…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)
بعد از اون ملاقات غیر منتظره با عاطفه بشدت حالم بهتر شد امید بار دیگه درون دلم جوونه زد و برای همین هم فعالیت کاریم بیشتر شد و هم خیلی شاد و سرحال تر بودم طوری که مادرم که همیشه نگران ارتباط نزدیک من و عاطفه بود و پس از ازدواج عاطفه هم بو برده بود که غم و اندوه من بخاطر از دست دادن عاطفه هست، خیالش راحت شده بود و یواش یواش داشت بهم گیر میداد تو هم باید فکر ازدواج و تشکیل خانواده باشی، یه روز خیلی جدی روبروش نشستم و در حالیکه پدرم هم حاضر بود بهشون اعلام کردم من فعلا قصد ازدواج ندارم رو هیچ دختری هم نظری ندارم برای من حداقل شش هفت سالی زوده و اینجوری دیگه خودمو نجات دادم، چندین ماه گذشت عاطفه رو نمیتونستم زیاد ببینم دلم آتیش میگرفت میسوخت آب میشد اما مصلحت نبود تابلو کنیم، عاطی به آقا محسن خوب میرسید اما همونطور که مشخصه مطلقا سکس و زناشویی بینشون نبود (بخاطر وضعیت خاص شوهرش) هر از چندی در یه مهمونی مشترک تصادفی همو میدیدیم دلامون میلرزید رنگمون سفید میشد فشارمون میفتاد(حال عاشقا) اما ساده و معمولی برخورد میکردیم مادرم دیگه خیالش کامل راحت شده بود باهام هم کاری نداشت خونه ی مامان زری زیاد میرفتم چون تنها شده بود هر وقت میرفتم پیام میدادم که خیلی کم پیش میومد بتونه اونجا هم بیاد ولی تلفنی و چت و مجازی ارتباطمون برقرار بود از دلتنگی و عشق آتشین بینمون همیشه میگفتیم و بعد هم چتهارو پاک میکردیم هیچ ردی نمیذاشتیم شش هفت ماهی گذشت و بالاخره فرصتی که دنبالش میگشتیم پیش اومد مامان زری قرار بود با مادرم و چند تای دیگه از زنهای فامیل برن مشهد توسط بابام که اداری بود و زائرسرا بهش تعلق گرفته بود، از روزها قبل من و عاطی با هیجان و دلهره زیاد برای روزایی که اونا نباشن و خونه مامان زری خالی بشه بیتابی میکردیم، بالاخره روز موعود رسید و حرکت کردند منتظر شدیم و یقین پیدا کردیم رفتند و به محل اسکانشون در مشهد رسیدند، دیگه وقتش بود عاطفه که از قبل فکر همه چیو کرده بود اون روز کاملا به آقا محسن رسیدگی کرد ناهار و داروهاشو داد و بعد هم بهش گفت باید بره خونه مامانش یه سری کارهای خونه رو انجام بده و خلاصه زد از خونه ش بیرون، هماهنگ بودیم من از صبح زود رفته بودم خونه مامان زری نمیخواستم باهم دیده بشیم کارم شخصی و تو بازار بود و چند روزی از شریکم مرخصی خواسته بودم و اونم حرفی نداشت نوبتی میرفتیم مرخصی، قلبم تند تند میزد انگار که اولین باری هست که با یه دختر میخوام تنها باشم انگار رویای محال داره برآورده میشه و انگار…
چند ساعتی که تو خونه تنها بودم برام اندازه چند روز گذشت، ناگهان صدای چرخش کلید در خونه از حیاط به گوشم رسید چون چشمم همش به در خونه بود، عاطی جونم بود زیبا و با وقار و شاد با یه مانتوی سبک مثل یک دختر بچه سبک بال وارد خونه شد حسم بهش صد از صد بود پرید بین دستهایی که براش بازش کرده بودم رو دو تا پاش بلندش کرده بودم تو هوا میچرخوندم و صورتش و پیشونی و لباشو غرق بوسه کردم، عاطی میخندید و میگفت دیوونه چه خبرته اینجام دیگه پیشتم عشقم، خیلی خوشحال و هیجان زده تو بغلم بردمش داخل خونه، از ماهها قبل هر دو نفر میدونستیم چه چیزی قراره بینمون اتفاق بیفته!
