صدای موزیک تو باغ میپیچید.
زن و مرد قاطی هم میرقصیدن. نور رنگی روی صورتها میافتاد و محو میشد.
تابستون بود. هوای شهریار داغ، ولی دل مهمونها داغتر.
هوشنگ، شوهرم، از همون دم در لیوان به دست گرفته بود.
یکییکی سلام میکرد و هر کدوم یه چیزی تو دستش میذاشتن.
مست شدنش طول نکشید.
چشماش برق میزد، بدنش شل شده بود، صداش بلندتر از معمول.
با همون لحن کشدار مخصوص خودش گفت:
— آرزو، امشب عجب چیزی شدهها… ببین چه خبره…
نشسته بودم رو صندلی کنار میز شام، دستم دور لیوان شربت.
موهامو تازه رنگ کرده بودم، لباس ساده اما خوشفرمی پوشیده بودم، ولی حس میکردم فقط یه زن توی گوشهای از جمعم.
نه کسی نگام میکرد، نه صدامو میشنید.
تا اینکه نگاهم افتاد به نسترن.
یه کم اونورتر نشسته بود، نسترن، دختر بیستسالهم.
لباس یاسی پوشیده بود، بلند، نازک، با یه شال سفید نازکتر که هی از سرش میافتاد.
لبخند رو لبش بود.
اما نه برای عروسی، نه برای عروس… برای یه پسر اونطرف باغ.
پسره کنار ستون وایساده بود. تهریش، بلوز مشکی، دست تو جیب.
اون نگاه میکرد. نسترن هم.
نه طولانی، نه بیادبانه…
ولی زن که باشی، میفهمی وقتی نگاه، نرم میره و نرم برمیگرده، پشتش یه چیزی هست. یه حس، یه جرقه، یه خطر.
نگاه نسترن میدرخشید. برق چشمهاش یه چیز دیگه بود.
یه لحظه برگشت سمت من، چشم تو چشم شدیم.
لبخندش یه لحظه لرزید، انگار فهمید من دیدم.
اما هیچی نگفت.
اونطرفتر، افشین، پسرم، با چندتا پسر دیگه از مهمونی زدن بیرون.
از اونایی که اهل موندن سر میز و گوش دادن به حرفای خالهجون و زندایی نیستن.
چند دقیقه بعد، دیدم از دور دارن تو حیاط پرسه میزنن.
دست تو جیب، سیگار دست یکیشون، سرها نزدیک، نگاهها پایین…
اون نگاهها رو میشناسم.
پچپچِ رفاقتی نبود.
بحث از یه جنس دیگه بود.
ولی بازم مثل همیشه…
نگفتم.
هوشنگ برگشت کنارم، یه لیوان نوشیدنی تازه تو دست.
لباس مشکی پوشیده بود، دکمهی بالایی باز، عطر مردانه با بوی تند الکل قاطی شده.
خم شد نزدیک گوشم، صدای بمش پیچید:
— خیلی وقته یه شب اینجوری نبودیم…
دستشو گذاشت روی پشتم، آروم کشید.
نفسشو حس کردم.
تو اون لحظه، بین همه دود و نور و صدا،
یه چیزی توی وجود خودم شروع کرد به قل خوردن.
نه بهخاطر نسترن، نه افشین، نه حتی مستی هوشنگ.
بهخاطر خودم.
چون منم زنم. منم دلم میخواست. منم نیاز داشتم.
برگشتیم خونه حوالی دوازده.
نسترن همراهمون بود، آروم، تو فکر، بیحرف.
افشین هنوز نیومده بود.
نسترن یه شببهخیر گفت و رفت سمت اتاق خودش.
هوشنگ درو بست.
من رفتم سمت حموم.
لباسهامو با لذت درآوردم.
بدنم هنوز بوی گرما و نور رو داشت.
آب داغ که خورد به شونههام، چشمامو بستم.
خودمو لمس کردم…
بدنم میلرزید. ،داغ داغ شده بودم شورتم خیس و نمناک شده بود هم از تحریک هم از عرق گرمای تنم ،زود شستمش
وقتی از حموم اومدم بیرون، چراغخواب روشن بود.
هوشنگ نشسته بود رو تخت.
فقط شورت پوشیده بود.
چشماش قرمز، مست، سنگین.
اون نگاهِ مخصوصش که ازش میفهمیدم امشب قراره منو بخوره.
رفتم سمتش.
چیزی نگفتم.
اونم نگفت.
دستم گرفت، کشیدم رو تخت.
بدون معطلی…
لبم رو گاز گرفت.
نفسمو برید.
موهامو کشید.
زیر گلوشو بوسیدم.
لباسمو کشید بالا.
