بوی گند خیانت

سلام…جوادم و الان سن و سالی ازم گذشته و میشه گفت با ترس و لرز زندگی جدیدی رو شروع کردم چون از قدیم و ندیم میگن مار گزیده از ریسمون سیاه سفید هم میترسه…و اما بعدش این متنی که براتون مینویسم.زندگینامه یا میشه گفت بدبخت نامه خودمه…اولش چند تا مسئله رو عنوان کنم.اول اینکه من اولین بار چیزی مینویسم اون هم با گوشی پس لطفا ایرادی بهم نگیرید.دوما ماجرا کاملا حقیقته،سوما فقط اسامی تغییر کردند…هرگونه تشابه اسمی اتفاقیه،،،،،،خب بریم سر اصل ماجرا.چند تا نصیحت…اولا دوستان به هیچ عنوان خواهش میکنم به هیچ عنوان همسرتون رو زیاد تنها نذارین.دوما اگه تنها هست بزارید خودش تنها بمونه فوقش غم دوری تحمل میکنه،،سوما اگه میخاین پیشش کسی رو بزارید مطلقه اصلا نزارید کنارش باشه…چون اون حتما دلیلی داشته که طلاق گرفته…حتی اگه خواهر مادرش باشه…و در آخر به هیچ عنوان بچه اتون رو نزارید شبها خونه دیگران بخوابه حتی خونه دایی یا عموش…من الان میفهمم چرا حیوانات و پرندگان بچه هاشون و جفتشون رو زیر پر و بال خودشون قایم می‌کنند و به هیچکس نشون نمیدن…تا وقتی که بزرگ بشن…

لیسانس کامپیوتر گرفتم و بعدش مدتی بیکار بودم این در و اون در میزدم واسه کار.ولی هر جا میرفتم حتما مدرک پایان خدمت هم میخواستند.دلم نمیخواست برم خدمت چون یک سالی بیشتر بود با سحر باهم آشنا شده بودیم و تریپ عاشقی داشتیم.دختر نازی که از خانواده خوب و پر جمعیتی بود.جزو بهترین های دانشکده بود.و اون هم از قد و بالا و تیپ من خوشش اومده بود…میدونستم که سحر از اول سال تحصیلی به عنوان دبیر وارد مدرسه غیرانتفاعی میشه و تدریس میکنه.ولی من هنوز بیکاربودم…بدبختی این بود که سارا خواهر کوچیکه سحر دوسال قبل ازدواج کرده بود.پس من نمیتونستم برم سربازی چون حتما شوهرش می‌دادند.خواستگار هم زیاد داشت…چون سفیدزیبا و از همه برای بعضي ها بهتر شاغل بودنش بود…توی این حین نیروی انتظامی درخواست استخدام۵ساله زد و سریع با مدرک لیسانس کامپیوتر قبولم کردند و سحر هم راضی بود.و الحق و الانصاف برای اون موقع درجه خوب و حقوق مزایای خوبی هم بهم دادند…هر دو خوشحال بودیم و دم روز عید عقد کردیم و با مختصر جهیزیه مامان سحر و کمک پدرم خونه ای اجاره کردیم و رفتیم سر خونه زندگی خودمون.در امدمون خوب بود و کم کم ماشینی خریدیم و زندگی رو به رفاه رفت و من غروبها توی خدمات کامپیوتری یکی از رفقا هم کار می‌کردم… از نظر جنسی سکسی هم خوب به هم میرسیدیم…کم و بیش تحملم می‌کرد و ساکی و آنال سکسی هم می‌کردیم… خیال بچه دار شدن نداشتیم.