زندگی ثریا (۲)

…قسمت قبل

دوستان توجه بفرمایید که این یک داستان است و زاییده ی تخیلات یک نویسنده…

قسمت دوم زندگی ثریا:

ادامه…

بعد از اون روز هروقت ماهان روی کون بهمن می‌خوابید بهش میگفت: قربون پستونهای مامانت برم و بهمن میگفت:آخ ماهان اگر کون مامانمو لخت ببینی درجا آبت میاد…پستونهاش که دیگه نگو اوففففف نرم و بزرگ…آخخخخ ماهان کُسِ مامانم قلمبه هست…دلم میخاد کیرتو با دست خودم بکنم تو کسِ مامانم…و ماهان هربار با این تصور آبشو تو کون بهمن خالی می‌کرد.

یه روز ماهان به بهمن گفت:بهمن واقعا دلت میخاد من مامانتو بکنم؟! بهمن گفت: حقیقتش آره…فکر اینکه اون کیر بزرگتر تو کس مامانم بکنی خیلی حشریم میکنه ولی ماهان درسته که مامانم جلوم راحت میگرده ولی اصلا امکان همچین کاری نیست مگر اینکه بیهوشش کنیم…

یک روز ماهان از دبیرستان که برمیگشت، جلوی ویترین بوتیک‌ها مشغول نگاه کردن به مانکن ها بود. صدای دو جوان جلوی یکی از بوتیک‌ها توجهشو جلب کرد؛

اولی:پسر زنه عجب اندامی داره ،

دومی:صورتش هم خیلی جذاب و قشنگه

اولی:صورتشو بیخیال ، حواست بود که چه کون خوش تراشی داشت؟! چه اندام رو فرمی داشت؟!

دومی: من آنقدر محو صورتش شده بودم که حواسم به کونش نبود.

اولی:الان که میاد بره از پشت نگاهش کن ببین چه هیکلی داره!!! دلم میخاد از پشت سرمو بزارم لای کونش بو کنم اوووومممممم…

دومی: یه گوزم تو دهنت میداد…هردو خندیدند…اولی یدفه خنده شو قطع کردو گفت: هیسسس داره میاد هیکلو داشته باش…

ماهان ناخودآگاه خودشو کناری قایم کرد و بی اختیار منتظر شد ببینه زنی که در موردش صحبت میکردن چجوریه؟!

ماهان اما با دیدن زن درجا خشکش زد…زن بسمتش اومدو گفت:ماهان جان مامان اینجا چیکار میکنی؟!

