من و مدیرم که عاشق هم بودیم

این داستان کاملا واقعی است!

من اسمم آیدینه و کارم فیلم برداری و ادیت و عکاسی و اینجور چیزای ، بیکار بودم و توی اینستاگرام یه آگهی دیدم که به فردی مثل من نیاز دارن و رزومه فرستادم و از شانسم خیلی زود بهم زنگ زدن که بیا برای مصاحبه.

یه شرکتی بود سمت نیاوران و رفتم برای مصاحبه و طبق معمول چندنفر دیگه هم اومده بودن و منم نشستم و بهم یه فرم استخدام دادن و فرم و پر کردم و بعد از یک ربع یه آقایی از اتاق اومد بیرون و با استقبال بهم گفت برم داخل و گرم صحبت شدیم و از کار گفتن و … حدود نیم ساعت گذشت از صحبتمون و ظاهرا همه چیز عالی داشت پیش میرفت و تقریبا اوکی بود با رزومه‌ام و در مورد حقوق و … صحبت کردیم و همه چی رو باهم بستیم.

به اخرای صحبتمون که رسید به خانمی وارد اتاق شد ، من قبلا تو ویدیوهای مربوطه اون شرکت توی اینستاگرام دیده بودمش، از دیدنش خیلی خوشحال شدم و اونم یه لبخندی بهم زد می‌دونستم اسمش هانیه‌اس.

قرار شد که من از فرداش مشغول به کار بشم و توی ضبط ویدیوهاشون کمک کنم، فرداش با کلی ذوق و شوق رفتم شرکت و داشتم با بچه‌های دفتر آشنا میشدم که همون خانم از بیرون رسید و چند دقیقه‌ی بعد منو صدا زد.

رفتم سمت اتاقش و گفت که من هانیه‌ام و یه جورایی مدیر مستقیمت و همه کارهات باید با من چک بشه و مسئولیت کارهات با منه ، منم دل تو دلم نبود ازش خوشم میومد قیافش قشنگ بود سفید بود با موهای مشکی و چشمای مشکی هیکل تو پری نداشت نسبتا لاغر بود قدشم از من کوتاه‌تر بود تقریبا ۱۶۵ قدش بود بهم دست داد و بهم گز تعارف کرد ، خیلیم اختلاف سنی نداشتیم بعدا فهمیدم که ۵ سال از من بزرگتره!

می‌رفتم شرکت و کارارو پیش میبردم و هر روز با هانیه بیشتر آشنا میشدم و داشتم از تنهایی رنج می‌کشدیم و به خودم می‌گفتم چی میشه حداقل یه بار با هانیه بتونم بیرون برم!

مدت‌ها گذشت، حدود ۸ ماه و من هیچ کاری نکردم و نمیخواستم تو محل کار اتفاقی بیفته ولی ته دلم هانیه رو نشون کرده بودم، بعد ۸ ماه فهمیدم که دوس پسر داره و ظاهرا اوضاع هم‌خوب نیست اینو از همکارام شنیدم.

رسیده بودیم به آخرای سال و توی اسفند مدیرمون از وضعیت کار همه راضی بود و اومد گفت که من یه برنامه‌ای دارم و میخوام همگی باهم بریم شمال و یه ویلا میگیرم و این فشار کاری رو یکم کمش کنیم چندتا از بچه‌ها نه آوردن و بهونه آوردن ولی من هم خیلی دوست داشتم و دنبال یه فرصتم بودم که با هانیه بتونم تو این سفر یکی دو روزه باشم.

شرایط اوکی شد و با دو سه تا ماشین انداخیم جاده چالوس و رفتیم منم دوربینم و آورده بودم و ازینکار استقبال می‌کردم که از بچه‌ها مخصوصا هانیه عکس بگیرم.

رسیدیم به همون ویلایی که مدیرمون گرفته بود، گل از گلم شکفت وقتی فهمیدم ویلاعه استخرم داره، تقریبا با همه صمیمی بودیم و شرایط عالی بود.

وقتی رسیدیم قرار شد که یکی دو‌ نفرمون بریم خرید که من پیش قدم شدم ، ماشینمو روشن کردم و اومدم از ویلا برم بیرون که هانیه رو تو آینه ماشین دیدم، دست تکون داد که وایسا ، اومد سمت ماشین و سوار شد گفت باهم بریم خرید کنیم ، منم ذوق زده با هانیه رفتیم بیرون ویلا تا جوجه و ذغال و … بخریم توی راه کلی دیونه بازی درآوردیم و اهنگ‌ گوش دادیم و وقتی برگشتیم ویلا دیدم بچه‌ها هماهنگ کردن و عرق هم گرفتن، همه چی در بهترین حالت داشت پیش می‌رفت ، نگاهم تو نگاه هانیه قفل می‌شد و باهم میخندیدیم ، تقریبا عصر شد و قرارمون شد که عرق بخوریم و بعدش بریم استخر ، همینم شد ، نشستم کنار هانیه و با بقیه بچه‌ها مست کردیم و رفتیم طبقه پایین و رفتیم استخر!