دست برد زیر دامن کوتاهم هیچی زیرش نپوشیده بودم
مث وحشی انگشتاشو بی مقدمه فرو کرد تو کُس و کونم
با دستم دهنمو گرفتم جیغمو نشنوه نسترن،
تنم داغ بود.
داغِ اون نگاهها، اون هوا، اون عطر.
وقتی رفت پایینتر، خودمو ول کرده بودم تو دستاش.
سفت بود، سنگین، تند…
دامنم رو در نیاورد خودم دادم بالا رو شکمم
آهی که از دهنم در اومد، شبیه هیچ شب دیگهای نبود.
کیرش رو بدون معطلی تا ته تو کسم فرو کرد و شروع به تلمبه زدن کرد تند و تند تر و محکمتر
انگار من تموم اون زنای لخت تو عروسی بودم تا حالا ایجور نشده بود
محکم میزد تو کسم جوری که سرم با هر ضربه هوشنگ تو کسم به بالای تخت میخورد
خودمم دیگه آتیش شده بودم بیشتر میخواستم در حد جر خوردن
با زبونش روی تنم چرخید.
انگشتاش توی پام میلغزید.
من چشمام بسته بود، ولی صداهام باز بودن.
هقهقهام، نالههام، خیس شدنم…
همهچی بیمرز بود.
نه عشق، نه خجالت، نه احتیاط.
فقط گرما، هوس، فشار، نعره.
برم گردوند میدونستم چی میخواد فوری براش قمبل کردم رو پاهاش نیمه خیز وایساد و این بار کیرش رو به حالت عمود تو کسم جا کرد تا ته و رو لمبرهای کونم با دست محکم میزد و باز وحشیانه شروع به کردن کسم کرد
کُسم دریای از آب شده بود تلمبه هاش صدای شلپ شلوپ با ریتم منظمی ایجاد کرده بود شکمش به کونم میخورد و با صدای کیرش تو کس خیسم یه صدای شهوتناک ایجاد کرده بود سوراخ کونمو با انگشتش میمالید با کسم کیرش رو میک میزدم دیوونه شده بود و محکم تر میزد تو وجودم
دیگه داشتم میومدم نفسام تبدیل به نعره شده بودن برام دیگه مهم نبود نسترن بشنوه شهوت ترس و خجالت رو ازم دور کرده بود و آب داغشو تا اعماق وجودم حس کردم و منم بلافاصله اومدم
اون شب، من زنده بودم.
نه بهخاطر هوشنگ…
بهخاطر اینکه یاد بدنم افتادم.
بدنی که سالها تو آینه فقط نگاهش کرده بودم،
ولی لمسش نکرده بودم… اونطوری.
:
وقتی تموم شد، ولو شد روم، سنگین، خیس، بیرمق.
یه بوسه رو لبم زد، بعد بیحرف سیگار روشن کرد.
منم فقط نگاش کردم…منم سیگاری روشن کردم سوراخ کونم هنوز نبض میزد آب از کسم رو تخت و رانم ریخته شده بود
هنوز توی کسم میسوختم.
صبح، آفتاب از پنجرهی اتاق میتابید روی ملحفهی سفید تخت.
چشمامو که باز کردم، چند لحظه طول کشید بفهمم کجام.
همهچی ساکت بود.
صدای نفسای هوشنگ، آروم و سنگین، از پشت سرم میاومد.
دستم رو شکمم بود.
پام یهکم باز مونده بود، خنکی هوا لای رونهام خزیده بود.
درد وسط پام، هنوز واضح بود.
نه درد بد…
یه جور تیر کشیدن کشدار، مثل وقتایی که بدن آدم زیادی رفته تو آتیش.
نمیتونستم درست راه برم انگار شب زفافم بوده
نفسمو با آه دادم بیرون.
نه از ناراحتی…
از اینکه دلم خواست دوباره همونطور بیدار بشم.
تنم خالی بود ولی پر.
یه حس عجیبی بود، انگار بعد مدتها به خودم برگشته بودم.
بلند شدم، آروم، که هوشنگ بیدار نشه.
تا پامو گذاشتم زمین، کشالهم تیر کشید.
با یه اخم نشستم لبهی تخت.
یه لحظه فکر کردم بخندم.
چون از شدتِ وحشی بودن دیشب، صبحش شده بودم زن لنگزنِ خونه.
رفتم سمت سرویس، صورتمو شستم.
توی آینه زل زدم به خودم.
موهام پریشون، پوست صورتم هنوز برق داشت.
اما توی چشمهام یه چیزی بود که خودمم نمیفهمیدم…
یه ترکیب از اشباع، ترس، و یه جور دلشورهی گنگ.