نگاه ماهان از روی شانه های مادر به دو جوان افتاد که با لذت نظاره گر کونِ مامانش بودن…رگ گردنش متورم شدو بسمت دو جوان رفت. یقه ی دوتاشونو با هم گرفتو غرید: هوی عوضیا چشاتونو درویش کنید تا نزدم دوتاتونوعَن کنم!!!..دو جوان که گویی در اون فروشگاه کار میکردن با دیدن صاحب بوتیک که مردی سن و سال دار بود بدون هیچ حرفی به داخل فروشگاه رفتن…ثریا با تعجب گفت:ماهان؟!!! چیکار میکنی؟! دست ماهانو گرفتو بسمت ماشین کشید: چته تو؟!سوار شو ببینم!!! ثریا پشت فرمون نشست و نگاه غضب آلودی به ماهان انداخت. ماهان سرشو پایین انداخت و ثریا ادامه داد: برای چی یقه شونو گرفتی؟! دعوایی شدی؟! چشمم روشن!!! ماهان کلافه گفت:مامان داشتن حرف مفت میزدن و چشم چرونی میکردن. ثریا بلافاصله گفت:به توچه؟! مگه تو کلانتر محلی؟! ماهان باعصبانیت گفت: مامان!!! داشتن به شما نگاه میکردن و پشت سرتون حرفهای بدی میزدن…ثریا به چهره ی برافروخته ی پسرش نگاه کرد. ته دلش خوشش اومده بود که پسرش غیرتی شده بود. اما گفت: هر غلطی میخان بکنن ، آدم باید خودش پاک باشه ،مامان جان ما که نمیتونیم دور بیفتیم یقه هرکی نگاه چپ بهمون کرد بگیریم که…ماهان سکوت کرد و ثریا چندین بار با مهربونی در طول مسیر نگاهش کرد…خونه که رسیدن تو راهرو ثریا دست ماهانو گرفتو گفت:اوه اوه قربون پسر غیرتیم برم که رگ گردنش واسه مامانش بیرون میزنه…بعد خندید و بغلش کرد و ماهانو بخودش فشردو گفت:ببخشید عزیزم سرت داد زدم…نگاهی به صورت ماهان کردو گفت:آشتی دیگه…ماهان هنوز اخم کرده بود. ثریا صورت ماهانو چندبار بوسیدو گفت:دل مامانو نشکن دیگه…بخند دیگه … بالاخره ماهان خندید. ثریا گفت: اینجوری فایده نداره یه بغل به مامان بده تا مطمئن بشم منو بخشیدی…ماهان تو بغل مامان جا گرفتو دستهاشو دور مامان حلقه کرد. ثریا چندین بار گونه های ماهانو بوسید و ماهانو قلقلک داد. همین باعث شد دستهای ماهان بی‌اختیار پایین‌تر بره و روی برجستگی باسن ثریا جا بگیره…یدفه ماهان هیچ صدایی دیگه نشنید جز حرفه‌ای اون دو جوون: چه کونی داره…دستشو بسرعت کشیدو از مامان فاصله گرفت و بسمت خونه رفت:صدای ثریا هنوز میومد:اخم نکنیااااااا… ماهان یاد بهمن افتاد و تو دلش چندتا فحش نثار بهمن کرد که باعث شده همچین حسی به مادر خودش پیدا کنه…اما این موضوع و اون حس دست از سرش بر نمی‌داشت…

آه این چه حس کوفتی بود؟!

چرا از سر ماهان بیرون نمیرفت؟!

خدا لعنتت کنه بهمنِ کونی…

چرا از اون روز هربار مامان ثریا خم میشه نگاهمو نمیتونم از روی کونش بردارم؟!

خاک بر سرت ماهان…نفهم مادرته…چقدر برات زحمت کشیده…هم پدرت بوده هم مادرت…ماهان تو بهمن نیستی…

