامسینولون بود.گفتم داداش این که پماد عرق سوز شدن.ما سرباز بودیم عرق سوز میشیم اینو بهداری ارتش میداد.گفت تو چیکار داری بده بهش بزنه یک ربعه خوب میشه.خلاصه که رفتم خونه طفلکی دلم رو بود.گفتم بکش پایین چند دقیقه دندون رو جیگر بزار خوب میشی.گفت باشه.اول پماد زدم آروم آروم داخلش هم دادم.بعدش شیاف رو گذاشتم.گفت چه خنک شد.گفتم نیمساعت تکون نخور خوب میشی.رفتم دستامو شستم.چایی دم کردم دیدم فاطی هم بلند شد.نزدیک ظهر بود.گفتم میرم پیتزا میخرم.رفتم اتاق بپرسم الهام چی میخوره.دیدم طفلکی دردش آروم که شده خوابه خوابه.رفتم ناهار رو خریدم و برگشتم.خلاصه که به هر بدبختی بود.الهام چندروزی طول کشید تاخوب شد.ولی در سوراخ کونش همیشه یک قلمبگی بود.دیده میشد.دیگه آخرای خرداد بود موقع زایمان فاطمه بود درد داشت بردیمش بیمارستان.وسایلش رو هم بردیم.غروب بودبردمش.تاساعت ۱۲شب بود من و الهام و مادرش رفتیم بیمارستان پیش ننه فاطی که مواظبش بود.به دخترش گفت تو وایستا.الهام تو با عموعلی برین خونه اینجا شلوغ میشه.ولی گوش به زنگ باشید زنگ زدم علی زود بیا.گفتم باشه.وقتی رسیدیم خونه الهام گفت عموعلی فیلم ببینیم گفتم مث اینکه دوباره دلت هوس شیاف کرده.گفت باور میکنی کونم کیر میخاد.یکماهه دلم میخاد دوباره منو بکنی.عجب کیری داشتی.چراغها رو خاموش کردم.رفتم تلویزیون رو روشن کردم فیلم برعکسی سکس از پشت بود.خودش لخته لخت شد.چه سینه هایی داشت بی پدر مادر.گذاشتم دهنم نوبتی مداوم میخوردمشون نوکشون گنده و بزرگ شده بود.چقدر کوسشو خوردم چقدر کون قشنگشو لیسیدم. 69 شدیم چقدر خوردیم مال همدیگه رو.کله کیر خوشگلمو بزور میکرد دهنش.ابمو دادم خورد.گفتم تو رو جون علی در نیارش همه رو بخور دوست دارم.گفت عموعلی توی لپام پر آب کیر شد.گفتم برگرد.یکجور چوچولشو مکیدم که ناله میزد.وقتی آبش ریخت بیرون دهنم خیس و تلخ شد.لخت بودیم فیلم می دیدم.رفتم دستشویی با آب سرد شستم.اومدم خودش دوباره شروع کرد ساک زدن.با کلی زحمت دوباره بیدارش کرد.گفت عموعلی بزار لای کوسم میخام کیف کنم.گفتم باشه.سرپا ایستاد زیر پاش بالش کلفت گذاشت که قدم بهش برسه.آخه کوتاه بود.باید خم میشدم.گفت سرپا لایی بده.گذاشتم لای پاهاش خودش سفت میکرد پاهاشو.گفت علی جون چقدر دلم کیر میخواست.از وقتی کیر تو رفته لای پاهام کیر دوست پسرمو دوست ندارم کوچیکه.گفتم پس حال کن باهاش.گفتم کونتم گذاشته گفت آره.اما انگاری انگشتم میکنه.گشادم کردی.شک کرده بهم.ولی چون دائم مغازه ام میدونم تعقیبم کرده.نمیتونه ازم آتو بگیره.گفتم پس خودم میکنمت.مال خودمی.گفت بکن که فک کنم دیگه نمیتونی منو بکنی.گفتم چرا.گفت میخواد بیاد خواستگاریم.بعدشم خاله من بعد خودش هست.گفتم آره راست میگی. چقدر محکم سینه هاشو میچلوندم چقدر لایی کردمش.همچین لای پاش خیس میشد انگاری شیلنگ آب بستی لای پاهاش…رومبلی گفتم خم شو سوراخشو دیدم گفتم ولی الهام ازش خیلی کار کشیدی ها.گفت میدونم از وقتی منو کردی میرم حموم خودمو بگا میدم اون شیر آب کلفت تو حموم که مثل کیره رو چربش میکنم میدم بره توش کلفته خوشم میاد.گفتم صبر کن.رفتم کرم اوردم کیرمو هم چرب کردم.دادم داخلش ناله کرد.وای خدا باز این کله گنده رفت توش.گفتم عجله نکن هنوز بقیه اش مونده.گفت نکنی پاره تر میشم ها.گفتم دیگه دیره باید جر کامل بخوری.گفت نه تو رو خدا.باز میمیرم از درد.گفتم باشه آروم میکنم.چربش كردم.های در میآوردم های میکردم توش.سوراخش عین خون قرمز میشه.چند بار کردمو درآورد.خودش تف زد منم همینجور دادم داخل محکم گرفتمش.تقریبا۲۰ تا۳۰تا تلمبه خوب و سنگین بهش زدم جیغ و دادش رفت هوا.تمام آبمو ریختم داخلش.گفت،داغم کردی دمت گرم اصل گاییدن اینه.بخدا حیف که خاله زن توست اگه نه حتما زنت میشدم هرشب هم بهت میدادم.بردمش حموم چقدر شستمش.تمام پشمهای کوس وکونش و تمام پاها و زیر بغلشو تراشیدم…گفت مامانم گفته تا شب عروسی نزنم.گفتم مامانت گوه خورده اون دیوونه است.گفت عموعلی چرا فحش میدی.گفتم چون ازون واز مامانش بدم میادجنده و ۷خط هستن.خندید.گفت بدکینه ای هستی ها.توی حموم ازش نمیتونستم دل بکنم.تا۴صبح همش باهاش بازی میکردم لایی میکردم اون سینه های نازشو میخوردم.بعدش که اومدیم بیرون.زودی تلفن زنگ خورد.گفتن بچه پسره بدنیا اومده…کیف کردم.
