سلام خوبا و مهربونا.ستارهستم۴۳ساله.تا پارسال که جنگ۱۲روزه شد و مجبور شدم چند روزی از شهر و دیار دور بشم و چیزهایی رو تجربه کنم که حتی توی خواب شب هم نمی دیدم..خیلی معمولی و بدون دغدغه و هیجان زندگی میکردم..شغل من تولیدی و عمده فروشی هستش.مشکل مالی ندارم و کلی هم پرسنل دارم..(ماجرا واقعیه واقعی هستش ولی غیر قابل باور.البته چیز غریبی داخلش نیست فقط بخونید تا متوجه بشین)فقط اسامی مستعار هستند..من تا پارسال فقط کار میکردم و وقت های اضافه رو پای سیستم فیلم میدیدم و مطلب میخوندم..چندین ساله خاطره و داستان میخونم ولی اولین باره چیزی می نویسم.پس اگه غلطی داشتم شما باید ببخشید.من۲تا دختر دارم که هر۲ازدواج کردند.همسرم هم که ۲۱ساله ازدواج کردیم.هنوزم جوون هستش و شاداب.اما از اول هم توی سکس چنان سرخوش و سرحال نبود.فقط رفع تکلیفی سکس میکنه..بسیار هم زن زرنگ و تیزی هستش.مواظب خونه و زندگیش..بخدا تا پارسال نذاشته بود.کونش بزارم.و الکی ساک میزد.تا این ماجرا برام رقم خورد.من هم چون آدم شارلاتان و قرشمالی نبوده و نیستم.سرم توی لاک خودم بودو زندگیمو میکردم.در ضمن این همسر من همیشه به کارگر هامون از بالا نگاه میکنه و همه رو ریز میبینه.اصلا احترام محترام سرش نمیشه.بخاطر همین نمیزارم زیاد بیاد کارگاه و فروشگاه.بخدا توی این سن که هنوزم خیلی جوونم اجبارا بعضی مواقع کارم رو با یک جق راه می انداختم.تا پارسال..بعد۲روز که از بمباران ها میگذشت همه مثل ما می ترسیدند و دنبال راهی و جایی برای امنیت بودند.ما هم کار رو تعطیل کردیم..هر دو دخترام با خانواده همسراشون هر کدوم جایی رفته بودند و فقط تلفنی در تماس بودیم.همسرم بند و بساط و چمدونها رو بست.و وقتی خواستیم راه بیفتیم.سعید کارگرم و آچار فرانسه فروشگاه ما.بهم زنگ زد.حاج ستار اگه میخوای بری سمت مشهد اگه جا داری من و خانومم هم بیاییم…چون ماشین و قطار گیر نمیاد.گفتم آره جا هستش..اول جاده خراسان بعد کلی غرغر کردن همسرم سوارشون کردم..اوزگل حتی جواب سلام دو تا جوون رو هم نداد.سعید از نوجوونی که اومد کارگاه من کار کرد.تا وقتی که خدمت رو که تموم کرد دوباره برگشت پیش خودم.دخترخاله اش رو گرفت.حتی من عروسیش هم بخاطر اخلاق خانومم نرفتم..ولی کادوی خوبی بهش دادم..همیشه همه جا دم دست منه..حتی واسه کارهای خونه..بچه نیشابور بود.غروب رسیدیم نیشابور..اصالتا از یک روستای نزدیک نیشابور بود..که دیگه شهرکی بود چفت نیشابور نه روستا…پدرش بازنشسته و خونه نشین بود. روی ویلچر بود و بیرون با موتور۳چرخش بنده خدا دست فروشی میکرد.کلا دو تا بچه هستند.سعید و خواهرش.ولی خونه زندگی زیبا و قشنگی داشتند.حتی سعید گفت دو تا باغ زیبا هم دارند.وضع مالیشان اصلا بد نبود.مادرش زن میانسال که بعدا فهمیدم۴۷سالشه.تقریبا سفید رو.کمی تپل.نه چاق..موهای مشکی بلندی داشت پرپشت چون از زیر روسریش تا کمرش میرسیدن.بنده خدا شام خوبی حاضر کرده بود و کلی از من پذیرایی کرد.اتاق خوب و خنکی به ما دادن.و بعد شام رفتیم واسه استراحت..باور کنید توی اون چند ساعت خانوم من ده کلام با اینها حرف نزد.خیلی ازش عصبی شدم بی نهایت بهم ریختم .توی اتاق بهش گفتم چته چرا انقدر بی ادبی چرا شعور نداری.دارن از ما پذیرایی میکنند.جا خواب دادن شام دادن..زحمت کشیدن.جای تشکرت هستش،که واسشون قیافه گرفتی..گفت من همینم که هستم.صبح منو ببر مشهد هتل خوب.گفتم عزیزم نوکر بابات غلام سیاه بود که اونم مرد.هر جا من رفتم تو هم میایی،حرف اضافه هم نمیزنی.یکی ندونه فک میکنه دختر کدوم وکیل وزیری هستی..اگه گوهی هم هستی به خاطر اینه که کنار منه عن هستی.هر جا رفتم و بودم کنارم میمونی.فهمید بد عصبی شدم.ساعت نمیدونم چند بود فهمیدم داره تلفنی با دخترم حرف میزنه که اونها سبزوار بودند و این کودن نمیدونست آب و هوای سبزوار گوه مرغیه و بدجوری گرمه..داشت زیرآب منو میزد.اره بابات بخاطر۴تا کارگر فزرتی بهم بی احترامی کرده.دیگه حوصله اش رو ندارم.چرت و پرت میبافت.گفتم لال شو بگیر بخواب دیگه.عن چهره.بیزار شدم ازت..اصلا اونشب انگار عقده۲۰و چندسال زندگیم رو ازش خالی کردم.ساکت شد و خوابید.۷صبح دومادم زنگ زد باباجون اجازه بده حاج خانوم چند روزی سبزوار مهمون ما باشه.فک کنم واسه شما هم خوب بشه.بزار یککم تنش و ناراحتی بین شما ها کم بشه.گفتم چی بهتر بیا ببرش.چندوقتی نبینمش،آروم بشم.گفت نزدیکم من۵صبح خنک بود راه افتادم.گفتم باشه ممنونم.ادرس دادم و اومد با خودش بردش.حیوون حتی تشکر هم نکرد.من هم خواستم برم مشهد،که سعید گفت حاجی کجا بمون اینجا..آب و هوا بهتره و امن تر هم هستش.میریم باغ عشق و حال..نیشابور خیلی شهر دیدنی هستش..خلاصه که نگهم داشتند.پدرش هر روز ۳چرخه رو روشن میکرد و میرفت شب میومد.مادره تنها بود.من و سعید و زنش روز اول رفتیم کمک مادرش برای سرکشی از باغ و مزرعه اشون.خیلی خانواده مهربون و مهمون نوازی بودن..عروس خوشگلش هم
دائم دنبالم بود و همه جا رو نشونم میداد.همسرم نبود جام گشاد بود.روز اول که عالی گذشت.اصلا حتی با خانومم بهم زنگی هم نزدیم..فرداش زن سعید ملیحه خانوم ناز و کوچولو منو برد نیشابور.عجب شهر با اصالتی هستش.خواهش میکنم حتما یکبار برین نیشابور..چه سوغاتی هایی از فیروزه و نقره گرفته تا میوه و خشکبار و صنایع دستی..توی بازار کنارم عین دخترم راه میرفت.چندباری بدن هم رو لمس کردیم..انگشتر زیبایی واسه خودم گرفتم..یکدونه خوشگل هم واسه ملیحه گرفتم.گفت واسه خانومتونه؟گفتم واسه اون کشک هم نمیخرم بره گمشه،گفتم نه مال توست..گفت نه حاجی گرونه.گفتم بگیر بنداز انگشتت حرف هم نزن.خیلی خوشحال شد.منو برد محوطه پارک و باغ قدیمی که آرامگاه خیام و کمال الملک و یک امامزاده ای اونجا بود..چقدر جای بینظیری بود و چقدر مسافر اونجا بود.کلی گشتیم و ناهار باهم خوردیم و تا غروب که برگشتیم روستا.البته ملیحه بگم چادری نبود ولی با حجاب بود.من خیلی گرمم شده بود.رسیدیم خونه سعید تنها بود از سعید خواستم بگه حموم عمومی کجاست برم بیرون حموم.گفت حاجی خجالت بکش گوشه حیاط حموم بزرگ و خوبی هستش و آماده.حاجی کسی خونه نیست من میرم دنبال بابام تا یکی دوساعتی برمیگردم.ملیحه تو برو خونه بابات مادرت اومده بود کارت داشت.حاجی شما خونه باش برو دوش بگیر.مادرم رفته خونه همسایه فطیر بپزند الان میاد.آنها که رفتند من حوله برداشتم رفتم حموم یکربعی طول کشید و کارم تموم شد خستگی از تنم در اومد.تازه بدنم رو خشک کرده بودم،هنوز توی رخت کن لخت بودم شورت نپوشیده بودم.و کیرکلفت و بلندم آویزون بود.تا اومدم شورتمو پام کنم.در حموم باز شد.جمیله خانوم مادر سعید اومد داخل..درست روبروی من.وقتی نگاهش به کیرم افتاد خشکش زد.بعدش وایی ببخشیدی گفت و زد بیرون.صحنه عجیبی شد.خودم هم خیلی خجالت کشیدم.بلاخره لباس پوشیدم و اومدم بیرون.خوب شد سعیدبا پدرش زودبرگشتند.و جو بین من و مادرش آروم شد.آخه تنها بودیم و نگاهمون به هم پر از تلاطم بود.اونشب هم گذشت.فرداش واقعا میخواستم برم مشهد که بازم سعید نزاشت.مادرش سر سفره صبحونه گفت.حاجی ما میدونیم که اینجا روستا هستش و جای شما اینجا خوب نیست.اما چند روزی رو کنار ما بد بگذرون.گفتم خدا شاهده برای من مث بهشته.اینجا بهترین مردم و آب و هوا رو داره.شما ها هم که مث فرشته ها هستین.ولی بخدا زحمتتون میشه.گفت نه اگه برین ما ناراحت میشیم.همه دیشب توی مسجد میگفتن این جنگ چند روز دیگه تموم میشه.پس بمونید تموم بشه بعد برگردین.گفتم چشم حتما.بعد صبحونه ماشین رو برداشتم و تنها دوباره برگشتم همون باغ جای آرامگاه خیام..توی پارکینگ بودم و مردم رو تماشا میکردم،و سیگاری میکشیدم.که یهو کسی زد به شیشه سمت شاگرد.نگاهش کردم.اوه این کیه دیگه،چشمها مشکی جادویی موهای فرفری نگاه زیبا خوشگل بود عجیب خوشگل با چادر رنگه قهوهای کم رنگ سرش بود اما بخاطر گرما همش جلوی چادر ش رو باز میکرد و سینه های ناز و سفتش رو نمایان میکرد.من.بخاطر گرما کولر گرفته بودم.شیشه رو دادم پایین و پرسیدم جانم کاری داری؟گفت بیام داخل فالت رو بگیرم،خندیدم،گفتم اگه گرمته،بیا داخل اما من اعتقادی به این چرندیات ندارم.زود اومد بالا..گفت برو اون دور زیر اون درخت بزرگه تنها.پرسیدم چرا؟گفت برو نترس به نفعته ها.گفتم خب چی نفعی؟گفت برو بهت میگم.رسیدم زیر درخته،شیشه ها بالا بود سایه خوبی هم بود.به قرآن واقعا میترسیدم خفتم بکنه،یا کسایی رو داشته باشه.که خفتم کنند.آخه شبیه این کولی ها بود ولی جوان زیبا و تمیز.گفت دستت رو بزار توی دستم.صلوات بفرست و نیت کن.بعدشم یک پولی از ته دلت که راضی باشی بزار توی دستم.گفتم خب اولش بگو بهت پول بدم.گفت نخیرم من فقیر نیستم.گوش بده اگه دروغ گفتم پول نده.راست گفتم بده.حالا نیت کن و صلوات بفرست.خدا شاهده ناکس تموم گذشته زندگی منو عین نوار ویدئو به یادم اورد.از لحظه به لحظه زندگی من و همسرم گفت.ببینید دوستان اگه حتی روانشناس هم بودو شانسی میگفت باز هم۱۰۰تومن پولی نبود که بخام نگرونش باشم.با اون دستای قشنگش دستمو گرفته بود.بخدا التم شق شده بود.صدای نازک و زنونه و زیبایی داشت و لهجه محلی حرف میزد.خیلی زیبا بوداخه دندون خرگوشی لب قلوه ای بود.گفت میخای چیزی بهت بدم تاآخر عمرت همیشه بگی خدا پدرشو بیامرزه،پرسیدم چی؟گفت مهره مار،خندیدم گفتم چی؟گفت مهره مار،گفتم خب به چی درد میخوره.همون خر مهره هستش،؟گفت نه،خر مهره مال کسب و کاره.مهره مار مال عشق و عاشقیه و جذب دلبر و جذب مردمه،گفتم ولم کن تو رو خدا،اینها همه چرت و پرته.گفت نه بخدا دروغ نیست به جان پسرم راسته.ازت خوشم اومده اصلیه اصلیش رو دارم بهت میدم.باقی عمرت هر وقت هر زنی رو خواستی بهش برسی.گفتم که چی بشه،؟با تعجب نگاهم کردو گفت،به قیافه ات نمیخوره اینقدر پخمه باشی.؟مگه زن دوست نداری،؟مگه خانوم بازی دوست نداری.مگه مرد نیستی؟گفتم چرا نباشم.ولی زن دارم.و دوستشم دارم