دیگه نگاهش نمیکنم ، قول میدم…اصلا دیگه پیش بهمن هم نمیرم…

اینها حرفهایی بود که ماهان در ذهنش با خودش می‌زد اما وقتی ثریا تو خونه با اون شلوار تنگ قدم می‌زد و لمبرهای کونش می‌لرزید انگار ماهان دیگه اختیارش دست خودش نبود…بی اختیار می‌رفت سر لباسهای مامانش و شورتهاشو بو میکردو یاد حرفهای بهمن و اون جوون لعنتی میفتاد…ماهان آنقدر شورتهای ثریارو به کیرش میمالید تا آبش بیاد و بعد پشیمانی…اما دوباره این داستان تکرار می‌شد…ثریا یکروز که از حمام اومد و خواست لباس زیر برداره متوجه بهم ریختن لباسهاش شد اما تصور کرد شاید خودش مرتب نکرده و یا شاید مهتاب دست زده. با صحنه ای که اون روز از غیرتی شدن ماهان دید مطمئن بود که کار ماهان نمیتونه باشه…ثریا در همه ی این سالها نیاز جنسیشو با خودارضایی رفع کرده بود که گرچه جای آغوش یک مرد را نمی‌گرفت اما شعله ی سرکش شهوت را کمی کنترل می‌کرد…ثریا بارها و بارها پیشنهاد ازدواج داشت اما رد کرد و هرگز بعد از یاسر طعم آغوش یک مرد دیگر را نچشید…تا اینکه یک روز ماهان موقع ارضا کردن خودش با شورت مادر کمی از آب منیش ریخت روی شورت ثریا…ماهان به گمان اینکه مادر متوجه نمیشه شورت را داخل کشو لباسهای مادر گذاشت اما ثریا به محض بو کردن شورتش متوجه بوی عجیبش شد…از اون به بعد به ماهان شک کرد و سعی کرد زیر نظر بگیرتش…اونروز ثریا و مهتاب داخل مزون بودن. ماهان که به خونه اومد ثریا متوجه شد و خیلی آروم رفت داخل اتاقش و پشت لباسهای روی چوب لباسی قایم شد…ماهان بعد از عوض کردن لباسهاش آهسته وارد اتاق مادر شد. جلوی کشوی لباسهاش زانو زد و یکی از شورت های مامانشو برداشت…ثریا میخواست با عصبانیت بسمت ماهان بیاد که وقتی دید ماهان شورت و شلوارشو با هم کشید پایین درجا میخکوب شد…کیر شق ماهانو که دید ناخودآگاه دهانش نیمه باز شد…باورش نمیشد پسرش انقدر بزرگ شده باشه…نگاهشو نمیتونست از روی کیر شونزده هفده سانتی و کلفت پسرش برداره…ماهان شورت ثریارو به کیرش میمالید و آه آه می‌کرد…گاهی شورت رو باز میکردو جای کس ثریارو زبون می‌زد و آهسته و تقریبا با نفس میگفت:قربون کست برم مامان ، قربون کونت که تو این شورت جا میگیره…اوففففف… و دوباره شورت ثریارو به کیرش میمالید…ثریا که با دیدن کیر مردانه ی ماهان دهانش خشک شده بود زمزمه های ماهانو میشنید و با کمال تعجب متوجه شد که بشدت کسش خیس شده…چند دقیقه بعد ماهان چند دستمال کاغذی از روی دراور برداشت و جوووون جووووون کنان آبشو ریخت روی دستمال کاغذی…رگهای کیر ماهان متورم شده بود…چند لحظه بعد ماهان شورت ثریارو داخل کشور گذاشت و رفت…ثریا هنوز خشکش زده بود…چند دقیقه بعد آهسته به مزون برگشت اما نه حرفی زد و نه حرفی شنید…

آه این چه مصیبتی بود ثریا؟!

بعد از اینهمه سال تنها موندن و تحریک به مردای دیگه نشدن حالا باید کست با پسر خودت آب بندازه؟!

وای خدا ماهانو چیکار کنم؟! برم بزنم تو گوشش؟! خب جوونه چیکار کنم زن براش بگیرم؟!

نه اون که وقت زن گرفتنش که نیست!!!

شاید لباسهایی که تو خونه میپوشم تحریکش کرده؟!

آره باید پوشیده تر باشم جلوش

تقصیر منه…همش تقصیر منه…

اون جوونه نیاز داره…اینها حرفه‌ای ذهن ثریا بود.

اون شب ثریا در اتاقشو خیلی آهسته قفل کردو شورتی که دست ماهان بودو از تو کشو برداشت.

روی تخت خوابیدو شورتشو به صورتش نزدیک کرد…آهههه انگار هنوز بوی کیر بزرگِ پسرشو بهمراه داشت…شورتو برد پایین و کشید روی کسش…کسش خیس شد از ترشح…دستشو همرا با شورت برد زیر شلوارش و مالید لای پاهاش…مالید به چوچولش…و با دست دیگه ش نوک برجسته ی سینه هاشو مالید و با نفس گفت:آه قربون کیرت ماهانم…قربون اون کیر مردونه ت… آه…کیرت تو کسم ماهانم…آه…اوففف…ثریا دوتا انگشتشو کرد تو کسش و تصور کرد کیر کلفت پسرش داخل کسشه و…آه…ثریا یاد نداشت که اینطور ارضا شده باشه…آنقدر آب از کسش بیرون اومده بود که حتی اون شورتی که دستش بود رو هم خیس کرده بود…بلند شد شورتو تا کرد و روی همه ی لباسها قرار داد…انگار داشت با پسرش همکاری می‌کرد…شاید ناخودآگاه داشت به پسرش حال می‌داد…

ماهان صبح که از اتاق بیرون اومد با دیدن مادرش خشکش زد.