پسرم سامان بدنیا اومد زندگی قشنگیهای دیگه پیدا کرد.خاله اینا که قرار بود اول تیر برسن.باز هم ماندن تا آخر تابستون.توی تابستون پسره اومد خواستگاری الهام و دادنش.توی کارگاه کفاشی کار میکرد.درس شیخی هم میخوند شبیه بربرها وچینی ها بود.خانواده ای هم نداشت ولی وضعش بد نبود.زودی هم درآورد رفتن خونه خودشون…من که بهش شک داشتم.پدرش رفته بود تحقیقات همه گفتن آدم خوبیه آخر تابستون بود.من برا خودم یک پژو۴۰۵ زرشکی موتور۲۰۰۰خریدم.خیلی تمیز بود.الان دیگه یک پای بازار کتاب منطقه بودم.کاغذ هم کار میکردم.مغازه خودمو فقط کرده بودم فروش کلی کاغذA4وغیره.نزدیک مدرسه ها بود اون زمان ما خودمون کتابهای درسی رو هم توزیع میکردیم.هنوز الهام برای من کار میکرد.از وقتی شوهر کرده بود چون شوهرش داشت شیخ میشد کمتر آرایش می کرد محجبه شده بود.چقدرم چادر بهش میومد.ولی ساکت بود حرفی نمیزد.چند روزی از آبان گذشته بود دیدم رفت تو روشویی بدجور حالت تهوع گرفت.گفتم مبارکه گفت چی حالم بهم میخوره مبارکه.گفتم نی نی مبارکه.گفت نه یعنی حامله ام.گفتم آره دیگه قیافت میگه مادر شدی.گفت وای خدایا بدبخت شدم…گفتم چرا چی شده.گفت بعدا بهت میگم. اونروز حرفی نزد.چند روز بعد اومدن مغازه با شوهرش یک جعبه شیرینی هم آوردن.واقعا حامله بود.شوهرش گفت ما باید بریم مشهد درس من توی قم تموم شده اینجا هم همینطور مدرکم رو گرفتم میخوام برم مشهد شهرمون اونجا هم کارگاه کفش بزنم هم از شغل اصلیم آخوندی توی حرم استفاده کنم.الهام خیلی دل نگران بود.ولی حرفی نمی زد.من هم چیزی نپرسیدم و بقیه حقوقشو دادم و بعد چندروز اسباب وسایلشون رو برداشتن رفتن.خواهر خانومم خون گریه میکرد.همش ناراحت بود.توی این مدت تا نزدیک عید خاله اینا برگشتن شوهرش خیلی خوب شده بود.حساب کتاب کردیم.گفتم من میخوام برم برای خودم کار کنم دیگه پیش تو کار نمیکنم.این مغازه و اینم حسابتو انبارت. گفت نه نرو بخدا من بیشتر از یکسال دیگه زنده نیستم.گفتم ببین به درک که هستی یا نیستی.من میخوام سگ رو ببینم توی دیوس رو نبینم.الانم که اینجام فقط بخاطر خاله است نه تو.گفت علی من میدونم که جریان رو فهمیدی.میدونم که تو هم تلافی کردی.خاله گفته.من که ناراحت نشدم.گفتم چون بی غیرتی ولی من برای اینکه سرم کلاه گذاشتی هیچ وقت نمیبخشمت.من که بی غیرت نیستم.تو برای اینکه منو پاگیر خودت کنی دختری رو بهم پیشنهاد دادی و بهم خونه جهیزیه دادی که غیر خودت دو نفر دیگه هم بهش دست درازی کرده بودن.گفت بخدا تلافی میکنم.فردا میبرمت محضر ۳دانگ کامل مغازه و خونه و حتی ماشینا رو به نامت میزنم.تو مث پسر منی…منو حلالم کن.دارم میمیرم. من عاشق این کتابفروشیم هستم دوست دارم همیشه چراغش روشن باشه و درش باز باشه.فقط تو تونستی حتی بهتر از من اینجا رو اداره کنی.دیگه شریکیم ۵۰ پنجاه.تازه خاله هم تنهاست گناه داره تو رو هم دوست داره.نگهش دار کسی نمیفهمه.من دیگه بدنم کشش شیمی درمانی نداره.نهایتا تا یک سال زنده باشم یا نه.فردا صبحش به قولش عمل کرد و نصف اموالش رو داد به من. نصف دیگه شو داد خاله.بچه های برادرش همه نقشه کشیده بودن بعد فوتش چون بچه نداشت همه رو هاپولی کنند.ولی دیگه کور خونده بودن.با کمک وکیل همه کارا رسمی انجام شد.نزدیک عید و سال جدید بود که خاله گفت همه با هم بریم مشهد زیارت هم بریم خونه الهامو ببینیم.پدر مادرش چندبار رفته بودن اما مانرفته بودیم.همه راه افتادیم اولش رفتیم زیارت و بعدشم بریم خونه الهام.چون ماه۶بارداریش هم بود گفتیم خوشحال بشه گناه داره.ولی هرچی زنگ میزنیم کسی برنمیداشت.رفتیم خونه اونا گفتند دوهفته است از اینجا رفتن.آقا پس چرا اصلا نه به مادرش و پدرش چیزی نگفتن.مادرش خیلی نگران بود انگار چیزی میدونست نمی گفت.رفتیم دفتر حوزه علمیه که ازش خبر بگیریم.گفتند اون آخوند سید افغانی بوده.سیدمحمد سهل.با زن وبچه کوچ کرده هرات افغانستان.پدرش همونجا توی بغلم سکته زد غش کرد.عمو ابراهیم می خواست از غصه بمیره.هیچی دیگه مسافرت به کام ما زهر شد.برگشتیم.تا تابستون خبری ازش نبود.آخر تابستونی کسی زنگ زد خودشو معرفی کرد.شوهر الهام بود.گوشی داد بهم گفت عموعلی خوبی منم الهام.گفتم دختر تو کجایی دلمون برات یکذره شده.گفت عمو من با بچه و شوهرم هرات زندگی میکنیم حالمون خوبه بگو مامان و بابام نترسن زندگیم خوبه.بعدشم قطع کرد.
همون موقع من زنگ زدم به پدر زنم و مادر الهام جریانو گفتم.پدر مادرش بعد از کلی دوندگی رفتن افغانستان چند روزی بودن و دختره رو دیدن یکمم خوشحال شده بودن.چندتا عکس هم گرفته بود.الهام وسط ابروهاش و چونه اشو چندتا خالکوبی دایره کوچک آبی زده بود.یکم سیاه شده بود.معلوم بود وضعی ندارند.خلاصه که بچه من داشت بزرگ میشد.عمورضا دو سال بعد مرد.تمام اون کتابفروشی موند برای من خاله همه چیزو بهم داد.پنهونی از فاطمه خوب کوسی بهم میداد.روز به روز هم جوون میشد.ایران پیشرفت میکرد.ماشینهای خوب تکنولوژی اومده بود.ما خودمون خیلی مغازه رو گسترش دادیم چندتا فروشنده و اپراتور داشتیم.دخترم هم بدنیا اومد.خاله مواظبشون بود.سال ۹۰پدرزنم با موتور خورد زمین بنده خدا چندوقت تو کما بود بعدشم مرد.مادر زنم وبال گردن من بود.خیلی تو زندگیم دخالت میکرد.من از دست اون شبها میرفتم پیش خاله سیمین میخوابیدم اونم از خدا میخواست.وضع مالیم توپه توپ بود.سال۹۵خانومم بشدت زمستون مریض شد.وقتی بردمش دکتر وعکس برداری گفتن تومور توی ریه هاشه.سریع شیمی درمانی و شروع کردم تقریبا خوب شد پسرم ماشالله داشت بزرگ میشد.سال۹۹.آماده دانشگاه میشه قبولم شده بود.که کرونا اومد.مادر زنم مث سگ پیره غرغرو شده بود.به فاطی گفتم حوصله اشو ندارم یا من یا مامانت گفت علی گناه داره.گفتم من گناه ندارم چندساله جور این کفتار پیر رو میکشم.گفت علی چکارش کنم.گفتم با حقوق بابات بزار بره خانه سالمندان.قبول نمیکرد.