«یادمه امتحان نهایی داشتیم و اتاق پر از کتاب و دفتر و استرس بود.
من و حسین نشسته بودیم پای جزوهها که یهو درِ اتاقِ خواب باز شد.
مامانم، که حسین همیشه بیرونِ خونه با اون چادر مشکیِ ضخیم و روگیریِ سفت و سخت دیده بودش و بهش میگفت “خاله لیلا”، خیلی بیخبر و خوابآلود اومد بیرون.
یه لباسخوابِ کوتاهِ نخی تنش بود که چون خوابیده بود، قشنگ چروک شده بود و رفته بود بالا. اون رونهایِ سفید و کلفتی که همیشه زیر چادر پنهان بود، حالا تا وسطهاش بیرون افتاده بود. رونهایی که انقدر گوشتی و پر بودن که با هر قدمی که برمیداشت، لرزشِ اون حجمِ نرم قشنگ معلوم بود. حسین بنده خدا اصلاً خشکش زده بود؛ مداد از دستش افتاد و چشماش میخکوب شد روی اون پاهایِ برهنه و سفیدی که زیر نورِ ملایمِ هال میدرخشید.
مامانم اصلاً حواسش نبود؛ رفت توی آشپزخونه، چای ریخت و بعدش هم خیلی راحت اومد وسطِ پذیرایی، روبروی ما نشست روی زمین. چون هیکلش سنگین و گوشتی بود، وقتی روی زمین پهن شد، اون لباسخوابِ کوتاهش باز هم بالاتر رفت. زانوهاش رو که از هم باز کرد تا چاییش رو سرد کنه، قشنگ اون لایههایِ گوشتیِ داخلِ رانش که به هم چفت شده بودن، باز شد و تا انتهایِ شرتِ نخیِ سفیدش که توی اون همه گوشت و پهلو گم شده بود، پیدا شد.
شکمِ بزرگ و افتادهش هم که یادگارِ دورانِ دهه شصت بود، مثل یه دریایِ آرام روی پاهاش ولو شده بود. حسین دیگه رسماً داشت هنگ میکرد؛ نفسش بالا نمیاومد و فقط داشت اون حجمِ بینظیر و اون سفیدیِ بیحد و مرز رو نگاه میکرد که یهو من به خودم اومدم و گفتم: “مامان… امروز حسین اومده اینجا که با هم درس بخونیم!”
مامانم انگار تازه از خواب بیدار شده باشه، یهو نگاهش افتاد به حسین که با دهنِ باز داشت نگاهش میکرد. دستپاچه شد، با اون دستهایِ تپل و بازوهایِ گوشتیش سریع لبههایِ لباسش رو کشید پایین و گفت: “خاک به سرم! مادر چرا نگفتی مهمون داری؟” و با همون هیکلِ سنگین و لرزونش، در حالی که سعی میکرد با دستش جلویِ اون شکم و رونهایِ نمایانش رو بگیره، به سرعت برق از پذیرایی رفت بیرون. حسین تا ده دقیقه فقط سقف رو نگاه میکرد و رنگش سرخ شده بود؛ انگار یهو پرده از روی یه گنجینهی پنهان براش کنار رفته بود.»
«بعد از اون صحنه، مامان با یه چادر نماز گلگلی که سفت دور خودش پیچیده بود، اومد بیرون و خیلی سریع گفت: “من با افسر خانم میرم خرید، تا برگردم حواستون به درس باشه.” در که بسته شد، خونه توی یه سکوت سنگین فرو رفت. فقط صدای تیکتیک ساعت میاومد و صدای نفسهای تند حسین.
حسین خیره شده بود به همون نقطهای روی فرش که مامانم نشسته بود. انگار هنوز داشت اون صحنه رو تماشا میکرد. یهو بیمقدمه بهش گفتم: “خوشت اومد، نه؟”
حسین تکون خورد، رنگش مثل لبو سرخ شد و زبونش گرفت: “چی… چی میگی؟ نه بابا… من… من اصلاً…”
پریدم وسط حرفش و با یه لبخند شیطنتآمیز گفتم: “نه دیگه، لذت بردی، مگه نه؟ اون رونها رو دیدی؟”
سرش رو انداخت پایین و با یه صدای خیلی آروم که انگار از ته چاه درمیاومد، گفت: “آره…”
چشمهام رو ریز کردم و پرسیدم: “واقعاً؟ از چیش خوشت اومد؟”
با ترس و لکنت گفت: “نمیدونم… اما… روناش چقدر درشت بود! اصلاً فکر نمیکردم اینجوری باشه.”
گفتم: “آره، مامانم خیلی روندرشته؛ همیشه میگه وقتی راه میره، پوستِ لطیفِ داخلِ روناش به هم میسابه و قرمز میشه. واسه همین همیشه باید پودر بزنه یا زیرش یه چیزی بپوشه که اذیت نشه.”