گفت اینجا میبینم زنت اصلا باهات مهربون نیست.ولی اونم واست درستش میکنم.که لحظه لحظه جونش واست در بیاد هرچی گفتی نه نگه.خندیدم گفتم الان همه چی رو کف دستم دیدی.گفت بگو اسم خودت و مادرت رو..خندیدم و گفتم.نمیدونم دعای چی بود میخوند.از کیفش چند تا مهره و استخون ریز عجیب غریب در آورد و دعا خوند و فوت کرد روشون..چندین بار خوند.دستمو محکم گرفته بود چه حال قشنگی بهم دست داده بود.فوت میکرد روی من.نفسش بوی گل میداد.اروم بودم لبخند زد.پرسیدم تموم شد؟همه رو پیچید توی دستمال سبز و کوچیکی و دادش بهم گفت بزار توی جیبت.گفت صورتت رو بچرخون..اگه حرفم رو قبول داری.اصلا نچرخ بر نگرد نگاهم نکن.کاری باهات بکنم تا آخر عمرت هر زنی رو که دوست داشتی و بخاطرش و با دیدنش تحریک شدی و التت بلند شد خودش بهت راه بده.و پیشنهاد رابطه بده.(البته دوستان دختره لهجه داشت حرف میزد.من واسه درک راحتی مطلب عامیانه واستون میگم.)گفتم اذیتم نکن.بگو چقدر میخوای بهت بدم..خر فرضم نکن.گفت اگه خوندم و درست شد جایزه بهم چی میدی؟گفتم هر چی بخای.ولی زیاده روی نکن.گفت همون انگشتر دستت رو میدی..گفتم اینو تازه خریدم گرون هم هست.ولی عین همین زنونه واست میخرم.گفت پس بسمالله..بهم نگاه نکن.خجالت هم نکش.کسی هم دوروبرها نیست..آقا دست انداخت آلتم رو گرفت تا اومدم بهش اعتراض کنم.دست انداخت صورتم رو چرخوند.آروم باش.کیرم رو آروم میمالید و ورد میخوند.اروم زیپم رو باز کرد کشیدش بیرون.خم شد چندبار خوند و فوت کرد روش.گفت تموم شد.بکنش داخل شلوارت..ماشالله چقدر هم هست..خودش خندید.دو تا صدی دیگه بهش دادم.گفتم اگه حرفت درست بود.کجا ببینمت.گفت همینجا.اگه پیدام نکردی اولین دختری که دیدی وضعش خوب نبود براش۱چادر بخر حتما لازمش میشه.خندیدم.و از هم جدا شدیم.سر راه نزدیک ظهر بود زنگ زدم سعید گفتم..به مادرت بگو ناهار درست نکنه الان میخرم میام.تعارفاتی زد و بعدش گفت ما سر باغ هستیم الو چینی داریم.ملیحه تنهاست پس شما برو خونه نزار غذا درست کنه باهم بیایید باغ.گفتم چشم.چند دقیقه بعد خود ملیحه زنگ زد حاجی تو رو خدا زحمت نکش الان مشغول ناهار درست کردنم..اگه بگیری خراب میشه ها..گفتم پس واسه شام همه مهمون من هستید.گفت زود بیا کارم تموم بشه بریم باغ واسه اشون ناهار ببریم.خوش میگذره.گفتم چشم..ولی باز هم چندتایی نوشیدنی گرفتم..رسیدم خونه زنگ و زدم.در رو باز کرد رفتم بالا..دمشگرم کوچولو چه خوشگل بود.موها رو دم اسبی بسته بود.گردن بلوری خوشگل و بلندگوشهای کوچولو که گوشوارهای قشنگی گوشش بود زیباترش کرده بودن..شلوار پارچه ای مشکی با پیرهن مردونه فرم کوتاهی تنش بود که کون کوچولو تپلش قشنگ دیده میشد.حتی وقتی که خم میشدخط شورتش هم دیده میشد.سلامی دادم و اوه خودش بهم دست داد.نوشیدنی ها رو چید توی یخچال.واسم شربت گیلاسی آورد.عین یک قناری و کبک کوچولو جلوم میخرامید..اینو بگم که خدا شاهده حرفهای زنه کولی واسم باد هوا بود. اصلا فراموشم هم شده بود.وقتی که از هم جدا شدیم با خودم گفتم یک حال کوچولوی قشنگی بهم داد.ارزش اون پول رو داشت..بقیه اش چرت و پرت بود..مبل و صندلی نداشتند خونه سنتی و تر و تمیز قدیمی بود.صدا زد.حاجی بیزحمت میایی زنبیل رو بدی بهم بساط ناهار رو بچینم داخلش بریم باغ.گفتم چشم اومدم.زنبیله روی سقف طبقه دوم کابینتها بود.بهش دادم یک۴پایه کوچیک اونجا بود.تعارف زد گفت بشینید روی این تا اینها رو آماده کنم بریم.به خدا وقتی میخواست از طبقه دوم کابینتها چیزی برداره بلند که میشد روی پنجه پا.دستاشو که بالا می دهد.پیراهنش بالا میرفت پوست سفید و زیبای تنش و کمرش دیده میشدن.دهنم از زیباییش آب افتاده بود.میخواست قاشق چنگال برداره نتونست رفتم کنارش اصلا توی حال و هوای دیگه ای بودم.خداییش۳هفته هم بود اصلا رابطه جنسی عاطفی با هیچ زن و دختری نداشتم.. البته که من تا اون موقع فقط دستم به همسر خودم فقط خورده بود.این دختر کولیه امروز با اون کاراش دیوونه ام کرده بود.خلاصه بلند شدم آروم از کمرش گرفتم بلندش کردم..گفت ای وای ای وای حاجی حاجی تو رو خدا..الان میفتم ها..دستام روی پوست کمرش بودن.چه حس قشنگی داشتم.عین بچه گربه کوچولو و ملوس بغلش کرده بودم.خندید گفت وای حاجی قلقلکم میاد.گذاشتمش پایین.برگشت نگاهم کرد قشنگ بهش چسبیده بودم.درست همسن دختر کوچیکم بود.قد بلند من با اندام ریزه میزه اون.تضاد قشنگی ایجاد کرده بودن.عین آهوی رمیده کوچولو که شکار شده باشه زیر دست و پای شکارچیش هاج و واج مونده بود.خم شدم بوسیدمش.خیلی ناز بوسم کرد.گفتم چقدر تو ناز و خوشگلی،گفت مرسی.نشستم روی۴پایه نشوندمش روی پام.ساکت بود.دوباره بوسیدمش.اروم دکمه های پیرهنش رو باز کردم.سوتین قرمزی بسته بود.بالا تنه لخت یود.قفسه سینه و سر شونه هاش رو بوسیدم.بخدا خودش پیرهنش رو در آورد و گیره سوتینش رو باز کرد.اخ خدا چه ممه هایی..خودش گفت۶۵هستند.تیز ریزه میزه دخترونه سفت.
