سلام دوستان
وقت بخیر
داستان برای سال ۹۲ هستش
و اینکه اسامی مستعاره
شکست عشقی خورده بودم و کلا حس و حال نداشتم
بعد از حدود ۵ سال ی رابطه غلط تموم شده بود و دوره نقاهت و افسردگی رو داشتم طی میکردم
حس و حال نداشتم با مشتری سر و کله بزنم و اکثرا تو لک بودم
مغازه روبروی من اون دست خیابون رفیقم بود
حدود ی سالی بود همسایه شده بودیم و اکثرا چای میرفتم پیش اون
اشکان میزاریم اسمش رو
متوجه شده بود چرا حالم بده
نامزدم دیگه نمیومد در مغازه و متوجه شده بود
کمکم درباره حالم باهاش حرف زدم
داشت به کسب و کارم لطمه میخورد
پس و پیش می رفتم در مغازه
اشکان زنگ زد بیا چای آمادهاست
رفتم مغازهاش
وسط چای خوردن مشتری اومد
دوتا خانم
کارش پرده فروشی بود
منم لیوان رو برداشتم و اومدم بیرون تا مشتری معذب نباشه
حدود ۱ ساعت بعد اشکان اومد مغازه من
از حال و روزم حرف زد و گفت میخواد منو با ی خانمی آشنا کنه
گفتم کیه؟
گفت یکی از همون دوتا خانم که مغازهاش اومدن
بعد متوجه شدم همش برنامه ریزی شده بود اون خانم اول من رو ببینه
حالم بد بود اون روزا
چند ماهی روزگارم بهم ریخته بود
دروغ چرا؟
منم مقاومت نکردم
قرار شد اشکان هماهنگ کنه برای ملاقات و خبر بده
فرداش من داشتم دزدگیر نصب میکردم برای مغازه
دوتا خانم اومدن و قیمت گرفتن تو اون شلوغی و ریخت و پاش مغازه
حدود ۱۰ دقیقهای موندن و بعد رفتن
چند دقیقه بعد اشکان اومد داخل
بازم ی دستی خورده بودم
اشکان گفت اون مانتو خردلیه بود
دیروز تو مغازه اشکان دقت نکرده بودم برای همون نشناختمش امروز
راستش خوشم اومد ازش
اشکان گفت اگه اوکی هستی شماره منو بده بهش
منم قبول کردم
تا عصر مشغول نصب دزدگیر و تمیزکاری بعدش بودم
رفتم سر گوشیم دیدم پیام داده
خودش رو معرفی کرده
اینجا اسمش رو میزارم سارا
منم جواب دادم
و پیام دادنها شروع شد
راستش بخاطر شرایط شکننده روحیم نیاز داشتم بهش
تا آخر شب پیام دادیم از خودمون گفتیم.
۲۶ سالش بود
منم ۳۲ ساله بودم
و بعد از چند روز اومد مغازه و ای گپی زدیم
خجالتی بود
کمتر از نیم ساعت شد موندن
رفت و باز پیام و تلفن بود تا چند روز
متاهل بود
و حدود ۴ سال بود ازدواج کرده بود
حدود ۱ ماه گذشت و تمایل جنسی مون اوج گرفت
استرس داشت برای رابطه ولی سکس چت رو دوست داشت
تابستون بود و مادرش از شهرستان اومده بود خونشون
ی روز ظهر کشیدمش مغازه تا کمی گپ بزنیم
کارم فرشه
دارهای فرش رو باز کرده بودم و پشتش استتار کرده بودیم تا جلب توجه نشه
حرف میزدیم
استرس داشت
رفتم نزدیکتر و تقریبا چسبیده بودیم به هم
گرمای بدن و اون استرسش واقعا کشنده بود
نخواستم بی اجازه بهش دست بزنم
و برخلاف میل قلبیم کاری نکردم
حدود ۱ ساعتی گپ زدیم و بعدش رفت
شب باهاش حرف زدم و ازش خواستم اگه تمایل به سکس داره بگه
اونم گفت دوست داره ولی خجالت و استرس داره براش
دو سه روزی گذشته بود از اون روز
حدود ساعت ۱۱ قبل از ظهر پیام داد ظهر میاد مغازه
انبار من پشت مغازهام بود و راه داشت از مغازه به انبار
منتظر اومدنش شدم.
قرارمون ساعت یک و نیم بود
نیومد و بهش زنگ زدم جواب نداد
بعد پیام داد مادرش کمی شک کرده و داره سوال پیچش میکنه
منم که حسابی تشنه بودم ولی قبول کردم و بستم مغازه رو تا برم خونه
تو مسیر بودم زنگ زد. داره میاد
برگشتم مغازه و چند دقیقه بعدش رسید
کمی این پا اون پا کردیم تا کسی شک نکنه که اومد و یهو کرکره رو دادم پایین
حدود ۱۰ دقیقه گذشت اونم پشت ریال فرش بود تا دیده نشه از بیرون
کرکرههارو دادم پایین و رفتیم انبار
ی جا درست کرده بودم تا وقتی حوصله خونه رفتن ندارم ظهر همونجا دراز میکشیدم
نشستیم و اونم تو اوج استرس و خجالت بود
چند دقیقهای گذشت و کمی حرف زدیم
بنده خدا گفت میشه لامپهارو خاموش کنم؟
منم لامپهارو خاموش کردم و تقریبا تاریک شد.
شروع کردیم به مالیدن و نوازش و لب بازی
از روی تاپش سینههاش رو میمالیدم و کمکم دستم رو بردم زیر تاپ و سوتینش
و خودمم حسابی سیخ کرده بودم
بالا تنهاش رو لخت کردم
چشمامون هم به تاریکی عادت کرده بود
سینههاشو میخوردم و میمالیدم همدیگرو
هنوز شرم و خجالت داشت
تا کم کم لخت شدیم
پشتش کرده بود به من
طفلک خیلی خجالتی بود
خیس شده بود و منم به حالت داگی شروع کردم به کردنش
چندتا پوزیشن عوض کردیم و آبم اومد
چند دقیقه دراز کشیدیم
گوشیش زنگ خورد و کمی هم مشغول حرف زدن شد
و پرسیدم عجله دارد برای رفتن که گفت فعلا میتونه بمونه
تا ساعت حدود ۵ موند که ی بار دیگه سکس کردیم تو این فاصله
و چند ماهی هم باهم در ارتباط بودیم
چند وقت بعد گفت میخواد باردار بشه و دیگه نمیتونه ادامه بده چهار پنج ماهی ازش بیخبر بودم
چند وقت گذشت و ی روز زنگ زد گفت حدود ۲ ماه بارداره
و بعد از زایمان هم چند وقت بعدش از کرج رفتن تهران
تا سال ۹۷ یا ۹۸ ازش بیخبر بودم تا اینکه ی روز گوشیم زنگ خورد فهمیدم سارا هستش
گفت قراره بیاد کرج خونه برادرش
میخواد همدیگرو ببینیم
دو سه روز بعدش اومد
مثل همون سالهای قبل
ظهر بود
کمی چاق شده بود
رفتیم انبار
چند ساعتی باهم بودیم و سکس کردیم و اون هم آخرین دیدار و سکس مون بود هم آخرین ارتباط
دوستان ببخشید اگه هیجان سکسش پایین بود
لطفا نصیحتم نکنید
مراقب خودتون باشید
نوشته: کاوه
2 پاسخ به “مرام گذاشتن رفیق”
خیلی درست و راست بنظر آمد.
خیلی درست و راست بنظر آمد.