من هم یک آپارتمان اجاره کردم. اونجا چرا دروغ این منشی خوشگلم که اسمش فروغه برای خودم عقدش کردم.چند وقتی نبود که فاطمه به تحریک مادرش و خواهرش ازم شکایت کردن که رفته زن گرفته.حتی پسرم و دخترم شهادت دادن مادرشون.پدرمون رو کنار گذاشته و گفته مادرم تنهاست.گفتم آقای قاضی من که حرفی نداشتم چندساله خرجشو دادم راه بردمش همش توی زندگی من دخالت کرده.الان دیگه نمیتونم.گفتم یا من یا مادرت.گفت مادرم.خب من هم رفتم پی زندگیم.همین بچه های منو خاله خانمم بزرگ کرده.اینها بهش میگن مامان سیمین.حاجی گفت به هر حال شما جرم کردی و باید مهریه بدی.گفتم به بچه ها بگین برند بیرون رفتن بیرون.نامه۲۰سال قبل رو رو کردم.که خود فاطی و پدرش امضا کردن انگشت زدن.قاضی گفت خانوم این درسته.امضا شماست.فاطی گفت نامرد هنوز اینو داریش.گفتم نشنیدی گوزی برای روزی.قاضی خندید.گفت پس درسته.خانوم طبق این نامه به شما هیچ چی تعلق نمی گیرد.خودتون برای موندن شرط کردین.الان هم آقا حرفی نداره.مادرتون بره خونه سالمندان.آقا یک شب پیش شماست یک شب پیش خانوم جدیدش.استطاعت مالیش هم که عالیه.چی میخوای.قبول نکرد گفت من مادرمو میخوام شوهر نمیخوام.آقای قاضی بگین طلاقمو بده.گفتم هر جور دوست داری.بچه ها همونجا گفتن ما پیش بابا هستیم نمیآییم پیش مامان.تقریبا چند ماه کشید.که رفت از پیش من.من موندم و خاله با بچه ها.خاله مث شیر ماده ازشون پرستاری میکردو نگهداری میکردو تربیتشون میکرد.خودم خرج زنم و میدادم هر ماه میریختم حسابش بیشتر هم میریختم.اون هم با مادرش خونه پدریش زندگی میکرد.چندوقت بعدش کرونا اومدوزیاد وهمه گیر شد.این زن کوسخول من هم مادرش مریض میشه میبردش داروخانه دارو بگیره.بدبخت سرطان ریه هم داشت کرونا گرفت…ازبیمارستان بهم زنگ زدن رفتم پیشش.نامه برام نوشته بود.ازم خیلی طلب بخشش کرده بود.با اون همه که خرجش کردم بازهم فوت شد
خدا رحمتش کنه رفت و راحت شدولی خانوم جدیدم گفت اوضاع ایران خرابه بیا بریم خارج گفتم نه من بچه هام هستن خاله هست نمیام.گفت علی طلاقم بده من اینجا بمون نیستم.زن خوشگل و آرومی بود اما سبک زندگیش ب من نمیخورد.خیلی دلش میخواست باکلاس زندگی کنه.خودش بدون دردسر طلاق گرفت رفت.من موندم و خاله۶۰ساله و بچه ها.خاله دلش کیر میخواست ولی من نمیخواستم پیرزن بکنم.ازش دوری میکردم.اخه من فقط بالای۴۰سالم شده بود.بدجور مست بود.ولی خیلی هواشو داشتم مواظبش بودم.دیگه زمانی بود که همه گوشی داشتن.شب بود شام خوردیم بهم اس داد علی ساعت۲بیا همون سوئیت قدیمی پایین.نوشتم خاله زشته بچه ها بزرگ شدن.گفت علی دلمو نشکن.من هم آدمم دیگه.گفتم باشه ولی دیگه خبری نیست ها گفت باشه.فقط بیا.ساعت دو رفتم پیشش.لخته لخت بود تپلی شده بود سینه هاش آویزون بود.ولی سفید بود.خودش لختم کرد.گفت علی چنان بکن که کوسم تاچندوقت دلش کیر نخواد.خودمم از بعد رفتن همسر دومم اصلا رابطه نداشتم.کوسش تنگ و نرم بود.یکربعی خوب گاییدمش.با۶۰سال سن چنان آب کسی داشت که نگو.حال کرد همونجا دوش گرفتیم.رفتیم بیرون.هفته.سال۴۰۱ بودکه دوباره دانشگاهها مدارس باز شده بودن.دخترم هم دانشگاه قبول شده بود.مشهد.بردمش اونجا برای خوابگاه.چندروزی درگیر بودم خوابگاه نبود.آخرش هم براش خونه اجاره کردم دوتا دختره دیگه هم بنده خداها پدراشون وضع چنان خوبی نداشتن بی جا ومکان بودن.اونها رو هم بردمشون پیش دخترم اینقدر خوشحال بودن حدنداشت.خوابگاههای دخترانه کثیف بود.جانداشتن.مثلا دانشگاه دولتی قبول شده بودن.من نزدیک دانشگاه براش خونه گرفتم گرون هم بود اما ارزش داشت خیالم راحت بود…پدراشون چقدر تشکر کردن.گفتن ماهم تابنونیم توی کرایه سهیم میشیم.اونا تون موقع میدونستن وضع مالی من خوبه چون بنده خداها یکی اصلا ماشین نداشت یکی دیگه…پراید داشت.بردم براشون لوازم خونه هم گرفتم و زندگی کوچولو دانشجویی توی سوییت۵۰متری راه انداختم.مغازه دست پسرم و خاله بود.خیالم راحت بود.چندتاکارگرم داشتم.گفتم برم حرم زیارت.دخترم نیومد گفت میخام با دوستای جدیدم خونه امون رو مرتب کنیم.براشون تخت خواب و کمدومیزتحریر ومبل گرفته بودم زیادجا نبود.داشتن مرتب میکردن.خودم رفتم حرم.مهرماه بود امامشهد خیلی گرم بود.از حرم اومدم بیرون ظهر بود رفتم توی رستوران توی خیابون امام رضا یا همون خیابون تهران سابق مشهد.رستوران خیلی هم شلوغ بود.داشتم سوپ پیش غذا میخوردم من نزدیک دم در زیر کولر نشسته بودم.همون لحظه یک دخترشاید۱۳سالش میشد اومد داخل چندتا قرآن دستش بود.ازین تو جیبیها.گفت عمو قرآن میخری لهجه بلوچی هم داشت.لباس بلوچی هم داشت.عمو بخرین دیگه.دونه ۱۰هزارتومنه بخدا گرسنه ام میخوام برم ساندویچ بخرم بخورم.من گفتم بیا اومد.۵تاازش خریدم.من خودم فروشنده کتابم.میدونستم قیمت واقعیش چقدره.کلا۷تاسوره کوچیک توش بود.ولی چون التماس میکرد گرفتم.برای خودمو ودخترها. گفتم بیا بشین برات سفارش ناهار بدم.اگه که واقعا گرسنه ای.گفت بخدا عمو از دیشب چیزی نخوردم…گفتم بشین گفت خب مامانم هم هست.گفتم برو بگو بیاد.گفت اشکال نداره.گفتم چی اشکالی غذا میخوریم پولشون رو میدیم.گفت آخه اینا ما افغان ها رو میندازن بیرون.گفتم نه بیا پیش من میگم مهمون من هستن.رفت گفت مادرش هم اومد.تا سلام دادو نشست قیافه و چشماشو دیدم با اون خالهای روی پیشونی و چونه اش.خیره شدم بهش.گفت چی رو نظاره میکنی.گفتم الهام مگه تو افغانی که با لهجه حرف میزنی.تا صدامو شنید فرار کرد.دختره میخواست در بره گرفتمش.گفتم صبر کن عزیزم گریه نکن.من چند ساله دنبال مامانت میگردم.اسمش الهامه.گفت ها عمو.گفتم بابات کجایه گفت تیر خورده گوشه بیمارستانه توی تایباده. گفتم بابات شیخه.سیده گفت ها عمو.تو مگه مارو میشناسی گفتم آره عزیزم من فامیل مامانتم. تو که فقط افغانی نیستی نصفت ایرانیه.اسمت چیه.گفت زهرا.گفتم هم اسم مامان بزرگتم هستی.