…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)
فردا شرکت رفتم. گیتی نیومده بود به منشی گفته بود که حالش خوب نیست و امروز نمیاد. به اون گفته بود که همه کارها را با آقای بزرگمهر هماهنگ کنه. می دونم احساس گناه داشت. فکر می کنه که به شوهرش خیانت کرده. آدم نسبتا معتقد و با دیسیپلین هر چقدر هم که بخواد سر دیگران کلاه بگذاره نمیتونه سر خودش کلاه بگذارد. منم حس بدی داشتم. حس میکردم در و دیوار در حال فشار به من هستند. گویی که یک وزنه یک تنی به کمرت بسته ای و توان راه رفتن نداری. هر طور بود روی کار تمرکز کردم که آخر ماهی حقوق کارکنان شرکت بهم نریزه. چهارشنبه هم گیتی نیومد. لیست حقوق ها را بستیم و برای پرداخت به حسابداری دادیم. پنجشنبه و جمعه هیچ خبری از گیتی نبود. نه روم میشه بهش زنگ بزنم و نه میتونستم دوریشو تحمل کنم. عصر جمعه یک پیام دادم که حقوق ها واریز شده. شما دریافت کردید؟ 2 ساعتی طول کشید تا جواب بده. فقط 2 کلمه: “بله ممنون”. پیام دادم فردا تشریف میارید؟ اما جواب نداد. تا صبح 1000 بار گوشیم را چک کردم. اما جوابی ازش دریافت نکردم.
شنبه صبح زود رفتم در خونشون. نمیشد برم در بزنم. همسایه ها شاید شک می کردند. همونطوری توی ماشین نشستم تا اینکه از خونه بیرون اومد. با شانه های افتاده و چشمانی که به زمین دوخته. معلوم بود این چند روزه چیز درست حسابی نخورده بود. پشیمون بودم. آدمی مثل اون خیلی شکننده شده بود و هنوز آمادگی یک رابطه جدید را نداشت. حالا وضعیتش حتی از زمانی که شوهرش و دخترش رفته بودن هم بدتر شده بود. فقط پشت سرش تعقیبش کردم. سر خیابون ماشین گرفت و بطرف شرکت رفت. منم بعد از اون وارد شرکت شدم. منی که قبلا سرم را می گرفتی دمم تو اتاقش بود، حالا اصلا روی رفتن به اتاقشو نداشتم. اونم اصلا احضارم نکرد. کارها را به منشی می دادم تا به اتاقش ببره و بعد هم از منشی می رفتم می گرفتم. منشی هم یک بوهایی برده بود. تو آبدارخونه با 2 تا دیگه از خانوم ها درباره شکرآب شدن رابطه منو و گیتی صفحه گذاشته بودن و من هم می شنیدم. نمیدونستم چیکار کنم. چند روزی مثل سایه فقط تعقیبش می کردم هم از در خونه تا شرکت و هم از شرکت تا خونه.
تا اینکه یک روز غروب دیدم از تاکسی پیاده شد و رفت سمت داروخانه و یک سری دارو گرفت و اومد بیرون تا دوباره تاکسی بگیره. از دور 2 نفر را با موتور دیدم که از جلوش رد شدند و چند متر جلوتر برگشتند. فهمیدم که می خوان کیفش را بزنند. موتوریه عرض خیابان را دور زد و در جهت خلاف به گیتی نزدیک شد و دست انداخت و کیف گیتی را از روی دوشش کشید. گیتی با صورت روی زمین خورد. منم بلافاصله ماشین را از جای پارکش درآوردم و عین اجل معلق جلوی موتوریه زدم روی ترمز. محکم به کاپوت ماشین خوردند و هر دوتایی از روی ماشین پرت شدند اون طرف پشت ماشین. قفل فرمون را از بغل صندلی برداشتم و از ماشین بیرون اومدم که اگه خواستند حمله کنند منم بتونم از خودم دفاع کنم. اما هر دو تا بیهوش افتاده بودن و از سر یکشون خون می ریخت. اون یکی هم پاش از ساق شکسته بود و برعکس زانوش خم شده بود. همه مردم دیده بودن که داشتن زورگیری می کردن اما هر کسی تصادف را می دید تصور می کرد که این قسمتش دیگه غیر عمدی بوده. دویدم بطرف گیتی. از دماغش خون میومد. چند تا دستمال از جیبم در آوردم و زیر بینیش گرفتم. شوکه شده بود. رنگش مثل گچ شده بود. 10 دقیقه ای طول کشید تا پلیس اومد و چند دقیقه بعد هم آمبولانس رسید. پلیس اظهارات منو و شاهدین صحنه را جمع آوری کرد و از گیتی هم شروع به سوال پرسیدن کرد اما اونقدر گیج و شوک بود که نتونه جواب پلیس را بده. ماشین من و موتور سارق ها به پارکینگ منتقل شد و روز گیرها را با دستبند به تختشون بردن بیمارستان.