تو آشپزخونه داشتم قهوه میریختم که گوشی زنگ خورد.
نگاه کردم: افشین نبود.
هیچ پیامی، هیچ تماسی، هیچ چیزی.
به نسترن گفتم: — داداشت اومد دیشب؟
از اتاقش صدا زد:
— نه! فکر کردم با شما برگشته.
لبم گزیدم.
آب دهنم خشک شد.
افشین همیشه دیر میاومد، ولی نه اینجوری.
یه آن تصویر دیشب اومد تو ذهنم.
پسرم با اون جمع، با اون پچپچا، سیگار دست یکیشون…
تو ذهنم هی مرور میکردم که آیا چشمش قرمز بود؟ خماری داشت؟
یا من فقط دارم زیادی فکر میکنم؟
ولی بعد همونجا یه چیزی پیچید تو دلم…
نکنه چیزی مصرف کرده باشه…
گوشی رو برداشتم. دوباره زنگ زدم.
خاموش بود.
نسترن از اتاقش اومد بیرون.
یه تیشرت گشاد تنش بود، موهاش بسته،
ولی توی صورتش یهجور خلسهی عاشقونه بود.
چشمهاش هنوز اون نگاه دیشب رو داشتن.
گفتم: — نسترن؟
— جانم مامان؟
— اون پسره که دیشب نگاهتون بهم خورد کی بود؟
یه لحظه مکث کرد.
بعد لبخند زد…
نه لبخند دختر بچهها.
لبخند زنی که داره وارد یه مسیر ناشناخته میشه.
گفت: — نمیدونم… فقط چند بار نگام کرد. منم نگاش کردم. همین.
گفتم:
— همین؟
گفت:
— فعلاً.
رفتم تو اتاق افشین. تخت دستنخورده بود.
یه بوی خاصی تو اتاق بود، بوی اسپری بدن و تهموندهٔ یه بوی دیگه…
یه چیزی تلخ، یه چیزی که منو برد به سالها پیش…
زمانی که پدرم معتاد بود، همون بوی آشنا…
یه جرقه خورد تو دلم.
ایستادم وسط اتاقش.
نفسهام سنگین شده بودن.
از صبح با حس یه شب خاص. . .
نه یه شبِ گناه، نه یه شب پنهونی…
یه شب “زن بودن”.
یه شب که بعدش، تنم هنوز داغ بود.
نه از شرم، از لذت.
پامو از تخت که گذاشتم پایین، کشالهم تیر کشید.
یه درد آروم، کشدار.
از اونایی که زن میفهمه یعنی چی.
یه لبخند اومد گوشهی لبم.
تو آینهی کنار تخت، موهامو دیدم که به هم ریخته بود
و پوستم که هنوز یهجوری برق داشت.
یه نوری بود تو چشمهام که مدتها ندیده بودم
نه از نبودنش…
بلکه چون حواسم بهش نبود.
هوشنگ هنوز خواب بود.
روی پهلو، با اون صدای آروم نفس کشیدنش که همیشه وقت خواب داره.
همینطور نگاش کردم.
مردی که از بیستسالگی باهاش زندگی کردم.
مردی که دیشب…
مردونگیشو تا ته بهم ثابت کرد.
با خودم گفتم:
چه خوبه هنوز بعد از این همه سال، تنم باهاش میلرزه…
نه از عادت، از خواستن.
از اون میل واقعی که گاهی زیر خروارها کار و بچه و مسئولیت فراموش میشه.
لباس پوشیدم آروم. رفتم تو آشپزخونه.
کافیمیکرو روشن کردم.
بوی قهوه پخش شد تو خونه، همون بویی که همیشه دوستش دارم.
هنوز قهوه رو هم نزده بودم که یه لحظه یادم اومد
افشین دیشب خونه نیومد.
قلبم یه لحظه ایستاد.
نه از ترس زیاد…
از اون حس مادرانه که هر لحظه آمادهست چیزی رو بفهمه که نمیخواد.
رفتم سمت گوشیم.
نه پیام، نه تماس، نه چیزی.
نسترن از اتاقش اومد بیرون، چشمهاش پفکرده، موهاش جمع، با اون بلوز راحتی نخی.
ولی نگاهش هنوز همون برق دیشب رو داشت.
یه برق خاص، یه نرمی تو نگاهش که فقط از یهجا میاومد:
دلتکون خوردن یه دختر.
نگاش کردم و پرسیدم:
— نسترن… افشین با شما برگشت دیشب؟
یه کم فکر کرد، بعد گفت:
— نه. فکر کردم با شما اومده. تو ماشینمون نبود؟
سرمو تکون دادم.
نه، نبود.
یعنی حالا چند ساعته هیچ خبری از پسرم ندارم.
