داغ دل

محمد هستم الان۴۰سالمه یک پولدار بدبخت هستم…ماجرای زندگی خودمه وهمسر نازنینم.بچه ندارم.الان دیگه مجردم و نمیخوام دوباره ازدواج کنم.ماجرا زیاد سکسی نیست اما درد و بدبختی و نداری خودمه.از قدیم میگن پول خوشبختی نمیاره اما من مطمئنم که فقر صددرصد بدبختی میاره…دوستان از خودم نمیخام تعریف کنم.فقط بگم با لیسانس مجبور شدم بشم راننده کامیونت یک شرکت توزیع کننده بزرگ.که خودشون هایپر هم داشتن.بعد۳سال سگ دو زدن و پول جمع کردن.رفتم خواستگاری دختر نازی که اون هم بخاطر من دست رد به سینه خیلی از خواستگاراش زده بود.خانواده اش می‌دونستن معطل منه.شب و روز دویدم تا به مریم عزیزم رسیدم.پدر و برادرهای بی وجودش بخاطر اینکه منو بیرون نبینه،نزاشتن بیشتر از دیپلم درس بخونه…و تقریبا بجز جهیزیه پدرش چیزی بهش نداد.و حتی نزاشت براش عروسی بگیرم.وضع مالی پدرش خوب بود اما من‌ دوستم نداشت.عار داشت بگه دامادم.راننده است…بماند دیگه با بدبختی خونه اجاره کردم و رفتیم سر خونه زندگی خودمون.شب اول زفافمون با خوشحالی و دلخوشی من و درد و رنج عشقم گذشت.چند روزی رفتیم مشهد ماه عسل و برگشتیم سر زندگیمون.چندباری بهم گفت بزار برم سر کار تا کمک خرج بشم.گفتم نه عشقم تا من هستم تو فقط خونه باش.کم و زیاد هر چی بود میخوریم نبود ساکت میشیم…تااینکه بعد۵سال توی شرکت…و دوسال از ازدواج من گذشته بود…البته بزار براتون از یکبار سکس خودم و عشقم بگم.برام خوشگل ساک میزد و کیر۱۴سانتی و کلفت منو خوب دوستش داشت.بوسش می‌کرد و نازش می‌کرد.یکبار ازش خواستم گفتم.گل مریم عزیزم.میزاری محمدت امشب از پشت بکنه.گفت عزیزم انگشتتو میکنی نمیتونم تحمل کنم.چطوری از پشت بکنی…در ضمن بگم بهتون فوق‌العاده خوشگل و خوش اندام بود سبزه و چشم و ابرو مشکی،۵۵کیلو وزن و۱۶۰سانت قد.مغرور و خود ساخته،بسیار وسواس و خانه دار.مهربون و کم حرف.نماز خون…دوستش داشتم از جونم بیشتر…گفت محمد پشتم درد بگیره باهات قهر میکنم ها.گفتم درد میکنه ولی قهر نکن.گفت ولی اگه درد بگیره دیگه بهت نمیدم.گفتم نه باید بدی.تو کونت خیلی خوشگله.دوساله کف کردم.دلم نمیومده بهت بگم.گفت باشه تا چشات در نیومده بیا بکن.خندیدم…گفت چطوری دوست داری،گفتم قنبلش کن.بوسش کنم.درضمن از فیلم پورن و این حرفها متنفر بود…داگی شد اولش براش بوسیدم و زبونم رو لوله وار توی سوراخش میکردم.بلند شدم سر کیرو آبدهن زدم.و ناشیانه با یک فشار فرو کردم توی کونش،مث کوس کردم تا سرش رفت داخلش.چنان جیغی زد.و برگشت.زد زیر گوشم.گفت احمق نگفتم نکن دردم میاد.صدام رفت بیرون.آبرومون رفت.چیزی نگفتم.بلند شدم لباس پوشیدم البته لباس خونه.رفتم توی آشپزخونه.هود رو روشن کردم.سیگار کشیدم.خودش فهمید عصبی شدم.ولی چون دوستش داشتم چیزی بهش نگفتم.اصلا تا امشب من و مریم به همدیگه،تو هم نگفته بودیم.زد زیر گوشم.فحشم هم داد.اومد توی آشپزخونه.گفت توی خونه سیگار میکشی؟