عاطفه مانتوشو درآورد ازم خواست چند دقیقه صبر کنم بالا کاری داره و رفت طبقه بالا، چند دقیقه بعد صدام کردم، پویاااا عشقم میای بالا؟ پله ها رو دو تا یکی پرواز کردم و وارد همون اتاق عشقمون شدم که اولین بار اونجا باهم سکس کردیم و در و دیوارش پر از خاطره عشق و سکس من و عاطی بود، عاطی جون یه مینی دامن مشکی که بزور شورتشو میپوشوند با یه تاپ کراپ تنگ و یقه باز سفید با لاک ناخن خوشرنگ دست و پا و موهای مش رژ صورتی و خلاصه جیگر منتظرم بود، لبخند زیباش چشمای سیاه و مژه های بلندش مسحورم کرده بود چند ثانیه از بالا به پایین براندازش کردم، عاطی که مکث منو دید گفت چیه خوب نشدم؟ دختر خوب نشدی پری تو قصه ها باید استعفا بده بره از بین قصه ها، جواب من به عاطی جونم بود! بغلشو باز کرد و در حالیکه بین دستاش بودم گفت خواستم برای عشقم شوهرم پویاجونم برای حجله ش عروس خوشگلی بشم! جملاتش کامل بود هیچ تفسیر و معنی کردنی نیاز نبود معطلی هم جایز نبود، منم از روز قبل مثل یک داماد بخودم رسیده بودم آرایشگاه و حموم و شیو و خلاصه هر چی که لازم بود انجام داده بودم.
به یاد اولین سکسمون دست انداختم زیر گردنش و پاهاش رو هوا بلندش کردم باسن زیبا و پرش زیر دستم هوسم رو بیدار کرد از یه عاشق دل خسته تبدیل شدم به مردی که میخواد خیلی آزاد با زنش بخوابه، عاطی میخندید و شیطنتش بیشتر تحریکم میکرد انداختمش رو همون لحاف و تشک ها کمرش که رفت روی اونا پاهاش خم شد شورت توری لامبادایی که بزور قسمتی از کسش رو پوشونده بود بهم خوش آمد گفت، شب زفاف و حجله ما بود دست انداختم تاپشو بردم بالا ست شورتش سوتینش که اونم خیلی مختصر و نازک بود معلوم شد کل سینه های خوش فرم عاطی جونم جز قسمت کوچکی و نوک پستوناش معلوم بود تابلوی اروتیک میخواستی بکشی اون لحظه برای من فقط تن عاطی بود حتی دلم نمیومد بخورمشون یا دست بکشم دوست داشتم فقط تماشاش کنم، عاطفه گفت چته پسر؟ مگه تا حالا تنمو ندیدی؟ سه سال این تن مال تو بوده عشقم… لباشو بوسیدم همراهی کرد لب میگرفتیم یواش یواش رفتم تو روتین سکس و کیرم براش راست شد دیگه میخواستم بکنمش اما نه اینکه ارضا بشم فقط، مهم برامون ارضای روحی بود ما عملا همدیگه رو زن و شوهر میدونستیم از مدتها قبل تر دوست داشتیم حجله بریم یه جورایی تو ذهنامون رسمیش کنیم، عاطفه خودش لباسامو کند بهم گفت میخوام خودم شوهرمو آماده کنم بی پروا بود راحت حرف میزد گفت میخوام کسمو در اختیارت بذارم میخوام بهت بدم، تو نمیکنی! منم که بهت میدم باید پردمو بزنی باید منو زن کنی دیگه نمیخوام دختر باشم پویا جون شوهرم میشی؟ داشت دلبری میکرد کدوم عاشقیه که مقابل این کلمات دووم بیاره؟ لختش کردم هیچی تنمون نبود سینه هاشو خوردم مکیدم گفت کبودشون کن طوری که تا یه هفته تو حموم که میبینم یادت بیفتم، سرخشون کردم کسشو لیسیدم گردنمو میخورد ناخناشو تو پشتم و کمرم فرو میکرد بخودش میپیچید و سینه هاشو به صورتم فشار میداد دیگه خیس خیس بود بهترین حالت برای دختری که میخواد زن بشه همینه، کسش بخواد تمنای کیر کنه لیز بشه خیس بشه تا کیف کنه نه که درد خون پرده بکشه، بهش گفتم عشقم عاطی اجازه میدی با کیرم پرده تو بزنم زنم میشی؟ با شهوت زیاد و کشیده گفت آرررررررررره بکنم پویا جون منو از کس بکن پردمو بزن میخوام میخوام اون کیرت بره تو کسم زود باش معطلش نکن، کارمو بلد بودم لنگاشو بردم بالا خودش هم همراهی میکرد کامل پاهاشو باز کرد نگاه کردم به مچ پاهاش که پر بود مچ پای پر زن خیلی شهوت برانگیزه دلت میخواد بخوریش سر کیرمو گذاشتم دم سوراخ کس، خیلی آروم فشار دادم لیز بود سر کیرم رفت تو هنوز آروم بود یه کوچولو دیگه فشارش دادم کمی سخت و با فشار رفت توش، کاملا داغ بود کسش یهو یه آخ کوچولویی گفت دست نگه داشتم حس کردم ممکنه دردش اومده بهش گفتم با چشاش گفت نه، آروم گفت یه کم بیشتر بکن تا نصفه کیرمو فرو کردم دور کیرم کاملا با لابیای کسش پوشیده شده بود کسش کیرمو تنگ به آغوش کشیده بود تلمبه میزدم کیرمو آروم درآوردم عاطی گفت چرا درآوردیش؟ کیرمو مالیدم به دستمال کاغذی که کنار دستمون بود و نشونش دادم یهو خندید خنده ای از شادی و مسرت از خوشحالی خنده ی یه زن که از زن شدنش رضایت داره بله خون خفیف روی دستمال کاغذی نشانه اثبات زن شدنش بود دستمال را گذاشت کناری و گفت عشقم ادامه بده عاطی از اون دخترا بود که همه چی براش تو سکس آروم پیش میرفت پرده ضخیمی نداشت خون ریزی دردآور و شدید نداشت البته منم خیلی مراعات کرده بودم، خودش لنگاشو انداخت رو دوشم اینبار بی پروا کردمش دیگه مرزی نمیشناختم کردم تا انتها توکسش راحت رفت تا آخرش مانعی جلوش نبود تازه خیس و آبدار هم بود الان دیگه نوبت من حس غرور مرد شدن حس شوهر بودن حس اینکه یه زن خودشو بهت سپرده بقول خودش داره بهت میده، هی ازش میپرسیدم عاطی دارم چیکار میکنم میگفت داری کس میکنی باز میپرسیدم کس کی؟ میگفت کس منو کس زنتو کس عاطی جونتو میکنی، منم وسط تلمبه ها میگفتم جون قربون زنم بشم فدای کس داغ و خوشگلت بشم این کیر فداش بشه، عاطی بلندتر داد زد پویا بکن واینستی ها فقط بکن پاهاشو با شدت به کمرم قفل کرده بود تا یه وقت در نرم! مثل اولین کون دادنش که دستمو رو کمرش گذاشتم تا اون در نره! نگاه کردم دیگه جا نداره کیرم اصلا معلوم نیست فقط شکمم و از زیر خایه هام معلومه عمیق تلمبه میزدم که یهو عاطی جونم زیرم لرزید موقع لرزیدن بشدت منو بخودش فشار داد پاهاش قفل کمرم بود بزور خودمو نگه داشتم تا یه کم آروم شد منم داشتم میومدم پاهاشو که ول کرد کیرمو کشیدم بیرون یه کم بلند شدم آبمو با شدت از بالای کسش تا روی سینه های قشنگش پاشیدم یه خط شیری رو بدنش افتاده بود بعد سر کیرمو در حالیکه به توپولی کسش میزدم ته مونده آب کیرم رو کسش خالی میکردم، روح از بدنم خارج شده بود رو هوا بودم ضمنا خسته اما سبک بال هیچی نگفتیم فقط آب کیرمو مالیدم به پستوناش و جذب ممه هاش شد برگشت بغلم کرد باور کنید بهترین حس دنیا اینه که زن و مرد بعد از سکس لخت و بی عار و بی پروا کنار هم دراز بکش همدیگه رو بغل کنند نمیدونم چقدر اما طولانی و عمیق خوابیدیم زمان دستمون نبود.
از دید ما، دیگه ازدواج کرده بودیم قبلاً دوست دختر و پسری بودیم که فقط شهوت خودمونو با کون کردن ارضا میکردیم اما الان علاوه بر ارضا زناشویی کردیم سه سال در حسرت کُسی بودم که عاطفه بارها التماس کرده بود بکنمش اما نکرده بودم الان دیگه مال خودم بود راهشو باز کرده بودیم، بعد از اون روز تا چهار پنج روز آینده که مادرم اینا از مشهد برگردن عاطفه به بهانه رسیدگی و سر زدن به خونه مادرش باهام خلوت میکرد سرخی سینه هاش کبود شده بود، بلا استثنا سکس داشتیم همش از کس ولی با فانتزیهای مختلفی که سالها سرکوب شده بودن، مثلا دوست داشتیم تو حموم بکنیم که کردیم میومد مینشست رو کیرم کیر سواری و خودش اداره میکرد چند بار پستوناش تو دهنم و کسش تو دهنم ارضا شد بهترین پوزیشنی که دوست داشت پاهاشو قفل کمرم بکنه و تا تهش کس بده، البته خطری بود چون اگه نمیتونستم کنترل کنم بیشترین احتمال حاملگی بود که خیلی ضایع میشد. یه بار هم کیرمو طوری ساک زد که آب کیرم ریخت تو دهنش و البته تفش کرد ولی راحتترین و بی استرس ترین ارضا شدنم تو اون چند روز بود چون خواست خودش بود و ترس از حاملگی هم نبود.
ادامه دارد…
نوشته: پویا
0 پاسخ به “داستان پویا و عاطفه (۳)”
خیلی زیبا بود، عالی
عالی نوشتی احساستو خیلی خوب منتقل کردی
خداشانس بده
برای خیلیا چه خاطراتی که مرور نشد