حسین چشماش برق زد و با یه لحنِ کنجکاو گفت: “واقعاً؟ چقدر خوبه… یعنی انقدر تپل و سنگینه؟”
دیدم بدش نمیآد، منم ادامه دادم: “کجاش رو دیدی؟ مامانم از اون زنهای اصیلِ قدیمیه. شکمش رو ندیدی؟ وقتی میشینه، اون شکمِ بزرگ و نرمش قشنگ میافته روی پاهاش. نافش انقدر عمیقه که گاهی میگه انگار یه چیزی اون تو گم میشه! پوستش هم که دیدی، انقدر سفیده که آدم فکر میکنه از بلوره. بازوهاش رو چی؟ وقتی داشت اون لباس رو جمعوجور میکرد، ندیدی چطور اون گوشتهای نرمِ زیر بازوش تکون میخورد؟”
حسین دیگه رسماً وا رفته بود، کتاب رو بست و با یه حالتی که انگار داشت تو خیالش اون تصویر رو بازسازی میکرد، گفت: “خیلی عجیبه… من همیشه فکر میکردم خاله لیلا فقط یه زنِ مذهبیِ سادهست، ولی الان که اون لایه پنهانِ هیکلش رو دیدم… انگار یه کوه از زنانگیِ خالص زیر اون چادر پنهان شده بود. اون سفیدیِ رانهاش که تا بالایِ بالایِ پاش ادامه داشت… هنوز جلو چشممه.”»
«حسین یه نفس عمیق کشید، انگار که میخواست تمام شجاعتش رو جمع کنه. زل زد به یه گوشهی قالی و با یه صدای لرزون اما جدی گفت: “ببین… یه حس عجیبی دارم. ناراحت نمیشی اگه یه چیزی بهت بگم؟”
زدیم زیر خنده و گفتم: “نه بابا، راحت باش. ما که این حرفها رو نداریم. بگو چی تو دلته.”
حسین سرش رو آورد جلوتر و با چشمهایی که هنوز از شوکِ اون صحنه برق میزد، گفت: “راستش… از وقتی خاله لیلا رو اونطوری دیدم، دیگه اصلاً نمیتونم به درس فکر کنم. هر چی چشمهام رو میبندم، اون سفیدیِ بیحد و حصرِ روناش میآد جلوی چشمم. یعنی اصلاً باورم نمیشه یه زن بتونه انقدر جوندار و با ابهت باشه. اون لحظهای که لبههای لباسش رفت بالا و اون تپلیِ رانهاش که به هم چفت شده بودن رو دیدم، یهو انگار قلبم ریخت. ناراحت نشیا، ولی خوش به حالِ بابات که شبها کنار همچین بدنِ گرم و پرحجمی میخوابه!”
من که دیدم حسین بدجوری تو حس رفته، با شیطنت ادامه دادم: “بابام که قدر نمیدونه! ولی راست میگی، مامانم واقعاً بدنش گرمه. گاهی که از کنارش رد میشم، انگار کوره آتیشه. تازه کجاش رو دیدی؟ اون دامنهای تنگ رو که میپوشه، تازه معلوم میشه چه باسن و پهلوهایِ سفت و گوشتیای داره. از اون زنهاییه که وقتی میشینه، قشنگ یه جایِ بزرگ رو اشغال میکنه و اون هیکلِ سنگینش روی زمین پهن میشه.”
حسین یه آهی کشید و گفت: “آره، دقیقاً همینه! اون سنگینی و ابهتش آدم رو میگیره. وقتی داشت با اون دستهایِ تپلش چای میریخت، بازوهایِ گوشتیش که تکون میخورد… من فقط داشتم به این فکر میکردم که چقدر اون پوستش نرم و لطیفه. یعنی آدم دلش میخواد فقط دست بزنه ببینه چقدر توی اون گوشت و چربی فرو میره. اصلاً اون صحنهی نافش که لای اون لایههای شکمش پیدا بود… دیوانهکننده بود! انگار یه دنیایِ ناشناخته زیر اون چادرِ همیشگیش قایم کرده بود.”
بعد یهو با یه لحنِ حسرتآلود گفت: “کاش دوباره برگرده… یعنی میشه باز هم بدون چادر بیاد اینطرفها؟ آخه اون تصویری که ازش دیدم، با اون رونهایِ درشت و اون همه سفیدی، قشنگ حک شده توی مغزم. اصلاً حس میکنم از این به بعد هر وقت ببینمش، حتی با چادر، ناخودآگاه همون هیکلِ لرزون و پرگوشت زیر لباس خوابش میاد تو ذهنم.”»