ثریا یه شلوارک جذب پوشیده بود و یک تیشرت یقه باز که هم گردن بلورینشو به نمايش می‌گذاشت و هم خط وسط سینه هاش نمایان بود طوری که وقتی خم میشد از پشت قشنگ برآمدگی کس مامانشو میدید و از جلو یک سوم سینه های مرمرینش… درجا کیرش تو شلوارش راست شد…ثریا متوجه جا خوردن ماهان شد و لبخندی شیطنت آمیز روی لبهاش نشست…بسمت ماهان اومدو گفت:سلام پسرم صبحت بخیر…یه بغل به مامان میدی؟!منتظر پاسخ ماهان نشد و بغلش کردو با یه فشار متوجه شق شدن کیر پسرش شد…ثریا خیلی عادی بطرف آشپزخونه رفت و گفت:تا دست و صورتتو بشوری من صبحونه حاضر میکنم. مهتاب بعدازظهریه مدرسه ش بزار بخوابه…ماهان سریع بسمت دستشویی رفت تا برجستگی کیرش بیشتر تابلو نشه اما ثریا کامل حواسش پیش کیر ماهان بود…

آهای ثریا میفهمی داری چیکار میکنی؟! پسرته هاااا؟!!!

خب باشه…من که سایه مرد بالای سر خودم ندیدم

حالا که پسرم اینجوری دوست داره چرا من بهش حال ندم؟!

بره با این دخترای خیابونی یا زنهای جنده خوبه؟!

این صداها مدام تو سر ثریا بود…

ماهان اما از وقتی مامان ثریا رو با اون شلوارک جذب و تیشرت یقه باز دیده بود دیگه به جق زدن با شورت مامانش راضی نمیشد. دو سه هفته ای بود که سراغ بهمن نرفته بود. اونروز رفت. وقتی کیرشو تو کون بهمن جلو عقب می‌کرد، کون مامان ثریا تو ذهنش بود…

ثریا باوجود کشمکش‌های ذهنیش تصمیم گرفته بود فضای بازتری برای ماهان بوجود بیاره اما حواسش بود که این کارو کاملا دور از چشم مهتاب انجام بده و چون هنوز شبها ماهان و مهتاب تو یه اتاق می‌خوابیدند نگران مهتاب هم بود. اما وقتی مهتاب مدرسه بود میتونست راحتتر به ماهان فضا بده. نمیدونست ته این داستان به کجا ختم میشه اما اینو میدونست که ماهان باعث شده بود خودشو جوانتر حس کنه…پپپ

برای همین یروز بعدازظهر که مهتاب مدرسه بود و ماهان تو اتاقش بدون اینکه لباس زیر و حوله با خودش ببره رفت حمام…توی حمام وقتی مشغول شیو کردن موهای کسش بود با فکر کیر ماهان انگشتشو کشید وسط کسش و کرد تو…نفسشو با صدا بیرون دادو دوباره کارشو تکرار کرد…فکر رگهای متورم کیر پسرش از ذهنش بیرون نمی‌رفت…توی خونه شون حمام و رختکن جدا بودن…در رختکنو کمی باز کرد و صدا زد:ماهان جان پسرم…کمی طول کشید تا صدای ماهان در حالی که به رختکن نزدیک میشد اومد:جانم مامان:عمدا طوری که کمی بدنش پیدا بشه سرشو بیرون آورد و گفت:ببخش مامان جان یادم رفت حوله و لباس زیر بیارم میشه بیاری بزاری تو رختکن برام؟!