خوشگل بود و موقع سکس عاشق لب دادن و عاشق این بود سینه های ناز و کوچولوش رو به دندون بگیرم.حتما صددرصد هفته ای دوبار سکس رو داشتیم.بدن فوق‌العاده ای داشت…نسبت به لاغریش کوس تپل و زیبایی داشت واقعا مث کلوچه ور قلمبیده بود.موقعی که سرکار نبود و مهمونی یا جایی بودیم.نمیتونست مانتو کوتاه بپوشه یا شلوار تنگ چون واقعا کوس تپلی داشت…بعضي وقتها اینقدری کوسشو میلیسیدم و میخوردم سیر نمی‌شدم.میگفت جواد نکن نخور بقران این کم تپل نیست تو هم میخوریش گنده تر میشه…ولی کو گوش شنوا…شیکم نداشت کوسش تپل بود میزد توی ذوق…خیلی ناز بود.از روبرو دراز میکشیدم روش و میزاشتم لای تپلی کوسش و اولش لایی میداد بهم بعدش پاهاش بالا میگفت بکن…شاید هفته ای دوبار سکس داشتیم اما سکس طولانی…یعنی شب تا دم صبح با هم ور میرفتیم…فقط توی ساک زدن زیاد نمی‌خورد فقط سر کیرمو میمکید…خودش گاهی بیگاهی کونی هم بهم میداد…قسم میخورد اصلا قبل ازدواج رابطه ای با کسی نداشته…برای من واقعا مهم نبود…وجود خودش واسم مهم بود.تا اینکه ماموریت۳ماهه بهم دادن که برم جنوب شرق…اتفاقا به عنوان رئیس پاسگاه خونه سازمانی قشنگی بهم دادند و حق ماموریت خوبی هم بهم دادند.ولی سحر بخاطر تدریسش نیومد.این آغاز تنهایی های ما دوتا بود…من تقریبا۲۰روزی بود که توی محل خدمتم بودم…آهان در ضمن اینو بگم که بعد۵سال بخاطر اینکه تونستم فوق لیسانس کامپیوتر بگیرم و خود نیرو ازم خواستند الان سرگرد بودم و کیا بیایی داشتم.بار اولی که اومدم پیش سحر اولش کلی گریه کرد.ظهر بود حتی نزاشت برم دوش بگیرم.مستقیم پرید بغلم لبهاش لبامو ول نمیکردن…بردمش روی تخت.اینقدری حشری و شهوتی شده بود اون روز رو هیچوقت فراموش نمیکنم.خودم هم بدتر از اون…چنان کوسی بهم داد.نه گذاشت بلیسم نه ببوسم.گفت بکن فقط بکن تا تهش…فشارم بده…هر دو زود ارضا شدیم…اولین بار بود که گذاشت ایم بریزه توی کوسش…گفتم بریم حموم…توی حموم اولش کمی ناز و غمزه اومد.و بعدش.خوب حالی بهم داد.و ساک قشنگی زد و حتی بهم کون داد…شبش طوری کوسشو مکیدم که کبود شد…اینقدری تپل بود.چند بار توی دهنم آبش اومد…شیرین بود عین عسل…بعد چند روز نمیزاشت برگردم.فقط خوبیش این بود نزدیک پایان سال تحصیلی بود.بهش گفتم کارت تموم شد بیا پیش خودم…تا تابستون پیش هم

باشیم…وقتی اومد از گرمای زیاد بیشتر از یه هفته طاقت نیاورد برگشت خونه…یک ماه بیشتر بود ندیدمش…وقتی رسیدم خونه خسته و کوفته سیاه سوخته و ریش و پشمی…آخه اونجا هر روز دوش میگرفتم ولی عمدا بخاطر آفتاب و موقعیت شغلیم ریشم رو نمیتراشیدم.کمی هم لاغر شده بودم.بهش گفته بودم فردا برمیگردم اما نمی‌دونست که با هواپیما میام…باز هم نزدیک ظهر بود رسیدم.خونه ساکت بود.وقتی رسیدم خدا شاهده با خواهرش سارا لخت با شورت و سوتین بغل هم خوابیده بودند.و چند مدل اسپری و ژل کنار دستشون بود.حتی یک چیزی مث ماژیک کلفت بود خیلی کلفت که روش کاندوم کشیده بودند.کنارشون بود…برس مو دسته کلفته بود که خودم بعضی وقتا توی کونش میکردم که دو تایی گاییده بشه و خوشش میومد.فهمیدم با هم شیطونی کردند.من سریع چند تا عکس ازشون گرفتم…لامصب خواهرش چی دلبری بود.نمیدونم شوهرش کجا بود.با خودم گفتم زشته برم بیرون زنگ بزنم بیام خونه…رفتم خیابون و جاتون خالی بستنی خوردم و یک کیلو هم واسه خونه گرفتم و بهش زنگ زدم و بعد چند تا زنگ خوردن بالاخره برداشت…گفتم عزیزم من رسیدم چیزی لازم نیست واست بگیرم.گفت وای جدا…چه زود.؟گفتم خب با اولین پرواز اومدم دیگه…خودمو عمدا علاف کردم تا خودشو جمع و جور کنه…وقتی رسیدم خونه…خواهرش نبود و خونه مرتب بود.پرید بغلم و چندتا ماچ و بوسم کرد.بدنش خیلی بوی خوبی میداد…گفتم جانم چی زدی به خودت همچین بوی عطر میدی؟خندید.گفت عزیزم توی این یکماه چقدر سیاه و لاغر شدی…چی ریشهات بلندتر شدن.گفتم اول حموم یا تخت خواب…خندید.گفت بریم حموم…توی حموم بدن نازشو دست میکشیدم…کوس تپلشو چنان شیو کرده بود انگار مادرزادی پشم نداشت…آخ طاقت نیاوردم و شروع کردم لیسیدنش…چرخوندمش…بخدا معلوم بود کونش گاییده شده…سوراخش گشادتر و ورم کرده شده بود.حتی زبون میزدم هم می‌فهمیدم درد داره اما نمیتونست چیزی بگه و واکنش تندی نشون بده.گفتم سحر دلم کون میخاد.گفت نه تو رو خدا دردم میاد.جواد چند وقت نبودی نکردی تنگ شده…گفتم پس باید گشادش کنم.هر چی التماس کرد گوش ندادم و فرو کردم کونش.چنان دردش اومد جیغ نزد ولی توی بغلم نفسهای تند میکشید و بی حال شد.کشیدم بیرون ازش.گفتم چت شد عزیزم.وای ببخشید سحر جون…گفت منو ببر بیرون…بردمش بیرون…کونش باز مونده بود.داخلش دیده می‌شد… نمیدونم سارا چقدر با کون این ور رفته بود که کونش اینقدر واکنش نشون میداد.گفتم چته…دردت اومد.گفت آره.دارم میمیرم.پرسیدم چی شده دستکاریش کردی درد داری…نگاهم کرد اشکش اومد.جواد عزیزم دیگه تنهام نذار من تنها نمیتونم دووم بیارم.گفتم یعنی چه؟نمیتونم دووم بیارم یعنی چی؟یعنی اینقدر شهوتی هستی.؟نکنه خدایی نکرده زبونم لال…گفت وای نه اصلا خدا نکنه…من بغیر تو هیچ مرد دیگه رو دوستش ندارم.فدات شم.راستش با اون بورس مو خودمو چیز کردم…و زد زیر گریه…اون هم شدید.و کم وبیش مثلا اعتراف کرد با خودش ور رفته و خود ارضایی کرده.ولی نگفت لز کرده و خواهرش هم بوده،من هم مثلا خرم و گفتم باشه غصه نخور ببخشید که تنهات گذاشتم…من مجبورم باید دو سالی ماموریت قبول کنم.خب تو هم باهام بیا.گفت اگه هم بیام اون شهر کوچیک نمیام…یا زاهدان یا چابهار میتونم کلاس قبول کنم…و یک خونه خوب میخوام…پس منو با خودت ببر جای خوبه خوب…نه اون خونه سازمانی های قرن بوقی…گفتم چشم.و خلاصه که با پول پیش خونه و وامی که گرفتیم و پولها و طلاهای من تونستم یک خونه خوشگل و بزرگ تازه ساز و ویلایی توی چابهار واسش بخرم…بهتر از زاهدان بود و نزدیکتر هم بود.و خودش هم با چند تا آشنایی که داشت استخدام شد و هنرستان و مرکز خدماتی آموزش میداد.اوضاع خوب بود.در هفته چند روز پیشش بودم…تا عید رسید.و بله خانوم حامله بود.دو هفته خونه مامانش بود.عین چند روز که خونه اینها میرفتم میومدم و مرخصی داشتم سارا دائما خونه بود…تا اینکه ازش پرسیدم جریان سارا چیه،؟گفت مشکل داشت با شوهرش و بالاخره ازش جدا شد…به من ربطی نداشت…خلاصه بعد عید برگشتیم سر زندگی خودمون و سحر خانوم روز به روز تپلتر میشد و شیکمش بالا میومد.در این بین موقعی که وضع حمل سحر بود از شانس من مادرش افتاد لگنش در رفت و آسیب دید.سحر تدریس که نمیتونست بکنه…مرخصی داشت.توی این بین سارا اومد مواظبش باشه.و چند روز بعد زایمانش سارا چون پیشش بود.من کمتر خونه میومد تا اینها راحت تر باشند.خلاصه که بچه ام تقریبا۶ماهش بود و اول تابستون بود.که سحر گفت جواد اگه سارا تابستون رو بیاد پیش ما تو ناراحت میشی؟آخه بدجوری با بابا مامان حرفش شده…گفتم والا چی بگم.یعنی۳ماه توی گرما خونه ما باشه.من میخواستم تو و بچه رو هم بفرستم اونجا…اونوقت…گفت بزار بیاد هر جوره با کولر گازی تابستون رو تحمل میکنیم.در ضمن از بعد زایمانش دیگه سکسهامون مث قبل عاشقانه وحشیانه نبود.بیشتر رفع تکلیف بود.ولی باور کنید به حجم کوسش اضافه شده بود و کونش بزرگتر شده بود.آخه حاملگی