«حسین دیگه رسماً مهارش رو از دست داده بود. با چشمهایی که از هیجان دو دو میزد، صدایش رو آورد پایین و با التماس گفت: “میشه… میشه یکی از شرتهاش رو بیاری ببینم؟”
جا خوردم و با تعجب گفتم: “واقعاً؟ جدی میگی حسین؟”
حسین سرش رو تکون داد و گفت: “آره، تو رو خدا… اصلاً دست خودم نیست. فقط میخوام لمسش کنم، بو بکشم… میخوام ببینم اون لباسی که به اون تنِ گرم و گوشتی میچسبه چه حسی داره.”
رفتم سر وقت کشوی مامان و یکی از اون شرتهایِ نخی و بزرگِ سفیدش رو که تازه شسته شده بود ولی هنوز عطرِ تنِ مامان و بویِ پودرِ لباسشویی رو داشت، برداشتم و آوردم. تا شرت رو دادم دستش، انگار برق گرفتش؛ دستاش لرزید. اول اون پارچه رو گرفت جلوی صورتش و یه نفس عمیق کشید، انگار میخواست تمامِ وجودِ مامان رو با اون بو ببلعه. بعد با ولع شروع کرد به مالیدنِ پارچه روی دست و صورتش.
یهو با یه لحنِ ناباورانه گفت: “چقدر… چقدر شرتِ خاله لیلا بزرگه! یعنی واقعاً اون باسن و رانها انقدر حجیم هستن که این پارچهی به این بزرگی رو پر میکنن؟”
بعد انگشتش رو کشید وسطِ شرت، همونجایی که قشنگ معلوم بود به خاطرِ درشتیِ رانها و سنگینیِ هیکلِ مامان، پارچهاش کش اومده و گشاد شده. با حسرت گفت: “ببین چطور اینجا جا باز کرده… قشنگ معلومه که اون لایههایِ گوشتیِ داخلِ رانش چطور این پارچه رو تحت فشار میذارن. آدم وقتی این حجمِ پارچه رو میبینه، تازه میفهمه زیرِ اون چادر چه کوه عظیمی از گوشت و سفیدی پنهانه. چقدر نرمه… انگار خودِ پوستِ تنشه.”
حسین همینطور که شرت رو توی چنگش فشار میداد، گفت: “فکر کن… وقتی این رو میپوشه، چطور اون کشِ کمرش لایِ لایههایِ پهلو و شکمش گم میشه. اون نافِ عمیقی که دیدم، لابد قشنگ بالایِ لبهی این شرت قرار میگیره. چقدر حسِ عجیبیه که آدم چیزی رو لمس کنه که مستقیماً با اون همه حجم و گرما در تماسه.”»
«حسین دیگه رسماً مهارش رو از دست داده بود. با چشمهایی که از هیجان دو دو میزد، صدایش رو آورد پایین و با التماس گفت: “میشه… میشه یکی از شرتهاش رو بیاری ببینم؟”
جا خوردم و با تعجب گفتم: “واقعاً؟ جدی میگی حسین؟”
حسین سرش رو تکون داد و گفت: “آره، تو رو خدا… اصلاً دست خودم نیست. فقط میخوام لمسش کنم، بو بکشم… میخوام ببینم اون لباسی که به اون تنِ گرم و گوشتی میچسبه چه حسی داره.”
رفتم سر وقت کشوی مامان و یکی از اون شرتهایِ نخی و بزرگِ سفیدش رو که تازه شسته شده بود ولی هنوز عطرِ تنِ مامان و بویِ پودرِ لباسشویی رو داشت، برداشتم و آوردم. تا شرت رو دادم دستش، انگار برق گرفتش؛ دستاش لرزید. اول اون پارچه رو گرفت جلوی صورتش و یه نفس عمیق کشید، انگار میخواست تمامِ وجودِ مامان رو با اون بو ببلعه. بعد با ولع شروع کرد به مالیدنِ پارچه روی دست و صورتش.
یهو با یه لحنِ ناباورانه گفت: “چقدر… چقدر شرتِ خاله لیلا بزرگه! یعنی واقعاً اون باسن و رانها انقدر حجیم هستن که این پارچهی به این بزرگی رو پر میکنن؟”
بعد انگشتش رو کشید وسطِ شرت، همونجایی که قشنگ معلوم بود به خاطرِ درشتیِ رانها و سنگینیِ هیکلِ مامان، پارچهاش کش اومده و گشاد شده. با حسرت گفت: “ببین چطور اینجا جا باز کرده… قشنگ معلومه که اون لایههایِ گوشتیِ داخلِ رانش چطور این پارچه رو تحت فشار میذارن. آدم وقتی این حجمِ پارچه رو میبینه، تازه میفهمه زیرِ اون چادر چه کوه عظیمی از گوشت و سفیدی پنهانه. چقدر نرمه… انگار خودِ پوستِ تنشه.”
