وقتی فوتبال برای ستاره دردسر ساز میشه (۱)
سلام، اسم من ستارهست. بیست و پنج سالمه و یه دوستپسر دارم به اسم مسعود. همینجوری که دارم اینا رو مینویسم، انگار دارم با یکی حرف میزنم که خیلی وقته میشناسمش. شاید چون این روزا همهچیز تو زندگیم دور مسعود و علایقش میچرخه، دلم میخواد یه جایی حرفامو خالی کنم.
با مسعود تو دانشگاه آشنا شدم. اون موقع هر دومون بیست ساله بودیم. ترم دوم بود که تو راهروی دانشکده مهندسی دیدمش. داشت با یه پسر دیگه با هیجان در مورد یه بازی حرف میزد. صداش بلند بود و دستاش رو مدام تکون میداد. من داشتم از کنارشون رد میشدم که یهو مسعود برگشت سمت من و گفت: «ببخشید، میشه یه لحظه قلمات رو قرض بدی؟»
قلم رو دادم دستش. چشماش برق میزد. بعداً فهمیدم اون برق به خاطر گل دقایق آخر رئال مادرید تو یه بازی بوده. همونجا شروع کرد حرف زدن و دیگه تمومی نداشت. از همون روز اول فهمیدم که مسعود یه جور دیگهست؛ یکی که زندگیش با فوتبال گره خورده.
چند ماه بعد، یه روز که از کلاس میاومدیم بیرون، یهو وایستاد جلوم و گفت:
«ستاره، دوست داری باهم باشیم؟»
من خشکم زده بود. نه اینکه انتظارش رو نداشتم، ولی اینقدر مستقیم؟ خندیدم و گفتم: «آره، چرا که نه.»
از اون روز تا حالا، پنج سال گذشته و هنوز باهمیم. گاهی فکر میکنم این پنج سال چقدر سریع رفت. گاهی هم حس میکنم انگار صد سال گذشته، چون مسعود هنوز همون آدم پرشور و عاشق فوتبالیه که روز اول دیدمش.
من ولی برعکسشم. فوتبال برام مثل یه زبان خارجهست که هیچوقت نتونستم یاد بگیرم. نه اینکه سعی نکرده باشم؛ مسعود چند بار سعی کرد توضیح بده آفساید چیه، یا چرا یه بازی خاص مهمه، ولی هر چی توضیح میداد، بیشتر گیج میشدم. آخرش خودمم بیخیال شدم. گفتم باشه، تو عاشقشی، منم عاشق توام، همین کافیه.
مسعود یه دوست خیلی صمیمی داره به اسم شایان. همسن خودمونن. این دوتا از دبیرستان با هم رفیق بودن و هنوزم مثل برادرن. شایان هم مثل مسعود دیوونه فوتباله، ولی فرقش اینه که طرفدار بارسلوناست و هر تیمی که جلوی رئال بازی کنه، طرف اونو میگیره. یعنی دقیقاً نقطه مقابل مسعود.
وقتی من و مسعود تازه با هم آشنا شده بودیم، شایان هم سریع وارد جمعمون شد. اولش فکر میکردم شاید حسودیش بشه یا یه چیزی، ولی نه، شایان از اون آدماییه که راحت با همه صمیمی میشه. شوخطبعه، همیشه یه جوک آماده داره و هیچوقت نمیذاره جمع سرد بشه.
گاهی که با مسعود میریم باغ خانوادگیمون تو اطراف تهران، شایان هم دعوت میشه. باغ بزرگه، یه ویلای کوچیک داره با حیاط پر از درخت میوه. تابستونا خیلی خوبه اونجا. من عاشق بوی علف تازه و صدای جیرجیرکا شبام. مسعود و شایان هم عاشق منقل و کباب و البته تلویزیون بزرگ ویلا که بتونن بازیها رو ببینن.
یه بار، فکر کنم اوایل بهار بود، هر سهتایی رفته بودیم باغ. هوا عالی بود، آفتاب ملایم، باد خنک. من داشتم تو حیاط کتاب میخوندم و هر از گاهی بلند میشدم برم تو آشپزخونه یه چیزی درست کنم. مسعود و شایان از صبح نشسته بودن جلوی تلویزیون و منتظر بازی بودن.