باعث شده بود لگنش گنده بشه دیگه…خلاصه که وسطای خرداد سارا خانوم اومد و چقدرهم بی حجاب اومد.بهونه اش هم گرما بود…توی خونه مثلا رعایت می‌کرد ولی بیرون بدتر بود.چند باری به سحر گفتم بهش یادآوری کن برای شغل من و برای خانواده ما این تیپ درست نیست.همش میگفت کی توی این شهر غریب ما رو میشناسه…خلاصه دست بر قضا روزگار دوره ویژه سیستم آموزش ویژه کارکنان نیروهای مسلح دستورش رسید و امریه من هم برای دوره استادی رسید و اجبارا باید۳ماه تابستون رو مشهد و اصفهان میرفتم…هم یکماه برای فراگیری دوره و۲ماه برای آموزش… چون فوق لیسانس بودم و برای دکترا میخوندم…بماند دیگه…فقط بهتون بگم خودم عمدا یکهویی برگشتم به سحر نگفتم که دارم برمیگردم.تقریبا ۲۸روزی بود ندیده بودمش و فقط تلفنی حرف میزدیم.ساعت۹شب رد بود که رسیدم.بارون هم چنان شدید می‌بارید حد نداشت…خونه ویلایی بزرگ بود.و وقتی وارد حیاط شدم لامپ اتاقها روشن بودن…رفتم داخل هال خونه…صدا از توی اتاق خواب آخری میومد.آروم نگاه کردم…این سارا با شورت و سوتین از خودش عکس می‌گرفت.و عجب بدنی داشت…داد زد سحر زود دیگه…من هم باید دوش بگیرم ها…اون کوس کولونت رو خوب بشور…و برقش بنداز…سحر حموم بود.لای در رو باز کرد گفت بی‌شعور ساکت باش صدا بیرون میره…صد بار بهت گفتم با من مث اون سمیر سیاه لعنتی بندری بلوچی حرف نزن…بدم میاد.بعدشم من حموم کردنم طول میکشه.گفت پس بزار من هم بیام دیگه.بخدا یک ساعت دیگه می‌رسند.گفت پس کی مواظب پویا باشه…پسر کوچولوم رو میگفت…گفت این خوابه…گفت بدو زود باش…من زیر اپن آشپزخونه قائم بودم…زودی لخته لخت شد دویید توی حموم…البته من قایم بودم وقتی اومدم بیرون دیدم که شورت و کرستش وسط هال افتادن…آروم در سرویس ها رو باز کردم و گوشیم رو روشن کردم صداشون رو ضبط کنم…در سرویسها رو که باز میکردی یک راهرو کوچیک بود.در چپ حموم رختکن بود.در راست توالت…توی راهرو بودم.سارا گفت بخدا ثمیر حق داره عاشق این کوس تو شده وای چقدر تپل و بزرگه…سحر گفت بقران کار دستمون میدی.بدبختم میکنی…اون دفعه هم بخدا خفتم کرد اگه نه منو چی به این کارا…سارا بخدا اگه جواد بفهمه دودمانمون رو به باد میده…گفت حالا کو تا جواد بفهمه…کوس خودته به جواد چی مربوطه…اوف قربون این کوست بشم خواهری چقدره…ماشالله کونشو نگاه کن چقدر شده…صابر میگفت راضیم۱۰۰میلیون بدم فقط یکشب تا صبح خواهرتو از کون بکنم…گفت غلط میکنه بقران اون ثمیر بی پدر اینقدر کیرش کلفت بوداز جلو میزاشت نفسم بند میومد…چی برسه از پشت.اون هم صابر که تو میگی کیرش مث مال خره…سارا خندید دو بار بدی عادت میکنی…سحر دیدی کیرش چقدر سایز کوس تو بود…اصلا میگی خدا کوس تو رو واسه ثمیر ساخته…چه ابتو زود در آورد… گفت سارا چرت نگو.من چند وقت بود ارضا نشده بودم بخاطر همون زود آبم اومد…بعدشم دیدی سیر نمیشد از کردن.سحر خب تو هم که عاشق دادنی…گفت وای سارا خیلی عذاب وجدان دارم بقران همش تو مقصری…کاش نمیومدی اینجا…دو تا رعد وبرق بزرگ زد…چنان که خونه لرزید.گفت وای خدا چه وحشتناک بود.بدو زود باش حتما بچه ترسید…من زود زدم بیرون…رفتم توی انباری خونه توی تاریکی که توی حیاط بود قایم شدم…شاید دوساعتی طول کشید…تا دیدم در حیاط باز شد.دو تا سیاه لباس بلوچی چتر دستشون اومدن توی خونه… یکی قد کوتاه تر و کلفت تر بود.اون یکی سیاه تر و بلندتر…رفتند توی خونه…بیرون تاریک بود و داخل روشنه روشن.رسیدن نرسیدن نوبتی دخترها رو بوسیدن…بی پدرها میگی شب عروسیشون بود چنان آرایش کرده بودند حد نداشت…خدا شاهده مث اسب شام خوردن.دو تا مرغ کامل با کلی پلو رو دو نفره ترکوندن…کلی سالاد و دسر…بی پدرها مشروب آورند و۴نفری خوردن.به به سحر خانوم چه پیکی میزد…از پشت پنجره زیر بارون فیلم میگرفتم…رفتم بیرون توی خیابون رو ببینم.با چی اومدن…خواهر کسده ها با لندکروزر بودن محافظ داشتند.معلوم بود مسلح هستند…شماره پلاکشون رو برداشتم…وقتی برگشتم توی هال نبودن…اتاق خواب دیگه پنجره اش پشت خونه بود.رفتم اونجا…اتاقی که مال مهمونها بود.بخدا اون یارو صابر قد بلنده سایز کیرش مث مال اسب بود…این سارا چنان ساکی میزد کیر سیاه اینو انگار از قحطی در اومده…گفتم باید از سحر فیلم بگیرم…پرده اتاقش کشیده بود…فقط از بالای پرده که ۱۵سانتی پایین بود میشد دید…توی اون بارون اجبارا نردبون گذاشتم توی بارون رفتم بالا…گوشیم دائم خیس میشد…ولی رفتم بالا قشنگ دید کامل داشتم…یا ابوالفضل کیر این یارو به کلفتی لیوان بود.شاید ۱۵سانت بود ولی سیاه کلفت…بخدا گذاشته بود دهن سحر به زور فشار میداد کم مونده بود دهنش پاره بشه…صداشون نمیومد.اومدم دلو زدم به دریا برم توی هال تا صداشون رو بشنوم…در رو از داخل گیره اش رو زده بودند.اجبارا برگشتم بالا.یارو داشت کوس سحر رو می‌خورد.لبهاش کلفت و دهنش گشاد بود.چنان کوسو میمکید