حسین همینطور که شرت رو توی چنگش فشار میداد، گفت: “فکر کن… وقتی این رو میپوشه، چطور اون کشِ کمرش لایِ لایههایِ پهلو و شکمش گم میشه. اون نافِ عمیقی که دیدم، لابد قشنگ بالایِ لبهی این شرت قرار میگیره. چقدر حسِ عجیبیه که آدم چیزی رو لمس کنه که مستقیماً با اون همه حجم و گرما در تماسه.”»
داستان را به این شکل ادامه میدهیم که حسین با همان حال پریشان و هیجانزدهاش بلند شد تا کمی به خودش بیاید.
«حسین در حالی که به سمت دستشویی قدم برمیداشت، انگار که توی رویا سیر میکرد، زیر لب مدام با خودش زمزمه میکرد: “وای… این بدن واقعاً دیوانهکنندهست. اصلاً فکرش رو نمیکردم خاله لیلا زیر اون چادر چنین هیکل با ابهتی داشته باشه.”
توی راهرو ایستاد، نگاهی به شرت مامانم توی دستش انداخت و با حسرت گفت: “باور کن این حجم از زنانگی و این سفیدیِ پوست آدم رو از خود بیخود میکنه.
کاش فقط یک لحظه میشد تمام اون ابهت و بزرگی بدنش رو بدون هیچ لباسی لخت لخت دید. فکر کردن به اون رانهای درشتی که لابد موقع راه رفتن سنگینیشون رو حس میکنه، داره مغزم رو منفجر میکنه،مطمعنم بین روناش به کف دست…”
رفت داخل و در رو بست، اما صداش هنوز میاومد که با خودش میگفت: “چطور یه آدم میتونه اینقدر جوندار و پرپرو پیمون وکوشتالو باشه…
بسیار خب، داستان را از جایی ادامه میدهیم که حسین از دستشویی برمیگردد و در آن فضای خلوت و پر از التهاب، سفره دلش را پیش رفیقش باز میکند و از آن حس عجیب و غریبش میگوید:
«حسین وقتی از دستشویی برگشت، هنوز صورتش گلانداخته بود و چشمهایش برقی داشت که تا حالا ندیده بودم. نشست روی زمین، تکیه داد به پشتی و یک نفس عمیق کشید. انگار یک بار سنگین را زمین گذاشته باشد، اما هنوز فکرش همانجا، لای صفحات آن آلبوم و آن تصویرِ خوابآلودِ خاله لیلا جا مانده بود.
برگشت رو به من و با صدایی که هنوز کمی دورگه بود، گفت: “ببین… شاید فکر کنی دیوونه شدم، یا بگی این چه حرفیه، ولی باور کن ما دهه شصتیها همهمون با این حسهای ممنوعه بزرگ شدیم. کی میتونه بگه تا حالا دلش نلرزیده؟ کی میتونه بگه وقتی یهو چادرِ یکی از زنهای فامیل کنار رفته و اون سفیدیِ براقِ پاش معلوم شده، قلبش نیومده تو دهنش؟”
یک تای ابرویش را بالا انداخت و ادامه داد: “اگه کسی بگه نه، داره به خودش دروغ میگه. ما تو دورانی بودیم که همهچیز پوشیده بود، واسه همین هم تشنهی دیدن بودیم. وقتی اون عکسِ خاله لیلا رو دیدم که با اون لباسِ ساتنِ چسبان نشسته و اون بدنِ گوشتی و درشتش تمامِ کادر رو پر کرده، انگار تمامِ اون سالهایی که با حسرت به زنهای چادری نگاه میکردم، یهو جلوی چشمم سبز شد.”
حسین دستهایش را تکان میداد و با هیجان میگفت: “اون حجم از گوشت و سفیدی که توی اون لباسِ نازک حبس شده بود… وای! آدم رو به جنون میکشونه. وقتی فکر میکنم اون لباس چطور به اون تنِ گرم و سنگین چسبیده، حس میکنم دارم ذوب میشم. این حسِ ممنوعه، این که داری به چیزی فکر میکنی که نباید، خودش یه لذتی داره که با هیچچیزی عوضش نمیکنم. من عاشق همین هیجانم؛ همین که بدونی زیر اون چادرِ مشکی، یه چنین دنیایِ سفید و بزرگی پنهانه که فقط تو، تو خیالاتت داری کشفش میکنی.”»
ادامه دارد…
نوشته: حسن صباح
7 پاسخ به “دید زدن حسین دوستم روی مامان چاق و چادریم (۱)”
عالی بود ادامه بده
عالی بود ادامه بده
به جای کصشعر تفت دادن و اینهمه حاشیه رفتن به وقت مردم احترام بذار و برو سر اصل مطلب
وقتی تو گروه های تلگرامی زیادی کس میگی میشه این داستان
جقی بی غیرت
خیلی عالی بود لطفا ادامه بده
منتظر ادامش هستیم