مبینا و دایی (قسمت آخر)

…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)

بعدش پاشدیم وسایلمون رو تو کمد می‌چیدیم ارمین داشت با لذت به شورت و سوتین هام نگاه میکرد دست میزد بهشون دیگه دیدم کلی از وسایلش مونده و فقط داره با اونا ور میره که گفتم
.خیلی داره بهت خوش میگذره هاااا
..اوممم خیلی
.عزیزم نظرت چیه یه کمکی بدی
..چشم ولی تو این ممه هارو ببین اخه ادم این ممه هارو تو این سوتینا تصور میکنه دیوونه میشه
هم زمان با این حرفش اومد از رو لباس ممه هامو گرفت تو مشتش و فشار داد
.ارمین حشریم نکن کلی کار داریم
..جووون حشریتم میکنم عشقمم
.ارمین
..جونم
.نمیتونم دیگه حسابی گاییدی منو
..عه
.ارة
رفت سمت وسایلش که حس کردم ناراحت شده رفتم از پشت بغلش کردم گفتم
..ارمین ناراحت شدی؟
یهو برگشت سمتم منو انداخت رو کولش که جیغ زدم
..دیوونه منو بازی دادی
داشتم میزدم رو شونه هاش با مشت که شروع کرد قلقلک دادن پهلوهام که از خنده اشک از چشمام میومد منو پرت کرد رو تخت روم خیمه زد کل صورتم رو بوسه میزد دستامو دور گردنش حلقه کردم سرشو فرو کرد تو گردنم انقدر عمیق بو میکشید که احساس کردم هرچی ادکلن به خودم زده بودم تموم شد که گفت
..مبینا
.جانم
..دست بکش تو موهام
.چشم
همینطوری نیم ساعت داشتیم هم رو نوازش می‌کردیم و بوسه میزدیم رو تن هم خیلی حس خوبی داشتیم در حالی که هنوز کلی وسایل بهم ریخته بود هیچ خریدی انجام نداده بودیم و هوا داشت تاریک میشد که گفتم
.ارمین بریم بیرون بگردیم
سرشو از بین سینه هام اورد بیرون و گفت
..باشه عزیزم
پاشدیم ارمین یه تی شرت و شلوار پوشید
منم یه تی شرت و دامن موهام رو باز گذاشتم رفتیم بیرون از ساختمون و وارد خیابونی شدیم که پر از مغازه بود کافه های خیلی قشنگ یکم که اونجاها دور زدیم وارد یه فروشگاه شدیم که همچی داشت سبزیجات و خوراکی و مواد غذایی همچی داشت یه سبد برداشتیم متوجه شدم ارمین یکم کلافه هست میدونستم بخاطر پول کلافست که گفتم
..عزیزم امروز فقط یه بخشی از وسایل رو میگیریم بقیه اش رو بعدا حالا خودت بیا بگیر
حس کردم که نفسش رو با خیال راحت بیرون داد
.باشه عشقم
تو سبد وسایل مورد نیاز رو چیدم و آرمین حساب کرد کیسه های خرید که دوتا بود رو ارمین داشت می‌آورد که بازوهاش برجسته شده بود با دستم هی بازوشو فشار میدادم اونم میخندید
رسیدیم خونه با ذوقی که قابل وصف نیست وسایل رو توی یخچال گذاشتم هنوز خیلی چیزا نبود اما اشکالی نداشت
ساعت ۹ شب بود که شروع کردم اسپاگتی درست کردن دیدم خبری از ارمین نیست که صداش کردم
..آرمیییین
دیدم دستش لپتاپ گرفته و داره میاد از حرف زدنش فهمیدم مامان و بابام تو تماس هستن دستام رو شستم و رفتم پیشش رو مبل نشستم حدودا نیم ساعت داشتیم حرف میزدیم که چیکار کردیم و چی شد و… که بالاخره خداحافظی کردیم
و ارمین گفت
.چه بوی خوبی میاد
..اوممم غذا درست کردم
.جدی کی
..همون موقع که داشتی با مامان اینا تو حرف میزدی
.اوفف دمت گرم الان آماده هست خیلی گشنمه
..اره ولی تو اول باید پیش غذا تو بخوری
لبامو غنچه کردم که با یه بوسه گرم از طرف ارمین تکمیل شد
غذا و ظرفا رو روی میز با کمک ارمین چیدیم و باهم مشغول خوردن شدیم
.اخخخ چقدر خوشمزه شده
..اومم معلومه چون من درست کردم
میز رو جمع کردیم و ظرفارو گذاشتیم روی سینک ظرف شویی و دستکش دستم کردم که ارمین گفت
.نه بده من بشورم
..نبابا خودم میشورم
.پس بیا باهم بشوریم
باهم وایساده بودیم جلوی سینک که
شیر آب بخاطر اینکه یه مدت بود ازش استفاده نشده بود هوا گرفته بود که آبش محکم پاشیده شد بهمون وقتی ارمین بازش کرد جلوی لباس هردومون خیس شده بود جفتمون زدیم زیر خنده که گفتم