قهوه رو ریختم تو لیوان.
نشستم لب مبل.
دلم یهجوری بود.
نه فقط از غیبت افشین
بلکه یه جور قلقل حسهایی که دیشب تو بدنم بیدار شده بودن…
و حالا با نور صبح داشتن توی من میچرخیدن.
دلم میخواست امروز یه لباس روشن بپوشم
یه عطر ملایم بزنم
آروم از توی آینه رد شم
و بدون اینکه چیزی بگم،
یهجور زنانه لبخند بزنم به خودم.
نه چون چیزی کم داشتم…
بلکه چون یه چیزی تو خودم دوباره پر شده بود.
لیوان قهوه توی دستم بود. گرماش کف دستمو پر کرده بود، ولی حواسم اونجا نبود.
گوشی رو برداشتم.
تماسهای دیروز رو چک کردم.
آخرین بار ساعت ۹ شب پیام داده بود:
“مامان نگران نباش، با بچهها میریم جلوتر، شما زودتر برین. “
نه جملهش بد بود، نه لحنش.
اما من مادر بودم… و مادر بودن یعنی فهمیدنِ چیزهایی که گفته نمیشن.
شمارهشو گرفتم.
زنگ خورد. یه بار… دوبار… سه بار…
هیچکس جواب نداد.
لبم خشک شد.
یه آن فکر کردم شاید گوشی رو سایلنته.
شاید خوابیده.
شاید خونهی یکی از دوستاشه.
ولی یه صدای کمرنگی توی دلم زمزمه کرد:
“شاید هم نه. . . “
دوباره شمارهشو گرفتم، این بار نگام به ساعت بود: ۹:۴۸ صبح
پسر من هیچوقت تا این وقت روز بیرون نمیمونه بیخبر.
تو دلم یه بغض نشسته بود، ولی نمیخواستم به روش بیارم.
هوشنگ هنوز خواب بود، نسترن هم رفته بود دوش بگیره.
نمیخواستم هیچکدومو نگران کنم.
هنوز نه.
یه لحظه گوشی رو گرفتم روبهروی صورتم، انگشتم رفت رو آخرین لوکیشن واتساپش.
نوشته بود: Last seen yesterday at 11:36 PM.
یعنی بعد عروسی هنوز بیدار بوده.
کجا؟ با کی؟
چرا پیام نداد که شب کجاست؟
چرا جوابمو نمیده؟
رفتم کنار پنجره. پرده رو کمی کنار زدم.
حیاط مثل همیشه بود… اما واسه من، دنیا یهجور دیگه شده بود.
نفسمو دادم بیرون.
گوشی تو دستم، سرد شده بود.
یه لحظه با خودم گفتم:
“نه… الان نباید بترسم.
الان فقط باید بفهمم… کجا رفته. “
یه تصمیم گرفتم:
باید با دو تا از دوستاش تماس بگیرم.
اونایی که دیشب توی حیاط تالار باهاش دیده بودم.
رفتم سمت اتاق افشین.
تو کشوی میزش دنبال اون دفترچه یادداشت کوچیکی گشتم که اسم و شماره چندتا از دوستاشو نوشته بود.
بازش کردم.
سهتا اسم… یهشون اسمش آرمین بود. دقیقاً همونی که دیشب تهسیگارشو کف حیاط له میکرد…
انگشتم رفت رو شمارهش.
گوشی تو دستم بود که لرزید.
تماس از افشین.
بیهیچ مکثی جواب دادم.
ـ الو. . .
ـ سلام مامان.
صداش عادی بود، ولی بیرمق.
نه سرد، نه گرم. فقط معمولی.
همونجوری که یه پسر بیستوپنج ساله، بعد از یه شب شلوغ با دوستاش زنگ میزنه خونه.
ـ کجایی مامان؟ دیشب اصلاً خبری ندادی، خونه نیومدی.
یه مکث کرد، بعد گفت:
ـ با بچهها بودم… شارژ گوشیم تموم شد. خوابمون برد تو خونه آرمین. الانم دارم میام، تو راهام.
صداش خیلی نرمال بود.
نه اونقدری که منو نگران کنه،
نه اونقدری که بخواد همهچی رو بپوشونه.
ولی خب… من مادرم.
یه چیزی، خیلی کوچک، خیلی نامعلوم… ته حرفاش بود.
نه اینکه بخوام بکنم تو دل خودم.
فقط یه گوشه نگهش داشتم.
تو دل مادرا همیشه یه طاقچه کوچیک هست واسه چیزهایی که نمیخوای به روش بیاری.
ـ باشه… برو یه چیزی بخور، یه دوش بگیر. بابات هنوز خوابه.
ـ چشم. تا یه ربع دیگه خونهام.