گفتم احمقم دیگه،گفت فدات شم ببخشید.دردم اومد نفهمیدم چیکار کردم.بیا تو هم بزن زیر گوشم.محمد بخدا اصلا اون موقع نفهمیدم چیکار کردم.بغلش گرفتم و بوسیدمش.رفتیم توی تخت ولی خوابیدیم.صبح بیدارم کرد گفت محمد اینقدر سوراخ پشتم درد میگیره نشد خودمو خالی کنم.گفتم بریم دکتر گفت وای نه اصلا.خودم خوب میشم.پاشو صبحونه بخور باید بری سرکار.خلاصه که یک بار من فقط کردم پشتش اون هم فقط سرشو…تا اینکه چند وقت بعد.واردسال۳زندگیمون می‌شدیم.نزدیک عید بود.صبح برف بیخودی باریده بود.زمین مث شیشه یخ زده و لغزنده بود.بار داشتم ماشین سنگین.بی پدر خاور۶۰۸بود.اتاق دار.سنگین.ترمز برید اون هم توی سراشیبی توی برف…شانس کیری من ترافیک شد و زدم چندتا ماشین داغون شدن.بماند دیگه بدبخت شدم.بازداشت شدم و خود صاحب شرکت برام سند.گذاشت.تا جایی که بیمه تونست جواب دادو بقیه رو خودم باید میدادم.خرابی ماشین رو رئیس شرکت گردن گرفت پیرمرد خوبی بود.ازم چندتا چک گرفت بقیه خسارت رو داد.نیفتادم زندان.کار می‌کردم وخسارتش رو میدادم.و چکهامو پس میگرفتم.دوتا چک دستش داشتم.بدون تاریخ یکسالی گذشته بود.بدشانسی افتاد و مرد.بعدچهلمش.دوتا پسر چلغوز دوقلو داشت.پدرسگها همون اول چکهامو گذاشتن اجرا بازداشت شدم.این دوتاچک ازهمه چکهام بیشتر بودن…بازداشت بودم.که خانومم اومد دیدنم.گفت محمد کسی نمیاد ضمانتت کنه.چکار کنیم.این دوتا بدترکیب.فقط راضی شدن که من هم بیام کار کنم دونفری تا قرضشون رو بدیم.اومدم بیرون و دونفری کار می‌کردیم.دوماهی گذشته بود.خسته و افسرده بود.کمتر حرف میزد.شوخی میکردم خنده نمیکرد جواب نمیداد پکر بود،یادمه که شب بود اون هم شب جمعه.روی تخت.گفتم مریم جان یکهفته بیشتره کاری نکردم ها.داره فراموشم میشه من هم مرد هستم.ومزه همه چی از زیر زبونم رفته.گفت بزار برای فردا خسته ام.آخه خودش هم خیلی تایم بالا توی انبار با دوتا خانم و یک مرد دیگه کار می‌کرد.گفتم آخه دلم میخواد.تا حالا هیچوقت بهم
نه نگفته بود.ازش انتظار نداشتم.گفت بگیر بخواب حوصله ندارم…بلند شدم رفتم توالت…سرویس‌ها اول ورودی که رخت کن لباس حموم هم بود.بعد دست چپ‌توالت دست راست حموم بود.دیدم توی سبد رخت چرکها.لباس زیراش بود.نگاه کردم شورت لیموییش کمی لکه خون روش بود.برگشتم گفتم مگه پریودی؟گفت نه هنوز مونده.گفتم پس چرا شورتت خونی بود.گفت کارم سنگین بود.کمرم درد گرفت لک دیدم…گفتم دیگه نمیخوام بیایی سر کار.دمر بشو کمرت و بمالم.گفت نه نمیخوام. گفتم نترس بخدا کاریت نمیکنم.برگرد کمرتو ماساژ بدم.برگشت.دمر شد.من ماساژش میدادم…گریه اش گرفت…گفتم چته عزیزم.خسته ای، بخدا نیا سرکار.درخواست وام دادم درست بشه.چکهاشون رو میدم.تمومه دیگه، گریه اش بیشتر شد.گفتم خاک تو سر من که بی عرضه ام.خانومم باید از درد خستگی گریه کنه…سریع برگشت محکم لبمو بوسید. گفت ساکت شو خدا نکنه…دیگه حرف نزن.بخواب فردا شب.تلافی میکنم.