این ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به زمانی که بیستوپنج سالهم بود و یه مدت تقریبا طولانی با یه اسکینی سکسی متاهل که داشت از شوهرش جدا میشد، رفیق شده بودم،شوهرش کلا ول کرده بود رفته بود و اصلا معلوم نبود کجا نشسته داره شیشه میکشه، یه شب که پناه خونه بوده و مثل همیشه شوهرش دنبال مواد، برادرشوهرش میاد پیش پناه، به پناه یه دست درازی میکنه، پناه هم داد و بیداد میکنه و همسایهها میفهمن، بعد از این پناه تصمیم به جدایی میگیره.
من و پناه تقریبا هر روز باهم بودیم و تو کارای طلاقش همه جوره کمکش کردم، از پول وکیل بگیر تا رفت و آمد و…
آره اسمش پناه بود،سینههاش نود و سفت و توپر، قد 164،وزن 55، باسن خوش فرم و سکسی، کمرش اونقدر باریک بود که میشد با یه دست بزنی زیر بغلت و با خودت هرجا که دوس داری ببری!
من اصالتا کُردم اما تهران بزرگ شدم،سر یه موضوعی وقتی بیست و دو سالهم بود، زده بودم، اومده بودم شمال و سمت لاهیجان یه ویلای سالانه اجاره کرده بودم.
پناه هر وقت بیدار میشد میومد اونجا تا شب پیشم میموند، مادرش میدونست پناه میاد پیش من و کلا ازاد بودیم، حتی شبایی که میخواست بمونه پیشم، مامانش به باباش یه دروغی میگفت و پناه پیش من میموند. همه چی خوب بود تا اینکه اتفاقی فهمیدم پناه گاهی بهم خیانت میکنه! یعنی با یه پسره توی تهران به صورت مجازی ارتباط داشت! پسره هر وقت میومد شمال، یه ویلا روزانه اجاره میگرفت و اون شبم پناه میرفته پیشش!
البته خود پناه میگفت سکس نداشتیم و پسره با خانواده میومده و منم میرفتم پیش خواهرش و اصلا با خواهرش دوستم و ازین بهونهها ولی کاملا تابلو بود که دروغه!
سر این موضوع هفت، هشت روز جوابشو ندادم و دوباره با پادرمیونی مادرش کانکت شدیم، اما این بار حسم بهش عوض شده بود، حس جنسیم بهش بیشتر و حس عاطفیم خیلی خیلی کم شده بود، خودم هم نمیدونم دقیقا چم شده بود! از طرفی حس شکست داشتم از طرف دیگه وقتی دیدم پناه خودشو واس ارتباط دوباره به اب و اتیش میزنه خوشحال، اصلا نمیتونستم بفهمم چی میخوام، بگذریم…
حالا میرم سراغ اصل داستان:
ساعت ده شب هرچی لازم بود رو بار ماشین کردیم از لاهیجان زدیم بریم به سمت دیلمان، تو راه پناه مشروب میریخت و تا برسیم یه کم گرم شده بودیم، پناه فقط تو مستی کون میداد و حالت عادی اصلا امکان نداشت بزاره از پشت بکنم، واس همین تا میشد با حرف کاری کردم که بیشتر مشروب بخوره.
نرسیده به دیلمان، همون بغل مغل ها یه جا پارک کردم و زیرانداز و وسیلهها رو برداشتیم و یه کم پیاده روی کردیم و یه جایی که دید نداشت زیرانداز و انداختم و یه پتو هم انداختم روش که زیرمون نرم شه، یه کم گوشت و مرغ گرفته بودم، میخواستیم کباب بزنیم و بازم مشروب بخوریم و بریم توی چادر که پناه اطلاع داد چادرو نیاوردیم، در واقع خودم از قصد چادرو نیاوردم، به پناه گفتم:
عیب نداره کسی اینجا نیست که…
روی یه سنگ بزرگ نشستم اتیشو روشن کردم و تا زغال شه چهار تا پیک دیگه زدیم، به پناه گفتم:
برو لباس سکسی جدید تو بپوش
ولی چون چادر نبود، هر کاری کردم قبول نکرد، فقط مانتوشو درآورد و انداخت روی زیرانداز و اومد نشست رو پاهای من، داشتم میمالوندمش که یهو چهار نفر اومدن بالا سرمون!
پناه از رو من بلند شد و وایساد، منم وایسادم، چندتا سوال پرسیدن و با کارتی که نشون من داد فهمیدم مامورن!
در واقع مامور نبودن، من جوری وانمود کردم که پناه فکر کنه واقعا مامورن!
منم هی ‘جنابسروان، جنابسروان’ میبستم بهشون که پناه بیشتر باور کنه!
پناه با یه تیشرت و یه شلوار جین تنگ، فریز شده بود و جیک نمیزد!
یکیشون برگشت گفت:
بساط مشروبتونم که جوره
بعد بطری رو برداشت و بو کرد، از من و پناه خواست ها کنیم که پناه یه کم به من نگاه کرد و بعد ها کرد، یکیشون یه دستبند درآورد و زد به دست من، من گفتم:
صبر کنید وسیلهها رو جمع کنم.
ماموره گفت:
تو برو بشین تو ماشین بچهها جمع میکنن!
ماموره منو با دستبند کشید و برد سمت ماشین، حالا دستبنده پلاستیکی بود اگه میکشیدم در میومد ولی جوری ادا در آوردم که طبیعی باشه، پناه یه قدم از جاش تکون نخورد.
یه کم که دور شدیم، به سامان گفتم:
خیلی تو نقشت فرو رفتیا!
سامان گفت:
الان چیکار کنیم؟
گفتم:
هیچی برو اونجا الکی بگو سوار ماشینش کردم فلان سروان بردش کلانتری. فقط کارو شروع کردید اتیشو روشن نگه دارید نور باشه که منم ببینم!
سامان رفت و منم دستبند و از دستم باز کردم و یه مسیرو دور زدم که لای درختا بتونم بشینم و همه چی رو ببینم.
بالاخره بعد از چند دقیقه رسیدم و پشت یه درخت تو فاصله ده متری اروم نشستم!
پناه یه خورده وسیلهها رو جمع کرده بود و نشسته بود روی زیرانداز اینا هم چهارتایی دورش وایساده بودن!
دقیق نمیتونستم بفهمم چی میگن ولی داشت یه حرفایی بینشون رد و بدل میشد، قرار بود بهش وعده بدن که اگه مقاومت نکنه پاسگاه نمیبریمت و دادگاهی نمیشی و ازین حرفا!
محمد یهو دست انداخت زیر بغل پناهو از پشت بلندش کرد، پناه ایستاده بود و محمد از پشت شروع کرد به مالیدن سینههاش، پناه دستای محمدو نگه داشته بود که مثلا کمتر بماله، دو دقیقه همینجوری گذشت، سامان از بغل به پناه نزدیک شد و دست میکشید رو باسن و شکمش، پناه سعی میکرد دستاشونو نگه داره اما زیاد زور نمیزد، هر چند ثانیه هم میگفت:
- بس کنید!
کیوان و مهرداد رو سنگ نشسته بودن، محمد و سامان پناهو میمالوندن، محمد که پشت پناه بود، دست انداخت تیشرت پناهو در اورد، بعد سوتین قرمزشو هم از پشت وا کرد، حالا پناه ایستاده بود و محمد و سامان خم شده بودنو هر کدوم یکی از سینههاشو میخوردن و همزمان دستاشون داشت کون پناه و میمالوند، سامان دست انداخت دکمه و زیپ شلوار پناهو وا کنه، پناه دستشو انداخت دست سامانو محکم گرفت و گفت:
- تورو خدا شلوارم نه، براتون میخورم ارضا شید.
خبر نداشت اینا اونقدر تاخیری خوردن که اگه یه ساعت بکوب بکنن ارضا نمیشن، اخرش با خوردن و ساک به توافق رسیدن.
حالا پناه نشسته بود و چهار نفر دورش شلوارشونو تا زانو کشیده بودن پایین، چهار تا کیر راست بالای سرش بود و هر دو دقیقه یکی در میاورد و اون یکی میذاشت دهنش، پناه تموم تلاششو میکرد که ارضا شن، با دستاش دوتا کیر دیگه رو میمالید و با زبونش کیر و خایههای یکی دیگه رو لیس میزد و صدا در میاورد که مثلا با صداش ارضا بشن، تقریبا ده دقیقه همینجوری گذشت که سامان گفت: اینجوری نمیشیم بابا، بلند شو
دست انداخت پناه و بلند کرد و محمد دستای پناهو نگه داشت سامان و مهرداد شلوار و شورتشو تا بالای زانوهاش کشیدن پایین، سامان رفت پشتش و یه تف به دستش زد و کشید رو کس پناه، از پشت اروم گذاشت توی کصش، پناه یه اخ بلند گفت و شروع کرد به نالههای ریز کردن!
محمد سینهشو میخورد و کیوان و مهرداد هم با بدنش ور میرفتن، پناه یهو خودشو کشید بیرون که حرف بزنه.
محمد دست انداخت گرفت و خوابوندش روی زیرانداز، یه کم مقاومت کرد و اینبار محمد دراز کش از پشت گذاشت توی کصش، کیوان هم جلو صورتش دراز کشیده بود و سرپناه و گرفت بود و کیرشو میمالوند به لب پناه، پناه دهنشو بهم فشار میداد که نخوره، که کیوان بهش گفت:
ما هرچی زودتر ابمون بیاد به نفع خودته!
حالا پناه یه کیر تو دهنش بود و یه کیر تو کصش، هر چند دقیقه یکی بلند میشد و اون یکی میذاشت توی کصش!
صدای نالههای ریز پناه میومد ولی هنوز معلوم نبود از لذته یا درد!
وسط عوض کردن نفرات و دنبال دستمال گشتن، محمد کاستوم پناهو توی پلاستیک پیدا کرد.
یه لباس توری مشکی که تا روی نافو می پوشاند، دوتا جوراب زنبوریشیشهای که تا بالای رون میومد و یه شورت مشکی که فقط از پشت باز بود، یعنی واس از جلو کردن باید حتما شورتو در میاوردی ولی اگه میخواستی از کون بکنی نیازی به درآوردن شورت نبود.
محمد لباسو دراورد و نشون بقیه داد، کیوان و مهرداد حشریتر شدن و سریع شلوار و شورت و کتونی های پناهو درآوردن، پناه لخت لخت روی زیرانداز نشسته بود و زانوشو بغل کرده بود، هر کاری کردن پناه لباسه رو نپوشید، دست اخر سامان کلافه شد موهای پناهو پیچید دور دستشو از رو زمین بلندش کرد، کمربندشو از شلوارش کشید بیرون و گفت:
میپوشی یا کونتو سرخ کنم؟!
محمد یه شاخه از رو زمین برداشت و وقتی داشت برگاشو میکند، گفت:
به نظر من کونشو سرخ کنیم!
در نهایت پناه اوکی لباسو داد و محمد پلاستیکو داد دستش، سامان با کمربند بالاسرش وایساد و پناه شورت و لباس و پوشید و گفت:
جوراباشو دیگه نمیپوشم!
انگار دلش نمیخواست کامل تسلیم بشه!
سامان اروم کمربندشو زد به کون پناه و گفت:
اصلش جوراباس، بپوش بچه!
پناه نشست و شروع کرد به پوشیدن،اینا هم چهارنفری نگاش میکردن، وقتی پوشید سامان دستشو گرفت و بلندش کرد و گفت:
به به! چه بچهای!
کیوان دست انداخت به کون پناه و گفت:
اصل پورناستار اینه!
محمد از رو شورت دست کشید رو کس پناه و گفت:
تا خود صبح میکنمت
مهرداد گردن پناه و لیس زد و گفت:
چقدر جنده بودن بهت میاد!
دستا رو بدن پناه میرفت و میومد، هربار یکی انگشتشو خیس میکرد و میکشید رو سوراخ کون پناه، پناه هم یهو میچرخید و میگفت:
- نهههه! نکن! نکنید!
اینکار تقریبا ده، دوازده بار تکرار شد،محمد یه نگاه به بقیه کرد و گفت:
بسه دیگه! امادهس! شروع کنیم!
چهار نفری همراه با مالیدن و بوس و فشار، پناه رو نشوندن و بعد به شکم خوابوندن!
سامان رفت دوتا زانو هاشو گذاشت کنار رونای پناه! یه تف انداخت رو کیرش و لای کون پناهو باز کردو یه تف انداخت و انگشتشو کشید رو سوراخ پناه و گفت:
صفر کیلومتر که نیست ولی مشخصه کم کار کرده!
پناه که تازه فهمیده بود داستان چیه تقلا کرد که از زیر سامان بیاد بیرون، هی کونشو اینور و اونور میکرد، کیوان و مهرداد اسپنک میزدن تا شل کنه،پناه دست محمد و گرفت و گفت:
تورو خدا نزار بکنن!
محمد لبای پناهو گرفت و گفت:
وا بده، سریع تموم میشه!
پناه دوباره شروع کرد به تقلا کردن، اخر سامان کامل خوابید روشو با کلی تف کیرشو رسوند به سوراخ کون پناه و گفت:
امشب قراره سوراخت هزار کیلومتر کار کنه،شل کن لذتشو ببر.
پناه تقریبا پنج، شش دقیقه ماهیچههای باسنشو سفت کرده بود که کیر توش نره، بالاخره از فشار بدن سامان و اسپنکای کیوان و مهرداد خسته شد و شل شدن باسنشو من دیدم، میخواست دوباره سفت کنه ولی همون یه ثانیه کافیه بود تا سر کیر سامان بره تو کونش، یه داد کشید و گفت:
- آخ کونم! درش بیار، توروخدا درش بیار.
سامان گفت:
بچه شل کن بزار اروم اروم جاش کنم.
پناه نفسنفس زد و گفت:
- بخدا نمیتونم، درش بیار، خیلی درد داره!
سامان اروم یه کم دیگه فشار داد و نگه داشت، پناه یه جیغ ریز کشید و نالههاش بلند شد:
- وای خدا…
- آخ کونم…
- وای مامان…
- تورو خدا درش بیار…
- وااااای…
- وای کونم…
- آخ…
محمد اون وسط گفت:
سامان بازش کن دیگه، تا فردا ظهر طول میکشه اینجوری که!
سامان به شوخی به محمد گفت:
بابا این بچه تا حالا کون نداده، صبر کن یه کم دیگه
بعد به پناه گفت:
تا حالا کون دادی؟
پناه وسط نالههاش گفت:
نه بخدا… آخ!
محمد گفت:
اونقدر قسم دروغ خوردی که خدا مارو گذاشت سر رات، واست درس عبرت شه
سامان یه فشار دیگه داد، پناه یه لحظه کامل ساکت شد، انگار تمام توانشو جمع کرد که یهو از زیر سامان بیاد بیرون ولی سامان یه ذره هم تکون نخورد و یه فشار دیگه اورد، پناه چندتا آه بلند کشید و گفت:
وای خدا کونم…
وای مامان کونم جر خورد…
آی مامان جون…
آی خدا پاره شدم…
آخ کونم…
سامان توی کون پناه نگه داشته بود و نه فشار میداد نه بیرون میکشید، نالههای پناه همچنان ادامه داشت، محمد اعصابش خورد شد و دست سامانو گرفت و گفت:
داداش پاشو من راش بندازم.
سامان اروم کیرشو کشید بیرون و همزمان پناه یه جیغ خفه کشید،سامان بلند شد و محمد اومد بره روش که پناه بلند شد و نشست و گفت:
- تورو خدا کصمو بکن!
محمد با غرغر پناهو دوباره به شکم خوابوند، یهو صدای پناه بلند شد:
- وای کونم… آخ کونم… آخ کونم پاره شد…
جر خوردم… اخ مامان…کونم…آخ…کونم…کونم…کونم…وای کووووووونمممم!
محمد با یه ریتم ملایم داشت کیرشو تو کون پناه بالا و پایین میکرد، بعد رو به سامان گفت:
توش نگه داری بیشتر اذیت میشه، باید سریع بازش کنی اب بندازه
باورم نمیشد محمد داره اونجوری پناهو از کون میکنه، من کلا با زور مشروب و حرف تونسته بودم اندازه یک یا نهایت دو دقیقه سر کیرمو بکنم توش و در بیارم،اونم اونقدر پناه آخ و اوخ میکرد که از ترس همسایهها بیخیال میشدم!
پناه دیگه یه رگه از گریه به نالههاش اضافه شده بود، یعنی نه ناله بود، نه گریه، دیگه خدارو هم فراموش کرده بود و توی جملههاش فقط با مامانش حرف میزد:
- وای مامان جون کونم پاره شد…
- وای مامان کونم جر خورد…
- وای مامان گاییده شدم…
- وای مامان جون مردم…
- وای مامان بسه دیگه…
محمد همینجوری مشغول تلمبه زدن بود که سامان دستشو گذاشت روی شونهی محمد و به حالت جدی و شوخی گفت:
محمد پاشو بسه دیگه، بچه کونش ترکید!
محمد بلند شد و سامان پناه رو از رو زمین بلند کرد و انگشت انداخت دور شورت پناهو گفت:
شورتتو درار از جلو بکنم
پناه یه کم تلو تلو خورد و شورتشو تا نصفه داد پایین و سامان از پاش دراورد.
سامان نسبت به بقیه بچهها قد بلندتر و هیکل فیت و درشتتری داست، پناه رو از جلو بغل کرد و کیرشو با دست گذاشت توی کصش، پناه کلا پنجاه و پنج کیلو وزن داشت، من راحت بلندش میکردم، واس همین سامان مثل آب خوردن پناهو تو بغلش نگه داشته بود و بالا و پایین میکرد.
پناه دستاشو انداخته بود دور گردن سامان و میگفت:
- تورو خدا فقط کصمو…
جملهش که تموم شد مهرداد از پشت بهش نزدیک شد، سامان محکم پناهو نگه داشت و مهرداد از پشت گذاشت تو کونشو گفت:
چه کونی داری جنده خانوم، سوراختو امشب مهرداد لولهبازکن باز میکنه.
پناه فقط ناله میکرد.
مهرداد دستاشو گذاشته بود زیر باسن پناه و به سامان گفت:
همزمان با من بالا و پایینش کن تا دوتا کیر همزمان در بیاد و بره توش
محمد و کیوان داشتن تو آتیش چوب میریختن، نور ماه و آتیش افتاده بود روی صورت پناه،سرپناه کمی مایل به اسمون بود و دهنش تا جایی که جا داشت باز شده بود، چشماش خمار خمار، نیمه باز مونده بود،اینجا میدونستم پناه داره لذت میبره،این حالت صورت پناهو میشناختم! انگار واس چند ثانیه براش مهم نبود کی داره میکنش!
سامان واس اینکه با مهرداد هماهنگ بشه یه کم زانوهاشو خم کرده بود، مهرداد در حالی که پرت و پلا میگفت ارضا شد، کیرشو داخل نگه داشت و آبشو خالی کرد، وقتی داشت ارضا میشد پناه دوباره دردش یادش اومد و شروع کرد:
- کونم پاره شد… آخ کونم… بسه دیگه…درش بیار…
مهرداد که ارضا شده بود از کونش کشید بیرون و از پناه پرسید:
کلفت بود؟
-اره، جر خوردم
مهرداد رفت کنار، سامان که داشت از جلو میکرد،با یا دست کمر پناهو نگه داشت و اروم نشست رو زمین و دراز کشید، حالا دو دستی باسن پناهو گرفته بود و اروم میکرد توی کصشو در میاورد، همین لحظه کیوان اومد بالا سر پناه با یه دستمال لای کونشو پاک کرد و رفت روی پناه، کیرشو گذاشت رو سوراخ کونشو اروم فشار داد، دوباره نالههای پناه بلند شد، محمد اومد جلوی صورت پناه وایساد، موهای پناهو گرفت توی دستاشو کیرشو انداخت توی دهنش، حالا یه کیر جلوش بود و یه کیر پشتشو یه کیر توی دهنش، پناه وسط نالههاش دو، سه بار گفت:
- تا ته نکن بالا میارم.
اما محمد تا تخماش کیرو میکرد توی دهن پناهو در میاورد و میمالوند روی صورتش، مهرداد که ارضا شده بود کنار اینا دراز کشیده بود و به آسمون نگاه میکرد،یهو گفت:
بچهها بسه دیگه ارضا شید بریم.
محمد و سامان و کیوان بدون توجه به کارشون ادامه دادن!
محمد کیرشو از دهن پناه کشید بیرون و مالید دور لب پناه و پرسید:
چی میخوری؟
-کیر
چی تو کونته؟
-کیر
یه کیر هم تو کسته؟
-اره
پاره شدی؟
-اره جر خوردم
تو جنده ای؟
-نه
محمد’نه’ رو که شنید کیرشو انداخت تو حلق پناهو گفت:
طرف زیر یه کیر میره ازش بپرسی جندهای یا نه؟! میگه نمیدونم! تو زیر سه تا کیر هنوز جنده نشدی؟
پناه در حالی که کیر محمد توی حلقش بود، یه چیزایی میخواست بگه که اصلا مشخص نبود چیه! محمد موهای پناهو محکمتر گرفتو گفت:
نمیخواد حرف بزنی، کیرتو بخور جنده خانوم!
یه لحظه که کیرشو از دهنش کشید بیرون، پناه گفت:
- ولم کنید الان میشاشم.
- شاشم ریخت.
کیوان که پشتش بود کیرشو از تو کون پناه دراورد، محمد هم که موهاشو گرفته بود کیرشو از دهنش در اورد، پناه از رو سامان بلند شد و رفت چند قدم اونور تر نشست و درجا شاشید، سامان براش بطری اب و دستمال کاغذی برد، پناه خودشو شست و پاک کرد، از قدمایی که برمیداشت معلوم بود کامل جر خورده، یکی از پسرا بطری نوشابه رو بهش داد و پناه یه کم خورد، بعد همونجا وایساد و گفت:
- بسه دیگه، شما ارضا نمیشد، تورو خدا بسه!
کیوان رفت طرفشو دستشو گرفت و اوردش سمت زیرانداز و بهش گفت:
اخرشه دیگه! بخواب تکی تکی بکنیم ارضا شیم بریم!
پناه نشست روی زیرانداز و دراز کشید، کیوان با یه کم اینور و اونور کردن پناه رو به شکم خوابوند، دوباره التماس های پناه بلند شد که میگفت:
- از پشت نه دیگه! بزار جلو، تو رو خدا بزار تو کصم.
همزمان با گفتن این جملهها لای کون پناه رو باز کرد و یه تف انداخت اون وسط، خوابید رو پناه و کیرشو با دست فرو کرد تو کونش، دوباره ناله های پناه بلند شد، کیوان با قدرت تمام داشت تلمبه میزد، سامان و محمد کنارشون نشستن داشتن،سامان دست کشید رو صورت پناه و گفت:
جنده شخصی من میشی؟
پناه فقط در مورد کونش حرف میزد:
- آخ کونم… کونم پاره شد… کونم جر خورد… آخ کونم، کونم، کونم…
حالا دیگه صدای شالاپ شالاپ خوردن بدن کیوان و پناه میومد، همینجوری پنج دقیقه تلمبه زد که یهو کشید بیرون، پناهو برگردوند و ابشو ریخت روی صورتش، ابشو تا اخر خالی کرد و تهش کیرشو کشید رو لب پناه و ولش کرد.
پناه دستمال برداشت و درحالی که داشت صورتشو پاک میکرد، گفت:
-ای کثافت لجن، چرا ریختی رو صورتم؟
سامان رفت روش و پناهو درازش کرد، اونقدر حشرش زده بود بالا که بدون اینکه حرفی بزنه، همینجوری پاهای پناهو داد بالا، اومد بذاره پشتش که پناه چرخید، دوباره پاهاشو داد بالا و به پناه گفت:
تکون بخوری نزاری بکنم، همینجوری میبریمت کلانتری اونجا تا صبح ده نفر دیگه میکننت!
همونجوری که لنگای پناه بالا بود سامان کیرشو با دست گذاشت توی کونش و یهو فشار داد، پناه یه جیغ کشید و سامان شروع کرد به تلمبه زدن، پناه ناله میکرد و میگفت:
- کونمو پاره کردید، کونمو جر دادید، کونم پاره شد، کونم، آخ کونم…آخ…کونم…
حس میکنم سامان داشت ارضا میشد که یهو از کون پناه کشید بیرون و به محمد اشاره کرد، محمد اومد و دوباره پاهای پناه رو داد بالا و گذاشت توی کونش،پوزیشن یه جوری بود که محمد زانوهاش از رو زمین بلند شده بود و پاهای پگاه کنار صورتش،یعنی تا جایی که میشد کون پناه باز شده بود، همزمان که داشت تلمبه میزد از پناه سوال میکرد:
اسمت چیه
-پناه
چندسالته؟
- نوزده
کیرم کجاته؟ - تو کونم
امشب چندنفری کردیمت؟ - چهارنفر
پاره شدی؟ - اره جرم دادید
دوست داشتی؟ - نه، جر خوردم
همزمان با این حرفا ارضا شد و در حالی که پاهای پناه هنوز کنار سرش بود ابشو ریخت روی لباس و صورت پناه
کیوان چشمش افتاد به کون پناه که رو به اسمون بود و گفت:
پسر کونو ببین، سوراخش قد لوله پولیکا وا شده!
سامان نزدیک شد و دست پناهو گرفت و برد کنار یه درخت،دستمال داد به پناه و پناه خودشو کامل تمیز کرد،دست پناه و گرفت و رو به درخت کرد، از پشت یه کم اینور و اونور کرد و کیرشو کرد داخل، پناه دستاشو گذاشته بود روی درخت و سامان همینجوری تلمبه میزد، بعد از دو، سه دقیقه اونقدر سرعت و قدرت ضربه ها زیاد بود که پناه یهو نشست و داد زد:
- چرا ارضا نمیشی؟
سامان همزمان که جواب پناهو میداد، دستشو گرفت و چرخوندش و از زیر روناش گرفت و پناهو آورد بالا و چسبوند به سینههاش،لنگای پناه کامل بالا رفته بود و کس و کونش کامل بیرون زده بود
همینجوری پناهو گرفته بود و باهاش حرف میزد:
چطوری بچه؟
- خوب نیستم
جندهی من میشی؟ - نه، بزارم زمین
سامان همونجوری کص و کون پناهو یکی یکی سمت محمد و مهرداد و کیوان میگرفت و میگفت:
حیف نیست این بچه رو یه بار بکنیم؟
ببین درست گشاد شده یا نه؟
سوراخش کونش داره بهت چشمک میزنه!
پناه التماس میکرد که سامان بزارش رو زمین، چون داشت میدید، توی این حالت اون سه نفر دیگه دارن دوباره حشری میشن!
بالاخره سامان پناهو برد روی زیرانداز،همونجوری خودش به پشت دراز کشید،پناه هنوز رو سینههای سامان بود و لنگاش رو هوا،کیرشو با دست انداخت توی کونش و بعد دوتا دستاشو از زیر پاهای پناه رد کرد و قلاب کرد پشت گردن پناه و قفل کرد، این صحنه رو من کامل از روبرو داشتم میدیدم و نزدیک بود واس بار دوم ارضا شم، کیر سامان قد مچ دست من کلفت شده بود و تو کون پناه بازی میکرد، بعد از چند ثانیه سرعت و قدرت ضربهها اونقدر زیاد شد که نالههای پناه به جیغ تبدیل شد، محمد که چند دقیقه پیش ارضا شده بود از جاش بلند شد و اومد سمت پناه، یه کم با کص پناه ور رفت و و به کیرش دست کشید تا راست کرد، توی یه چشم به هم زدن پناهو از روی سامان گرفت و به شکم خوابوندش روی زیرانداز و خوابید روش، پناه هرچقدر سعی کرد خودشو از زیرش در بیاره نتونست، محمد خودشو کامل انداخت روشو با دست کیرشو جا کرد، صدای گریههای پناه بلند شد:
-تورو خدا ولم کنید…پاره شدم…ارضا شدی دیگه…پاشو…میخوام برم…
محمد اروم کیرشو عقب و جلو میکرد، وقتی دید صدای گریه قطع نمیشه شروع کرد به تلمبه زدن حالا همزمان صدای گریه و جمله های پگاه میومد که میگفت:
اخ کونم…
اخ مامان…
پاره شدم…
تورو خدا بسه…
وای کونم…
محمد همینجوری تلمبه میزد، حدود ده دقیقه با قدرت کوبید که ارضا شد و ابشو تو کونش خالی کرد.
حالا فقط سامان ارضا نشده بود، پناه نای تکون خوردن نداشت، همونجوری روی شکم دراز کشیده بود، فقط صدای گریههاش قطع شده بود، سامان رفت کنار پناه دراز کشید و پناه رو به پهلو خوابوند و کیرشو کرد توی کصش و شروع کرد اروم عقب و جلو کردن، فقط صدای نالههای خفیف میومد، دو سه دقیقه همینجوری گذشت، سامان کیرشو از جلو درآورد و خیلی راحت فرو کرد توی کونشو شروع کرد به عقب و جلو کردن، بعد از سه، چهار دقیقه کیرشو با دست گرفت و دو سه تا میکرد توی کصش بعد در میاورد و میکرد توی کونش،بعد یه بار میکرد تو کون یه بار تو کس، بعد از پنج دقیقه دست آخر کیرو گذاشت پشتشو یه هل داد، پناه رفت روی شکم و شروع کرد تلمبه زدن،سامان گفت:
جندهی من میشی بچه!؟
-اره میشم،فقط تو رو خدا نذار دیگه بکنن
خودم بکنم؟
-اره فقط ارضاشو، آخ…کونمو جر دادی
میای خونهی من فردا خودم تکی بکنمت؟
-اره میام فقط الان ارضا شو حالم بده، اخ…
سامان تلمبهها رو محکمتر کوبید و گفت: دروغ میگی نمیای
- بخدا میام… کونم… آخ کونم…
یعنی شمارتو میدی بهم؟ - اره میدم بخدا، فقط زود باش
سامان یهو ریتمو عوض کرد، آروم و پیوسته با تمرکز و فشار کیرشو میکرد تو کون پناه و میکشید بیرون، هربار که فشار میداد پناه یه جیغ خفیف میکشید و میگفت:
-کونم… کونم… وای کونم…
سامان به تلمبهها ادامه داد یهو سرعتشو بیشتر کرد و لرزید، همزمان پناه هم زیرش میلرزید و جیغ میکشید.تمام آبشو خالی کرد و کنار پناه رو به آسمون افتاد.
پناه روی شکم خوابیده بود و تکون نمیخورد،هیچ صدایی ازش در نمیومد، کیوان از جاش بلند شد و دستمال کاغذی رو داد به پناه و شروع کردن به جمع کردن وسیلهها، پناه تقریبا کل دستمال کاغذی رو تموم کرد تا خودشو تمیز کنه، سامان به پناه یه کم نوشابه انرژی زا داد و کمک کرد لباساشو بپوشه.
کلید توی ماشین من بود، قرار بود سامان پناهو با ماشین من برسونه خونهی من و بهش بگه فردا دوستپسرت هم آزاد میشه، بعد ماشین منو برداره بیاره.
بالاخره همه چی جمع شد و پناه با ناله و کشون کشون رفت سمت ماشین، سامان رسوندش و همون حرفایی که از قبل هماهنگ کرده بودیم رو توی راه بهش زد، حتی توی ماشین تونسته بود شمارهی پناهو ازش بگیره،حتی پناه بهش گفته بوده سکس سه نفری داشته با دوتا پسر ولی این یکی خیلی بد بوده و اصلا خوشش نیومده.
اون شب بعد از اینکه سامان پناهو برد برسونه، ما هم با ماشین محمد رفتیم ویلا، سامان هم یکساعت بعد رسید، تا خود صبح در مورد این سکس و خطرات احتمالی بعدش حرف زدیم.
فردا ظهر ماشینو برداشتم و رفتم خونهی خودم، چند بار در زدم، انگار کسی خونه نبود، زنگ زدم به پناه و جواب نداد، از بالای دیوار رفتم داخل حیاط و یه جوری درو وا کردم، شب به پناه پیام دادم و جواب داد، هیچ چیزی از اتفاقات دیشب نگفت، همون حرفایی که سامان بهش گفته بود و به من زد:
- همون موقع که تو رو بردن وسیلهها رو جمع کردم، یکیشون منو رسوند و رفت.
گفتم:
اره بابا تو رو هم میخواستن بیارن بازداشت، کلی پول دادم، بیخیالمون شدن!
دو روز همینجوری با پیام و تلفن گذشت،پناه هیچ اشارهای به اصل ماجرا نکرد، سه روز بعد اومد خونهم اما دیگه در مورد اون شب و اصل اتفاقی که افتاده بود هیچی نگفت حتی وقتی صحبتش میشد حرفو عوض میکرد، من چیزی نگفتم، داستانهای پناه بعد از این گنگ بنگ زیاد شد، اگه ازین خوشتون اومد، بعدی رو مینویسم.
نوشته: امیرحسین
0 پاسخ به “انتقام مخفی”
اوسکل
کص ننت نامرد
امیر جووووون بیا بخورررر تا سرد نشده آخه چاقال بخاطر کونی شدنت تو دهات و آبرو ریزی فرار کردی اومدی ته تهران بعد چسی میای لاهیجان ویلا گرفتی اصلا میدونی کجاست برو به خودت
یه ساقی بیاد این رو گردن بگیره
من کار به راست و دروغش ندارم ولی میخوام بگم که ذهنت چقدر کثیف و لجنه اینقدر بی شرفه. که چی مثلن، چیو میخاستی بگی، که خیانت و شرارت و زورگویی به آدمای ضعیف تو ذاته نجسه تونه خب سکس بکنین لذت ببرین ولی دیگه چرا زورگویی و دوز و کلک و خشونت بیچاره اون کسی که میخاد شریک زندگیت بشه
کورد است دیگر…..
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
من اهل نظر دادن نیستم ولی کسخل گرامی کسی که 55 کیلو وزن داره چطوری سینه 90 داره ؟؟؟ بارپاپاپا هم باشه اینطوری نمیشه کسمشنگ اول برو یه سوتین خالی 90 رو از نزدیک ببین بعد یه دختر 55 کیلویی رو هم ببین که اون کاپ از کله دختره هم بزرگتر میشه
من قبلاً این فیلم رو دیدم نمیخواست تعریفش کنی راستی اسم کارگردانش چی بود ؟؟
من تا اونجا که گفتی متاهل بود اسکینی بود سینه هاش نود بود خوندم دیگه ادامه ندادم؛ فکر کنم شیشه رو تو کشیده بودی ؛اخه شل مغز پناه که هیچ، تو برو از توی اینترنت یه کص اسکینی ممه سایز ۹۰ پیدا کن تصویرش رو زیر کامنت من بذار دیگه هرچی تو بگی درسته کیری مقام سایز سینه ننت با ۸۰ کیلو وزن ۹۰ نیست
آخه احمق فیلمنامه نوشتی لاشی دروغگو