ماهان با دیدن گردن و شونه های لخت مامان به سختی آب دهنشوقورت داد و گفت:حوله و لباسهاتون کجاست مامان؟! ثریا میدونست که ماهان داره زمان میخره برای بیشتر دید زدنِ بدنِ لختِ مامانش و از فکر اینکه ماهان داره لذت میبره قند تو دلش آب میشد…طوری که حداقل یکی از پستانهاشو به نمايش بزاره دستشو از لای در رختکن بیرون آوردو گفت:ماهان جان حوله م روی چوب لباسی پشت در هست و لباسهامم که خودت خوب بلدی توکشو هست…ثریا خوب بلدیو عمدا داشت طوری میگفت که به ماهان بفهمونه میدونم میری سر کشوی لباسهام…ثریا بعد از گفتن این جمله نگاهشو به شلوار ورزشی ماهان دوخت و حس کرد کیر پسرش داره قد میکشه…ماهان با دیدن یکی از پستونهای گردو سفید مامان کاملا کیرش راست شده بود. بسمت کشو لباسهای مامان رفت و از بین لباس زیرهاش یه سوتین شیری رنگ و شورت ست با اون سوتینو انتخاب کردو سعی کردبدن مامانو تو اون شورت و سوتین تصور کنه… بسمت رختکن رفت. در رختکن نیمه باز بود ولی در حمام بسته بود. بدن لخت و سفید مامانشو از پشت شیشه مشجر نگاه کرد. شورت و سوتین مامانو همونجا به کیرش مالید، به چوب لباسی توی رختکن آویزون کردو بوسه ای بر جلوی شورت و جلوی سوتین زدو اومد بیرون و گفت:مامان جان لباسهاتو آویزون کردم تو رختکن…وقتی اومد بیرون مامان صدازد:مرسی عزیزدلم ، حوله هم آوردی؟ ماهان گفت:ببخشید حوله یادم رفت الان میارم. ثریا لای در حمامو باز کردو نگاهی به شورت و سوتین انتخابی پسرش انداخت و لبخندی زد.صدا زد:ماهان جان مادر ، لباس هم برام بیار …ثریا با این کار میخواست ببینه ماهان دوست داره مامانشو تو چه لباسی ببینه…ماهان چشمی گفت و ثریا این بار عمدا لای در حمام را کمی باز گذاشت و رفت زیر دوش…ماهان حوله و لباسهای مامانو که آویزون کرد متوجه بخار داخل حمام شد و دید که لای در حمام بازه…با خودش گفت:چقدر عالی که مامان حواسش نبوده در رو ببنده و با کنجکاوی داخل حمامو نگاه کرد.ثریا که متوجه نگاه ماهان شده بود به بغل ایستاد تا ماهان از دیدن بدنش لذت ببره…ماهان از اون زاویه یکی از پستونهای مامانشو میدید …نفسشو حبس کردو قطره های آب را که برجستگی های بدن مادرشو طی میکرددنبال کرد ، شکمی صاف…گودی کمر و…آه لمبرهای برجسته ی کون مامان که از یکطرف پیدا بود…ناخودآگاه دستش بسمت کیرش رفت…ثریا خیلی خونسرد چرخی زدو کونشو بسمت ماهان کرد و آروم آهنگی را زمزمه کرد…ماهان از این زاویه کاملا کون مامانشو میدید…آه مامان تو چقدر بدنت زیباست…ثریا زیر دوش آروم یه چرخش ۱۸۰ درجه ای زد و این بار کاملا روبروی ماهان ایستاد و زمزمه کنان مشغول شستن بدنش شد ولی زیر چشمی ماهانو میدید که در فاصله ای کمتر از یک متر دستش روی کیرش و داره بدن لخت مادرشو نگاه میکنه…ثریا عمدا پستونهاشو میمالید به حالت شستشو و گاهی دستی لای کسش می‌کشید…ماهان بدون اینکه کیرشو بماله یک آن با فشار آبش پاشید تو شرتش و سراسیمه از حمام بیرون رفت و بسمت دستشویی دوید…ثریا آب را بست…نگاهی کرد و متوجه شد ماهان رفته…حوله رو برداشت. خودشو خشک کردو لباس زیرهای انتخابی پسرشو با اشتیاق تنش کرد. نگاه کرد دید ماهان اون شلوارک جذب و تیشرت یقه باز رو براش آورده. دلش ضف رفت که برای پسرش اینارو بپوشه…