توی بغلم گرفتمش و خوابیدیم…صبح صدای گریه از حموم میومد.رفتم گفتم چت شده آخه.گفت کمرم درد میکنه…اومد بیرون.دم در بغلش کردم بردمش توی تخت.رفتم چای صبحانه آماده کردم براش، باز هم گریه کرد.تا۱۱ظهر خوابید.بعدش بلند شدیم با موتور سیکلت قدیمی قراضه امون.رفتیم دور زدن و ناهار فلافل خوردیم.و تا عصر گشتیم.و برگشتیم خونه…حالش بهتر بود.خودش شام درست کرد.بعدشام ساعت۱۰بود.بغلش کردن بردمش روی تخت.دیگه راه در رو نداشت…گفتم لخت شو.گفت نه بکن زود تموم بشه.گفتم نه اینجوری دوست ندارم فقط میخوای رفع تکلیف بشه.بریم بخوابیم هر وقت حال داشتی،گفت شاید یه هفته دلم نخواد. گفتم عشقتو میخوام.تنت رو نمیخوام.محبتت رو میخوام…میدونم الان دلت باهام نیست.حوصله منو نداری.گفتم من میرم دوش بگیرم صبح باید سرکار باشم.گفت باشه برو…منو با حال خودم ول کرد.رفتم حموم خیلی ازش دلگیر شدم.برگشتم خودمو خشک کردم.خودشو بخواب زده بود…صبح ساعت۵بود.بلند شد نماز،توی سجده گریه کرد…گفتم زیاد گریه نکن.اگه هم میکنی به حال من بدبخت بکن.ولی خب واجبات زندگی مهمتره ها.تا مستحبات…گفت لعنتی خودم میدونم.نمیمیری که چند روز نکنی،گفتم دیگه باهام حرف نزن.نمیخوامت…ازت توقع نداشتم.الان ده روزه دستم بهت نخورده.نماز اول وقتی رو که خوندی من که راضی نیستم.بخون تا جونت در بیاد.داد زد محمد.عذابم نده،جوابشو ندادم.پشتمو بهش کردم.اومد پیشم.گفت بیا هر کاری میخوای بکن.اصلا جوابشو ندادم.گفتم تو دیگه مریم من نیستی.چندساله من برات زحمت میکشم منتی ندارم. چندماهه کمک دستم شدی،چی اداهایی از خودت در میاری،خب نیا سرکار.لامپ‌و روشن کرد.لخت شد.پشت گردنش زیر سینه هاش روی کمرش کبود بود.گفتم یا خدا چت شده.لامصب لالی دو روزه بهم بگی چت شده…گریه کرد.محمد بارها از بالا توی انبار افتاد روی من.زیر بارها موندم…بدنم کبود شده.گفتم خب بگو ببرمت دکتر.گفت نخواستم کسی بفهمه که اگه خسارتی بود.کسی از ما نگیره.گفتم خدا مرگم بده.گفت خدا نکنه.بغلش کردم.پشتش روی بازوهاش.زیر سینه هاش مخصوصا…خلاصه که نکردمش…صبح نیومد سرکار گفت دو روز مرخصی گرفت…دوشنبه برگشت سرکار.دو دل بود گفتم بیا.کسی نفهمیده بار ها افتادن پایین.پسرهای صاحب شرکت دوقلوها ۳۰سالشون میشد.جوون لاغر لوس موهای بلند دم اسبی می‌بستند.حتی جواب سلام کسی رو هم نمیدادن…فقط دائم سیگار می‌کشیدن.مغرور بودن.وپولدار،صاحب کلی کامیون و انبار پر جنس، کلی دوست ورفیق داشتن،لات ولی کونی بودن.فقط دور و برشون لات و لوتهایی بود که پول داشتن،اون شب خانومم توی خونه خودش لخت شد.گفت بیا بکن…خندید.رفتم پیشش…خوشگل برام می‌خورد…همیشه سر کیرمو می‌خورد اینبار.تا ته کیر رو می‌خورد.باخایه هام بازی می‌کرد…خوابوندمش.وقتی نگاه کردم.جفت سینه های بزرگ و قشنگش…از نوک سینه کبود بودن تا زیر سینه هاش…خواستم بخورم گفت نه تو رو خدا درد دارند.گفتم باشه.فقط بوسیدمشون…تلمبه میزدم توی کوسش،دوهفته بود نکرده بودمش.ولی اصلا تنگ نبود.تازه فک کنم گشاد تر هم بود…آبم اومد گفت بریز توش،گفتم نه بچه نمیخام.پاهاشو دورم قلاب کرد.خودمو کشیدم بیرون…گفت من بچه میخام.گفتم من نمیخام…بلند شدم.و رفتم حموم.کمی جر رو بحث کوچیک کردیم.گفت همین برای دو دقیقه خودتو کشته بودی.همش میگفتی دلم میخاد دلم میخاد.همینقدر مرد بودی پس من چی،؟آدم نیستم.گفتم ببخشیدخانوم جان…خب چندوقته نکردمت،زود ارضا شدم،درازش کردم.کوسشو خوب لیسیدم…داگی کرد.از سوراخ کون تا کوس رو میلیسیدم…گفت زبون بکن توی کونم دوست دارم.اولین بار بود.بهم میگفت…گشاد بود.زبونم راحت می‌رفت داخلش، چین چین‌های دور سوراخش محو شده بودن.سوراخش کشیده و قد بلند شده بود.انگشت کردم کونش،زود کشید کنار.گفت مگه بهت نگفتم دیگه از پشت نه.دردم میاد.گفتم باشه…داگی بود اینبار یکربعی از کوس کردمش، میگفت بیشتر بده توش فشار بده.محکم بکن.خلاصه رفتارش عجیب بود.از این ماجرا تقریبا چند روزی گذشته بود.که.؟موقع توزیع جنس داخل شهری
سفارش ۱مشتری رو فراموشمون شده بود برداریم.برگشتیم شرکت.گفتن برین انبار فاکتور رو برداشتیم رفتیم…راننده من بودم ولی سفارش گیرنده رفیقم بود که بنده خدا تکرر ادرار داره رفت توالت…رفتم انبار در اصل عمدا رفتم که کمکی هم به مریم کرده باشم.بیرون انبار خانم فیروزی رو دیدم.گفتم کی توی انباره آب دهنش رو قورت داد.گفت دوقلوهای لعنتی.برو زود برو…گفتم چرا.گفت برای اینکه کسی دیگه نیست سفارش رو آماده کنه فقط کن و مریم هستیم.گفتم باشه.فاکتور به دست رفتم داخل. خیلی بزرگ بود.و پر جنس.ته انبار سالن پذیرش لامپها روشن بود.وقتی رفتم سر و صدا میومد…نه ولم کنین لعنتی ها بخدا خودمو میکشم.نه نه دوتایی نه.بخدا میمیرم.باشه باشه نوبتی بخدا آروم وایمیستم…فقط دوتا با هم نه تو رو خدا دوتا باهم نه.خواهش میکنم.گفت جنده بهت گفتم اروم باش.زنگ میزنم رفیقام بیان چنان بکنیمت که مث اون دفعه کونت پر خون بشه ها…مریم گفت نه غلط کردم گوه خوردم…جلوتر رفتم.مریم لخته لخت بود.دوتا دوقلوها یکی زیر یکی رو اوه بی پدرها چه کیرهایی داشتن.کلفت و بزرگ.عقب و جلو میگاییدنش و جیغ میزد.وای تو رو خدا آقا مجتبی کونم جر خورد.آخ خدا.آقا مرتضی تو تکون نخور.بخدا دارم میمیرم…بخدا من نترسیدم براشون برنامه داشتم من آدم کینه جویی نیستم اما اصلا بی غیرت نیستم…سنگین میگاییدنش…نخواستم برم جلو چون میدونستم زنم بدونه من فهمیدم کار دست خودش میده…گفت جنده فک کردی اون شوهر کوسکشت رو مفتی آزادش کردیم.میدونی اسکوند پولش چقدره اون بابای پیر و خرفت ما رو دوساله گاییده.تا سیر نگاییمت ولت نمی‌کنیم… گفت بکنید اشکال نداره.ولی مث آدم.خب دردم میاد.گفتن چند بار بدی عادت میکنی،گفت نه نمیتونم الان چندباره نتونستم عادت کنم.مال شما کلفته…گفت از مال سیروس که کونتو جر داد کلفتر که نیستیم…گفت نه توروخدا اون نه…چندوقت نمیتونستم به شوهرم بدم.