می کشید توی دهنش که چشمان سحر۴تا شده بود.و ناله می‌کرد و توی موهای ثمیر رو دست میکشید.به متکا تکیه داده بود لای پاهاشو باز کرده بود انگار میخواد زایمان کنه.اون هم سر و تنش وسط پاهای سحر بود و کوس می‌خورد.لامصب کمی هم چاق و گنده بود…ناکس با همون دهن کوسی شده اش چنان لبی از سحر می‌گرفت و اون هم جواب میداد داشتم آتیش میگرفتم.رفت روش پاهاشو زد بالا و ژل ریخت روی کوسش…کیر رو چپوند توی کوس چنان جیغی زد صداش اومد بیرون…بی پدر انگار خر میگایید…چنان محکم و زیاد و تند کوس میگایید.صدای سحر بیرون میومد…جر خوردم وای مامان…سارا بیا اینو از روی من بلند کن…وای خدا پاره ام کرد…زورش هم نمی‌رسید طرف رو هل بده کنار…اون هم مست بود و کله اش داغ…چنان تلمبه میزد…بخدا سحر زیر دست و پای سمیر توی حالت غش رفته بود…اصلا بیرون هم نمی‌کشید.یکضرب تلمبه میزد…نمیدونستم چکار کنم…تازه دیدم یارو کنار لباسهاش اسلحه هم داره…بیرون هم دوتا مسلح بودن…صددرصد صابر هم مسلح بود.توی این حین که مثل موش آب کشیده شده بودم…فیلم گرفتن رو تعطیل کردم…اندازه کافی فیلم گرفتم.ولی حس کثیفی وجودم رو گرفته بود.عصبی و شهوتی بودم.از روی سحر بلند شد.مث اینکه گفت داگی کنه…با بی‌حالی واسش داگی کرد و کیر کلفتش رو فرو کرد توی کوسش می‌کرد و در می‌آورد مث غار دهن باز می‌کرد.ژل ریخت از بالا روی کونش تا ریخت داخل کوسش…کیر بد مدلش رو کشید روی سوراخ کونش…تا اینکار رو کرد سحر تندی چرخید مث اینکه التماس می‌کرد کون نمیدم و نکن…اون هم بغلش کرد و نمیدونم چی میگفت…که دوباره داگی کرد.کمی کوس کرد.و گذاشت دم سوراخ کونش دوباره برگشت…تا سحر چرخید خواست حرفی بزنه چنان سیلی زد زیر گوشش.که برق از سرش پرید گریه کرد. ناکس کلتش رو مسلح کرد سحر چسبید بهش بغلش کرد و از فرمول گریه و ناز کردن داشت استفاده می‌کرد ولی طرف اصلا بند این نبود این داره چی میگه؟نمیدونم چی گفت که سحر با گریه برگشت و داگی کرد.این لامصب اولش با دوتا انگشت شصتش از دوطرف سوراخ کون رو گرفت کشید چنان کشید باور کن صدای جیغ سحر تا سر خیابون رفت.بعدشم کیر رو تا نصفه یکضرب فرو کرد توی کونش…در جا غش کرد.ولی ول نکرد…چنان کونی ازش گایید و آبش رو هم ریخت توی کونش…همون موقع صابر و سارا هم اومدن سارا نمیدونم چی میگفت رفت آب آورد بریزه روی صورت سحر…ولی صابر نزاشت…سریع کیرشو درآورد با شورت بود.سوراخ کون رو تمیز کرد.کیر به اون بزرگی رو تا ته فرو کرد توی سحر شاید یک ربع بیشتر کونشو کرد و سریع بلند شدن لباس پوشیدن و دو تا بسته دلار انداختن روی تخت و رفتند…ناکس سارا جفتشون رو برداشت و برد توی اتاقش…من سریع رفتم ببینم پولها رو کجا میزاره…البته باید پایین میومدم تا اونها از خونه برن بیرون…نردبون رو تیز برداشتم بارون بند اومده بود.رفتم پشت ساختمون و پنجره پشتی رو دیدم…جفت بسته پولها رو گذاشت توی چمدونش زیر لباسهاش…همون موقع دیدم کوسکشها جفتشون خندون بیرون اومدن و نمیدونم چی می‌گفتند و رفتند…حتی در هال رو نبستن…من زودی خودمو انداختم داخل…سارا میگفت سحر سحر جان آبجی چی شد.و رو خدا بلند شو…زود باش…زنگ زد صابر گفت صابر لامصب این به هوش نمیاد چکار کنم…بقران طوریش بشه شوهرش پدر همه تون رو در میاره…ها بخدا شوهرش سرهنگه بدبختمون میکنه…ده دقیقه نشده بود…اومدن داخل خونه من بدبخت هم مسلح نبودم…توی آشپزخونه بودم…فقط فهمیدم اون دوتا گولاخه بودند…بغلش کردند سارا هم بچه رو برداشت و از خونه زدن بیرون…من اول سریع دلارها رو با کلی طلا ملا مال خود سارا بود با کلی پول ایرانی همه رو برداشتم و جای اثر انگشت خودمو از روی چمدونش پاک کردم وبقیه خونه هم که مهم نبود خونه خودم بود…زدم بیرون…رفتم ستاد.و اونجا شماره پلاک خودرو رو چک کردم.و تمام جیک و پیکشون رو کشیدم بیرون…صبح شده بود استراحت کافی کردم و اعصابم مث سگ بود…زنگ زدم سحر هر چی زدم بر نمی‌داشت… میترسیدم سر به نیستشون کرده باشن…دوباره زنگ زدم.سارا برداشت.پرسیدم پی سحر کجاست گفت داره بچه رو حموم میکنه…گفتم من دارم برمیگردم…تاچندساعت دیگه میرسم…کلا با موتور نزدیک خونه پاس میدادم…که با همون لندکروز برگشتند.سحر خوب نمیتونست راه بره.دوباره باهاش تماس گرفتم خودش جواب داد.پرسیدم چته بی حالی مریضی؟گفت آره حالم خوش نیست.گفتم چیزی میخوای بگیرم دارم برمیگردم.گفت بی‌زحمت ناهار بگیر بیار…نمیخوام پرحرفی کنم.بماند که چکار و چه بلایی سر اون دوتا بلوچ آوردم… مسئله ای نیست که اینجا بگم…فقط بگم قانونی و با مدرک کاری با خودشون و خاندانشان کردم که از صد بار مردن بدتر بود…سارا دست از پا درازتر برگشت خونه پدرش.میدونستم دائما زنگ میزد سحر و چند بار شنیدم فحش و نفرین می‌کرد و بعدا خودش۲ماه بعد بهم گفت نمیدونم دزد چطور اومده توی خونه که تمام طلاهام و پولهامو زده بودند.من خونه چابهار رو پنهونی فروختم و

هیچ وقت به روی سحر نیاوردم که بهم خیانت کرده…همون موقع خودشو زد به پریودی که باهام سکس نکنه تا ده روزی که خوب بشه…من هم وقتی رفتم اصفهان برای اینکه از شر سارا راحت بشم سحر و بچه ام رو هم با خودم بردم…بعدش هم سمت خوبی گرفتم.تا۵سالگی بچه ام فقط پول جمع کردم و دلار هم داشتم و بدون اینکه به کسی بگم خونه و ماشین و همه چی رو که داشتم فروختم.و با درجه خوبی استعفا دادم و دیگه مدرک تحصیلی خوبی هم داشتم…کل ماجرا رو روی نامه نوشتم و تمام اون فیلم‌ها رو دادم به مادرم و تاکید کردم بغیر خود سحر فلش رو اصلا به کس دیگه ای نده…و کم و بیش به مادرم گفتم جریان چیه و کلی گریه کرد…گفتم مامان جون اگه برنگشتم دیدارمون به قیامت…مادرم زن خوبی بود اون هم حق ارث پدریم رو بهم داد و با دست پر درست روز اول هفته پسرم رو از مهد برداشتم و پرواز کردم لندن و۱۵ سال اونجا موندم…فقط با مادرم تماس داشتم…وقتی رسیدم بهش زنگ زدم.گفتم فلش و نامه رو فقط بده به خود سحر.گفت پسرم سحر در به در دنبال تو و پویا میگرده داره دیوونه میشه…بعد شاید۲ماه خودم زنگ زدم.سحر…هرچی زدم برنداشت…زنگ زدم مادرم گفتم برو ببین کجاست و چه خبری ازش هست…رفته بود.اومد بهم گفت دو هفته بیمارستان بوده قلبش گرفته بوده…خوب که میشه و بعدش مث اینکه عصبی شده و اول روغن داغ رو ریخته روی سر و صورت سارا خواهرش.اون هنوزم بیمارستانه.و بعدش هم الان روانی شده بردنش اسایشگاه روانیها…دلم خیلی واسش میسوخت اما حقش بود.من بخاطر اون خودمو به آب و آتیش میزدم…اما اون لنگهاشو واسه دو تا بلوچ سیاه باز کرده بود…توی این چند سال خیلی کم سکس داشتم اون هم مگه اتفاقی…مدارکم رو تکمیل کردم و دو سالی میشد با یک خانوم دو رگه ترک انگلیسی آشنا شدم و ازدواج کردم که بسیار زن خوب و نجیبی هم هستش…در ضمن دکترا داره و استاد دانشگاهه.پسرم کنارش احساس آرامش میکنه.و اینو بگم که سحر غیابی طلاق گرفت.و چون تهدیدش کردم که فیلمش رو نشون همه میدم بدون چشم داشتی جدا شد.قبل این جنگ۱۲روزه یعنی بعد عید مادرم فوت شد.برگشتم ایران.کس و کارم همه بودند…پسرم و زنم رو نیاوردم با خودم…خونه مادرم دیگه کسی نبود.من تنها بودم…البته شب بود و مهمون بود داشتند می‌رفتند…یک پژو وایستاد در خونه بعد اینکه مهمونها رفتند ازش دو نفر اومدن بیرون…سحر بود با برادر زن بزرگم.برگشتم توی خونه…خیلی در زدن…تا باز کردم…اومدن داخل…برادر زنم گفت نامرد چند ساله رفتی بدون هیچ چی طلاقش دادی هنوز دو قورت و نیمت هم باقیه…گفتم احمد تو که هیچچی نمیدونی ساکت باش…سحر چرا مثل موش مرده ها خودتو زدی به اون راه…احمد آقا تا الان نگفتم ولی الان میگم…اصلا تا الان چرا نپرسیدی این خانوم با اون خواهر دیگه ات چرا با هم دعواشون شد و اون بلا سر سارا اومد.سحر گفت جواد فقط بگو پویا کجاست دلم واسش تنگ شده،گفتم اون دیگه هیچوقت برنمیگرده…تو هم خودتو علاف اون نکن…احمد گفت سحر بزار بگه جریان چیه،؟بعدشم تو الان خودت دو تا بچه داری…برگرد سر زندگی خودت…گفتم به مبارک باشه…باز کدوم بدبختی رو فیلمش کردی و داری بیچاره اش میکنی…گریه کرد و رفت…فرداش برادرش اومد پیش من التماس در خواست…من هم کل جریان رو گفتم…بنده خدا چند بار سر و صورت منو بوسید که تا الان چیزی نگفتم که آبروی پدر مادر پیرش و خودشون نریزه…الان هم دوباره برگشتم لندن…و این خاطره چند ساله من بود که روی دلم مونده بود…

نوشته: جوان

بازدید 6,278

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

19 پاسخ به “بوی گند خیانت”

  1. تقصیر خودته وقتی زنت انقدر حشری و داغ بود نباید سر چص تومن پول بیشتر و مقام حرص میزدی و ولش میکردی چقدر مگه پول و پست و مقام ارزش داره که خانوادتون رو به امون خدا ول میکنید جدای اون خدا نصیب گرگ بیابون نکنه خیانت کرده ولی دیگ حق مادری که داشته ۹ ماه اون بچه رو نگه داشته تو شکمش تو چقدر پست و سنگدلی به خاطر انتقام خودت بچه رو از مادرش جدا کردی انداختی زیر دست نا مادری بعد با افتخار میگی دکتره با بچم میسازه واقعا مرد ایرانی همیشه و همه جا غرور بی جا خودش همه جا خودشو اثبات میکنه حالا همین خودت هزار و یک چشم چرونی و هیزی کردی موقعیتش رو داشتی بدتر از اون زن انجام میدادی

  2. ببین بلوچا چطور کردن دوتا خواهر رو که سارا شد سحر سحر شد سارا ولی در کل داستان خوبی بود سر و تهش مشخص بود

  3. کونکش تا حالا مامور نداشتیم توی سایت که اونم پیدا کردیم بعدم مگه نگفتی بردنش دیونه خونه چطور برگشت رفت ازدواج کرد دوتا بچه درست کرد ولی اگر هم راست باشه خیلی بنفع خودت حرف زدی زن اگر توی زندگی از هر نظر سیر بشه وشوهرشو دوست داشته باشه هیچ وقت خیانت نمیکنه

  4. دونه خونه بود؟؟؟ چطور به تو رسید ولی اگر زن شوهرشو دوست داشته باشه و مرد چیزی کم نذاره براش هیچ وقت تهت هیچ شرایطی خیانت نمیکنه پس دنبال مشکل توی خودت بگرد شماها به کشورتون خیانت کردید در عوض زن هاتون بهتون خیانت میکنن

  5. هرکسی طرف دار این نظام بوده وهست زنشو مادرشو دخترشو گاییدم کسکش عالم هستش

  6. دوست عزیز زنها وقتیکه مثل سایر موجودات زنده به اصطلاح فحل میشن وجفت میخوان کنترل براشون بسیارسخت میشه،بخصوص اینکه حالامعلوم نیست که شما کی میای پیشش اینوطبیعت درنهادشون قرار داده یابه عبارتی بهشون تحمیل کرده.بنظرمن خیلی هم مقصر نیستن.خودتم اولش گفتی که نباید تنهاشون گذاشت.

  7. چقدر صبوری کردی. خوشحالم که دوباره تونستی به یه زن اعتماد کنی و یکبار دیگه به خودت و پسرت فرصت زندگی توی یه خانواده جدید رو بدی. از صمیم قلبم براتون آرزوی بهترینهارو دارم♥️

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.