گفت ها مادرم گفته هر وقت منو میبینه یاد مادرش میفته.برا همین اسمم زهراست بی بی هستم دیگه.گفتم بشین ناهارتو بخور مادرت برمیگرده.گفت نه اون نمیاد گفتم میاد اون ازم خجالت کشید هر جا بره برمیگرده.صاحب رستوران پرسید جریان چیه داداش شر نشه.گفتم نه خیالت راحت.فامیل گمشده من هستن بعد ۲۰سال پیدا کردمشون.گفتم زهرا جان مامانت که یک پسر داشت گفت اون توی جنگ با طالبان شهید شد.ما شیعه بودیم و سید اونا با شیعه ها مخالف بودن ما رو دنبال کردن سر مرز داداشم تیر خورد.بابام تیر خورد.ولی داداشم مرد.منو بابام با مادرم آمدیم ایران.الان هم آمدیم مشهد اقوام افغانی بابامو پیدا کنیم ببریم کمکش کنند.اگه زنده مونده باشه.همون لحظه الهام برگشت منو نگاه میکرد لباس پاره و داغونی تنش بود بلوچی پوشیده بود.چشماش پر اشک بود.تا رسید پیش من خودشو انداخت بغلم زار وزار گریه میکرد.گفتم لعنتی این همه فامیل و کس وکار درست درمون داری توی این مملکت.داری
دنبال چند تا افغانی میگردی کمکت کنند.گفت علی دارم از تنهایی میمیرم.گفتم نگران نباش.من چندروزه دارم به چندتا دختر پناه میدم خدا خوشش اومد.تورو گذاشت سر راهم.ناهارتو بخور تا بریم.گفت نه نمیام.گفتم لج نکن دیگه بزار بچه هم راحت ناهارشو بخوره.بعد ناهار بردمش خونه ای که اجاره کرده بودم.البته سر راه خیلی لباس و وسایل برای خودش و دخترش خریدم.فرستادنشون دوش گرفتن.دخترم و دوستش مات مونده بودن اینها کی هستن.تمام جریانات ۲۰سال گذشته رو تعریف کردم و گفتم که این دختر خاله توست که گمشده.بعد از حموم وقتی بیرون اومدن اصلا کسی اینها رو نمیشناخت.اینقدر تمیز و سفید شده بودن که نگو.استراحت کردن.همه رو معرفی کردم.شب خوبی داشتیم.رفتیم جایی که بود ساک و مدارکشون رو برداشتن رفتیم تایباد.اونجا رفتیم بیمارستان ولی مستقیم بردنمون سردخونه سید۴روز بود مرده بود.کفن و دفنش کردیم کسی رو بغیر الهام و دخترش نداشت.همون تایباد دفنش کردیم پول دادم یارو اسم وفامیلش رو گفتم.که تا چهلم براش سنگ بزاره قبرشو درست کنه که برگشتیم ببینیم.الهام گفت الان چکار کنم.گفتم برمیگردی سر خونه زندگیت سرکارت بادخترت زندگی میکنی.گفت علی تنهام پدر مادرم پیر شدن داداشم دکتره ولی آلمانه من بینشون غریبه ام.گفتم احمق دنبالت میگردن غریبه چی هستی تو.به حرفم گوش داد.بردمش پیش خودم.قبل اینکه برسم به خاله گفتم بگو خواهر زنم با شوهرش بیان خونه ما کارشون دارم.توی راه همه زندگیمو برای الهام تعریف کردم.خیلی برای پدربزرگش و خانوم من گریه کرد.شب بود رسیدیم خونه.ساعت۱۲شب بود گفتم حتما صبر کنید الان میرسم کار مهمی دارم.وقتی رسیدم.خودم رفتم بالا.اوردمشون پایین همه اومدن خاله وپسرم.باجناقم و زنش حتی مادر زن دیوسم که هنوز زنده بود.گفتم صبرکنید الهامو دخترش رو آوردم پایین. با مادرش مات نگاه هم بودن.یک لحظه پریدن بغل هم باباش بدبخت دوباره غش کرد.خیلی اینو دوست داشت.خیلی پیر شده بود از غم دوری الهام.وقتی به حال اومد.چند بار منو بوسید دستمو بوسیدگفتم نکن داداش من.رفتیم خونه تا صبح بیدار بودیم خندیدیم گریه کردیم.از فرداش روز از نو روزی از نو.پسرم رفت سر درس و دانشگاهش.دختر اینو با هزار تا کلک مدرسه ثبت نام کردم.خودش پیشم کار میکرد.همون سوئیت کوچیکه دستش بود.داشت دوباره رنگ و رو میگرفت تپلی میشد.شده بود یک زن۳۸ساله زیبا جا افتاده.دوباره داشت خوب کار رو یاد میگرفت.در ضمن بشدت مذهبی بود.رفته بود وضو میگرفت کون تپلش سمت من بود نگاهش کردم.رد شدم ازش منو دید.گفت هنوزم که بی حیایی.گفتم یادش بخیر.گفت علی همون اشتباه من منو بیچاره کردخدا گذاشت توی کاسه ام.اگه گناه نمیکردم سختی نمیکشیدم.ببین خاله فاطی بهت خیانت کرد.زود مریض شد مرد،عمو رضا باخاله اون کارو کرد از بعد از اون مریضیش بیشتر شد،شوهرم سید بود اما بهم دروغ گفت منو برد افغانستان خیر از زندگیش ندید.من توی این مدت خیلی فک کردم.که مکافات دنیا تو همین دنیاست.آه مظلوم سنگینه گرفتارت میکنه.من دیگه توبه کردم.گفتم مگه الان من بهت چیزی گفتم که تو بهم اینجوری میگی.من بهت اهانتی کردم.من خودم دختر و پسرم بزرگن.خودم سن و سالم بالا رفته.چی فک کردی؟درضمن برو پیش این متخصص پوست که توی این ساختمان پزشکان سرخیابونه خانومه.این چندتا خال تخمی رو از اون صورت قشنگت بردار.زشته مگه تو افغانی یا کولی هستی که اینا رو زدی.گفت اینها نشانه ایل و طایفه شوهرم بود.گفتم ریدم به نشانشون.خندید گفت بی تربیت توی صورت من هستن ها.گفتم ای وای ببخشید.خندیدم.غروب خودم بردمش جای دکتره با لیزر خیلی راحت پاکشون کرد.بعد از اون چندجلسه رفت پاکسازی چهره.تا اینکه صورتش عین برگ گل شد.همه جا با خودم میبردمش خاله چون بچه دوست داشت ازلهجه دختر اینم خوشش میومد پیش خودش نگهش میداشت.شب بود با هم دور میزدیم رفتیم رستوران.گفت علی چرا اینقدر هوای منو داری.گفتم یعنی نمیدونی دوستت دارم.گفت برای چی.تو که دو رو برت پر دختر و زنه ،،زنهای جوون و خوشگل،گفتم مگه تو پیر و بدشکلی.گفت علی اذیتم نکن.گفتم چرا مگه چکارت کردم.گفت علی من نمیتونم باهات رابطه داشته باشم.گفتم مگه من از تو رابطه خواستم.گفت علی تو رو خدا نکن باهام اینکارارو.خیلی مواظب منو دخترمی. راست بگو منو میخوای یا دخترمو.گفتم دیوانه دخترت از دختر من هم کوچیکتره.گفت توی افغانستان اگه بود الان بچه هم داشت.گفتم مگه ما افغانی هستیم اونها فرهنگ خاص خودشون رو دارند ما مال خودمون رو.گفت یعنی منو میخوای.گفتم آره دوستت دارم.دستشو گذاشت روی دستم.خم شد رو میز گریه کرد.گفتم آخه گریه ات ماله چیه.گفت فک نمیکردم تو با این دک وپوزت حتی بهم فک کنی چی برسه دوستمم داشته باشی.گفتم ولی من خیال ازدواج ندارم ها.دیگه بعد دوتا ازدواج نمی خوام دوباره گرفتار زن وبچه بشم.گفت الانم گرفتاری توی مشهد بجای ۱دختر داری از۳تا نگهداری میکنی.اینجا هم از من و خاله و دخترم.