مامور پلیس گفت خانم را می شناسی؟ منم گفتم نه! چون اونوقت عمدی بودن تصادف لو می رفت. گیتی هنوز تو شوک بود و فقط به جلوش خیره شده بود. مامور بهم گفت فردا برای تکمیل پرونده به کلانتری برم. مونده بود با خانم اصفهانی چکار کنه. بهش گفتم براش تاکسی میگیرم تا بره خونه و خودمم فردا میرم دنبالش که با هم بریم کلانتری. چند دقیقه دیگه لب جدول نشستیم تا مردم پراکنده شدند. منم همون جوری که کنار خانم اصفهانی نشسته بودم اسنپ گرفتم و تا رسیدن اسنپ فقط نگاهش می کردم. اسنپ که رسید بلند شدم. دیدم هنوز به روبرو خیره شده. بیچاره خیلی ترسیده بود. صداش کردم خانم دکتر بلند شید. اما انگار نمی شنید. دستم را دراز کردم. با همان چشمای ترسیده بهم نگاه کرد و انگار که یاد یک اتفاق بد افتاده زد زیر گریه. دوباره بهش نهیب زدم خانم اصفهانی… دولا شدم دستش را گرفتم و کشیدم. بلند شد. لباس ها خاکی شده بود. در عقب را باز کردم و نشوندمش تو ماشین. خودمم از اون یک در کنارش نشستم. با صدای آرومی گریه می کرد. جرات نداشتم بهش دست بزنم. بهش گفتم چیزی نشده که. خدا را شکر سالمید. هیچی نمی گفت. تا در خونه رسوندمش و کمکش کردم که پیاده بشه. خواستم باهاش برم بالا که به سمتم برگشت و بی اینکه به چشمام نگاه کنه گفت: “ممنونم. خودم میرم.” با همون اسنپ رفتم خونه. شب بهش پیام دادم و حالش را پرسیدم. جواب داد همه جام کبود شده. گفتم فردا پدری از این سارق ها در بیارم که بیا و ببین. پدرسگ های … انگار تازه یادش افتاده بود که من اونجا چکار می کردم؟ سعی کردم جواب سربالا بدم اما اون ول کن نبود. انگار دوست داشت که بشنوه بخاطر اون رفتم اونجا. بهش گفتم جای کبودی ها کمپرس آب سرد بگذار تا هم دردش زود خوب شه و هم کبودیش از بین بره. بازم تشکر کرد. ازش پرسیدم فردا میایی کلانتری؟ گفت آره! پس چی؟ منم ازش خواستم که به آشنایی ما با هم اشاره ای نکنه که افسر کلانتری بو نبره که عمدا به زورگیرها زده ام. اونم گفت باشه.
فردا صبح با اسنپ رفتم دنبالش و با هم راهی کلانتری شدیم. جز سلام و صبح بخیر چیزی بهم نگفتیم. پرسیدم بهتر شدید؟ اونم با سر جوابم را داد. سرش پایین بود یا بیرون را نگاه می کرد. آدم عاشق همه چیز را عاشقانه تعبیر می کنه. کم حرفی و نگاه نکردنش را گذاشتم به حساب ناز کردنش. اما نمیتونستم باهاش صمیمی بشم. هنوز خیلی راه داشت تا وارد حریمش بشم. اون یک بار هم یک غلطی کرده بودم؛ اما مطمئن بودم که دیگه تکرار نمیشه. تو کلانتری به سوالات پاسخ دادیم و بعد از محرز شدن زورگیری و غیرعمدی بودن تصادف نامه ترخیص ماشین را گرفتم و از کلانتری بیرون زدم. به خانم اصفهانی گفتم شما برو خونه تا منم برم ماشین را تحویل بگیرم. اما گفت نه میرم شرکت. باید یکی از ما اونجا باشه و الا خانم رازی (منشی) شرکت را به آتیش می کشه و برامون حرف در میاره. دیدم حرف حساب میزنه. تلفنی با شرکت تماس گرفتم و گفتم تصادف کرده ام و امروز مرخصی رد کنن. رفتم ماشینو گرفتم. ماشین نازنینم داغون شده بود. کاپوتش مانند تو رفتگی وسط قلب تو رفته بود. آدم که عاشق میشه همه چیزو عاشقانه می بینه. خلاصه ماشینو برداشتم بردم صافکاری. گفت کاپوتش را باید عوض کنه. منم گفتم باشه اما کاپوت قدیمیه را می خوام. می خوام همینطوری کج و داغون بهم تحویل بدی. خانم اصفهانی هم زنگ زد و پیگیر اوضاع شد. منم گزارش روز را بهش دادم. هنوز سرسنگین بود.