تماس قطع شد.
نگاهی به گوشی انداختم.
لبم یه کم جمع شد… نه از ناراحتی، از فکر.
نگران نبودم…
فقط تو دلم گفتم:
“کاش نگهش نداشته باشه تو خودش… پسر که باشی، اگه چیزی تو دلت بمونه، دیر یا زود شکل درد درمیاد. “
قهوهم رو سر کشیدم.
نشستم رو لبهی مبل، همونطور که پا روی پا انداخته بودم، زل زدم به حیاط.
دیگه به افشین فکر نکردم،
نه از بیخیالی،
از اون اطمینانی که یه مادر گاهی فقط با دلش میفهمه.
با شنیدن صدای در، انگار یه چیزی توی دلم نشست سر جاش.
افشین برگشته بود.
بدون اینکه چیزی بگم، آروم بلند شدم.
ساعت از ده گذشته بود.
رفتم سراغ کمد.
هوا گرم بود، اونجور گرمایی که حتی پنکه هم حریفش نمیشه.
میدونستم چی میخوام بپوشم:
یه مانتوی نخپنبهای یاسی رنگ، سبک و خنک، همون که پایینش یه چینِ نازک داشت که با راه رفتنم قشنگ میاُفتاد.
آستینهاش سهربع بودن، و دکمههاش از بالا تا پایین ظریف و ریز بسته میشدن.
زیرش، یه شورت سفید و ساپورت نازک کرم پوشیدم.
نه تنگ، نه گشاد.
پارچهش یه خنکی خاصی داشت که وقتی پام بود، حس راحتی بیشتری بهم میداد.
موهامو با یه گیره ساده جمع کردم بالا،
چند تارش افتاده بودن دور صورتم، دستشون نکردم.
یه رژ لب کمرنگ زدم.
کفشهای قهوهای بند دارم که همیشه برای کلاس میپوشیدم، جفت کردم و پام کردم.
تو آینه یه نگاهی به خودم انداختم.
همه چی مرتب بود.
کیفمو انداختم رو دوشم و راه افتادم سمت در.
نه عجله داشتم، نه حوصلهٔ زیادی.
ولی باید میرفتم.
هوای بیرون مثل آفتاب داغِ توی ماهیتابه بود.
از خونه تا آموزشگاه زیاد راهی نبود، ولی همون چند قدم پیادهروی، تو آفتاب تیرماه، بدن آدمو از تو میجوشوند.
ساپورت نازک و مانتوی سبک تابستونی هم دیگه جواب نمیداد.
عرق ریز ریز از بین کمرم میاومد پایین،
حتی روی رونهام حس میکردم چسبیدن شورت رو.
زیر لب غر زدم:
«کاش لااقل اون شورت لعنتی رو نپوشیده بودم…»
نه اینکه نمیدونستم لازمه، ولی واقعاً کلافه شده بودم از گرمایی که مثل بخار، بین تن و لباس گیر کرده بود.
کیفمو جابهجا کردم رو شونهم،
نیمنگاهی انداختم به اطراف،
ماشینها، آدمها، آفتاب، گرد و خاک…
اما بعد از اون مسیر داغ، بالاخره رسیدم.
آموزشگاه مثل همیشه ساکت و نیمهخنک بود.
کلید انداختم، در رو باز کردم و رفتم داخل.
اولین کاری که کردم این بود که رفتم سمت کولر.
کلیدش رو زدم… صدای موتورش بلند شد و کمکم خنکی نشست توی هوا.
مانتومو در آوردم، و جلوی کولر نشستم،
پاهامو از هم باز کردم،خنکی باد کولر به عرق وسط پام میخورد جون تازهای میگرفتم
دستمو گرفتم جلوش، گذاشتم باد مستقیم بخوره به صورتم،
و برای چند ثانیه فقط چشمهامو بستم.
یه حس آرامش سبک، مثل بوسه سرد روی تن داغ،
کمکم خستگی راهو شُست از تنم.
صدای خفیف رفتوآمد توی راهپله پیچید…
شاگردا کمکم داشتن میرسیدن.
یه نفس عمیق کشیدم، بلند شدم،
و رفتم سمت وسایل طراحی.
کلاس تو سکوت خاصی فرو رفته بود.
کولر گازی بالای تخته روشن بود و باد خنکش نرم و پراکنده پخش میشد توی فضا.
نه سرد، نه گرم… فقط همونقدری که عرق نشسته روی پوست رو خشک کنه و هوا رو قابلتحمل کنه.
سهتا از شاگردام اومده بودن.
مریم طبق معمول زودتر از همه رسیده بود و با دقت داشت روی فرم اولیهی طراحیش کار میکرد.