میفهمه…اگه بفهمه خودمو میکشم خونم گردن شماست…خندیدن نه بابا حیف تو نیست…کشیدن از کونش بیرون.عین غار بود.اومدن خوردن سینه هاش…تازه فهمیدم چرا کبود بودن.دهن های گشادشون رو باز میکردن سینه هاشو دوتاشون رو با هم میمکیدن…کیرهاشون رو میدادن می‌خورد.طفلکی گریه میکرد.اگه میرفتم جلو خودشو میکشت نمی‌رفتم بدتر میگاییدنش،نمیدونم چی مصرف کرده بودن آبشون نمیومد…دوباره دو نفره گاییدنش.گریه میکرد.کیر۲۲سانتی کلفت رو تا ته میداد داخل کونش…جیغ میزد…رفتم عقب از دور داد زدم مریم مریم خانوم کجایی،کسی انبار نیست…کی این فاکتور رو میبنده، آقای براتی کجایی.براتی، هنوز حرفم تموم نشده بود.یکی از اون کوسکشها اومد.گفت ها چیه محمد.گفتم فاکتور فلانی مونده…عجله داره.گفت گوه خورده برو بزار فردا…گفتم اومدم دنبال خانومم مادرش مریضه باید ببرمش…خونه…گفت امروز نمیشه.بعدا…ضامن دار جیبم بود…گذاشتم زیر گردنش.گفتم خارکسه فک نکن همینجوری ولتون میکنم.به ولای علی ریز ریزتون میکنم.من بچه پایین شهرم…بی ناموس.الان چیزی نمیگم.فقط بخاطر همسرمه که میدونم بفهمه من جریان رو فهمیدم خودشو خلاص میکنه…دعا کنید اینجوری نشه.چون مطمئن باش…کاری با شما دوتا میکنم که از زنده بودنتون پشیمون بشین…همون لحظه دومی رسید.داشت خودشو مرتب میکرد.گفت چی شده مرتضی چی گوهی میخوره…تا چاقو رو دید لال شد.گفت مصطفی حساب دوتاشون رو بگیر چکهاشم پس بده برند دنبال کارشون…رفتیم دفترشون چکهامو داد.چک حقوق منو و مریم رو هم داد…یک چک برای سنوات من داد.گفت دیگه نبینمت…گفتم خیالتون جمع…به این راحتی ول کنتون نیستم…همیشه مواظب پشت سرتون باشین…رنگشون مث گوه زرد بود…برگشتم انبار مریم دم در بود با لباس کارش.گفتم بدو بریم خونه…پولشون رو دادم چکهامو و چک حقوقمون رو گرفتم…بدو اینقدر خوشحال شد. گریه میکرد…توی راه گفت حالا چکار میکنی،گفتم زندگی،،نترس خدا بزرگه…باهاشون دعوام شد.بیرونم انداختن.گفت حیف شد این همه سال براشون جون کندی، گفتم چک سنواتم رو دادن که شکایت نکنم…خودشون هم از من بیزار بودن.توی دو هفته رفتیم شهر دیگه…هر چی گفت چرا.گفتم بندر کار زیاده…واقعا هم بود…راننده بودم کار زیاد بود.با یکی رفیق شدم روی کشتی باهاش کار کردم.هر چی داشتم و حتی پول وام رو که مریم نمی‌دونست زدم توی کار…توی چندسال چنان ثروتی بهم زدم…هر کاری بگی کردم تا پولدار بشم…هیچوقت مریم نفهمید چرا از اونجا رفتیم.سر یک بار گیر افتادم دوماهی زندان بودم دوران کرونا بود.ولی توی بندر زیاد خطری نبود.راننده گردن گرفت.البته پول خوبی به خودش و خانواده اش دادم.۱۰سال محکوم شد.ولی با سند آوردمش بند باز.خوشحالم بود…وقتی میگم پولدار خیلی پولدار ها…ماشین زیر پای زنم…کیا بود…بعد دوماه که سرزده برگشتم خونه…داشت خودش رو آرایش می کرد اصلا نمی‌دونست آزاد شدم…با گوشی حرف میزد.میگفت نه نسرین جون.من دیر میام تا برم آرایشگاه.طول میکشه…خب دیگه باید اپیلاسیون کامل کنم.
مست خندید عه به تو چه؟مگه فضولی،دلم میخاد.نه بابا اون کجاست داره آب خنک میخوره…ولش کن.خودش مقصره.نسرین.کدوم هتل رو گرفتن…میخواست بره کیش،،من خودم قایق موتوری تند رو شخصی داشتم و راننده…خودمو قایم کردم.آماده شد زد بیرون.دنبالش رفتم متوجه نبود.رفت آرایشگاه… چند ساعتی طول کشید.برگشت ماشین اومد دنبالش.رفت بندر سوار مسافربری تفریحی شد.من هم با غفور دنبالش…راننده ام بود…رسید هتل رفت داخل تالار پایین هتل مهمونی خصوصی بود.باچندتا تلفن و یکدست لباس شیک رفتم داخل.مهمونی خر تو الاغ بود.خیلی شلوغ عرب زیاد بود.دیسکو بار همه چی فعال بود.ولی خبری از مریم نبود.فقط ته سالن ۱در بود.رفتم اونجا.اروم در رو باز کردم.۱راه پله بود.رفتم بالا.معلوم بود سوئیت خصوصیه، رفتم داخل. صدای خنده چند نفر میومد.اروم در رو باز کردم.۳تا مرد و دوتا زن بودن.مریم نبود.یک آن برگشتم از سرویس اومد بیرون…تا منو دید شوکه شد.تیپ وحشی زده بود و آرایش خفنی کرده بود.ساکت بود.گفتم ممنونتم.مریم جان خوب آبروی منو حفظ کردی،کسی چیزی نپرسید فهمیدن جریان چیه؟برگشتم دنبالم راه افتاد.دم در تالار.گفت کجا صبر کن.گفتم بریم خونه امون…گفت نه نمیام.همش تقصیر توست.چرا منو تنها گذاشتی،گفتم مریم الان مستی چیزی نگو.گفت اصلا نخیرم من چیزی نخوردم…گفتم پس بیا بریم.گفت اتاق بگیر بریم بالا.گفتم نمیشه همه رزرو هستن.لج کرده بود.با تلفن مجبور شدم اتاق گرفتم رفتیم بالا.گفت حالا چی میگی.میخوای چکارم کنی،؟گفتم هیچچی من عاشقتم چکارت کنم…میگی که خودم مقصرم.که تنهات گذاشتم.ولی بازداشت بودم ها.گفت میخواستی نباشی.گفتم اگه کاری هم کردم برای رفاه خودمون بوده…گفت مگه من گفتم.گفتم یادت نمیاد چقدر فقیر بودیم…چقدر بد بود.مریم جان من که چيزي نگفتم…گفت چون بی غیرتی،هر کی بود منو میکشت…گفتم مریم من چقدر رنج کشیدم تا به تو برسم الان بکشمت.گفت میگم که بی غیرتی،برای پول تنهام گذاشتی، مجبور شدم.باهاشون دوست بشم.گفتم مریم بگیر بخواب…گفت خوابن نمیاد.میخواستی نری،که الان من اینجوری ببینی،گفتم مریم من که چيزي بهت نگفتم…ببخشید تنهات گذاشتم…گفتم مریم به من بدوبیراه نگو من بی غیرت نیستم…فقط دوستت دارم زیادم دارم…گفتم اگه میخواستم چیزی بگم چندسال قبل میگفتم.گفت چی رو بگی.مگه چکار شده،.الان فقط اومدم مهمونی،گفتم با اپیلاسیون کامل،ساکت شد…گفتم مریم چندسال قبل توی انبار دونفری بهت تعرض کردن.من با تهدید چاقو چکهامو گرفتم و تو رو ولت کردن…بخاطر اینکه گفتی اگه شوهرم بفهمه خودمو میکشم من.نزدمشون…چون دوستت دارم…و داشتم،ترسیدم به خودت آسیب بزنی به روت نیاوردم.برای همین از اون شهر اومدیم اینجا،الان که چيزي ندیدم…فقط داشت نگاهم می‌کرد.گفت توی تموم این سالها همه چی رو میدونستی به روم نیاوردی …گفتم آره.اومدم انبار دیدم دونفری باهات مشغول هستن و تو ناراضی بودی،میدونم تو مقصر نبودی خودم بودم.شاید هم الان هم خودم مقصر بودم.چون اجبارا تنهات گذاشتم…اون موقع از بی پولی اون جریان انفاق افتاد الان از پولداری زیاد.ترسیدم از جلوی پشت بوم بیفتم اینقدر عقب عقب رفتم از اون طرفش افتادم…شاید من لیاقت این زندگی رو ندارم.و نداشتم.الان هم ازت دلگیر نیستم.ولی بی غیرت هم نیستم.بیا بریم به زندگیمون برسیم.نه دیگه من خلاف میکنم نه دیگه تو ازین کارها بکن.هیچچی نمی‌گفت…نگاهم میکرد،،رفتم روی تراس سیگار بکشم.سرجمع ده دقیقه نشد.توی طبقه‌ چهارم بودیم…از بالا خودشو پرت کرد پایین.نوشته بود محمد جان حلالم کن دیدار به قیامت…گردنش شکست، خورده بود لبه دورچین کناره باغچه درجا تموم کرده بود.فقط داغ عشقش موند روی دلم…

نوشته: ممد

بازدید 7,051

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “داغ دل”

  1. کسکش دیوث اونم که جنده همه جا پره ناراحتی نداره یدونه دیگم بگیر خب دیوث به کارت برس

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید