سفر به کربلا 1405

امسال قرار بود اربعین با آبجیم و شوهرش و دختر و پسرش بریم کربلا. من تا حالا نرفته بودم ولی آبجیم و شوهرش قبلا بیشتر از 5 یا 6 مرتبه رفته بودن و آبجیم هر وقت صحبت کربلا و اربعین میشد یه ذوق و شوق خاصی داشت. نزدیک اربعین که شد هر روز با شوهرش بحث داشتن و آبجیم که مذهبی بود و چادری به شوهرش میگفت مشکل مالی که نداریم باید امسال هم بریم کربلا. تازه اگر مشکل مالی هم داشتیم باید پول جور می کردیم و رفتیم حالا که مشکل مالی نداریم که دیگه حتما حتما باید بریم. شوهرش کارش آزاد بود اما خیلی سرش شلوغ بود و میگفت من وقت ندارم و نمیتونم بیام و خواهرم گفت اشکال نداره و ما میریم.
اجازه بدین خودم و خواهرم رو خانواده اش رو معرفی کنم. من محمود 28 ساله هستم و چون محل کارم به خونه خواهرم خیلی نزدیک و به خونه خودمون خیلی دوره خیلی اوقات خونه خواهرم هستم. خواهرم مریم که 33 سالشه و یه خانم مذهبی و چادری هست. روسری رو مثل خانم های لبنانی میبنده. سفید پوسته و قدش متوسط. تقریبا 173 قدش هست و وزنش هم که بعدا فهمیدم 67 کیلو هستش. مریم لاغر نیست ولی چاق هم نیست.
خواهرم 15 ساله بوده که ازدواج کرده و در 16 سالگی دخترش حدیثه به دنیا اومده و الان حدیثه 17 سالش هست و حدیثه هم یه دختر سفید و خوشکل دوست داشتنی و خیلی هم زبون شیرینی داره. حدیثه هم قد نسبتا متوسطی داره حدود 168 قد و 55 کیلو وزنش هست.
حامد هم پسر خواهرم هستش که 14 سالشه و حامد هم دست کمی از یک دختر نداره و چند بار تا حالا دیدم که با پسرهای دیگه شوخی های دستی میکنند و مطمئنم که همدیگه رو میکنند چون دوستانش هم مثل خودش خوشگل و کردنی هستند.
حالا که با خواهرم و بچه هاش آشنا شدید برمیگردیم سراغ داستان و اونجا که قرار شود هادی شوهرخواهرم نیاد و ما بریم کربلا. روزها یکی پس از دیگری سپری شدند و به اربعین نزدیک و نزدیکتر می شدیم. از طرفی من شنیده بودم که در اربعین خانم ها میرن و صیغه عرب ها میشن و این داستان هایی که همتون شنیدید. اما خواهر من که شوهر داشت و نمیشد صیغه کسی بشه و دخترش هم که باکره بود و باید با اجازه پدرش صیغه میشد پس فکر میکردم عملا خواهر و خواهرزاده من نمیتون صیغه کسی بشن و هیچ ماجرایی نخواهیم داشت.
10 روز مونده بود به اربعین یعنی سوم مرداد ما حرکت کردیم و به سمت مرز شلمچه و چقدر هم هوا گرم بود. رفتیم از مرز رد شدیم و سیمکارت عراقی خریدیم و سوار ماشین های بصره شدیم من که هیچ جا رو بلد نبودم و هر جایی که خواهرم می رفت ما هم دنبالش میرفتیم. به بصره که رسیدیم خواهرم با یه نفر تماس گرفت و بعد از سلام و احوال پرسی گفت که ما رسیدیم بصره و الان در فلان آدرس و جلوی فلان فروشگاه هستیم. از خواهرم پرسیدم که با کی تماس گرفتی؟ گفت از دوستامون هستن و سال های قبلی که اومدیم کربلا ما رو برده بودن خونشون و اصرار دارن هر سال که میریم کربلا باید حتما یه سر بریم خونشون. گفتم بریم خونشون چیکار؟ گفت میریم یه کم استراحت میکنیم بعد میریم سمت نجف. چند دقیقه ای گذشت و یه ماشین شورلت شاستی که خیلی هم بزرگ بود جلوی پامون ایستاد و یه آقای تقریبا 30 ساله پیاده شد و خیلی خوش اخلاق و با روی خوش اومد با من و حامد سلام و احوالپرسی و روبوسی کرد و بعد با مریم و حدیثه هم سلام و احوال پرسی گرمی کرد و گفت سوار بشین که خیلی هوا گرمه. فارسی رو بلد بود اما مسلط نبود و خیلی جاها توی حرف زدنش گیر میگرد و خیلی از کلماتش رو عربی میگفت که اصلا متوجه نمیشدیم. خلاصه سوار ماشین که شدیم پشمام ریخت چه ماشینی چقدر خفن. اسم این آقا ابویاسین بود و مدام با خواهرم حرف میزد و از هادی پرسید که چرا نیومده. خواهرم گفت که خیلی کار داشت و سرش شلوغ بود و نتونست بیاد. ابویاسین گفت که خب الحمدلله که نیومد هادی همیشه عجله داره و اگر میومد سریع میگفت بریم بریم. حالا من شما رو چند روزی اینجا نگه میدارم. بعد با خواهرم هر دو زدند زیر خنده و نمیدونم چه چیز خنده داری بود که ما متوجه نمی شدیم ولی این دو نفر تا حدود یک دقیقه می خندیدند. بعد ابویاسین به خواهرم گفت که بقیه رو معرفی نمیکنید؟ خواهرم دخترش حدیثه و حامد پسرش و برادرش که من بودم رو معرفی کرد و ابویاسین گفت خیلی خوشحالم که تشریف آوردین و انشالله به سلامتی برین زیارت و زیارتتون قبول بشه.
خلاصه رفتیم خونه ابویاسین که بر خلاف ماشینش که خیلی لاکچری بود خونشون خیلی معمولی بود. به محض اینکه رسیدیم همسرش و 2 برادرش که از خودش کوچکتر بودن و اسم برادراش یاسر که 2 سال کوچکتر از ابویاسین بود و سبحان که 2 سال کوچکتر از یاسر بود به استقبال ما اومدن و بعد از احوال پرسی و خوش و بش وارد خونشون شدیم که پدر ابویاسین که اسمش سید غالب بود و مادرش هم به استقبال ما اومدن و بهمون خوش آمد گفتن. ساعت حدود 7 شب بود و بعد از اینکه چند دقیقه نشستیم و صحبت کردیم و کلی پذیرایی کردن از شربت و میوه و شیرینی و … تا نوشیدنی هایی مثل انرژی زا. بعد از این که مرحله اول پذیرایی شون تموم شد شام آوردن. خداییش شام مفصلی آوردن که خیلی خوشمزه بود. شام رو که خوردیم دیگه من منتظر بودم که خواهرم بگه بریم سمت نجف اما دیدم که نه انگار حالا حالاها هستیم. ساعت حدودا 10 شب بود که به سبحان گفتم میخوام سیگار بکشم. البته با اشاره گفتم چون سبحان و یاسر اصلا فارسی بلد نبودند و من هم اصلا عربی بلد نبودم. سبحان اشاره کرد که دنبالش برم. رفتیم توی بالکن و گفت اینجا میتونی سیگار بکشی. یک قلیان هم آورد اشاره کرد که میکشی منم بدم نمیومد. گفتم آره میکشم. گفت من میام تو صبر کن همینجا. در واقع رفته بود دنبال تنباکو و ذغال. من مشغول سیگار کشیدن بودم و روی یک چهارپایه چوبی نشسته بودم و از بالای دیوار کوتاهی که جلوی بالکن بود قسمتی از حیاط رو میتونستم ببینم. اول دیدم که پدر و مادر ابویاسین رفتن و خواستن که ما رو اینجا تنها بذارن که مثل یک سوئیت کاملا راحت باشیم و من منتظر بودم که ابویاسین و برادراش هم برن. چند دقیقه نشده بود که دیدم مریم خواهرم با حوله و لباس اومد توی حیاط و یه کم اطراف رو نگاه کرد و یک در که گوشه حیاط بود رو باز کرد و وارد شد و در رو بست. متوجه شدم که اونجا حمام هستش اما برام عجیب بود که چرا اینطوری اطرافش رو نگاه میکرد. انگار که میخواد یه کار مخفی بکنه. خلاصه بیخیال شدم و حدودا یکی دو دقیقه بعد سبحان با تنباکو و ذغال اومد و شروع کردیم ذغال رو داغ کردن. ذغال سرخ شد و روی سری قلیان گذاشتیم هنوز شروع به کشیدن نکرده بودیم که دیدم ابویاسین از یک اتاق که در گوشه دیگر حیاط بود با یک شلوارک و رکابی و یک حوله که روی دوشش بود اومد بیرون. یه لحظه خواستم بلند شم و بگم که حمام کسی هست. آخه مریم داخل حمام بود. گفتم شاید بنده خدا خبر نداره بعد یادم اومد که وقتی خواهرم رفت داخل حمام در رو از سمت داخل بست و من صداش رو شنیدم. پس خیالم راحت بود که نهایتا میره میبینه در بسته است و خودش میفهمه کسی داخل حمام هست اما در کمال ناباوری دیدم که ابویاسین هم مثل مریم به طرز مشکوکی اطرافش رو نگاهی کرد و رفت سمت حمام و با انگشت به در حمام ضربه زد. باز گفتم شاید فکر کرده یکی از برادراش داخل حمام هست و الان خواهرم مریم یه چیزی میگه و این میفهمه و بر میگرده اما متاسفانه بعد از چند ثانیه در حمام باز شد. ابویاسین که در این چند ثانیه به شدت استرس داشت و از رفتارش کاملا مشخص بود حالا با استرس خیلی بیشتر وارد حمام شد و در حمام از سمت داخل بسته شد و صدای بستن در از سمت داخل اومد. قلبم داشت می ایستاد. آخه یعنی چی؟ چطور ممکنه؟ مریم خواهر من؟ با این مرتیکه عرب که قدش نزدیک 195 بود و وزنش هم حتما بیش از 100 کیلو بود داخل حمام؟ زبانم قفل شده بود. سبحان اصلا متوجه نشد که من چنین صحنه ای رو دیدم. نمیدونم چرا بلند نشدم برم در بزنم و هر دوتاشون رو بکشم. یه حسی درونم همش می گفت صبر کن ببین آخرش چی میشه. نکنه سوء تفاهمی شده باشه. نکنه اون مریم نبوده. آخه لحظه ای که رفت داخل صورتشو کامل دیدم. با خودم درگیر بودم حتی نفهمیدم طعم قلیون چی بود و فقط به خاطر اینکه سبحان متوجه حال و روز من نشه داشتم قلیان رو میکشیدم گاهی یه سوالی هم میپرسید که اکثر با اشاره میگفتم من متوجه نمیشم. نزدیک یک ساعت شده بود که ما داشتیم قلیان میکشیدیم و سبحان چایی هم آورده بود. دیگه واقعا داشتم منفجر میشدم از شدت فضولی و اون حسی که نه غیرت بود نه بی غیرتی. گفتم باید برم ببینم مریم پیش بچه ها هست و من اشتباه کردم یا نه. رفتم پایین پشت در اتاق و در زدم. حدیثه گفت بفرمایید. در رو باز کردم و رفتم داخل دیدم که فقط حدیثه و زن ابویاسین نشسته اند و دارن با اشاره صحبت میکنند و حدیثه داره عکس های خودش و دوستاش و … رو به زن ابویاسین نشون میده. از حدیثه پرسیدم مامانت کو؟ گفت رفته حمام. دیگه هیچ شکی باقی نموند اما هنوز اون احساس درونم اجازه نمی داد که کاری کنم و برم مچشون رو بگیرم. فقط دوست داشتم ببینم آخرش چی میشه. و بیشتر در اون لحظه دوست داشتم یه راهی پیدا میکردم و داخل حمام رو میدیدم که دقیقا اونجا چه خبره. بعد از حدیثه پرسیدم که حامد کجاست؟ گفت با برادر ابویاسین رفته بیرون. منظورش یاسر بود. یاسر قیافه اش خیلی به خلافکارا میخورد. حدس زدم که فاتحه حامد هم خوانده شده. اینقدر گیج شده بودم که اصلا به این فکر نکردم که یه موقع بلایی سر حدیثه نیارن. چون متوجه شده بودم که مریم با رضایت خودش اجازه داد ابویاسین بیاد داخل و حتما دارن سکس میکنند. اما این دختر بدبخت رو یه وقت نگیرن بکننش. برگشتم پیش سبحان که بازم قلیان بکشیم که البته قلیان هم دیگه تمام شده بود آخراش بود و سبحان پشت به اون دیوار کوتاهه نشسته بود و من روبروش نشسته بودم و زوم بودم روی درب حمام. بالاخره در حمام باز شد و مریم خواهر جنده ما که لباسش هم عوض شده بود یه نگاه به اطراف انداخت دید کسی نیست بدو بدو رفت داخل سالن و بعد از 30 ثانیه ابویاسین هم اومد و اون با همون رکابی و شلوارک بود اما موهاش و بدنش خیس بود معلوم بود که اونم دوش گرفته. اینقدر اعصابم خورد بود که آخه خواهر جنده ما اگر میخواست بده توی ایران این همه کیر کم بود که باید این همه راه بیاد و به این مرتیکه عرب کوس بده؟؟ اصلا چرا به خود من نمیده؟ خود من که مجرد هستم و همیشه در به در دنبال کوس میگردم. کیرم هم اینقدر کلفته که هر دوست دختری پیدا میکنم یه بار از عقب میکنمش دیگه ازم فراری میشه. خب اگه مریم به من بده مشکل دوتاییمون حل میشه. بالاخره سبحان گفت میخوای بری حمام؟ منم که کنجکاو بودم داخل حمامی که چند دقیقه قبل خواهرم داشته توش کوس میداده رو ببینم گفتم آره. گفت برو حوله بردار و بیا. رفتم پشت در اتاق در زدم مریم اومد در باز کرد گفت بله؟ یه لحظه میخواستم بزنم تو گوشش و بگم که از همه چیز خبر دارم اما باز همون احساس جلوم رو گرفت و گفتم حوله من بده میخوام برم حموم. گفت چه کاریه حتما امشب بری. میخوای صبح برو حمام. گفتم نه حوله بده میخوام الان یه دوش بگیرم. خلاصه حوله رو گرفتم و دنبال سبحان رفتم و طوری وانمود کردم که اصلا نمیدونم حمام کجاست. سبحان منو به حمام راهنمایی کرد و خودش رفت. رفتم داخل و دیدم که یه حمام معمولی و یه سطل زباله گوشه حمام بود. همون احساس منو کشوند به سمت سطل زباله و وقتی باز کردم دیدم بلههههه یه کاندوم استفاده شده. کاندوم رو برداشتم دیدم آب کیر داخلش خالی شده و بیرون کاندوم هم گوهی بود. اینجا بودم که فهمیدم ابویاسین نه فقط کوس که کون خواهر ما رو هم فتح کرده.
ادامه دارد …

نوشته: محمود

بیغیرتی

بازدید 5,341

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

46 پاسخ به “سفر به کربلا 1405”

  1. بله. کاملا تایید میکنم. با شخصی که مسول رسیدگی به گمشدگان و امنیت زوار کربلا هستند، رفاقتی دارم و تایید کرد که چقدر درگیر این روابط زنان ایرانی با مردان عراقیها طی این مدت مراسمه.

  2. مطمعنی ؟؟؟ ببین کاری ندارم به درست و غلطش اگه مرد عرب کاری کرده در اصل خواهرت باعث و بانی بوده ۱ درصد هم احتمال نمیدم واقعیت داشته باشه ادم عوضی و لاشی همه جا هست ولی چرا در مناسبت های مذهبی اینو میگن جای سوال داره

  3. خداییش خودت فهمیدی چی نوشتی . الان اومدی داستان بنویسی یا مثلا مراسم محرم رو زیر سوال ببری .

  4. توی عراق حمام رو داخل حیاط خونه نمی سازند. من چند سال بصره بودم و معماری خونه های اونجا رو می دونم. اینقدر محرمیت و این چیزها واسشون مهمه که هیچ وقت این کار رو نمی کنند که خصوصی ترین فضای خونه رو در حیاط که مکانی عمومیه بسازند. ضمنا اونجا شمال نیست که داخل بالکن بشینی سیگار بکشی. اینقدر هوا گرمه که باید بری داخل زیر باد کولر گازی تا از گرما خفه نشی. اونم وسط تابستون

  5. توصیه میکنم تراوشات مغزیت رو به اربعین و اهل بیت نسبت نده . بد جوری میخوریش . آخه کسکش خودت میگی زن ابویاسین اونجا بود بعد نمیگه شوهرش کجا است؟؟ این وسط یاسین کو؟؟

  6. توصیه میکنم تراوشات مغزیت رو به اربعین و اهل بیت نسبت نده . بد جوری میخوریش . آخه کسکش خودت میگی زن ابویاسین اونجا بود بعد نمیگه شوهرش کجا است؟؟

  7. خواهشا یک کربلا توی اعتقاداتمون مونده گه نزنین توی این سایت به این موضوع

  8. ((نمیدونم چرا بلند نشدم برم در بزنم و هر دوتاشون رو بکشم. یه حسی درونم همش می گفت صبر کن ببین آخرش چی میشه.))) می دونی اون حس درونت اسمش چی بوده بی غیرتی . اخه حیوان رو هم ناموس به ناموسش دست درازی کنی یه واکنشی نشون میده البته اگه راست باشه تخیلاتت رفتی سر کاندومی که رفته تو کس خواهرت یکی از دوستام کفتر باز بود وقتی نزدیل جفتش کسی یا حیوونی میشد چنان حمله میکرد اونوقت تو اسم خودتو گذاشتی آدمیزاد خواهرت اگه می خواست کس بده همینجا ایران براش زیاد بود نه کشور مردم . قسطت از نوشتن این کسشعرا فقط زیر سوال بردن مراسمات مذهبی ولاغیر

  9. ببین تو مراسمات و کاروانها هزارن اتفاق میفته اتفاقا یه بار که کاروانی رفتم مشهد ،دو تا زن جدا اومده بودن و با دوتا مرد هماهنگ کرده بودن هر چهار تا متاهل ،چون شهرمون نسبتا کوچکه و خودم شغلم یه جوریه که با خیلی از خونه ها سرکار دارم و دورادور میشناختم خلاصه اونجا با هم ریخته بودن رو هم ولی از درو غ و دروغگو بدم میاد اونجا سوتی دادی که گفتی معرفی نمیکنی و خواهرت معرفی کرد این دخترمه و این پسرمه در حالیکه پسر خواهرت و دختر خواهرت قبلا اومده بودن و حتی پسر خواهرت برادر ابویاسین رو میشناخت فوری رفته باهاش بیرون اونایی که میگن به امام حسین و اربعین نویسنده توهین کرد ربطش رو نمیدونم مگه هر کس هر کثافتکاری کنه اون امام مقصره مگه اون جریان عربستان به خدا و خونه خدا توهین شده یا عراقیهایی که میان مشهد به امام رضا توهین شده یا کسی هست از این جریانها خبر نداشته باشه در اصل داره به بقیه مردم پاک ایران توهین میشه که اینقدر بهشون فقر داده شده که واسه پول و غذای مجانی هر کاری میکنند

  10. من به راست و دروغش کار ندارم ولی برام سوال شد تو با برادر اون یارو عراقی نشستی قلیون زدی حالا فرض کن داخل حموم رفتن خواهرتو ندید چون اونجا نبود ولی وقتی خواهرت اومد بیرون و بعد سی ثانیه اون یارو هم اومد بیرون اونیکه کنار تو بود یعنی ندید دو تاشون بفاصله سی ثانیه از حموم بیرون اومدن ؟ حالا اینش بکنار یعنی یارو اینقد کسخل بود کاندومو انداخت سطل اشغال و همونجا موند یعنی نگفت بعدا زنش یا هر کس دیگه میخواد خالی کنه کاندومو نمیبینه و نمیگه از کجا اومده ؟ داستانت به واقعیت نزدیک نیست بنظرم تو اصلا خواهر نداری

  11. وقتی گفتی قد خواهرت متوسطه و 173 هست وزنش هم 67 و چاق نیست خواهرزادت 168 فهمیدم اصلا تا حالا دختر از نزدیک ندیدی که میگی 173 متوسطه برا خانما بعد که گفتی تو کفی و در بدر دنبال کوص فهمیدم از رو کف داستان رو ساختی اونجا که گفتی کیرت کلفته فهمیدم ارزو داری دودولت کلفت باشه و وقتی گفتی کاندوم گوهی فهمیدم تا حالا اصلا کاندومم ندیدی و نمیدونی کاندوم تو کون پاره میشه و برا آنال کسی کاندوم نمیزاره طرف انقد مذهبیه که پول قرض میکنه بره کربلا بعد اونجا میره جنده میشه؟ چرا دوست دارین تو داستاناتون قشر مذهبی جامعه رو خراب کنین چی بهت میرسه که بگی هرکی میره کربلا صیغه عربا میشه و فلان تو رو به اون شیطانی که میپرستی یکم انسان باش و انقد راحت به هر کسی انگ نزن

  12. لاشی هر گوهی هستی باش حداقل یه سر سوزن اعتقادی داشته باش ، دلیل نمیشه چون طرف تو این سایت هست همه اعتقادات خودش رو هم زیر سوال ببره

  13. مشابه اینگونه حکایتی که تعریف کردی ممکنه تو ایام اربعین و تو اردوهای جهادی و خیلی جاهای دیگه اتفاق بافته. اونی که اهلش هست هرجا موقعیت پیدا کنه انجامش میده / اما حکایت تو واقعیت نداره ایراداتی هم بهت گرفته شد نظیر انداخته کاندوم تو سطل زباله داخل حمام و نظیر ابن ایرادات نشان از غیرواقعی بودن داستانت و ذهن مریض تو دارد / و ایرادی که بهت میگیرم تو ازکیر کلفت ت گفتی و ازخودت تعریف کردی که جوان بوکنی هستی اگر یک درصد حرفت درست بود جرا خودت تو عراق چند تا کوس زمین نزدی بی عرضه تا از کوس کردن خودت می نوشتی بجای اینکه از ناموس خودت مایه میداشتی از خودت مینوشتی / حکایت دروغ نوشتی دیوث و ابنه ای بی غیرت / تو اگر راست میگی و داستانت واقعی باشه وقتی خواهرت دیدی از حمام بیرون آمد چرا بازتابی نشون ندادی بی‌غیرت / چرا کسشعر نوشتی/ اینجا شهوانی جای برای نوستن مطلب مربوط به سکس و شهوت هست نه عقد گشایی و حمله به اعتقادات مذهبی و سیاسی دیگران / بس برو کون تو بده دیگه کوسشعر ننویس

  14. زنان مذهبی بخاطر کیرعربی راهی کربلا میشن تا طعم کیر عربی رو همراه با غذای مجانی نوش جان کنند و البته آقایان ایرانی هم زنان مجرد و مطلقه و حتی شوهر دار ایرانی رو می کنند سکس و غذا دو عامل ازدحام جمعیت شیعه در کربلا است

  15. من فاز اونایی که اومدن موشتن به کربلا و محرم و این چیزا توهین شد رو نمیفهمم. خب کونیا اگر شما به این چیزا اعتقاد دارید و براتون مهمه پس اینجا چه گوهی میخورید؟ غیر از اینه که کون خودتون گوهیه و تکلیف خودتونم نمیدونید؟ اکثر کسایی که این کارها رو میکنن اتفاقا همون مذهبی های عقده ای هستن که از کیر و کس محروم بودن و دنبال فرصتن تا لنگاشونو بدن بالا و دلی از عزا در بیارن یا یه سوراخ پیدا کن هل بدن توش.

  16. یه گلی گفت کربلارو بدنوم نکن گلم دیگه بدنامتر نمیشه که، اعتقاداتو هم بکن به هرچی نبدترته،کم از ج ا میکشیم که تو هم دستور بدی توکه معتقدی گوهمیخوری میای این مطلب رو میخونی اسمش که معلوم بود که از اول،بگو حقمو زدم گفتم یزنم زیر همه چی چون عوضیم،

  17. دوستان یه فحشی به این بیغ بدین که لایقش باشه لااقل تو توهمت خودت می کردی نه یه عرب

  18. متأسفم برای این همه دروغ متاسفم برای ذهن مریضت یه داستان کذب که تو داستان داشتی عقده ها و تروما های خودت رو تخلیه میکردی… آرزو میکنم قلبت شفا بگیره و بهتر بشی

  19. این داستان که تخیلی بود ولی اینهمه دفاع از مذهب در همچین سایتی عجیبه اومدی داستان کوس و کون ملت را بخونی و جق بزنی بعد برای امام حسین کربلا یقه پاره می کنی؟این تضاد عجیب نیست؟

  20. خواه.ر و مادر و جد و آباد دروغ.گو رو گ.ای..یدم ! الان میگم چرا حرو…وم‌ زاده! دوستان هم قاضی ! اولا فقط الکی یه چیزی نشدی! هر کسی که یه بار کربلا رفته باشه می‌فهمه که برای کسایی که فقط استان‌های جنوبی زندگی می‌کنن مرز شلمچه نزدیکتره ( اونم فقط مرز وگرنه از شلمچه تا نجف حدودا ۴۶۰ ، ۴۷۰ کیلومتره) یعنی همه‌ی کسایی که تو استان‌های مرکز ایران و از مرکز به سمت بالا هستن باید از مرزهای خسروی و مهران خارج شن چون بجز فاصله بیشتری که از داخل ایران تا مرز شلمچه داره ، از اون طرف هم فاصله بیشتره! البته ظاهرا خواهر شما کار داشته ! پس از همینجا معلومه زر میزنی حالا اینجای داستانت : ( رفتیم از مرز رد شدیم و سیمکارت عراقی خریدیم و سوار ماشین های بصره شدیم ) ای لع..نت بر جد و آباد دروغ..گو ! اولا رومینگ همه‌ی اپراتورهای موبایل ایران رو خطوط عراق فعال بود. برا اربعین امسالو میگم برو بخون! بعد سوار ماشین های بصره شدین که برید بصره که یارو بیاد دنبال شما آره؟! ( خواهرم با یه نفر تماس گرفت و بعد از سلام و احوال پرسی گفت که ما رسیدیم بصره و الان در فلان آدرس و جلوی فلان فروشگاه هستیم. ) کی..ر هرچی خ.ره تو خانواده و مرده و زنده‌ی دروغگو ! آخه تو میدونی اگه از مرز شلمچه بری اونور چند دیقه با بصره فاصله داری؟ منظورم اینه گه زیادی میخوری که نمی‌دونی اگه از مرز رد شین با چشم میتونی بصره رو ببینی و با ماشین ده پونزده دقیقه هم نیست ! یعنی طرف یه گاز بده اومده همونجا دیگه لازم نیست برید تو بصره و از اونجا باز زنگ بزنید که مشخصه بازم ک..ص میگی؟ ( …. گفت از دوستامون هستن و سال های قبلی که اومدیم کربلا ما رو برده بودن خونشون و اصرار دارن هر سال که میریم کربلا باید حتما یه سر بریم خونشون .) ( … بعد ابویاسین به خواهرم گفت که بقیه رو معرفی نمیکنید؟ خواهرم دخترش حدیثه و حامد پسرش و برادرش که من بودم رو معرفی کرد ) اینم از این دروغت بی‌…شرف !!! اینا که سالهای قبل رفته بودن چه لزومی داشت دختر و پسرشو معرفی کنه؟ بعد کی.ر هرچی خره فقط تو ک…ص مادر..ت که فکر می‌کنی عراقی ها میان جلوی برادراشون زن شوهردار مردمو میبرن حموم ! یا اینو ( رفتم داخل دیدم که فقط حدیثه و زن ابویاسین نشسته اند و دارن با اشاره صحبت میکنند ) ای همون دوتا زن به صورت کامل تو کو..نت اگه ده سال با عراقی ها آشنا باشی خای.ه کنی بری در اتاقی که زنش نشسته! یا زنه تو خونه باشه و مرده جن..ده بازی کنه! دوستان ! من یه ایرانی اصیلم ! اما اینو بدونید که اولا انسان انسانه ! خود اروپایی ها و آمریکایی ها پیرو عیسی مسیح فلسطینی هستن ! اما از این طرف میان برامون شعار درست میکنن که تفرقه بندازن ولی خودشون کون اسراییل یهودی رو لیس میزنن! این تخم حرومم معلوم نیست چه دلیلی داره اینو نوشته! خدا رو شاهد می‌گیرم همین حرفا رو تو عراق اون طرفی میزنن ! مثلا ایرانی هایی که برای زیارت اربعین میان به زن ها و دخترهای عراقی تجاوز میکنن یا اونارو صیغه میکنن ! یا مثلا همه‌ی پول عراقو میدن به ایرانی ها ! منظورم اینه خدا عقل داده! هر چیزی رو شنیدین ده دقیقه جستجو کنید ، جستجوی درست ، نه با دیدن اولین پیج اینستاگرامی بگین تموم شد ! بالاخره بعضی از حرف ها ممکنه ذهنیت ما رو تا ابد تغییر بده پس ارزشش رو داره که حداقل برای شخصیت خودمون چند دقیقه وقت بذاریم و تحقیق کنیم ! هر حرفی ها ! حتی اون هایی که اینقد تو گوشتون کردن که الان جزو باورهاتونه !