ماهان توی دستشویی شورت و شلوار ورزشی که پاش بودو درآورد ، پر شده بود از منی، خودشو شست ، لباسشو عوض کردو لباسهای کثیفشو توی ماشین لباسشویی انداخت. توی پذیرایی روی کاناپه دراز کشید و کنترل تلوزیون رو دست گرفت اما فکرش روی بدن لخت مامانش بود…تصور می‌کرد اگر میتونست مامانشو بدست بیاره ، اون بدن زیبا ، اون پوست مرمرین، اون سینه های لرزون و بزرگ ، اون کون پهن و برجسته و در نهایت اون کسِ زیباشو میپرستید، همچون یک الهه…ثریا بعد از پوشیدن لباسهاش در حالی که موهای بلندشو خشک می‌کرد وارد پذیرایی شد.نگاهی به ساعت کرد ، هنوز یک ساعت و نیم تا برگشتن مهتاب مونده بود. ماهانو دید که روی کاناپه دراز کشیده. ماهان گفت:عافیت باشه مامان ، و نگاهی به لباسهای مامان کرد که خودش براش انتخاب کرده بود وتو دلش کیف کرد. ثریا خیلی سریع متوجه عوض شدن شلوار پسرش شد ، نزدیک ماهان شدو گفت:سلامت باشی مامان ، چرخی زدو در حالی که بسمت آشپزخونه می‌رفت با لبخندی دل ربا گفت:بابت لباسها ممنون عزیزم…ماهان نگاهش روی کون مامانش خشک شد و تو دلش گفت وااای اگر الان مامان لخت راه می‌رفت کونش چقدر دیدنی تر میشد.

ثریا در ماشین لباسشویی رو باز کرد. شورت ماهانو کمی بیرون آورد و آثار خیسی منی پسرشو روش دید. نگاهی بسمت پذیرایی کرد و شورت رو به بینیش نزدیک کردو ریه هاشو با بوی وایتکس گونه ی آب کیر پسرش پُر کرد…کسش درجا ترشح کرد و ثریا متوجه خیسی کسش شد. بسمت کاناپه رفت و طوری که قسمتی از رونش بچسبه به پای ماهان نشست کنارشو گفت:فیلم میبینی؟! ماهان میخواست خودشو کنار بکشه اما دلش نیومد از رون نرم مامان بگذره…ثریا خمیازه ای کشیدو گفت:واااای ماهان آنقدر خسته هستم که امشب اگر زلزله‌ هم بیاد من نمیفهمم…شونه هام خیلی درد میکنه فکر میکردم حمام خستگیمو از بین میبره…ثریا از گوشه چشم نگاهی به کیر پسرش انداخت ولی بزرگ شدنشون حس نکرد. تو دلش گفت:حق داره تازه کلی آب ازش خارج شده … ولی باز شیطنت رهاش نکردو گفت:ماهان عزیزم میشه یکم شونه هامو ماساژ بدی؟! ماهان بلافاصله گفت :البته مامان و بلند شد پشت کاناپه ایستاد. مامان تکیه داد و ماهان آروم شونه های مامانو ماساژ می‌داد. کمی بعد ثریا گفت:ممنونم ماهان جان برم یچیزی واسه شام درست کنم چون مطمئنم امشب اگر تانک هم از روم رد بشه هیچی نمیفهمم…ثریا مطمئن نبود پالس‌هایی که میفرسته رو ماهان میگیره یا نه ، برای اطمینان باید تا شب صبر می‌کرد. ماهان حتی تصورشو نمیکرد که مامان ثریا داره بهش نخ میده و همه ی صحنه های لختی مامان رو که دیده بود و حرفهاشو شانس خودش میدونست…اما ته دلش نگران بود که اگر مامانم بفهمه کیرم براش راست شده!اگر بفمه همه جای بدنشو لخت دیدم ، اگر بفمه با شورتهاش خودارضایی میکنم بیچاره میشم…اما اون لحظه فکر ماهان درگیر حرفهای مامان بود: امشب زلزله هم بیاد نمیفهمم…تانک هم از روم رد بشه متوجه نمیشم…

پایان قسمت دوم

دوستان ضمن تشکر از لایک های شما ، داستان را بصورت کامل نوشته و ارسال کردم اما چون سایت قسمت دوم را به اشتراک نگذاشته بود به ناچار دوباره فرستادم

اگر تکرار شد پوزش میخواهم

ادامه دارد…

نوشته: الف، ز

بازدید 11,910

5 پاسخ به “زندگی ثریا (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...