فرداش رفتم شرکت. تو اتاقم بودم که خانم اصفهانی زنگ زد بیا. رفتم اتاقش. هنوز رسمی و سرسنگین بود. باز هم پرسید اون روز اونجا چکار می کردی؟ گفتم مراقب شما بودم. گفت من اگه مراقب نخوام باید کیو ببینم؟ گفتم هیشکی! من به حرف بابامم گوش نمیدم. لبخند محوی زد و سری تکون داد. یکسری کارهای اداری را هماهنگ کردیم و وقتی برگشتم که از اتاقش خارج بشم صدام کرد و آروم گفت: “ممنونم که هستی”. منم لبخند زدم و بیرون اومدم. عصر پیام دادم با هم بریم؟ قبول کرد. اسنپ گرفتم و با هم راهی شدیم. پرسیدم کبودی ها چطورند؟ گفت داغونم. جای سالم روی دست و پام نمونده. از کمرش پرسیدم گفت خیلی درد گرفته. شب وقتی رسیدم بهش پیام دادم بیام برات اتوکلاو بگذارم. جوابی نداد. ادامه دادم قول میدم دیگه اتفاق اون روزا تکرار نشه. بازم جوابی نداد. فردا دستگاه و روغن را تو کیفم گذاشتم و رفتم شرکت. باز اسنپ گرفتیم و برگشتیم. تو راه برگشت بهش گفتم میام خونتون. با تردید گفت نه آماده نیستم. گفتم نگران نباش همه چیز درست میشه. با همون ترفند همیشگی رفتم خونه و باز تو اتاق و باز هم همون ماساژ. بی وجدان زورگیرها چه به سرش آورده بودند. کتف و آرنج و زانوهاش زخمی و کبود بودن. آروم و حرفه ای و با رعایت امانتداری کارم را کردم و بعد خداحافظی کردم و بیرون اومدم. خانم اصفهانی روز به روز بهتر می شد هم حال جسمش هم حال روحش. باز برگشته بود به روزهای اوجش. تا اینکه یک شب ساعت 2 زنگ زد و با گریه ازم خواست بیام بیمارستان. نمیدونم چطوری خودمو رسوندم. آنقدر عجله کرده بودم که با دمپایی رفتم. پرسون پرسون رفتم سی.سی.یو دیدمش که نشسته و گریه می کنه. خیالم راحت شد که خودش طوری نشده. حدس می زدم حال پدرش بد شده. گفت نصف شبی با صدای خر خر پدرش بیدار شده و هرچه تلاش کرده بیدارش کنه بیدار نشده. انگار تو خواب سکته کرده بود. تا صبح کنارش نشستم. نزدیکای سپیده دم پرستار و دکترها ریختند دور تخت پدر گیتی. پرده سی.سی.یو را کشیدند که چیزی نبینیم. بعد از یک ساعت دکتر اومد بیرون و با قیافه ای غمزده بهمون رو کرد و گفت متاسفم. بیمار تموم کرده. گیتی بلند بلند شروع به گریه کرد. بغلش کردم و سرش را رو سینه ام چسبوندم. پیکر پیرمرد را به سردخانه بردند و منم رفتم دنبال کارهای اداری تحویل جسد و کفن و دفن. خواهر و برادر گیتی خارج بودن. سال ها بود که رفته بودن و پیرمرد را انداخته بودن گردن گیتی. بهش گفتم صبر کنیم بیان برای خاکسپاری اما مخالفت کرد. گفت همونطور که خودم ازش پرستاری کردم، خودمم دفنش می کنم. مراسم آبرومندی گرفت و به همه اعضای شرکت تو تالار شام داد.
دیگه تنها شده بود. مدت زیادی تو خودش بود. باید یک راهی پیدا می کردم که حال و هواش عوض بشه. 3 روز تعطیلی پیش رو بود و ویلای رفیقم تو شمال خالی. بهش که گفتم قبول کرد که بریم. اون دو سه روز سعی کردم بهش خوش بگذره و وقتش را پر کنم که زیاد فکر نکنه. اونجا ازم پرسید هنوز قرص می خورم. منم به شوخی گفتم پس چی؟ نکنه فکر کردی خودمو رفته ام خواجه کرده ام سلطانم. خندید. خدا را شکر سیاتیکش بهتر شده بود. یک سالی بود که شوهرش ول کرده بود رفته بود.. یکبار دلو زدم به دریا و بهش گفتم بیا با هم زندگی کنیم؟ گفت برو بچه! دلت به حالم سوخته. گفتم نه به خدا! دوستت دارم. تو خدای منی. گفت من دیگه پا به سن گذاشته ام؛ چند صباح دیگه عشق از سرت بپرده منو پس میزنی! گفتم تو فکر کرده ای من تو را برای سکس میخوام؟ چرا نمیفهمی من عاشقتم. گفت همه همینو میگن. باز خندم گرفت. گفت چی شده؟ گفتم هیچی یاد یک جوکی افتادم. با لبخند گفت بگو. گفتم: مادره به دخترش داشت نصیحت می کرد گفت این عشق که مردها ازش حرف می زنند قصه ایه که مفتی بکنند…گولشونو نخور. لبخندی زد و گفت بی مزه. قبلا جوک ها قشنگ تر بود… گفت برو دنبال بختت. گفتم به خدا اگر دنبال سکس بودم همه ماده های این شرکت را تا حالا کرده بودم. چی فکر کردی؟ می خوای 3 تاشون را با هم بلند کنم؟ انگار روی دور رو کم کنی افتاده بودیم. گفت باشه اگه تو 3 تای اینا را بلند کردی من جوابم مثبته. کاری نداشت. از میون زنای شرکت 3 نفر بیشتر از بقیه سر و گوششون می جنبید و اعتیاد به کیر داشتند. یکیشون همین خانم رازی (منشی)، دیگری یاوری و اون یکی هم دارابی. هر 3 مطلقه بودند. حرف های جلوشون را بارها شنیده بودم و می دونستم با همکارهای دیگه هم سروسری دارند. یکبار بهشون گفتم می خوام دعوتتون کنم باغ به صرف نهار. اونام قبول کردن. گفتم لباس شنا فراموش نشود. خندیدن! گفتم چرا میخندی؟ خوب فکر کردین مفتی میخوام ببرمتون باغ. باز زدن زیر خنده. رسما جنده بودن.
با یکی از بچه ها یک باغی را تو کرج هماهنگ کردم و روز پنجشنبه بردمشون باغ. خانم رازی یک زن قدبلند و کشیده و سفید بود. یاوری تپل بود و دارابی هم تو همه چیز وضعیت متوسطی داشت. باغ دوربین داشت. از قبل لینک دوربینها را برای گیتی فرستاده بودم. تو اون هوای گرم استخر چه می چسبید. گفتم برید لباس شنا بپوشید و بیایید تو آب. دارابی گفت مگه اینجا کسی غریبه است که لباس بپوشیم. زدن زیر خنده. انگار از خداشون بود. رفتن تو و همشون با شورت و سوتین اومدن بیرون. و عین سنگ که تو آب بندازی پریدن تو استخر و شروع کردن به آب پاشیدن به هم. من دست به کمر لب استخر ایستاده بودم و لودگی اینا را تماشا می کردم. خانم رازی گفت آقای بزرگمهر بفرما تو دم در بده. منم لباسامو همونجا در آوردم و پریدم تو آب. شروع کردم باهاشون آب بازی کردم. رفتم زیر آب و تا اومدن منو پیدا کنن شورت خانم دارابی را کشیدم پایین. یک جیغ آرومی کشید اما بیشتر می خواست ادای تنگا را در بیاره. همینطور زیر آب رفتم و شورت اون دوتا را هم تا زانوشون کشیدم پایین. انگار خودشون میدونستن چه خبره. گفتم شورت و سوتین اضافی با خودتون آوردین؟ گفتن نه! آره جون باباشون. گفتم پس دربیارید که تا غروب بندازیم رو نرده ها تا بخشکه. انگار انتظار همینو داشتن. لخت شدن و همچنان مثل اسب آبی تو آب شور که اینور اونور رفتن کردن. باز شیرجه زدم زیر آب و رفتم لای پای رازی و روی دوشم قلم دوشش کردم و روی شونم که بود کس لختش به گردنم چسبیده بود. شروع کرد به جیغ زدن که بذارم زمین. منم از همون بالا انداختمش پایین. پرسیدم نوبت کیه؟ دارابی گفت من! من!. منم رفتم لای پاش و بلندش کردم. دستاش را زیر چونه من قلاب کرده بود و کصش را به گردنم می مالید. دارابی از اون دو تا وقیحتر بود. می گفت تا حالا تجربه ارضا شدن روی گردن را نداشتم. حس کردم داره ازم سوء استفاده می کنه. رفتم قسمت عمیق استخر و انداختمش پایین. داشت خفه می شد که دستشو گرفتم و در آوردم. رفتم سروقت یاوری. اومد فرار کنه که از پشت گرفتمش و ممه هاش را فشار دادم و گفتم کجا؟؟؟ کونش را به کیرم فشار میداد میگفت نه تو را خدا ولم کن… گفتم چیو ولت کنم؟ می خوام بخورمت!!! دستم بردم سمت کصش و انگشت وسطم را کشیدم لای چاک کصش. خداییش اگه میخواستم یکیو بکنم این یاوری بود با این کون طاقچه ایش. یک آه کشید. یک دستم روی کصش بود و با اون یکی هم سینه اش را گرفته بودم. معلوم بود حشری شده. اما فکر و ذکرم پیش خانم اصفهانی بود. دیگه ادامه ندادم. به بهونه یک تلفن مهم از آب آومدم بیرون. بعدشم نشستم لب استخر و لودگی اونا را تماشا می کردم. در راه برگشت رفتیم یک رستوران مرتب و یک نهار مفصل خوردیم و بردم رسوندمشون خونه و رفتم در خونه گیتی. در را که زدم در را باز کرد. رفتم بالا. یک لباس شب آبی سر تا پای حریر پوشیده بود. سینه سفیدش از بالای لباس خودنمایی می کرد. حشرم زده بود بالا اما تو حریم قدسی گیتی مثل آدم های فلج بودم که بدون اذن اون نمیتونستم کاری بکنم. اومد جلو یک قدمی ام وایستاد و دستش را برد بالا و محکم زد تو گوشم. گوشم سوت کشید. دستش را گرفتم و آوردم جلو صورتم و کف دستش را بوسیدم. لبهاش نیمه باز بود. صورتش گر داشت و به قرمزی می زد. حس میکردم اونم با دیدن صحنه 3 تا زن لخت تو استخر تحریک شده… دستام را به پهلوهاش رسوندم و به خودم نزدیکش کردم. اونم پهلوهای منو گرفته بود. سرم را پایین آوردم و لباشو بوسیدم. یک بوسه کوچک. چشماشو بسته بود اما یکباره گویی برق بگیرتش محکم دستاشو آورد بالا و سرمو به لبهاش چسبوند و شروع کرد به لب گرفتن و مکیدن لب های من. منم بلندش کردم و به طرف اتاق خواب راه افتادم…
لبهاش داغ و نرم بود. طعم اشک و عطر ملایمش قاطی شده بود تو دهنم. وقتی بلندش کردم، پاهاش دور کمرم حلقه شد و دستهاش محکم دور گردنم. انگار تمام ماههای گذشته، تمام اون عذاب وجدان و مقاومت، یهو تبدیل شده بود به گرسنگی سرکوبشده.
در اتاق خواب رو با پا باز کردم. نور ملایم لامپ کنار تخت کافی بود. اونو آروم گذاشتم روی تخت. لباس حریر آبی مثل آبشار دور بدنش ریخته بود. سینههاش با هر نفس تند بالا و پایین میشد. چشماش نیمهباز، پر از تردید و هوس همزمان.
سیاوش… من…
اولین بار بود که منو با اسم کوچیک صدا می کرد. صداش می لرزید.
انگشتمو رو لباش گذاشتم و گفتم هیسسسسس. امشب فقط لذت ببر. هر جا خواستی متوقف میکنم. فقط یه کلمه بگو.
لباس حریرش تا بالای رونهاش اومده بود و پاهاش کاملا لخت بود. بدنش زیر نور کمرنگ مثل مرمر سفید میدرخشید. دست انداختم زیر لباسش و اونو از تنش در آوردم. اونم دستاشو آورد بالا که لباس قشنگ از تنش در بیاد. کبودیهای زورگیری هنوز روی پهلو و رونش بود. خم شدم و یکییکی بوسیدمشون. هر بوسه که میرسید به پوستش، یه ناله خفیف از گلوش درمیاومد.
سوتین نبسته بود. سینه های کوچیک اما سر بالایی داشت. تصور نمی کردم اینقدر سفت باشن. نوک سینه هاشو می بوسیدم و با زبون دور هاله سینه هاشو لیس می زدم. کم کم سینه هاشو می مکیدم، گاز ملایم می گرفتم. گیتی کمرش رو قوس داد و موهام رو مشت کرد و یک آییییی کشدار گفت. دستام پایینتر رفت. شورت نخی ظریفش رو کنار زدم. خیسِ خیس بود. با نوک انگشت، آروم روی کلیتوریسش کشیدم. بدنش مثل برق گرفت. پاهاش رو بازتر کرد و لگنش رو به سمت دستم فشار داد. اصلا نیاز به حرف زدن نبود. همونطور که ازش لب می گرفتم و دستم را اهرم کرده بود که روش فشار نیارم، با اون دستم کلیتوریسشو میمالیدم. سرم را بردم زیر گلوشو لیس زدم و آروم می مکیدم. اونم سر منو نوازش می کرد. چشماشو بسته بود. باز یکم دیگه با سینه هاش بازی کردم و خوردمشون و رفتم بین پاهاش. هنوز شورتش را در نیاورده بودم. این بار هم زل زده بودم تو چشماش. انگار منتظر بودم که اجازه بده. وقتی کمی کمرش را آورد بالا شورتش را در آوردم و بین پاهاش خوابیدم و شروع به لیسیدن واژنش کردم. میدونستم کجا را باید لیس بزنم. آروم، دایرهوار، بعد محکمتر. یه انگشتم را آروم و دایره وار همون اول لوله واژنش تکون میدادم و اون هم با پایین آوردن لگنش سعی می کرد اونو بیشتر تو خودش فرو کنه.همونجا که میدونستم حساسه، فشار دادم. جیغ خفهای کشید و بدنش لرزید. دستش رو ملافه مشت کرده بود و لگنش رو محکم به صورتم فشار میداد. ارضا شد. محکم. طولانی. صدای نالهش اتاقو پر کرد. وقتی بالاخره آرام گرفت، بالا اومدم و لبهاش رو بوسیدم. طعم خودش رو روی زبونم حس کرد. چشماش پر اشک بود، اما این بار از لذت.
دستش رو برد پایین تا شلوارم رو باز کنه. جلوشو گرفتم. گفتم الان نه. گفت چرا گفتم الان فقط می خواستم تو لذت ببری. پرسید پس تو چی؟ گفتم هر وقت که یاد این لحظه ها افتادی و لبخند رو لبت نشست و خیس شدی، اونوقت نوبت منه. هرچی اصرار کرد اجازه ندادم بیشتر پیش بریم.
به پهلو چرخوندمش. از پشت بغلش کردم. عطر موهاش دیوونم کرده بود. مدتی همونطور به هم چسبیده بودیم. نفسهامون آروم میشد. شونهش، گردنش و پشت گوششو بوسیدم. قلقلکش می شد. یک دستمو از زیر گردنش رد کرده بودم و به شونش رسونده بودم و او یکی دستم هم روی شکمش بود. دلم نمیومد به جایش دست بزنم. انگار که یک چیز مقدس را بغل کرده بودم. تو گوشش زمزمه کردم دوستت دارم. گیتی هم سرشو چرخوند در حالی که گوشش نزدیک دهنم بود گفت منم خیلی دوستت دارم. تو رو خدا تنهام نگذار…
ادامه دارد…
نوشته: سینا
3 پاسخ به “نفس گرم گیتی (۳)”
بلاخره قسمت جدید عالی بود لذت بردم از داستان منتظر قسمت بعدی هستم
قسمت بعدی را سریعتر اپلود کن
عالی بود دمت گرم