خندیدم گفتم راست میگی…آخه دخترم تنها بود اونها هم طفلکی ها جانداشتن. مجبور شدم.گفتم تو هم که از خودمی.بدون خاله هم که اصلا نمیتونم زندگی کنم.عشقه از مادرم بیشتر میخوامش.گفت علی راست میگن با خاله رابطه داشتی…گفتم کی گفته؟گفت اون موقع خاله خدا بیامرز به مامان بزرگ و مامان من میگفت من شنیدم. گفت این شبها با منه روزها با خاله.صد بار دیده بود لبهات رژ لبی شده حموم غیر وقت میری. خاله بهم ریخته است.میگفت من که کلاس میرم اینا باهم هستن.مامان بزرگ میگفت بزار باشن.اگه لیاقت پسره همین زنیکه اجاق کوره بزار باشه.گفتم وقتی فهمیدم بهم دروغ گفته من هم خیانت کردم.گفت پس راسته.الان چی.گفتم احمق خاله الان پیر زنه جای مادر همه ماست.ببین چقدر مواظب دخترته. گفت آره خیلی دوستش داره.گفتم به این چیزها فکر نکن.دوست داشتی باهم باشیم دوست نداشتی.بقول خودت دختر خوشگل زیاده.گفت نه من رابطه نامشروع نمیخوام گفتم دیوانه ای .مگه نابالغی یا شوهر داری.زن۴۰ساله بیوه هستی.با رضایت خودت رابطه داری به کسی چی مربوطه.خدا که میدونه منو تو هم رو دوست داریم.گفت عقدم کن من که ازت چیزی نمیخوام.گفتم نه من دیگه شناسنامه امو کثیف نمیکنم.گفت مگه دیگه بچه نمی خوای گفتم عمرا.الان۳تا مشهدن.۱پسر دانشگاهه.یکی هم مال توست که مث دخترمه باید اینا رو شوهر بدم.گفت مرسی که دختر منم گفتی.گفتم شک نکن.شام خوردیم رفتیم طرف خونه ماشین و بردم داخل خاله از بالا نگاه میکرد.رفت داخل.گفتم الهام گفت چیه.گفتم بوسم نمیکنی.گفت وای نه ما نامحرمیم. گفتم باشه ولی یادته بهم گفتی عمو علی بوسم کن دوستت دارم دردم کم شه.بوست کردم.گفتم بهم بدهکاری.خندید گفت لامصب انگار دیروز بود عجب یادته.اومد جلو بوسیدمش بدجور لباشو گرفتم بوسیدم.گفت تو رو خدا من خیلی معذبم. گفتم باشه برو خونه.من رفتم بالا دخترش پیش خاله بود میخندید.خاله گفت مبارکه باز فیلت یاد هندوستان کرده.گفتم خاله بقران اینجوری نیست که فک میکنی.فقط دوستش دارم.من دیگه نمیخوام ازدواج کنم.گفت غلط میکنی هنوزم جوونی تازه اول چلچلی توست.میخوای با باباش حرف بزنم.گفتم نه خودش نمیخواد بزار خودش دلش صاف شه بعد.فرداش بعد از چند وقت اومدم همین فروشگاه قدیمی.هنوزم سرپرستش خاله بود اما دو تا خانوم با یک کارگر پسره جوون هم کار میکنند با الهام…خودم بیشتر کارم هنوز هم تجارت کاغذ.یک منشی بیوه مجرد دارم بد بیبیحجابه. خیلی دم تکون میده مخصوصا جلوی من لوس هم میشه.با همه سلام علیک کردم.دیدم الهام چادر ملی سرش بود اما خودشو خوشگل کرده بود آرایش ملایمی داشت.این زنه منشی خوشگلم همش دوروبر من بود و توضیحات الکی میداد گزارش الکی میداد.دیدم رفت برام قهوه آورد ازش تشکر کردم.الهام نگاهم میکرد چیزی نمیگفت.ولی میفهمیدم داره حس حسادتش برانگیخته میشه.بلاخره اومد جلو اون زنه هم بود.گفت خانوم بیزحمت یک لحظه علی آقا رو تنها بزار کارش دارم گوشش درد گرفت اینقدر در گوشش قدقد کردی.زنه هم گفت باز خوبه من ایرانیم قدقد هم بکنم خروسش ایرانی میفهمه چی میگم تو که دو روز از افغانستان اومدی نکنه خالهای صورتت رو پاک کردی فک کردی شدی مرغ اصیل ایرانی.الهام بدجور عصبی شد.گفت زنی که هیچی ندار.من افغانی هستم.پفیوس من خواهر خانوم علی آقا هستم.که با شوهرم افغانستان زندگی میکردم.اون فوت شده الان برگشتم ایران.گفت آهان پس اومدی جای خواهرتو بگیری.ببخشید چون چهره و رفتارت مث عقب مانده های افغانی بود فک کردم کولی هستی.الهام چنان گذاشت زیر گوشش که برق از کونش پرید.گفت علی اگه این زنیکه هرزه اینجا باشه من نیستم.گفتم صبر کنید چی وضعشه.الهام این کار درست نیست.گفت کارای اون درسته خودشو مث میمونای باغ وحش کرده کونشو انداخته بیرون که خروس برای خودش پیدا کنه.خندیدم بدجور.گفتم خانوم رضوانی خواهش میکنم شما کیفتون و بردارید توی ماشین بشینید.الهام گفت علی اگه با تو بیاد دیگه منو نمیبینی.گفتم الهام لج نکن دیگه این خانوم چندساله منشی منه.لازمش دارم.گفتم خانوم شما برو توی ماشین.گریه کرد رفت توی ماشین.گفتم الهام باخاله مواظب باشین الان برمیگردم.گفت علی زودبیا ناهار منتظرتم.گفتم باشه عزیزم شما باش من میام.رفتم توی ماشین هنوز داشت گریه میکرد.گفت علی آقا بخدا من نظر بدی نداشتم این خانوم روانیه خیلی خودشو با خدا میدونه.از یکطرف ادای مومنها رو در میاره از طرف دیگه خودشو برای شما آرایش میکنه.رفته خودش صورتشو و ابروهاشو لیزر کرده تتو کرده.اومده چندبار به مانتوی من گیر داده.گفتم آروم باش غر ولند نکن.گفت بخدا منو بیرون نندازید ها من بچه کوچیک دارم کرایه خونه میدم هيچکی هیچ جا کار بمن با این حقوق نمیده.گناه دارم.گفتم نترس میبرمت دفتر توزیع کاغذ خودم ازونجا یک منشی دیگه دارم میارمش اینجا.گفتم ولی تو هم یککم حجابتو رعایت کن دیگه.گفت باشه بروی چشم.بردمش کافی شاپ گفتم اون قهوه که تو دادی نشد بخوریم بیا بریم اینجا.گفت من فقط بخاطر تو
اینجوری لباس می پوشم تو هم که نگاهم نمیکنی.گفتم من دنبال ازدواج نیستم.گفتم من هم نیستم.دلم رابطه خوب میخواد.گفتم جدی میگی گفت بخدا.کیک و قهوه رو خوردیم.گفتم پس بریم خونه من…گفت آره برو،رفتیم خونه رسید نرسید پرید بغلم بوسم کرد.چه عطر وادکلنی زده بود.خیلی خیلی هم خوشگل بود.قدش یکیککمی کوتاه بود اما عجب هیکلی داشت سینه ها درشت خوشگل کون بزرگ کوس از روی شلوار قلمبه.مانتو شو درآورد.من هم رفتم یک دو تا قرص انداختم بالا.عمدا گوشیمو خاموش کردم.گفتم بیا بغلم.جیگر خانوم.اسم کوچیکش مریم بود.گفت تو رو خدا مریم صدام کن.خیلی دوست دارم مردی که ازش خوشم میاد مریم صدام کنه اسم کوچیکمو بگه.گفتم باشه تو مریم گلی منی.خیلی دلم کوس میخواست.اومد پیشم کت منو در آورد.روسریش رو درآورد کلیپس موهاشو باز کرد لامصب موهاش دو رنگ بود چقدر بلند و قشنگ بود.اومد جلو نشست روی پام چی لبی میداد.تمام لب و گردن منو قرمز کرد.خودش لباسشو در آورد سوتینمو باز کرد.چه سینه های سفید و حشری داشتم گفت بخورشون عزیزم بخور به کوری چشم حسودها نوش جونت.میخوام حالی بهت بدم که تا الان زنی نداده باشه.تو چشاش نگاه کردم چقدر ناز بود.چشمای قهوهای براقی داشت خوشگل و فوق العاده بودن. الان بد با الهام لج کرده بود میخواست خودشو نشون بده.سر و گردن لب و لوچه سینه های بلورینش رو خوب خوردم انداختمش روی کاناپه شلوارش رو کشیدم پایین یک شورت گیپور ناز پاش بود درش آوردم.چه کوسی داشت انگار الان تازه تراشیده بودش صافه صاف.گفتم مث اینکه آماده دادن بودی چقدر صافه.گفت بخدا علی آقا همیشه به عشقت آرایش میکردم که باهات باشم حتی نگاهم نمی کردی.میگن عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد.که این زنه باعثش شد.چوچوله کوچولوش رو میگرفتم دهنم میمکیدمش کیف میکرد آه و ناله میکرد.چرخوندمش وای چه کونی داشت چه ناز و تمیز چه تنگ و قشنگ.گازش گرفتم خندید.گفتم چیه گفت دردم اومد اما هر وقت شوهرم یا دوست پسر سابقم هم کونمو میدیدن گازش میگرفتم.گفتم تو که نمیدونی این چیه.چقدر خوشگله.گفت مال توست الان عزیزم.گفتم میزاری بکنمش گفت هر چقدر دلت بخواد.گفتم ممنونم.بلند شدم قرصم دیگه اثر کرده بود.کیرم به هیچ عنوان توی شورت و شلوارم جا نمیشد.کمربندمو باز کردم.خودش شلوارمو کشید پایین…شورتمو که دادم پایین.پرید عقب گفت یا امام هشتم.این چیه.وای خدا چقدر بزرگه.گفتم چی شد مریم جون.دیدم سریع لباسشو برداشت.دستشو گرفتم گفتم مریم چی شد.گفت بخدا من از شوهر اولم جدا شدم چون کیر گنده ای داشت طاقت نداشتم.این۳برابر اونه.کجام بزارمش.تو رو خدا ولم کن.غلط کردم.گفتم مریم مگه نگفتی دوستم داری.گفت گوه خوردم دروغ گفتم که فقط نگهم داری بیکارم.ولم کن بخدا میترسم.انگار مار بوآ دیده بود وحشت میکرد.گفتم اقلا بمالش گناه دارم آبم بیاد.گفت باشه فقط زود.اگه بزور بکنیم ازت شکایت میکنم.گفتم نترس من تاالان بزور کسی رو وادار به کاری نکردم.خیلی خوب مالید وحتی یککم ساکم زد.گفت این توی دستم جا نمیشه میخاد بکنه توی کوس وکون تنگ وقشنگم. گفتم بمالش غر غر نکن.حسابی مالید آبم اومد نگفتم پاشید روی صورتش.یکم عه عه کرد رفت صورتشو شست.برگشت اومد پوشیدیم رفتیم.گفتم میای سر کار یانه.گفت اونجا پیش افغانیه نه ولی جای دیگه آره.گفتم بیا محیط جدید و ببین اگه خواستی بیا.اومد دید خوشش نیومد.گفتم اونجای قبلی نمیشه مگه اینکه با حجاب بیای.گفت باشه…گذاشتمش در خانه اش.یکم پول براش زدم خوشحال شد.رفتم خونه ساعت۲بود.الهام انگاری من واقعا همسرشم گفت علی چرا گوشیتو جواب نمیدی.گفتم ای وای توی ماشین خاموشه توی شارژه.گفت کجا بودی؟خاله خنده اش گرفته بود.دخترش تعجب میکرد.گفتم الهام خانوم تو منشی منی یا اربابم.خودش فهمید اشتباه کرده.خاله گفت تو چند وقته بی زن و زندگی موندی فراموشت شده باید سر وقت بیای خونه.حالا بیایید ناهار بخوریم.گفتم باشه.دستامو بشورم.الهام گفت بخدا اگه باهاش ناهار خورده باشی دیگه نه من نه تو.رفتم توی دستشویی.دیدم وای این پدرسگ تمام یقه و گردن منو رنگی کرده.تا تونستم همه رو پاک کردم.پیرهنو هم در آوردم توی رخت چرکهای حموم انداختم.زودی اومدم بیرون.گفتم سفره بندازین که بد گرسنه ام.خاله گفت ماکارانی امروز رو الهام ساخته خنده ام گرفت گفتم تنها غذایی که خوشمزه میسازه.عمدا ساختی.دخترش هم گفت دیدی مامان منم گفتم ماکارونی هات خوبن.اخم کرده بود.عمدا بشقابو پر کرد که بفهمه من واقعا گرسنه هستم یا نه.من واقعا بدجور گرسنه بودم.بعد ناهار اون رفت ظرف بشوره و من هم رفتم خواب عصرونه بکنم.دخترش با خاله باهم توی حیاط بودن.اومد توی اتاق گفت زود باش بگو باهاش کجا رفتی.گفتم الهام مگه من باید بهت جواب بدم.گفت در مورد این باید جواب بدی.گفتم اول رفتیم کافی شاپ کیک و قهوه خوردیم بعد رفتیم یک کم سکس کردیم.بعدش محل کار جدیدشو نشون دادم خوشش نیومد.فردا برمیگرده سر کارش اما باحجاب کامل.
گفت گوه خورده برگرده.بخدا اگه حرفاتو باور میکردم که سکس کردی.الان پیشت نبودم رفته بودم پیش مامانم.گفتم ولی من دروغ نگفتم بردمش خونه خودم لخت شد اومد بهم بده.تا کیرمو دید رم کرد ترسید خودشو جمع کرد حتی نذاشت بهش دست بزنم.گفت من از شوهرم جدا شدم چون کیر کلفتش اذیتم میکرد.این ۳برابر اونه.گفت تو دروغ میگی لج منو در بیاری.گفتم نه بخدا.گفت خدا لعنتت کنه.که هرزه شدی.بلند شدم.گفتم چی میگی تو.وقتی بهت میگم با من باش نیستی.منو تو کم گذاشتی.لامصب الان رو من غیرتی شدی.خب من مردم دلم زن میخواد.بهت گفتم حس ازدواج ندارم.اگه با منی فقط رفاقتی.گفت نمیخوام من میرم.گفتم خودت میدونی.میری برو ولی دیگه دنبالت نمیام.الان اومدی پیش من برام ناهار درست کردی خونه رو تمیز کردی چند وقته خودت و دخترت پیش من هستین.هنوز روسری سرته.لعنتی مگه بین منو تو چیزی هم مونده که از هم ندیده باشیم.چی شده چند وقتی با یک سید دروغگو زندگی کردی که سرت کلاه گذاشت فک کردی مسلمون شدی.الان انتظار داشتی من هم بهت دروغ بگم تا دلت خوش باشه.نه عزیزم یادت باشه شنیدن حقیقت تلخه اگه نیای لگد به بخت خودت زدی.هستن توی صف که بیان.من خودم اول بهت پیشنهاد دادم.ولی ردش کردی.الان هم برو فکراتو بکن.ببین چی به چیه.من دیگه زن نمیخوام.ولی بهت بگم اون از فردا میاد سرکارش بنده خدا بیکاره بچه هم داره.اگه میتونید کنار هم کار کنید بسم الله.گفت یعنی بخاطر اون منو میندازی بیرون.گفتم لعنت بهت بیاد من کی تو رو انداختم بیرون.من که به عشق و هوای تو میام اینجا اگه نه که نه به پول اینجا احتیاج دارم نه حوصله این دردسرها رو دارم.خودخاله با همین کارگرها کارشون رو میکردن دیگه.من خونه زندگیم جای ديگه است.چون میترسم خاله تنها باشه میام پیشش.مغازه به عشق خاله بازه.ولی الان از وقتی تو اومدی سپردمش بهت.چرا بد برداشت میکنی.میگم گناه داره مث تو زنه بی کسه بچه داره خرج داره.اگه بندازیمش بیرون بره کجا کار کنه خود فروشی کنه.گفت مگه نمیخواست با تو بکنه.گفتم لعنتی اون دیوونه هم برای اینکه لج تو رو در بیاره میخواست با من باشه.گفت گوه خورده زنیکه جنده.تو از اولش مال من بودی.همون موقع که خاله فاطی هم بود من میخواستمت. گفتم ولی الان منو میخوای اذیتم میکنی.گفت نه بخدا الان عاشقترم. اگه یروز نبینمت شب نمیتونم بخوابم.تو که فرشته نجات من بودی.چرا روی تو تعصب دارم.خب چون دوستت دارم دیگه.گفتم پس چرا پیش من مث غریبه هایی.چون خودت هنوز با خودت کنار نیومدی.برو فکراتو بکن بعد بیا.گفت کجا برم نمی خوام نمیرم از پیشت نمیرم همش میگه برو.میخواد منو بیرون کنه.گفتم بجان خودم غلط بکنم اگه همچین فکری بخوام بکنم.میخوام تو راحت باشی.آزار نبینی.گفت باشه میرم.گفتم برو پایین توی خونه خودت نگفتم از اینجا برو.گفت نه میخوام برم مشهد پیش فامیلهای شوهرم.گفتم خودت میدونی.تا اینو گفتم مث پلنگ وحشی پرید روم.گفت دیدی گفتم میخوای منو دک کنی.کدوم فامیل میخوای جات گشاد بشه.خندیدم گفتم تو هرچی میگی من میگم چشم چی بگم خب.گفت نخند لجمو در نیار.گفتم بیا بغلم دیوونه لج باز.تو ماله منی من بغیر تو کسی و دوست ندارم که.اومد توی بغلم خودش دیگه بوسم کرد.روسریش افتاده بود کنار.توی موهاشو بوسیدم وبوییدم. گریه میکرد شدید.یک آن برگشت گفت بخدا بیا برو دوش بگیر تنت بوی عطر اونو میده الان دق میکنم.خنده ام گرفت.گفت نخند علی دیگه برو حموم.بوی ادکلنش برام آشناست.