مسعود با هیجان داد زد:
«ستاره! بیا ببین، امروز رئال و سیتی دارن بازی میکنن! یکچهارم نهایی لیگ قهرمانانه!»
من از آشپزخونه سرمو آوردم بیرون و گفتم:
«کدوم رئال؟ همون که تو همیشه جیغ میکشی براش؟»
خندید و گفت: «آره دیگه! بازی رفت سه-سه شده بود تو برنابئو. حالا برگشته تو اتحاد. اگه ببریم، میریم نیمهنهایی!»
من هیچی نفهمیدم جز اینکه ظاهراً بازی مهمیه. رفتم پیششون نشستم رو مبل. شایان هم اونجا بود، با یه لبخند شیطنتآمیز.
شایان گفت: «مسعود جان، امروز سیتی لهت میکنه. هالند تنهایی سه تا میزنه.»
مسعود پرید وسط حرفش: «هالند؟ همون که تو بازی رفت گم شده بود؟ امسال رئال قهرمان میشه، نوشجونت!»
شایان خندید: «تو هر سال همینو میگی. از وقتی رونالدو رفته، رئال دیگه همون رئال نیست.»
مسعود عصبی شد: «رونالدو؟ الان وینیسیوس و بلینگام و رودریگو هستن دیگه! تو هنوز تو دوران مسی و ژاوی گیر کردی!»
من وسط این بحث فقط نگاه میکردم. نمیفهمیدم چرا اینقدر جدی میشن. مگه یه بازیه دیگه؟ ولی براشون انگار جنگه. هر کدوم یه تیم رو نماینده خودش میدونن.
بازی که شروع شد، دیگه هیچکس نفس نمیکشید. مسعود رو لبه مبل نشسته بود، دستاشو مشت کرده بود. شایان هم همینطور، ولی هر وقت سیتی حمله میکرد، یه لبخند بزرگ میزد.
نیمه اول یک-صفر به نفع رئال تموم شد. مسعود سر از پا نمیشناخت و شایان اعصابش خورد بود.
«دیدی؟ رئال مثل بازی رفت داره بازی میکنه گواردیولا قفل کرده.»
شایان جواب داد: «هنوز یه نیمه دیگه مونده. عجله نکن.»
نیمه دوم که شروع شد.
از جیغ و داد شایان و استرس مسعود از موقعیتهای بیشمار معلوم بود که اوضاع برای رئال خوب پیش نمیره.
شایان خوشحال بود که سیتی بهتر بازی میکنه و مسعود فقط اخم کرد و گفت: «هنوز زوده.»
من فقط نگاه میکردم و فکر میکردم اینا چرا اینقدر جدی گرفتن؟
من دیگه طاقت نیاوردم، رفتم تو حیاط. صدای داد و فریادشون از پشت شیشه میاومد. یه لحظه مسعود اومد بیرون، صورتمو گرفت تو دستاش و گفت:
«ستاره، اگه ببازیم، دیگه هیچی برام نمیمونه.»
من خندیدم و گفتم: «مسعود، فقط یه بازیه.»
نگام کرد و گفت: «نه، بیشتر از یه بازیه.»
بعد رفت داخل. آخرش هرچی که بود اون شب قرار نبود این دوتا ساکت بشینن.
اون شب تو باغ، زیر آسمون پرستاره، فکر میکردم چقدر زندگی آدما عجیبه. یکی عاشق یه تیم میشه، یکی ازش متنفر میشه، و من وسط این همه هیجان، فقط دنبال یه آرامش سادهام.
ولی نمیدونستم که این فوتبال، قراره یه روزی حسابی برام دردسر درست کنه.
ادامه…
نوشته: setare
2 پاسخ به “وقتی فوتبال برای ستاره دردسر ساز میشه (۱)”
خدا رحم کنه امیدوارم این وسط ستاره رو تریسام نکنن
خدا رحم کنه امیدوارم این وسط ستاره رو تریسام نکنن