نوک برجسته نوک صورتی.چی بگم واستون.خیلی آروم و مودب بوسیدمشون و آروم آروم نوکشون رو مکیدم.گفت وای حاجی؟؟؟گفتم جان حاجی چیه؟؟عزیزم خوبه دوست داری؟گفت آره عالیه بخورشون هر دوتا شونو، گفتم چشم چشم.از روی پام بلند شد گفت بیا این اتاق..تا رسیدیم تشک گنده و بزرگی وسط اتاق پهن کرد.خودش شلوارشو درآورد.شورتش مشکی بود.رام رام بود.از من آماده تر بود واسه سکس.گفت چند شبه از وقتی جنگ شده سعید هیچ کاری باهاش نکرده.گفت راستش سعید اصلا سکس زیاد دوست نداره.فقط میکنه که این حامله بشه.بچه دوست داره.دراز کشید لخت و پتی وسط تشک.من پیرهنم رو در آوردم ولی شلوارم پام بود.رفتم سراغ کوس ناز و کوچیک و سفید و تنگش.صورتی صورتی که میگفتن واقعا این بود.کمی مو داشت اما خوشگل بود.موقع لیسیدن طوری ناله میکرد کم مونده بود آبم بیاد..مخصوصا وقتی که زبون رو دور چوچوله اش میکشیدم و فشار میدادم.گفتم خوبه دوست داری؟گفت آره بخورش بیشتر بخور.گفتم چشم عزیزم..بلند شدم شلوار خودمم درآوردم روی دو زانو جلوش بلند شدم.کیرم خیلی سفت و بلند شده بود.شورت مردانه گشادی تنم بود.خودش از کمر شورتم گرفت و کشیدش پایین.تا جبروت ستار کوچیکه رو دید..هییییی بلندی کشید..وای خدا..حاجی چقدره..چی بلند و کلفته..اوه اوه چی سرش کلفته.گفتم جانم ترسیدی ازش.با صدای نازش گفت خیلی خیلی..جانم نترس ازش پسر خوب و بی آزاریه،،خندید.خودش گفت دوست داری واست بخورمش.گفتم ای جانم..آره مرسی عزیزم بخورش.چقدر ناز و مهربون و آروم ساک میزد.سر کیر کلفتم به زور توی دهنش جا شده بود.زیاد نمیکرد داخل دهنش.همش زیر چشمی تماشام میکرد.اولینه اولین بار توی تموم عمرم بود که دختری از ته دل بدون اینکه بهش بگم واسم میخورد.کم مونده بود ارضاشم،گفتم بسه عزیزم بسه گلم..دراز بکش.گفت وای حاجی دردم نیاد؟گفتم خیالت راحت بهت قول میدم فقط بهت خوش بگذره.پاهاشو زدم بالا.با تنه ستار کوچیکه چند بار کوبیدم روی پیشونی زیبای نازش.اروم و زیاد خیسش کردم و سر بزرگش رو فشار دادم داخل نازش.یکم که رفت توش با یک فشار نصفشو جا دادم داخلش..بلند گفت اوف ووووییی وویی.حاجی دردم اومد.تو رو خدا نکن..دارم میمیرم..چقدر کلفته.تا فشارش دادم..اشکش اومد.گفت بخدا دیگه جاش نمیشه توی من.سرش بزرگه رحمم پاره میشه.گفتم باشه نترس عزیزم..درش آوردم بیرون.اخ قشنگی گفت.پاهاشو دراز کرد.با خنده ازش پرسیدم هی خوشگله چت شده؟آروم اشکش رو با گوشه ناخنش برداشت.گفت اینقدر دردم اومد از شب زفاف مون بیشتر زجر کشیدم.اصلا از یک جایی اونطرف تر جا نمیشد داخلم.گفتم چون نازت کوچیکه و اون شوهر بی بخارت هم نتونسته خوب بهت برسه..من اینو تا تخماش میچپونم توی کوس حاج خانوم..گفت وای چی تحملی داره اون..چی کشیده شب زفاف..گفتم آره زیاد خونریزی داشت تقریبا یک ماه درگیرش بودیم.گفتم عزیزم دوباره بکنم.گفت بخدا خیلی دوست دارم اما میترسم.اخه سرش بزرگه..گفتم بهت قول میدم دیگه دردت نیاد.دوباره امتحان کنیم.گفت باشه.پس بزار به پهلو بخوابم از پشت بزار بیشتر دوست دارم.گفتم چشم خوشگل موشگل..خندید.وای که امان از لحظه ای که از پشت کردم توی کوسش..چه حالی بهم دست داد.اصلا قابل بیان نیست.حس کن یک فرشته ناز کوچولو چرخیده پشتش بهته کون ناز و کوچولو و تپل رو در اختیارت گذاشته کمر باریک..پر از ترس و استرس که تو داری باهاش چیکار میکنی،همش میگفت آروم خب آروم.. گفتم عزیزم آروم لای تپلی های کونتو باز کن و خودتو شل بگیر..بزار هر دو نفرمون لذت ببریم.فقط خوبیش این بود که خیلی حرف گوش کن بود.کیر رو درش آوردم و خیس ترش کردم.اون هم لای کون رو باز تر کرده بودش.اروم دوباره فشار دادم توش.گفت اوف وای خدا چقدر بزرگه.وقتی فشارش میدی توم،،از داخل استخون لگنم باز تر میشه.وای چقدر درد داره.گفتم ولی خوشت هم میاد دوستش داری مگه نه؟گفت آره خیلی.درد دوستداشتنی داره.از پهلو مث نوزاد کوچولو توی بغلم بود و کمرش رو گرفته بودم.تلمبه میزدم.انگشتمو خیس کردم و فرو کردم سوراخ کونش.برگشت گفت نه تو رو خدا نکن دردم میاد.گفتم جانم نترس قربونت بشم.مگه این سعید تو رو نمیکنه که اینقدر از دادن میترسی.گفت حاجی بخدا مال سعید نصف این هم نیستش.تازه هنوز نکرده آبش میاد میکشه بیرون.انگشتم رو بیشتر فشار دادم داخلش..کلفتی کیرم رو از داخل کونش حس کردم.معلوم بود چیزی جلوتر در حال رفت و آمده.. ولی معلوم بود کون زیاد داده..با خیس کردن انگشتم..راه کونش باز شد و انگشتم قشنگ توی کونش بود.دمر خوابوندمش.گفتم حالا دو دستی لای کون رو بازش کن.گفت حاجی نکنی عقب ها.بقران جر میخورم همه میفهمن.گفتم نترس فقط از جلو..نزدیکه آبم بیاد.گفت وای چی عجب..گفتم یعنی چی.؟چی عجب..هنوز ۵دقیقه هم نشده..این که نشد رابطه دستگرمی هم نبود..انشالله دفعات بعدی طوری بکنمت که تازه بفهمی سکس چیه.دمر شد لاش رو باز کرد من هم کیرمو خیس کردم و تا ته تپوندم،داخل کوسش.چه جیغی زد.ولش نکردم.چه تلمبه هایی