مجبورم کرد رفتم حموم.دیدم در زد گفتم چیه گفت علی خاله و زهرا رفتن پارک سر کوچه.گفتم خب توهم برو خوش بگذره.گفت عوضی بجای اینکه بگی بیا پیشم مگی برو پارک…گفتم الهام جون اگه میگفتم بیا میگفتی محرم نیستیم تو هرزه ای بهم چشم داری.الان که میگم برو پارک اینو میگی.پس چکار کنم.گفت در رو بازش کن تا بگم.در رو باز کردم اومد داخل لخته لخت بود.گفتم جان چی دختر ناز نازیه سفید و خوشگلی.خندید گفت لوس نشو.گفتم جان بیا جلو عمو ببیندت. چند سالته کلاس چندمی.گفت لعنتی شوخی نکن.بغلش کردم چی بدن نازی داشت تپل هم شده بود.برعکس قدیم که همیشه پشمالو بود.تمام شیو شده اومده بود.چقدر دلش محبت میخواست.گفتم جانم تو از اولشم عشق خودم بودی.دست انداخت رو کیرم هنوز شورتم پام بود ولی خیس بود.گفت بخدا این چه عظمتی داره لامصب خوابیده دو کیلو وزنشه.گفتم الهام دلم برات یه ذره شده بود.چرخوندمش تمام بدنشو از بالا تا پایین تمیز تمیز نگه کردم شستمش دست کشیدم.نازش کردم.خیلی از زمانی که دختر بود خوشگل تر شده بود.جا افتاده ناز سینه های گنده اش کمی آویزون و زیبا بود.نوکشون هنوزم گنده و بزرگ بود.چرخوندمش گفتم دستتو بزار روی دیوار تا میتونی کمرتو بده عقب قنبلش کن.کیرم سفت و سخت بود.خیس بودیم اما لیز نبود.آب دهن زدم.کردم داخل کوسش یک فشار دادم عین خربزه مشهدی قاچ خورد.جیغ زد.علی نکن درش بیار کشتی منو.محکم بغلش کردم بیشتر دادمش.ناله کرد گریه اش در اومد گفت میخوای تنها خودت کیف کنی.خب دارم از درد میمیرم.آروم بکن هول نشو.مگه دوستم نداری…خب فشارش بدی نمیبینی نمیره توش.گفتم فقط ساکت باش عزیزم چقدر کوست گرم ونرمه.گفت میدونی چندوقته کیر ندیده.الان دیگه تنگه تنگ شده.من که دوستت دارم من بعد همیشه پیش توام بزار بهش عادت کنم بعد. خیلی کلفته تو رو خدا درش بیار.کشیدم بیرون برگردوندمش از روبرو.نشستم زیرپاش کوسش گذاشتم دهنم آب از دوش میریخت روی صورتم.چوچول کوچولوشو محکم میمکیدم.ناله عاشقانه میکرد.آه میکشید.همینطوری که سرپا بودیک پاشو گذاشتم روی شونه خودم از زیر کوس تا کون قشنگشو لیسیدم.بادستای قشنگش سرمو محکم فشار میداد به کوس تپلش.وناله میکرد.دیدم هنوز اون گوشت اضافه بعد از چند سال از کونش بیرونه نمای قشنگی به کونش داده بود دم سوراخش انگاری دم درآورده بود.سوراخش تنگه تنگ بود.بلند شدم کمرم زانوهام خم شد اما خیلی کیف میداد کیر و سرپا از جلو گذاشتم لای کوسش لباشو گذاشت روی لبم.همچین هول بود کیف میکرد توی لب تو لب چندبار دندونامون بهم خورد خنده امون گرفت.موهای بلندش خیسه خیس بود عین آبشار توی شب مشکی آب ازش سرازیر بود مژه های قشنگش توی این سن بلند و زیبا بود چقدر چشمای درشتی داشت بخدا از زمانی که دختر بود زیباتر شده بود.گفتم الهام عزیزم طاقت ندارم بزارم تو کوس تپلت.گفت علی میترسم دردم بیاد دارم کیف میکنم.بخدا اگه دردم بیاد دیگه نمیام پیشت.گفتم غلط میکنی از امشب فقط بغل خودم میخوابی بدون تو دیگه نمیتونم دووم بیارم.گفت پس عجله نکن بزار بهش عادت کنم.خیلی ترسناک میشی وقتی شهوتی میشی.گفتم یادته چطوری گذاشتم کونت.گفت بیشعور تا چندوقت فقط مایعات میخوردم لاغر شده بودم.میترسیدم برم توالت.دوباره بوسش کردم.لای کوسش تلمبه محکم زدم.توی بغلم ولو شد.گفت وای راحت شدم.انگار کوه کندم اینقدر خسته شدم.گفتم من زحمت کشیدم تو خسته شدی.گفت خیلی خوب به ارگاسم رسیدم.چندین سال بود اصلا این حس یادم رفته بود.بوسم کرد گفت ممنونتم.گفت علی یک چیزی بگم …گفتم آره بگو.گفت عقدم میکنی.بخدا خیلی خیلی دوستت دارم میخام زنت بشم خانوم خونه تو بشم.خاله خدا رحمتی قدر تو رو نمیدونست.بابابزرگم همیشه دعواش میکرد.من حرفهاشون رو میشنیدم میفهمیدم منظورشان چیه.ولی من از اون موقع خیلی خاطرتو میخام.گرفتارتم.گفتم اگه عقدت کنم باید برام۲تابچه خوشگل بیاری گل از گلش شکفت گفت چشم جون بخواه قربونت بشم.ولی باید بهم گیر ندی این منشی و اون منشی کنی.بگی این باشه اون نباشه.گفت بخدا چشماتو در میارم.امروز هنوز عقدم نکرده بودی زنیکه دنبال کونت بود دلم میخواست بترکه.نخیرم اصلا هم بهت تعهد نمیدم.خودم منشی هاتو انتخاب میکنم.گفتم پس معامله ما نمیشه.لپاش آویزون شد.اخم کرد.گفت تو که اینجوری نبودی فقط پابند خاله بودی چطور شده الان ب من که رسیدی چشمات دنبال این و اونه.گفتم آخه تازه فهمیدم هر گل یک بویی داره.گفت میخوای دماغتو بشکنم تا دیگه اصلا بوی گل استشمام نکنه.خندیدم گفتم دلت میاد.گفت پس فقط خودمو خودت.گفتم الان چی تو آروم شدی ولی من که همینجور حسرت به دل موندم.گفت پسر خوبی باش داگی میشم ازپشت بزار آروم توی کوسم همه شو جانکن آروم هم بکن.هول نشو.گفتم این همه شرط گذاشتی از برجام هم سنگینتر شد.خندید گفت همینه که هست.رو کاشی حموم داگی شد.دمپایی هاشو گذاشت زیر زانوهاش که دردش نیاد.تف زدم کردم توی کوسش.هنوز داخل نرفته بود آخ آخش شروع شد.گفتم تو رو جون علی نترس شلش کن.