ما پسرا لباسارو درآوردیم و خانما یکم معذب بودن ولی یواش یواش اومدن تو آب، هانیه هم با یه تیشرت و شرت پرید تو آب با خودم گفتم الان بهترین فرصته که کنارش باشم.

رفتم سمتش و شروع کردن اذیت کردن و کمرشو گرفتم و بلندش کردم و پرتش کردم تو آب تیشرتش چسبیده بود به بدنش و می‌تونستم سوتیشو ببینم ، قشنگ مست بود، تلو تلو میخورد و حس کردم ازینکه از پشت بغلش کردم حس خوبی داره بچه‌ها مشغول بودن و دیدم هانیه گفت برم بالا یه چیزی بخورم حالم بهترشه ، دیدم بهترین فرصته که منم برم بالا ، دستشو گرفتم و از میله‌ی استخر آوردمش بالا، شانس آوردم مایوی بزرگ و بلند پوشیده بودم وگرنه نمی‌تونستم با اون کیر سیخ شده از آب بیام بیرون.

بهم گفت که کمکش کنم بره طبقه‌ی بالای ویلا تو اتاق خواب و گفت که یکم آب براش ببرم، اون رفت تو اتاق و منم زفتم از آشپزخونه براش آب ببرم ، یکم خودمو خشک کردم و رفتم بالا دیدم شرتش و درآورده و نشسته لبه‌ی تخت ، مست مست بود ، بهم با انگشت اشاره زد که بیا پیشم ، رفتم کنارش و سریع لباشو گذاشت رو لباس ، تنش داغ داغ بود ، با تموم وجود لباشو خوردم و دستشمو کردم زیر تیشرتش و ، تیشترش و درآوردم انداختمش رو تخت و افتادم روش و رفتم سراغ درآوردن سوتینش، ممه‌های سفید با نوک صورتی داشت دیوونم میکردم ، ممه‌هاش کوچیک بود ولی همونجوری بود که فکرشو میکردم هیچی نمیفهمیدم فقط داشتم ممه‌هاشو میخوردم اونم داشت ناله می‌کرد صدای ناله‌هاش داشت دیوونم می‌کرد ، مایوی خیس که پام‌ بود و درآوردم تا کیرمو دید سریع رفت سراغش و داشت برام می‌خورد ، باورم نمیشد!

قلبم داشت از جا کنده میشد ، برگردوندمش و کیرم گذاشتم روی کصش و یکم مالیدم بهش دیدم داره با چشمای خوشگل مشکیش التماس می‌کنه ، با تمام وجودم کیرمو کردم توی کصش ، هی تلمبه می‌زدم و از شنیدن صدای ناله‌های هانیه لذت می‌بردم اصلا هم حواسم نبود که در بازه و ممکنه هر لحظه یکی بیاد تو ، واقعا هیچی نمی‌فهمیدم ، دیدم هانیه داره می‌لرزه ، ارضا شد و دستمو محکم فشار میداد منم داشتم ارضا میشدم و سریع کیرمو از تو کصش کشیدم بیرون و ریختم‌ روی شکمش، جفتمون بی حال افتاده بودیم روی تخت ،نای بلند شدن نداشتیم

ادامه داره

****

نوشته: آیدین

بازدید 5,356

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

2 پاسخ به “من و مدیرم که عاشق هم بودیم”

  1. آرزوهاتو بعنوان داستان سکسی نوشتی؟ توی ویلا که همه اونجان شما دوتا رفتید تو اتاق و بکن بکن؟ یهو بی مقدمه و از راه نرسیده کردی توش و اه و ناله؟ کمتر جق بزن پسر جون

  2. آرزوهاتو بعنوان داستان سکسی نوشتی؟ توی ویلا که همه اونجان شما دوتا رفتید تو اتاق و بکن بکن؟ یهو بی مقدمه و از راه نرسیده کردی توش و اه و ناله؟ کمتر جق بزن پسر جون

آخرین ویدئوها

آخرین ریلزها

ریلزهای تصادفی

دانلود ویدئودانلود
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید