داستان و مطالعه

خریدهام رو برام میاری؟

شنبه ۲۷ دی ۱۴۰۴ 6 دقیقه مطالعه
واي چقدر هوا اين روزها گرم شده ، دماي بدن انسان حدود 36 درجه است و اگر دماي هوا ، از دماي بدن انسان بالاتر بره ، آدم گرمش مي شه .
حالا از اين کس و شعرهاي علمي که بگذريم ، اون روز رفته بودم توي بازار که يکمي خيابونهاي شهر رو ، متر کنم و روحم رو با ديدن ، دختراي خوشکل و خوش اندام ايراني تازه کنم . و البته مي خواستم براي روز پدر که فرداش بود ، يعني پنج شنبه اي که گذشت ، براي پدرم جورابي يا زير پيرهني بخرم !
خلاصه به همين بهانه رفتم توي پاساژ و وارد يه بوتيک کوچيک شدم و ارزانترين جوراب آنجا را خريدم .
از اونجا هم رفتم باشگاه ، تا لااقل نذارم کارت ماهيانه ام الکي هدر بره .
بعد از ساعتها گشت زدن و خرج کردن وقت ، پول ، و انرژي ام توي بازار ، رفتم ايستگاه تاکسي راني تا ديگه اين هيکل خسته و کوفته را به خانه برسانم.
ساعت حدود 1 ظهر بود و دما حدود 40 درجه !

  • مطهري يه نفر ، مطهري يه نفر
    خدايا شکرت ، با عجله رفتم و سوار شدم . و تاکسي راه افتاد ، در راه به مسافر کناري ام که کلي خريد کرده بود و معلوم نبود توي اين گرما ، چطور مي خواد اونا رو به خونه ببره ، نگاه کردم و ديدم که خوشکلترين زن محله مان کنارم نشسته و يه سلام گرمي کردم و اونم گويي که فرشته نجاتي راديده بود ، گفت : سلام سينا جان ، مامان اينا چطورن ؟
    منم گفتم : خوبن ، سلام مي رسونن ، سمانه خانوم !!!
    وااااي ، آبروم رفت . توي جيبم فقط کرايه يه نفر بود و خيلي ضايع بود که اگه کرايه سمانه خانوم رو حساب نمي کردم .
    رسيديم به ايستگاه و با کلي تعارف ، سمانه جون راضي ام کرد که اون کرايه دو نفرمون رو حساب کنه .
    از نگاههاي تمسخر آميز دو تا مسافر ديگه ، حسابي ضدحال خوردم .
    راه خودم را کشيدم و مي خواستم برم که يه دفعه صدايي آتشين قلبم را فرو ريخت .
  • سينا ، خريدامو برام مياري ؟!
    واي ، آنقدر ناز و ادا در آن صداي قشنگ بود که ناخودآگاه کيرم راست کرد .
  • من چقدر حواس پرتم ، ببخشيد ، معلومه که ميارمشون !
  • ممنون ، سينا جون !
    به سمت محله مان راه افتاديم .
  • سمانه – سينا جان ، دانشگاهي ؟
  • من – آره ، مکانيک مي خونم .
  • سمانه – فکر کنم العان امتحانات پايان ترمت باشه ؟
  • من – نه ، حدود يه ماه ديگه شروع مي شن !
  • سمانه – که اين طور ؟!!!
    _ من _ آره ديگه ، راستي چطور شد اينقدر خريد کردين ؟
    _ س _ مگه نمي دوني فردا روز مرد ( مي باشد ) ، خوب منم رفتم واسه آقا امير چندتا وسيله و چيز ميز خريدم ، فردا بعد از يک هفته مي آد مرخصي ، مي خوام حسابي سورپرايزش کنم .
    رسيديم به کوچه ، العان حدوداي ساعت 2 و ربع ظهر شده بود ، پرنده که هيچ ، پشه هم پر نمي زد .
    خوب ، گذشت و رفتم و کلي زنگ زدم ، ولي هيچ کسي در را برام باز نکرد .
    خوشبختانه در اين مدت سمانه خانوم تويکيفش داشت دنبال کليد مي گشت و وسايل را به بالا مي برد ، و وقتي متوجه شد که کسي درو ، بروي من باز نميکند ، به من گفت :
  • سينا ، بيا داخل خونه ام و يه آب و شربتي بخور تا اونا بيان .
  • شرمنده ام ، لامصب در خونمون يه جوريه که نمي شه از روش بالا رفت !
    _ دشمنت شرمنده باشه عزيزم !
    واي ، باورم نمي شد ، ” عزيزم ” يعني سمانه برام چه نقشه اي کشيده بود که داشت اينطور شروع مي کرد ؟!
    رفتم بالا و شربتو گذاشت جلوم و خوردم و ، اون رفت توي اتاق و لباسهاشو عوض کرد ، چند لحظه بعد با يک دامن آب و پيراهن قرمز ، از جلوم رد شد و اون ساقهاي تراشيده اش از زير دامن به بيرون مي جهيدند .
    کيرم داشت مي ترکيد .
    يهو اون نگاه کرد سمتم و با ديدن کير ورم کرده ام که هيچ جوري نمي شد قايمش کرد ، لبخندي زد و بهم گفت : سينا راستش من موهاي پشت کمرم رو نزده ام و هيچکي رو هم ندارم که بهش بگم تا برام انجامش بده ، مي توني بياي توي هموم و برام بتراشيشون ؟
    جنده ، خوب مي رفتي و به يک آرايشگاه زنانه و به اونا مي گفتي ؟
  • گفتم باشه و يا علي گفتيم و اون رفت توي حموم و لخت لخت شد ، طوري که فقط شورت و کرست تنش بود ، و روي کف حمام دراز کشيد ، طوري که باسن و کمرش رو به من بود .
    کرم موبر را گرفتم و به روي موهاي پشت کمرش ، نزديک خط باسنش زدم و شروع کردم به پاک کردن ، اونقدر زدم و پاک کردم تا عين پوست نوک کيرم صاف صاف شد ، من هم که همه لباسهايم را در آورده بودم که ، خيس ، يا کثيف نشن و فقط يه شرت آبي کم رنگ پام بود ، که کيرم به علت خيس شدن شرت ، کلا معلوم بود .
    دستم رو بردم لاي باسنش و ناگهان سمانه پريد گوشه حمام و با ديدن کير ورم کرده ام گفت :داداش سينا چيکار مي کني ؟
    و منم پريدم روش و با در آوردن سوتينش ، شروع کردم به مکيدن نوک سينه هاش .
    يک دفعه صداي آه سمانه باند شد و گفت : نه ، سينا .
    رفتم پايين تر و شرت زيبايش را درآوردم و شروع کردم به خوردن لبهاي کسش که حسابي شسته و خيس شده بودن .
    آه ، آه ، آآآآآآآه ، نکن ، بي شرف ، آ آ آ آ ه ، تو مثل برادرمي
    بدون اين که حرفي بزنم ادامه دادم ، و پاهايش را باز کردم ، کيرم را به درون کسش فرو بردم .
    در اين هنگام او جيغي بلند و شهوت آلود کشيد و گفت : بيارش بيرون .
    و شروع کرد به بالا و پايين رفتن ، و آه مي کشيد .
  • واي سينا ، اگه امير بفهمه هردومونو مي کشه .
  • عزيزم اگه تو چيزي بهش نگي نمي فهمه .
    -ديگه بسه ، کيرتو بيار بيرون تا دسته گل به آب ندادي .
    آن را بيرون کشيدم ، سمانه آن را در دست گرفت و به شدت آن را مي ماليد ، گهگاهي آن را درون دهنش مي کرد ، تا رطوبت کيرم از دست نرفت .
    در آخر هم آب کيرم را به شدت تمام ، روي سينه هايش ريختم و با هم حمام کرديم.
    همين العان ، سمانه به من اس زد ،با اين متن
    : امير مرخصي دو روزه اش تمام شده و رفته سر کارش ، بيا ، کارت دارم .
    فعلا باي . بايد برم ببينم که سمانه جونم ، چيکارم داره .

نوشته: سینا

اطلاعات داستان

تاریخ انتشارشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۴
زمان مطالعه6 دقیقه
دسته‌بندیداستان‌های سکسی

اشتراک‌گذاری داستان

پسندیدن و بازدید

تعداد بازدید8,316

دیدگاه‌ها (21)

  1. NA

    راستش منم داشتم ميومدم خونه كه مامانت گفت وسايلاش رو تا حموم خونتون ببرم ،البته خودش موهاشو قبلش زده بود فقط من تو حموم كردمش

ثبت دیدگاه برای این داستان بسته است.

داستان‌های مشابه و پیشنهادی

دانلود ویدئودانلود
00:00

چند ویدئوی سکسی ایرانی دیگر (تصادفی)

در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید

فیلم های سکسی خارجی