گفت علی مگه میشه ازش نترسید تو همیشه میگی اما یکدفعه همون زمانی که دارم کیف میکنم.محکم میزاری توش جر میدی آدم پشیمون میشه.خب میترسم بهت نمیتونم اطمینان کنم.همش سفت میشه.کشیدم بیرون بلند شدم سرپا.گفت چی شد پس.گفت تو که بهم اطمینان نداری چی فایده ای داره.گفت علی جون اون دفعه ها که اطمینان کردم کونم جر واجر شد مگه من قهر کردم.گفتم این کوسه لامصب کوس.دوتا بچه آورده تازه کار که نیست.گفت اولا ۳تا آورده دوتاش مردن.همین دختر موند.گفتم پس اون سومی کجاست.گفت توی افغانستان سرخک گرفت اون زمان مرد۶ماهه بود.گفتم چی بهتر پس ۳بار جر رسمی خورده.گفت علی جان عزیز دلم بخدا خیلی خیلی درد داره.چندروز بزار بگذره خودم هم دلم میخواد تا ته بکنیم.ولی الان نه.بیا بکن قربونت بزار آبت بیاد اعصابت آروم شه.دوباره کردم توش یککم بیشتر فشار دادم رفت جا باز کرد.چندباری تلمبه زدم کوسش آب انداخت لیز تر شد.بیشتر می کردم داخلش جیغ جیغای کوچک میزد.سرعتمو بیشتر کردم ولی زیاد تو نمیدادم.انقدر ادامه دادم تا۵دقیقه آی آبم اومد تمام رو ریختم داخلش گفت.وای ریختی توش گفتم آره مگه چیه.مگه نمیخای عقدم بشی.مگه نگفتی میخوای برام بچه بیاری.گفت آره اما الان که عقد نیستیم.گفتم دیوونه همین که من وتو راضی هستیم خدا هم راضیه.فقط مهریه هر چی دوست داری بگو.گفت مهریه ام فقط نگهداری از دخترمه تا روزی که ازدواج کنه.هیچی دیگه نمیخام.گفتم خره اون که الان دختر خودمه.خودم شوهرش میدم بزار بره دانشگاه برای خودش کسی بشه.اینجا ایرانه.افغانستان که نیست.گفت سید وصیت کرده زود شوهرش بدم.گفتم سید گوه خورده خودش بیاد بزرگش کنه شوهرش بده .من بعد من ولی وقیم این دخترم تو هم فضولی نکن.بگو مهریه چی میخای.گفت علی اگه چیزی بگم نمیگی زیاده خواهم زیاده روی کردم.گفتم نه.بگو.گفت برام یک آپارتمان میخری خیالم از آینده راحت باشه.بنام خودت باشه اما دست من باشه.گفتم بنام خودت میخرم.خیالت راحت.ولی تو رو خدا به منشی هام گیر نده.بزار زندگیمون و بکنیم دعوا نشه.گفت اصلا مهریه من نداشتن منشی برای تو باشه.گفتم لامصب تو دیوانه ای.گفت همینه که هست.گفتم قبوله ثبتش میکنیم ها.گفت بخدا قبوله.گفتم چقدر تو کوسخولی.قید چندمیلیارد آپارتمان رو میزنی برای چندتا خانوم منشی.گفت چندتا ؟،تو بگو یکی.گفتم نه بابا…گفت شک نکن.خندیدم گفتم حساس نشو اونا برای روزهای پریودی تو هستن که جورت بکشن.خودشو انداخت بغلم گفت علی بخدا اول کاری سکته ندی منو.من خیلی به شوهرم حساسم.اون سید که رسمشون چند تا زن بود توی افغانستان جرات نکرد دوباره زن بگیره.بخدا یکجور قشقرق راه انداختم توی طایفه اشون که پدرش گفت آفرین شیر زن ایرانی.عجب شوهر دوسته.اونوقت تو رو میزارم همینجوری هر کاری دلت خواست بکنی.گفتم باشه خوشگله شوخی کردم.دل منم زنی مثل تو میخواد که فقط منو دوست داشته باشه.خاله ات منو به مادر جنده اش فروخت.زندگیمون رو خراب کرد.هم من هم بچه هاش ازش دلسرد شدیم.گفت خیالت راحت توهم منو ول کنی من دیگه ولت نمیکنم.حموممون خیلی طول کشید رفتیم بیرون.خاله و زهرا اومده بودن توی حیاط زیر درخت نشسته بودن.گفتم لباس بپوشید همه بریم گردش.مغازه دادم دست کارگرام. خودمون رفتیم.پدر مادر الهامو هم برداشتیم رفتیم گردش و تفریح.توی آلاچیق نشسته بودیم قلیونم به راه بود.به خاله اشاره کردم که بگه.خاله از بابای الهام اجازه عقد گرفت.اونها هم خوشحال شدن.باباش صورتمو بوسید.قبلا باجناقم بود الان پدر زنم شد.خودمم خجالت میکشیدم.ولی فرداش عقدش کردم.تا الان هم شکر خدا همه باهم کنار هم زندگی خوشی داریم.ولی هنوز حامله نشده برام بچه بیاره.انشالله که شما هم همیشه خوش و خرم باشید.
نوشته: علی
13 پاسخ به “زندگی کتابدار (۲)”
من باور نمیکنم این دوره زمونه دخترا انقده نامرد و تو زرد و دو دره از آب درآمده باشن . یعنی به هر سگی جلو و عقبشون رو میدن …زنی که بهت احترام نمیزاره و حرفت رو گوش نمیکنه و خودش رو ازت سرتر میدونه و دنبال خیانت و تحقیر و جایگزین پیدا کردن و بودن با تو رو از سر اجبار و اکراه میدونه باور کن خطرناک و دوزار نمیارزه
این دو تا دو تا قرص بالا انداختنای تو تو داستات مارو کشتنکنی مارو با اون چیز ستبر تچهار پنج ساعت قبل قضیه باید انداخته بشهبعدشم اصلا نندازین خیلی عوارض داره و بشدت کشنده س . زنها زیاد طاقت کیر رو ندارن و ذردشون میاد و بخاطر مرده که تحمل میکنندزنها رو باید نوازش کرد و ماساژ داد و سر تا پاشونو لیسید و با لیسیدن و محبت زیاد ارضاشون کردو گرنه دول موشی ها هم دو تا قرص بندازن بالا شومبولشون میرسه به زانوشون دیگهاز دوتا خط داستانت یه خطش فقط آلت نمایی بود .کارخونه پپسی رو میلیاردر کردی از بس برای شومبولت پپسی باز کردی
فقط ادامش بده
چرندیات واقعی یک کونی جلقی عقده ای کوس ندیده
باور نکنید این داستان من درآوردی هست، داستا اولش هم نیست.
باور نکنید این داستان من درآوردی هست، داستا اولش هم نیست.
خدایی نکنیمون لایک کردیم
قسمت بعدی را زودبذارعالی بود ادامه بده
اگه ما رو نمیکنی یه کامنت بزاریم
دمت گرم…
آخ چه بگا مِگاینمیتونوم وا بِدومدنیا که کربلایِ تندتر سینه بزن…
کس مادرت افغانی بااین نوشتنت
داداش نسبتی با جانی هرسینی نداری؟اونم دختربچه و زن جوان و پیرزن دهه ، شوهردار و بی شوهر، عقب و جلو ، بالا و پایین ، خوردن و کردن ، براش فرقی نداشت همه جوره ترتیب همه را می داد.