بهش میزدم..از گریه و جیغش آبم اومد ریختم توش.چقدر آب داشتم..نمیتونم واستون بگم..کارم که تموم شد.خودش دستاشو از روی کونش برداشت و لاش بسته شد.کیرمو تمیز کردم.ولی هنوز خیلی آبم توی کوس و لای کونش بود.با یک روسری پاکش کردم.برگشت چشماش سرخ و خیس بود.گفتم ای جانم دردت اومد گریه کردی،گفت خیلی درد داشتم.اصلا خوب نبود.گفتم بهش عادت میکنی،نترس.گفت اصلا دیگه بهت نمیدم..گفتم مگه میتونی ندی.وقتی بیایی پیش خودم کار کنی و هر روز کنار دستم باشی.و هر جا که برم با خودم بردمت…هر وقت بخوام میکنمت.تیز و بز بلند شد گفت بگو تو رو خدا..گفتم واسه چی؟گفت واسه کار دیگه.بگو تو رو خدا.گفتم قسم نداره که..تو نخای هم به زور میبرمت سر کار.گفت حقوق چی حتما از اینا که از خانومها کار چندتا مرد و میکشن ولی حقوق بچه ها رو بهشون میدن.گفتم نه فدات شم.بهت قول میدم برابر شوهرت حقوق بگیری.چنان خوشحال شد چند تا ماچ بزرگ و خوشگل منو کرد.اخ قربونت بشم حاجی خوشگله.خنده ام گرفته بود.بلند شد رفت توالت زودی تر و تمیز برگشت.لخته لخت بود.دوباره بغلش گرفتم و از نوک سینه تا لب و دهن رو دوباره بوسیدمش.گفت حاجی،گفتم جان حاجی..گفت بخدا پاهام بهم جمع نمیشن،مال تو خیلی بزرگه..سعید بکنه میفهمه گشاد شدم.گفتم نزار بفهمه..بیایی پیشم هر روز میکنمت ها..گفت وای هر روز؟مگه میشه.گفتم حالا هرروز نه ولی دو روز یکبار صددرصده،گفت باشه ولش کن.بکن..سعید که قدرم رو نمیدونه..اصلا حال و حول کردن بلد نیست الکی میخوره..اصلا منو نمیمالونه،نازم نمیکنه.ولی خب مهربونه دوستم داره.گفتم،از این به بعد من دوستت دارم.واست کافیه.تو دیگه دوتا شوهر داری،گفت نه بخدا همه میفهمند.گفتم زرنگ باشی کسی نمیفهمه،توی محیط کار زیاد خودمونی نمیشیم.ولی بیرون.عشق خودمی.اقا ما بعد سکس و کمی حرف رفتیم باغ که همه باهم ناهار بخوریم..چندتایی کارگر داشتن.و همه خانوم بودن.کنار گوشه واسه خودشون ناهار آورده بودن و غذا میخوردن استراحت میکردن.و با دیدن من پچ پچ میکردن و فضولی،،که بدونند این کیه اومده و واسه چی اومده..به چی قسم بخورم باور کنید.همون موقع.یک هویی صدای دختری بلند شد و داد و بیداد شد.رفتیم ببینیم چه خبره..طفلی بساط ناهارش رو روی چادرش پهن کرده بود..سگه اومده بود نون بدزده از روی چادر این.حیوون هول شده بود.دندونش به چادر این گرفته بود.چادر رو با نون با خودش میکشید می برد.. این هم جیغ داد میکرد.اومده بود چادر رو گرفته بود کشیده بود از دندون سگ آزاد بشه..چادره جر خورد پاره شد.طفلی طوری گریه میکرد.آدم دلش کباب میشد.میگفت چند روز کار کردم تا اینو خریدم.یهو یاد اون دختر کولیه افتادم که گفت.یادت باشه اگه حرفم درست بود و کارت راه افتاد..اگه نبودم یک چادر واسه دختری که نیاز داره باید بخری،،رفتم جلو گفتم گریه نکن دخترم.غروب با حاج خانوم یا ملیحه خانوم برو بازار یک چادر مشکی خوشگل مهمون منی،چقدر ناز میخندید.طفلی زیر آفتاب صورتش سوخته بود.خسته و افسرده بود.همه برگشتن سر ناهار خوردنشون.سعید گفت جدی گفتی حاجی؟واسش میخوای چادر بخری؟گفتم آره مگه چی میشه؟گناه داره،،گفت دمت گرم،خیلی آقایی.کم کم داشتم حرفهایی کولی رو باور میکردم..آخه تازه به خودم اومدم.چی شد من چکار کردم.من و سکس با دختر جوون..اون هم به این راحتی،خودم مات مونده بودم.غروب رفتیم بازار نیشابور..من و ملیحه و جمیله مادر سعید.و دختره کارگره،از یک بزازی یک قواره چادر مشکی واسه دختره خریدم.مادر سعید گفت حاجی چادرش رنگه بود ازین ارزونها مال نماز و توی خونه بود..گفتم مهم نیست.دختره کیف کرد..گرفت و رفت.من واسه ملیحه و سعید و جمیله چندتایی کادو گرفتم آخه چند روز بود مهمونشون بود و زحمت منو میکشیدن.. شب شامی گرفتم و همه خونه سعید شان مهمون من بودن.بخدا سر سفره شام مادرش یکجور منو نگاه میکرد.خودم خجالت میکشیدم.نگاه عجیبی داشت.خودمونی تر شده بود..بعد شام و قلیانی که کشیدیم و میوه ای تناول شد.گفتم سعید جان اگه اجازه بدین من فردا میخوام یککم بیشتر استراحت کنم.و صبح بعد دوش گرفتن از حضورتون مرخص میشم.ملیحه گفت ای آخه واسه چی؟سعید گفت حاجی میدونم ما امکانات کمی داریم ولی چند روزی بد بگذرون.گفتم سعید جان باید برم مشهد و اونجا بین همکارا ببینم میتونم کمی از بار انبار مون رو که مونده بهشون بفروشم یانه..گفت پس صبر کن پسفردا با هم بریم..من و ملیحه هم بیاییم بریم حرم.گفتم باشه یک روز هم به خاطر شما دوتا صبر میکنیم..شب دیر وقت خوابم برد همش به اون دختره و حرفاش و کاراش فک میکردم.مگه همچین چیزی هم میشه.شایدم هم رابطه من و ملیحه هم اتفاقی شده باشه..هیچی دیگه..چی بگم غیر قابل باوره.بخدا این چیزا قسم خوردن نداره.نمیدونم ساعت چند صبح بود متوجه شدم کسی داره با کیرم بازی میکنه..اولش بین خواب و بیداری بودم.بعد دیدم نه تخیل و توهم نیست واقعا..دارم دستمالی میشم.فک کردم شاید ملیحه باشه.اما نه صداش فرق داشت.
صدای جمیله بود میمالید و به لهجه محلی نیشابوری میگفت(ورخز حاجی جان،قربون کیر کلونت بروم.ماشالله چقدر کته کلفته)چشمامو باز کردم.گفتم جمیله خانوم چیکار میکنی یه وقت سعید میاد ها..گفت نه فرستادمش رفته بازار..وخه قربونت برم..اصلا نه دراز بکش..آروم شلوار شورتم رو کشید پایین.گفت هی جان.بیییی چقدره.ماشالله،،بدون حرفی لباس در آورد.معلوم بود تازه حموم بوده.چون موهای بلندش خیس بودن و بدنش بوی خوبی میداد.اوه چه کوس گنده ای هم داشت..چه سینه های بزرگ و آویزون و نازی داشت..توی اون لباسهای ساده خونگی اصلا دیده نمی شد چه چیزیه،مروارید درون صدف بود واقعا..راسته که میگن نباید هیچ کتابی رو از روی جلدش خوند..بخدا تف زد سر کیرم خودش نشست روش تا ته کیر رو کرد توی کوس خیس و لزج شده اش.و آخ بلندی گفت..بعدشم گفت واویلا چقدر کلفته..آخ حاجی مدنی چند ساله ای کوس کولونم کیر به خودش ندیده…خندیدم گفتم پس مبارکت باشه..روی شیکمم نشسته بود و کیرمو فرو کرده بود توی خودش..کشیدمش سمت خودم و بوسیدمش..خوشگل بود ولی کمی دندوناش صورتشو خراب کرده بود.ولی چه کوس گرم و نرمی داشت.چقدر ظرفیت کوسش بالا بود.خودشو بالا پایین میکرد وتلمبه میزد.کونش رو دو دسته گرفته بودم.گفتم صبر کن برگردوندمش و داگیش کردم.اوف کوسشو شیو کرده بود صافه صاف..چه تلمبه ای بهش میزدم..کیف میکرد.ناله میکرد.. ابمو ریختم توی کوسش،گفت آخ خوب شد ریختی توش..آتیشش خاموش شد..بدو بریم حموم خودم بشورمت،بدو.لختی منو برد توی حیاط توی حموم..مست بود مست..چنان با کیرم بازی میکرد که بعد اولین ادرار دوباره شق کردم.سینه هاشو میگرفت دستش میکرد توی دهنم..میگفت محکم مکش بزن.وقتی نشستم زیر پاش کوسشو لیسیدم.داشت دیوونه میشد.کیف میکرد چقدر بوسم میکرد.و بغلم میکرد.گفتم تو هم بخور دیگه..گفت بخدا بلد نیستم.بهش گفتم چکار کنه..کمی خورد سرپا خمش کردم به حالت رکوع..چنان کونی ازش گاییدم خودم تعجب کردم از سرعت گاییدنم..کوسش آب انداخته بود لیز شده بود.من هم محکم تا ته میدادم داخل و میکشیدم بیرون..آبم اومد بازم ریختم توی کوسش..خودمون رو شستیم و برگشتیم بیرون..زودی لباس پوشیدم و اولش رفتم یک کافی شاپ و یک معجون قوی و بزرگ و خوب خوردم..بعدش رفتم دنبال دختر کولیه،بخدا تا ظهر دنبالش گشتم.نبود که نبود.از چند تا از این کولیها که اونجا پرسه میزدن پرسیدم.حتی کسی نمیشناختش..تا اینکه دم اذون نزدیک امام زاده دیدمش بوق زدم تندی اومد سوار شد.گفت ها چیه اومدی پولت رو پس بگیری یا انگشتره رو برام بخری،؟گفتم دختر راستشو بگو آدمیزادی یا اجنه ای،خندید گفت حاجی خداییش من به این خوشگلی کجام شکل اجنه ها هستش،گفتم من که اجنه ندیدم که بدونم خوشگل هستن یا بد ترکیب.گفت اگه نمیترسی میخوای اجنه بهت نشون بدم.گفتم نه بخدا نوکرتم با من ازینکارا نکن.ولی تو خوشگلی،و کارت بیسته،گفت ها پس به نتیجه رسیدی و فهمیدی راست گفتم.حاجی ،چی شد؟خندیدم.گفتم راستش دو نفر که اصلا فکرشو نمیکردم خودشون باهام خوابیدن..گفت حاجی حواست باشه زندگی مردم رو خراب نکنی ها.پس به کارم ایمان اوردی،گفتم فقط یکی مونده دیگه باور کنم حرفات راسته راستن،گفت پس روشن کن بریم که بفهمی راست راست گفتم..پرسیدم کجا بریم؟گفت خونه من نترس اینوقت روز کسی نیست شوهر هم ندارم..گفتم از کجا فهمیدی خودتو میگم.گفت حاجی من حتی میدونم فردا میخای کجا بری چکار کنی؟پس برو بریم،نترس جای خوب میبرمت.من رو برد یک روستای کوچیکی،اطراف نیشابور.رفتیم توی خونه کوچیک و محقر و تمیزش.زودی چادرش رو انداخت.گفتم چقدر خوشگلی دختر،گفت پس بغلم کن.بلندش کردم روی دستم.چقدر بوسیدمش.از بوسیدن این دختر سیر نمیشدم.بقران اینقدر چشاش درشت و سیاه بود حرف نداشتن.گفت بشین تا بیام..رفت یک قهوه درست کرد آورد داد بهم..بخدا یک طعمی داشت حرف نداشت.باز هم روی قهوه ورد خوند و گفت بخور..بعدش بلندم کرد خودش شلوارم رو درآورد.. عجب ساکی میزد.گفت به شرطی بهت میدم که خودم روش بشینم.هر کاری خواستم بکنم.تو دخالت نکن.گفتم باشه. یک تشک پهن و بزرگ خیلی کلفت کف اتاق انداخت.درازم کرد روش..یک روغن آورد ریخت روی کیرم..نشست روش..تا ته ته..میداد توی کوسش..چنان کوس رو فشار میداد روی کیرم.گفتم عزیزم بدنم درد گرفت زیاد فشار نده دیگه..مال من که بزرگه مگه چقدر میخوای بره داخلت؟گفت خیلی خیلی زیاد،این روغنی که زدم هر دوتا مون رو گرم میکنه..حاجی سر سینه هامو فشار بده.لامصب نوک سینه هاش هم مشکی و زیبا بودن.آخه آبم هم نمیومد.پرسیدم اسمت چیه.گفت شهناز،گفتم واقعا نازی،خوابید روی تشک.گفت از پشت بکن.دمر بود.گفتم بزارم پشتت،گفت نه هیچوقت.منو از پشت نکنی ها..از پشت بزار بره جلو.اصلا دراز بکش روی من.گفتم من سنگینم ها.گفت من بهت میگم..تو دخالت نکن.فقط بکن..دمرو از پشت کردم توی کوسش..گفت هر وقت آبت اومد بریز توی کوسم.گفتم حامله نشی،گفت بشم تو چیکار داری؟بلند شدم گفتم نه دیوونه ای مگه.
گفت قرارمون چی بود.نترس من اگه حامله هم بشم کسی دنبال تو نمیاد.خودم دلم میخواد ازت حامله بشم.شوهر اولم مرد.دومی که الان نیست.ازش بچه نمیشه.پولداره،اگه حامله بشم منو با خودش میبره پاکستان.پس دعا کن حامله بشم.فردا پسفردا میاد پیش من..من خودم تو رو توی اون همه مرد انتخاب کردم.تو بهم قول دادی..دیدی بهت مهره دادم.ورد خوندم.تموم هر چی بلد بودم رو روی تو انجام دادم.پس نامردی نکن..مطمئن باش بقیه عمرت رو از مردونگیت،کیف و لذت میبری،،گفتم تو که گفتی شوهر ندارم.گفت داشتم مرد..تازه دوباره رئیس فامیل و قبیله منو خواسته چند بار کرده،اگه حامله بشم منو میبره عقد میکنه.ازم بچه میخواد.ولی خودش ضعیفه.توی طالعش میبینم من از اون نمیتونم بچه دار بشم.ولی وقتی تو رو دیدم فهمیدم میتونم از تو حامله بشم..پس بکن نترس برو..گفتم پس برگرد تا بکنمت.گفت پس تو رو خدا وقت کردن بوسم نکن.گفتم چرا اخه،گفت نمیخوام دلبسته تو بشم.نمیخوام گرفتار هم بشیم.فقط منو بکن انشالله حامله بشیم.خدایا من هنوز عقد سردار نیستم زن آزاد هستم.پس با یک انگشتر فیروزه صیغه یک روزه این حاجی میشم.حاجی اسمت چی بود.گفتم ستار.گفت حاجی ستار قبول داری گفتم بله..گفت بسم الله، چه کوسی بهم داد.تپل سبزه سینه ها گنده..اینقدر این دختر وقت دادن چشماش شهلا میشد حد نداشت..نمیدونم چی با قهوه به خوردم داده بود که هر چی میکردم و تلمبه میزدم گرمتر میشدم.عرق از سر و کونم میریخت.دور کیرم و روی شیکمم و تخمام پر آب کوس قشنگش بود.تا اینکه ارضا شدم با وجودیکه از دیروز۳بار سکس داشتم و فک میکردم ابی نمونده واسه تخمام،ولی چقدر آبم زیاد بود.ریختم توش و بلند شدم.دراز کش بود.گفت دمتگرم پهلوون.کیف کردم..تو چی گفتم عالی بودی.گفت حاجی کاری باهات کردم و وردی برات خوندم زنت از دو روز دیگه درمونده و دلواپست میشه..چنان کاری باهات کردم..هر چی بگی نه نگه..گفتم خدا کنه..بی پدر چند ساله خون به جیگرم کرده..اون روز برای شهناز یک انگشتر یادگاری خریدم.با یک گردن بند بزرگ و زیبا.