ندا، که همیشه پُرحرف بود، امروز غیرعادی ساکت نشسته بود روی صندلی دوم سمت چپ، و داشت تمرین سایهروشن انجام میداد.
و رها.
رها روی صندلی کنج دیوار نشسته بود، روبهرو، ولی کمی دورتر از بقیه.
همیشه همینجا مینشست.
یه فاصله نامرئی بین خودش و دنیا نگه میداشت،
نه اونقدر که دور بشه،
نه اونقدر که نزدیک بشه.
با موهای خرمایی که معمولاً با یه کش ساده جمعشون میکرد بالا،
و یه شال نخی روشن که نصفه روی سرش مونده بود،
بیحرف، بینگاه خاص،
داشت طراحی میکرد.
رفتم سمت تخته، چندتا نکته راجع به ترکیببندی نوشتم،
ولی چشمم ناخودآگاه برگشت به رها.
نه از سر شک یا فضولی.
فقط چون ناخودآگاه ذهنم وصل شده بود به یه چیزی که شاید بهتر بود وصل نشه.
رها. . .
یه روزهایی با افشین دیده شده بود.
نه چیزی که جدی باشه، نه رسماً،
ولی برای یه مادر…
همهچیز یهجور دیگه ثبت میشه.
صدای مریم رشته فکرم رو پاره کرد:
ـ خانوم. . . این خط افقیمو ببینین، یهجورایی حس میکنم شیب پیدا کرده.
خم شدم سمت کارش، نگاهی انداختم و با مدادم یه خط کمکی کشیدم کنارش.
ـ آره، یهکم به سمت چپ خوابیده. ولی حلش میکنی. فقط زاویهی دیدتو عوض کن.
سر تکون داد و دوباره مشغول شد.
رفتم سمت ندا.
با یه لبخند خسته بهم نگاه کرد و گفت:
ـ امروز انگار تمرکزم پریده. . .
لبخند زدم،
ـ مهم نیست. فقط بکش. حتی اگه خوب درنیاد.
وقتی برگشتم سمت میز رها،
اون بالاخره سرش رو آورد بالا و نگاهم کرد.
چیزی تو نگاهش نبود… نه سوال، نه کنایه.
فقط یه سکوت خاص.
یه سکوتی که میتونست هزار معنی داشته باشه. یا هیچکدوم.
بدون اینکه بپرسه، گفت:
ـ امروز ترجیح دادم چیزی از ذهن بکشم. عکس نیاوردم.
نگاه کوتاهی به طراحیش انداختم.
یه نیمرخ زنونه، محو، خالی از جزئیات،
اما نگاه توی طراحی. . . یه جور گنگی داشت.
با صدای آهستهای گفتم:
ـ ذهنت همیشه بهتر از عکس کار میکنه.
لبخند نزد. فقط مدادش رو برداشت و دوباره شروع کرد به کشیدن.
من برگشتم سمت میزم،
نشستم روی صندلیم،
و یه لحظه چشمهامو بستم.
خنکی باد کولر به پیشونیم میخورد،
ولی یه چیزی توی ذهنم گرم بود.
یه فکر مبهم، یه سؤال بیجواب، یه رابطه نصفهکاره بین افشین و رها…
ولی چیزی نگفتم.
هیچی نگفتم.
فقط نگاه کردم.
فقط کشیده شدنِ خطها روی کاغذ رو شنیدم.
کلاس که تموم شد، شاگردا یکییکی وسایلشونو جمع کردن و رفتن.
مریم و ندا با لبخند خداحافظی کردن،
صدای بسته شدن در که اومد، فقط من و رها تو کلاس موندیم.
رها هنوز روی صندلیش نشسته بود، با دقت مداد هاشو یکییکی توی جامدادی میذاشت.
اون سکوت، اون مکث، اون نگاهای نصفهنیمه…
باعث شد قدم بزنم سمتش.
ایستادم کنارش.
نفس عمیقی کشیدم.
صدام آروم بود ولی مصمم:
ـ رها جان… یه دقیقه وقت داری؟
سرش رو بلند کرد.
لبخند کمرنگی زد، گفت:
ـ بله خانم.
ـ یه سؤال دارم. البته اگه راحت نیستی، مجبور نیستی جواب بدی.
نگاهم کرد.
تو چشماش یه مکثی بود.
نه تعجب، نه ناراحتی، فقط یهجور آمادهباش.
آروم گفتم:
ـ میدونم یه مدت کوتاهی با افشین در ارتباط بودی.
برام مهم نیست چی بوده، چقدر بوده،
فقط…
یه مادر که باشی، گاهی فقط دنبال یه چرایی میگردی.
نه واسه دخالت، نه واسه بحث.