  21. مراسم پیاده روی اربعین یک سکس پارتی میلیونی است و اکثر ایرانی‌هایی که میرن مراسم اربعین برای کوس دادن ، کون دادن و احتمالا برای کردن میرن ، البته غذای مجانی هم بی تاثیر نیست

  22. خوب معلومه کسایی که برای غذای مجانی میرن کربلا ، اونجا برای دینار عراقی کوس و کون هم میدن

  23. به داستان کلا کاری ندارم ولی کامنتا واقعا واسم جالب بود که بیشترشون سرخیشون زده بالا و بحساب خودشون از دین و مذهب و امامشون دفاع میکنن ولی اومدن داستانی که توی سایت سکسیه و موضوع و اسم داستان هم تابو و محارمه رو تا تهش خوندن تصوراتشون رو کردن حتی ممکنه جقشونم زدن بعد اومدن توی کامنت جانماز آب میکشن ریدم به مغز سیاهتون کی میخواد نسل شماها منقرض بشه

  24. به ادمین پیشنهاد میدم ادامه اش انتشار نکنه چون این یک داستان از تراوشات مغز یک جقی ضد مذهب هست البته بگم من مذهبی نیستما ولی اینجا جای کصتان هدفدار نیس

  25. سلام پوریا هستم شیراز قدم ۱۸۳ هست کیرم ۱۸ سانته کلفت دنبال ی دختر خانوم شیرازی هستم صیغه محرمیت بخونیم باهم باشیم سن واسم مهم نیس حشری باشه هر روز بکنمش روبیکا پیم بده تصویری بزنیم shiraz230 اول چت کنیم اصل بده بهم بعدش تصویری بزنیم بعد حضوری بریم بیرون رل بزنیم صیغه محرمیت بخونیم باهم باشیم هر روز بکنمت پایه ای آشنا شیم؟ پیام بده بهم یا داخل روبیکا shiraz230@ آیدیم پیام بده آشنا شیم دوس داری از کون بکنمت ناله کنی ممه هاتو بخورم عشقم بشی اره تصویری بزنیم آب کستو بیارم بکنمت تند تند عاح لای پات بزارم کیر کلفتم رو بکنمت عشقم دختر شیرازی داریم بهم پیام بده تصویری تلمبه بزنم برات خانومیم باشی دوس داری؟ کیر کلفتم تو کصت

  26. خسته نباشی باز خوب کاندوم زد ی خواهرزاده عرب با خودت نیاوردی سال هم میرین

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...