گفتم یادت باشه بچه ام چی پسر بود چی دختر همیشه اینو بنداز گردنش..خیلی گرون بود ها ولی خریدم براش.و از هم جدا شدیم..بهم گفت هیچوقت اون مهره ها رو از خودت دور نکن.تا الان هم نگه داشتمشون و عین چشام مواظبشون هستم..فرداش با سعید و ملیحه رفتیم مشهد و کمی با سعید رفتیم سراغ همکارها و مشتری ها..دم ظهر یک خونه سوئیت یک شبه اجاره کردیم و ظهر بود سعید گفت من میرم ناهار بگیرم شما برین خونه استراحت کنید.تا رسیدیم توی خونه خود ملیحه بغلم کرد. گفتم چیه باز دلت درد می خواد.گفت خیلی خیلی زیاد..شلوار در نیاورده روی تخت داگی شد.هنوز شق نکرده بودم.گفتم اقلا یککم بخورش.گفت حاجی وقت نیست الان سعید میاد بکن دیگه،گفتم صبر کن..زنگ زدم سعید جان نوشیدنی و نون تازه فراموشت نشه.گفت باشه.اتفاقا توی صف نونوایی هستم کمی شلوغه دیر میام.گفتم مهم نیست عجله نکن..تا گوشی رو قطعش کردم خودش لخته لخت شد..بغلش گرفتم و بوسیدن آغاز شد..دیگه لخته لخت بودیم.کوچولو کوچولو ساک میزد.گفتم بچرخ لازم نیست بخوریش..چرخید.داگی شد سوراخ ناز کونش هم دیده شو.. آروم کیر خیسمو روی سوراخش میذاشتم و فشار میدادم.گفت حاجی اونجا رو نکنی ها.گفتم فقط یکبار بکنم خیلی دوست دارم تا الان کون نکردم.برگشت گفت داری شوخی میکنی،؟گفتم نه بخدا چه شوخی دارم.هنوز تا الان نتونستم از پشت سکس کنم..دویید رفت از توی کیفش کرم آورد کیرم رو خوب چرب کرد.گفت آروم فقط سرش رو بزار داخل بزار بهش عادت کنم بعد خودم عقب جلوش میکنم..خیلی دردش زیاده ها ولی چون دوستت دارم بهت میدم.گفتم مرسی عزیزدلم،به خدا برگردیم واست جبران میکنم. آروم سر کیر رو فرو کردم توی کونش.جیغ آرومی زد ولی گفت وای وای وای وای،،مامان چقدر بزرگه..حاجی جون ملی تکونش نده..آخ اوف وای خدا.چه غلطی کردم.خنده ام گرفته بود.کمر باریکش رو گرفته بودم.داگی بود و کله بزرگ کیرم توی کونش بود.چقدر صحنه نازی بود.گفت حاجی تو فشار نده خب.آروم آروم خودش عقب جلو میکردم ناله و غر غر میکرد.دردم میاد چرا آبت نمیاد.گفتم چی عجله داری.گفت سعید بود الان چند بار آبش اومده بود.گفتم سعید و ولش کن.شوهرت از این به بعد خودمم،گفت پس شوهر خوشگل و عزیزم بجنب دیگه آبتو بیار عشقت کونش پاره شد دردش میاد..گفتم چشم عزیزم..کمرش دستم بود از بالا اب دهن انداختم رفت دم کونش دور کیرم فشار دادم تف با کیر رفت داخلش.دیگه بد گریه کرد..نکن تو رو خدا نکن دردم میاد ولم کن بزار برم..گفتم هیس الان آبم میاد..صبر کن صبر کن.بخدا از نوع گریه و خواهش کردنش ارضا شدم.خیلی زرنگ بود.گفت ریختی توش فهمیدم.ولی درش نیار بزار کیرت کوچولو بشه..سرش نازک بشه بعد ازم در بیار اگه نه بدتر پاره میشم..گفتم باشه چشم..یک چند لحظه ای خوب خالی شدم داخلش کیرمم از تب و تاب افتاد.اروم ازش کشیدم بیرون.گوز بلندی زد.و خودش هم با گریه خنده اش گرفته بود.گفت تقصیر خودته حاجی
پشت سرش من زود رفتم حموم.تا خودم رو خشک کردم سعید رسید گفت ساعت باشه حاجی،گفتم ممنونم..ملیحه معلوم بود توی راه رفتن مشکل داشت.گفت سعید اگه نمیری دوش بگیری من برم..گفت نه تو برو بعد من میرم..آخه واقعا مشهد هم گرم بود..تندی رفت توی حموم.من و سعید در موردشان صحبت کردیم.بهش گفتم برگردیم خانومت رو بیار کنار خودمون کار کنه،گفت حاجی باقران چند بار میخواستم بهت بگم بیارمش سر کار روم نشد..خدا خیرت بده.کمک خرجم میشه.گفتم حتما بیارش دختر گلیه.خودت هم خوبی،ممنونم ازت بابت این چند روزه..از مادر و پدرت هم بجای من تشکر کن.ملیحه که اومد بیرون سعید گفت ملی حاجی گفته برگردیم تو هم باید بیای سرکار.گفت آخ خدا مرسی حاجی.بعد ناهار سعید رفت حموم.توی اون لحظه ملی گفت حاجی ببین چکارم شده سوراخم میسوزه..آخ روی مبل قنبل کرد کشید پایین چه کوس و کونی رو نشونم داد..دیگه طاقت نیاوردم شروع کردم لیسیدن.گفتم الان خوبش میکنم اب دهن برای زخم خوبه.گفت حاجی سعید الان میاد ها.گفتم هنوز که نیومده..تقریبا یک ربع لیسش میزدم..کیف میکرد.. توی دهنم آب کوسش اومد متوجه شدم..تندی برگشت لبامو خورد.گفت خیلی آقایی.. تو که از پشت کردی ارضا شدی من که نشدم فقط درد کشیدم..ممنونم..سعید هم که اومد.تا فردا گشتیم و خوش گذروندیم.فرداش اون دوتا برگشتن.من خونه رو برای چند روز دیگه تمدید کردم.ظهر بود رفته بودم رستوران گوشیم زنگ خورد خانومم بود.جوابشو ندادم.اس داد.ستار دیگه دوستم نداری.چند روزه اصلا ازم خبری نمیگیری،،نمیپرسی محبوبه کجایی چیکار میکنی؟شاید مریضم شاید مردم..نوشتم تو که پیش بچه هاتی،تو چرا از ستار خبر نگرفتی ولش کردی رفتی.چرا بچه هات ازم خبر نگرفتن..بابا کجاست.چرا نگفتن بابا تو هم بیا پیش ما.من چند روزه تنهام مشهد تنهایی اتاق گرفتم اینجام..تو حالا گلایه هم میکنی؟خداییش خیلی رو دارین؟دو دقیقه نشد دخترم اس داد..بابا جون بقران مامان نذاشت بهت زنگ بزنیم که تو هم بیایی پیش ما..فدای تنهاییت بشم بابا جونم..بمیرم برات..بقران من الان راه میفتم میام مشهد پیشت، هر کی میخواد بیاد هر کی نمیخاد نیاد..چیزی ننوشتم و خودمو لوس کردم.دیگه جوابی ندادم..غروب بود گوشیم زنگ خورد.دخترم بود جواب دادم..بابا ما مشهدیم تو کجایی.ادرس دادم بهشون یک ربع طول کشید رسیدن.خانومم خجالت زده بود.چمدون بدست اومد بالا.داماد و دخترم کلی ازم معذرت خواستن،خانومم ساکته ساکت بود.سیاه سوخته شده بود.تا شب رفتیم حرم و شام خوردیم و برگشتیم.شب خانومها توی اتاق خوابیدن من و دومادم توی حال.پرسید بابا جون.چرا از مامان ناراحتی،گفتم تو باشی از کارهاش خوشحال میشی..بد اخلاق و بی ادبه..به زیر دستاش احترام نمیزاره فک میکنه از دماغ فیل افتاده.گفت ولی فک کنم خوب تنبیه شده..اینقدری دلش واست تنگ شده بود چند باری توی ماشین گریه کرد..همش میگفت چه غلطی کردم شوهر خوبم رو تنهاش گذاشتم.خدا منو ببخشه،،توی دلم گفتم خبر نداره من چقدر کیف کردم.تازه فهمیدم زندگی کردن یعنی چه،؟توی مشهد هنوزم زیاد بهش رو ندادم.کم حرف میزدیم اصلا هم با وجود دخترم و دومادم رابطه ای نتونستیم داشته باشیم.درست۳روز بعداینکه جنگ تموم شد ما برگشتیم خونه..دخترم با شوهرش و من هم با خانومم..دختر دیگه ام جای دیگه بودن.در ضمن اون چند روز توی مشهد خیلی به خودش رسید حتی پاکسازی پوست هم رفت.شیک و پیک و نو نوار شده بودبهش خوش میگذشت.توی راه حین رانندگی شب بود یکهو خودش دستشو گذاشت روی دستم.سرش رو گذاشت روی شونه من.چیزی نگفتم بهش.دستم رو کشید بالا آورد جلوی لبش و بوس قشنگی بهش زد.اروم نگاهش کردم خودش رو کشید بالاتر کنج لبم رو بوسید.بازم چیزی نگفتم،گفت ستار منو ببخش.ستار بقران اینقدری دوستت دارم حد نداره،لبخند تلخی زدم.گفت بخدا دروغ نمیگم.تا الان نمیدونستم چقدر میخوامت.این چند روز دوری منو به خودم آورد.گفتم خدا کنه.چندساله خیری ازت بهم نرسیده،بازم گفت ببخشید.خودم میدونم.دوباره بوسم کرد.بقول شما جوونها میلف زیبا و مغروری شده بود.هنوزم از صدتا دختر خواستنی تر بود.نزدیکترم شد.آروم دستشو گذاشت روی آلتم.گفتم نکن نور ماشینهای دیگه میفته دیده میشه بده،گفت هیس چیزی نگو.اینقدر دلم واسه این کلفت خان تنگ شده بود که نگو نپرس.گفتم نکن محبوبه چندوقته رابطه نداشتم الانه که خودم رو خیس کنم زشته لباسم خیس میشه.گفت نه تو به راهت ادامه بده.گفتم میخوای چیکار کنی؟گفت کارت نباشه.شیشه ها مشکیه دیده نمیشه،کیرم رو کشید بیرون.خم شد گذاشت توی دهنش.گفتم اوه چی عجب؟گفت ستار خیلی دوستت دارم.گفتم مرسی بخور حاج خانوم خوشگله خودم..ببینم بلدی یا نه،؟توی دلم گفتم دمت گرم شهناز تو چیکار کردی با من.این توی تختخواب هم نمیخورد.چی برسه توی ماشین.گفتم محبوبه آبم زود میاد ها.گفت بزار بیاد فدات بشم.چه ساک پر تف ومجلسی قشنگی واسم زد.قطره ای آبم رو هدر نداد.همش رو خورد.ولی با اکراه قورت داد.وقتی بلند شد.پرسیدم واقعا خوردیش،گفت آره عشقم.
دم دمای صبح رسیدیم خونه امون.دو هفته نبودیم کلی توی حیاط کثیف بود.دخترم و دامادم رفتن خونه خودشون.شهر هنوزم خالی بود.قبلا این موقع صبح بیرون میرفتم برای ورزش کردن.پارک کنار خونه شلوغ بود.اما الان خبری نبود.رفتیم بالا.تا لوازم و اسباب و وسایل رو چیدیم.آفتاب بیرون زد.یهو پرده رو کشید.لخت کرد.ستار،گفتم جانم گفت ببینش،گفتم اوه چیکار کردی گفت لیزرش کردم شده مثل مال دخترای ۱۰ساله..چه کوسی ازش خوردم..گفتم محبوبه جان میزاری از پشت هم بکنم.گفت آره عشقم هر کاری میخوای بکن..ولی اول یکم از جلو بکن دلم میخواد.گفتم چشم عشقم..چه تنگ شده بود..چنان تلمبه میزدم.گفت وای ستار کمرمو شکوندی..آروم عزیزم رحمم اومد توی دهنم..ولی کو گوش شنوا،،گفتم دمر شو.چقدر خوب حرف گوش میداد.ناز بالش گذاشتم زیر کمرش.کون قنبل زد بیرون.خم شدم سوراخ کونش رو لیسیدم تف زدم خیس شد.گفتم با دستات بگیر بکشش لای کون تپلت باز بشه.بخدا بدون نق و نوق حرفم رو گوش داد و انجامش داد.پاهامو خوابوندم روی پشت ساق پاهاشو مهارش کردم که از زیرم فرار نکنه.کیرم رو نشونه گرفتم و یکضرب فشار دادم توی کونش.طوری جیغ زد شیشه ها لرزید.خوابیدم روش.نصف کیرم توش بود..هر چی التماس در خواست کرد ولش کنم نکنم.از روش بلند نشدم.گفتم مگه نگفتی دوستم داری،میدونی چند ساله کف کونتم آرزو داشتم این کونو بدون نق و نوق بکنمش.برگشت نگاهم کرد چشماش خیس بود.گفت پس بکن محبوبه ات رو تا به آرزوت برسی.اخ با درد و رنجی که داشت ولی چه کونی بهم داد..آخراش تا ته کیرم توی سوراخش بود.ابم رو ریختم ته کونش..از روش بلند شدم.سوراخ کونش پاره پاره شده بود.خونابه با آب کیرم زد بیرون.بغلش گرفتم کلی بوسیدمش..و بردمش حموم و برگشتیم هنوز کونش درد میکرد.گوشی ها رو خاموش کردیم و توی بغل هم خوابیدیم.تا غروب خواب بودیم.خلاصه عزیزان از پارسال تا امسال.تازه فهمیدم زن چیه زندگی چیه.عشق و احساس چیه..خدا خیرش بده شهناز کولی رو..نمیتونم بگم توی این یکسال چند تا زن و دختر گاییدم.فقط بگم خدا میدونه همشون خودشون خواستند..خودشون اومدن سمت من..یکبار کم مونده بود خواهر زن کوچیکه رو بگایم،ولی خودداری کردم..دمتگرم شهناز تو کی بودی و چی بودی،نفست حق بود..
نوشته: ستارخان
نوش جونت
بخدا که قسم خوردن نداره و بقران من اصلاً قسم نمیخورم بخدا بخدا بخدا
چی قدر کس میکنی تو خدا رحمتی. هرکی از جلوت یبار رد بشه اخرش میکنیش. من موندم چطور اینهمه داستان سرهم میکنی. خداییش عجب جنسیه اون جنسی که میزنی
دمت گرم بازم بنویس منتظرم
خدابیامرز چی داستانی نوشته با کیر کلفت و پولدار و ولخرج
خدا کنه هیچوقت کنار هم قرار نگیریم مگر نه ما رو هم میکنی
دقیقا همون خدا رحمتیه. داستان ها همه یه ورژنه فقط موقعیت مکانی و تعداد نفرات عوض میشه . گاییدی مارو تو . نصف ایرانو کردی تو تا الان
کی میاد سر اینکه تهش خدا رحمتی از آب در میاد شرط بندی کنیم؟
با این حساب فکر کنم پدر سعید و دامادتم کردی اونارو روت نمیشه بگی .. لااقل از مهره ات استفاده کن و ترامپو هم بکن تا مجبور نشی جای دور بری
منم اینقدر پول داشتم همش درحال کردن بودم
یک عدد شهناز گم شده است لطفاً از یابنده تقاضامندیم آنرا به شهوانی به اکانت شوالیه ای که امپراتور شد تحویل دهد مژدگانی محفوظ است
کسی شماره شهنازو بهم بده یه انگشتر بهش میدم دو تا گوشواره هم روش!!!