فقط بدون که حرفت بین خودمون میمونه.
به افشین چیزی نمیگم.
فقط…
میخوام بدونم چرا رابطهتون تموم شد.
لحظهای سکوت کرد.
دست از جمع کردن مدادها کشید.
نگاهش رفت سمت پنجره.
لب زد، اما صداش خیلی آروم بود:
ـ واقعاً… نمیخواستم هیچوقت راجع بهش حرف بزنم.
نشستم روی صندلی روبروش.
ـ میفهمم.
ولی من یه مادرِ نگرانم.
نه یه قاضی.
اگه چیزی هست که باید بدونم…
لطفاً بگو.
قول میدم هیچجا نمیره.
نگاهم کرد.
یهجور دو دلی توی چهرهش بود.
بعد، با یه نفس سنگین، گفت:
ـ افشین…
آدم بدی نبود.
خیلی خوشرو، شوخ، باهوش.
اما…
من کمکم یه چیزایی فهمیدم که. . . نمیتونستم ازش بگذرم.
ساکت نگاهش کردم.
ـ یه روز. . . ماشینش بوی خاصی میداد.
اول نفهمیدم.
بعد از نگاهش، از حرف زدنش… شک کردم.
تا یه بار…
خودم دیدم.
توی داشبورد یه پایپ بود.
و یه پاکت کوچیک شیشه.
دلم لرزید.
ـ بهم نگفت. فرار کرد از توضیح دادن.
فقط گفت “گاهی برای تمرکز میکشم”.
اون جمله رو هیچوقت یادم نمیره.
نفسش لرزید.
سرش پایین بود.
ـ خیلی زود تمومش کردم.
نه چون بدم میاومد ازش،
چون از اون چیزی که داشت میرفت سمتش، میترسیدم.
ساکت موندم.
همهچیز یخ زد.
تنها چیزی که تونستم بگم، این بود:
ـ ممنونم…
که بهم گفتی.
بلند شد.
ساکت، بدون لبخند، فقط گفت:
ـ هیچکس تا حالا ازم نپرسیده بود.
و رفت.
در که بسته شد،
من موندم و یه حجم سنگین،
از یه حقیقتی که حالا نمیشد دیگه ندیدهش گرفت…
هوا سنگین بود. از اون ظهرای مرداد که حتی پنجره هم نفس نمیکشه.
آفتاب با پررویی از شیشه افتاده بود رو فرش پذیرایی.
کولر گازی روشن بود ولی اون حس چسبناکِ عرق، از تنم جدا نمیشد. همونطور که از دم در وارد شدم، صداهای خونه پیچید تو گوشم.
نسترن داشت تو آشپزخونه با صدای بلند با تلفن حرف میزد.
خندهاش تیز بود، و تهش یه مکث که نمیدونم از خجالت بود یا دلنگرونی.
افشین روی مبل لم داده بود. یه شلوار راحتی پاش بود و یه تیشرت رنگورو رفته.
نگاهم افتاد به صورتش. بیحوصله بود. نگاهش اما خنثی نبود. . .
انگار یه چیزی پشت اون پلکای نیمهباز قایم کرده بود.
هوشنگ طبق معمول با موبایلش مشغول بود. چندتا تماس کاری و صدای جدی و محکم همیشگیاش.
کفشهامو درآوردم. قدم زدم سمت اتاق، کیفم رو روی صندلی گذاشتم.
لباسهام خیس از عرق بود.
بدون فکر، لباسای بیرونو درآوردم. یه شورتک نخی سبز پوشیدم و یه تاپ توری
نه بهخاطر زیبایی، فقط برای زنده موندن تو این گرما.
و میخواستم زودتر اون حجم گرما از بین بره
یه لحظه جلوی آینه وایسادم. خودمو نگاه کردم.
پوستم گرفته بود، موهام کمی بهم ریخته، چشمام بیخواب.
“آرزو… چرا اینقدر فکرت سنگینه؟”
رفتم سمت آشپزخونه. نسترن از اتاق بیرون زد، گوشی رو روی کانتر گذاشت.
گفت:
ـ مامان، ناهار چی داریم؟ خیلی گرسنمه.
لبخند کوچیکی زدم، نه از سر خوشحالی، از عادت.
ـ یه چیزی درست میکنم سریع. سردم که نیست براتون؟
افشین از مبل گفت:
ـ نه، فقط گوجه داشته باش، من دیگه حوصله غذای چرب ندارم.
چاقو رو برداشتم. رفتم سراغ گوجهها.
ذهنم هنوز تو آموزشگاه بود.
رها… حرفهاش… نگاهش وقتی اون کلمه رو گفت: “شیشه”.
دلم میخواست به افشین نگاه کنم، اما میترسیدم چیزی تو صورتش پیدا کنم که دلمو بلرزونه.
به خودم گفتم:
“الان وقت گفتن نیست… بذار دقیقتر بدونم. بذار یه بار دیگه باهاش حرف بزنم… شاید خودش چیزی گفت. “
گوجهها رو قاچ زدم.
ماست و نون و کمی سبزی کنار گذاشتم.
یه نهار ساده، بیدردسر.
هوشنگ از اتاق اومد بیرون، گفت:
ـ خدا قوت خانوم، کولر جواب نمیده ها… گرمه هنوز.
لبخند زدم.
ـ آره، هوا یهجور ناجوره امروز.
سرم تو کار بود ولی ته دلم لرز داشت.
همه خونه بودن، همه چیز ظاهراً معمولی بود.
اما من میدونستم که یه چیزی داره کمکم از زیر خاک بیرون میزنه.
صدای جلزولز تابه توی سکوت ذهنم پیچیده بود.
ماست و گوجه و نون رو گذاشته بودم توی سینی، حالا هم داشتم یکیدوتا تخممرغ میزدم برای افشین و هوشنگ.
نهاری ساده، ولی تو گرمای ظهر، همینم یهجور زحمت بود.
نگاهم بیاختیار کشیده شد به ته راهرو.
افشین نشسته بود، همونطور ساکت، با موبایلش ور میرفت.
اصلاً مثل قبل نبود…
یه چیزی تو رفتارش گم شده بود. نمیشد دقیق گفت چی، ولی یه مدل فاصله بود، یه خالیِ بیصدا.
و اون لحظه، اسم آرمین اومد تو ذهنم.
آرمین… پسر مودب و همیشه خوشبرخوردی که گاهی با افشین میاومد خونهمون و باهم به باشگاه می رفتند
یه بار هم، فکر کنم پارسال، کمکم کرد وسایل سنگین رو از ماشین بیارم بالا.
همیشه هم احترام داشت؛
سلام، احوالپرسی، لبخند ملایم.
“شاید اگه از اون بپرسم… شاید یه چیزی بدونه.
اگه واقعاً افشین چیزی مصرف میکنه، آرمین حتماً باخبره. “
اما بلافاصله ذهنم برگشت سر خطرِ پرسیدن:
“نکنه اشتباه برداشت کنم؟
یا باعث شم آرمین بره و به افشین چیزی بگه؟”
دستم مکث کرد روی دسته تابه.
بو و بخار غذا بالا میاومد، ولی فکرم با سرعت میچرخید.
نه… باید یه فرصت خاص پیدا کنم.
یه موقعیتی که تصادفی بهنظر بیاد.
نه مستقیم، نه واضح، فقط یه حرفزدن معمولی، یه جملهی سربسته.
در تابه رو گذاشتم، شعله رو کم کردم.
آروم، همونطور که سینی رو چیدم، با خودم فکر کردم:
“باید ببینم کی میتونم ببینمش…
بدون اینکه کسی بفهمه دنبال چیام. “
ادامه دارد. . .
نوشته: پوران
8 پاسخ به “گناه داغ (۱)”
اصلا جالب نبوداینجا باید داستان سکسی نوشت و قسمت سکسیش هم اصلا جذاب نبود و انگار ی آدم ک خشک و منظم داره خیلی سرد و بی روح از سکسش ک اصلا هم جذاب نیست حرف میزنهبقیه ش هم ک کس و شعر های زندگی روتین روزانهخواهشا دیگه ننویس
من زیادی عرق خوردم گیج میزنم یا شما یه جمله رو چند بار تکرار کردی؟ انگار هی میام چند خط بالاتر دوباره میخونم
من که فهمیدم کسشر نوشتیمنتها نمیدونم به قول خودت که تو یک مادری و همه چیز رو میفهمی چطور نفهمیدی کسشر نوشتی 🤔
دیسلایک میدمنه فقط چون باهاش حال نکردمبلکه چون خیلی بد نوشته بودی
مثل یخچالبرچسب انرژی A++++گرفتیازین موضوع خوشحال باش و بچسبون تو اتاقتتا ۳۱ امتیاز مثبت بگیری
۴۳ امتیاز منفی۱۲ امتیاز مثبتجنده نبودی و ب چند نفر دادی؟یکی ب شوهرش میده هر روزیکی ب جز شوهرش ، ب چند نفر دیگه هم میده. اون میشه جنده. دوسش داشتم چیه
کسی که خوابش نمی بره ودنبال موضوعی و چیزی هست که زود خسته اش کنه …همین داستان خسته کننده هست که مخاطب رو ازخوندن پشیمون میکنه
ارزش خوندن نداره 🐐