..من برم لباس عوض کنم
.نه نمیخواد یه فکری دارم
تی شرتم رو از تنم دراورد که با سوتین قرمز جلوش بودن
.همینطوری خوبه
..بد نگذره یوقت
.نه اتفاقا خیلی خوش میگذره اوففف ممه هارو
..عه اینطوریه
منم تی شرتش رو درآوردم و به سیکس پک هاش دست کشیدم که خمار نگام کرد
شروع کردیم به شستن ظرف ها
که از بغل دیدم ارمین هعی ریز میخنده
..چیشده خل شدی
.نه یاد یروزی افتادم
..چه روزی
.اولین باری که سکس کردیم من نگاهم بهت از وقتی فرق کرد که اب شیر پاچید روت کل تاپت خیس شده بود اوففف مبینا کل ممه هات زیرش معلوم بود یه جوری نوکشون زده بود بیرون که دلم میخواست همونجا غش کنم برات
..اره یادمه چجوری داشتی منو قورت میدادی
.تو از کی نگاهت به من عوض شد؟
..منم همون روز وقتی بعد از دید زدنم با اون وضعیت رفتی حموم فهمیدم تستوسترون بالایی داری همونجا دلم خواستت
خم شد گردنم رو بوسید که شل شدم ظرف از دستم افتاد
ارمین با خنده گفت
.دختر این همه لمست کردم سکس کردیم هنوز انقدر ضعف میری برام
..چیکار کنم هر لحظه بیشتر از قبل میخوامت
آخرین ظرف که تموم شد ارمین منو انداخت رو کولش رفتیم اتاق بر خلاف تصورم که الان پرتم میکنه رو تخت خودش خوابید رو تخت و من جلوی تخت وایساد بودم
.مبینا دلم میخواد خودت ببری جلو
با وسوسه بهش نگاه کردم و گفتم
..مطمئنی جون به لبت میکنما
.اخخ بیا دختر
جلوش وایساده بودم سوتینم رو درآوردم پرت کردم سمتش که رو هوا گرفت دستش و بو کرد دامنم و شورتم رو درآوردم انداختم یه گوشه رفتم روش شروع کردم ازش لب گرفتن که اونم وحشیانه لب میگرفت ازم
یه اسپنک با صدا زد رو کونم که سوختم
آخ گفتم اما صدام تو دهنش خفه شد
رفتم پایین پاش نشستم کمربندش رو درآوردم با شلوار و شورتش رو درآوردم کیرش عین فنر پرید بیرون گرفتم دستم با دستم مالیدم به صورتم رو سرش طوری که ارمین ببینه بوسه زدم که آرمین یه آه بلند گفت شروع کردم ساک زدن براش انقدر تا ته حلقم می‌بردم که یک سومش بیرون میموند ازش دست کشیدم و رفتم سمت نوک سینه هاش شروع کردم لیس زدن و مک زدنش هر کدوم رو به نوبت مک میزدم که قرمز شده بود دورشون ارمین هم همش اهههه میکشید که یه اسپنک به سینه ها زد و گفت
.بکن تو کصت کشتی منو
با خنده از این همه بی قراری شروع کردم لب گرفتم و دیگه دیدم واقعا حالش خیلی خرابه البته خودمم مثل فواره از کصم اب میومد کیرش رو گرفتم و نشستم روش که تا ته رفت تو کصم
..اهههه لعنتی مثل چی تنگه مگه من این همه تو رو نمیگام اخه
.اههه وایییی
شروع کردم بپر بپر که هر دو مون غرق لذت بودیم ارمین هم نیم خیز شد و ممه هام رو میچلوند که من از روش اومدم کنار و پشت بهش نشستم رو کیرش میخواستم لرزش کونم رو ببینه
شروع کردم بپر بپر کردن رو کیرش که گفت
.اوففف کونو ببین
یکم ادامه دادم که تمام وجودم لرزید و از روش اومدم کنار یکم تو بغلش دراز کشیدم که دیدم داره با کیرش بازی میکنه بلند شدم براش ساک زدم انقدر ادامه دادم که ابش با شدت ریخت رو دهنم قورتش دادم رفتم دستشویی دهنم رو شستم خودمو مرتب کردم که دیدم ارمین رو تخت نشسته رفتم بغلش
.عالی بودی مبینا
..توهم
حسابی همو بغل کردیم و خوابیدیم
ممنون که داستانم رو خوندید

نوشته: دختره حشری

بازدید 10,065

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

یک پاسخ به “مبینا و دایی (قسمت آخر)”

  1. واقعا داستان زیبایی نوشتی، دمت گرم،خیلی خوشم اومد. از این داستان‌های عشقولانه و عشق توش فوران کنه بازم بنویس.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...