…قسمت قبل
شب موقع خواب، مامان به سمت اتاقش رفت و گفت: شب بخیر.
سریع گفتم: امشب که بابا نیست، منم تو اتاق شما و کنار تو بخوابم؟
به سمتم برگشت و گفت: آرشین! چهارچوبهایی که برات میذارم رو رعایت کن. من زن یا دوست دخترت نیستم که شبا باهات توی یه تخت بخوابم. من مامانتم! این یه آموزش هفت روزه و یه سنت خانوادگیه. ازت انتظار دارم این رو درک کنی. خب؟
گفتم: خب.
اما واقعا هیچ درکی ازش نداشتم. چرا باید لخت جلوم بیاد و بره، بهم اجازه بده که دیدش بزنم و جلو چشمش جق بزنم، ولی نذاره لمسش کنم یا کنارش بخوابم؟
در حالی که هیچی تنش نبود، به سمت اتاقش رفت و منم با دیدنِ یک و دو شدن لمبرهای کون گوشتیاش بدون هیچ پوششی، دوباره آب از لب و لوچهام آویزون شد و کیرم برای بار هزارم تو اون روز سیخ شد.
با نا امیدی تو اتاقم برگشتم. با اینکه گوشیم مصادره شده بود و مامان گوشی رو ازم گرفته بود، اما برعکس شبهای قبلی، هیچ میلی به دیدن پورن و جق زدن با پورن نداشتم. اما عوضش مدام کُس و کون مامان و رفتاراش برام یادآوردی میشد و کلی سناریو تو ذهنم چیده میشد. با تصور کردن همون سناریوها تو ذهنم، برای بار هفتم تو همون روز جق زدم و ارضا شدم.
سعی کردم بخوابم، اما همچنان ذهنم درگیر بود و حشرم درگیرتر! باورم نمیشد بعد از این همه ارضا شدن، بازم حشری بودم. بار آخر رسما آب شفاف از کیرم خارج شد و خبری از اون آب غلیظ و چسبناک نبود. اما با اینحال هنوزم آروم و قرار نداشتم.
نزدیک ساعتهای دو، به سرم زد که دزدکی برم تو اتاق مامان. همون لحظه از تخت بیرون زدم و به سمت اتاقش رفتم، آروم دستگیره رو پایین کشیدم که وارد بشم، اما دیدم در باز نمیشه! کیر تو این شانس. در رو قفل کرده بود! انگار میدونست حتما میرم سراغش. یهو صدای مامان اومد که گفت: بهت چی گفتم آرشین؟ نگفتم چهار چوبی که برات گذاشتم رو رعایت کن؟
کلافه گفتم: بس کن مامان. هی چهارچوب چهارچوب. دارم دیوونه میشم. از صبح لخت جلوی چشمام میای و میری، بعد انتظار داری هیچ کاری نکنم؟ اصلا این کارا چه دلیلی داره؟
بر خلاف انتظارم، عصبی برخورد نکرد و آروم گفت: چرا داری دیوونه میشی؟
گفتم: دارم دیوونه میشم که لمست کنم!
گفت: دیگه چی؟
گفتم: بعد بخورمت!
گفت: کجام رو بخوری؟
گفتم: ممههات مامان.
گفت: چجوری؟
گفتم: لیس بزنم، مک بزنم، گاز بگیرم. سرم رو بکنم بین ممههای بزرگت و داغیشون رو حس کنم.
گفت: دیگه کجا؟
گفتم: اونجا!
گفت: اونجا کجاست؟
گفتم: لای پاهات ماااماااان.
گفت: اسمش چیه؟
گفتم: کُست مامان. من دوست دارم کست رو لیس بزنم. دوست دارم زانو بزنم جلوت و کس تپلت رو بخورم. بعد بشینی رو دهنم و کُست رو به لب و دهن و صورتم بمالی.
چیزی نگفت. چند لحظه بعد صداش از پشت در اومد. انگار از تخت پا شده بود و پشت در اومده بود. گفت: ای پسر بد. اصلاً فکر نمیکردم اینقدر شیطون و بیحیا و حشری باشی.
بعد از زیر در، یه چیزی رد کرد اینور. بلافاصله گفت: تو اجازه نداری کارهایی که گفتی رو انجام بدی! چون من مامانتم! این کارها رو باید با زنت یا پارتنرت انجام بدی. ولی میتونی با این خودت رو سرگرم کنی!
چیزی که از زیر در رد شد رو برداشتم. شورت بود! شورت مامان! یه شورت صورتی، که گرم بود و قسمت داخلیش خیس شده بود. دوزاریم کج بود ولی نه اونقدری که نفهمم این شورت رو پاش کرده و با آب کُسش خیس شده.
دوباره گفت: برو تو اتاقت دیگه.
شورت رو برداشتم و به سمت اتاق برگشتم. رو تخت دراز کشیدم و شورت رو روی صورتم گذاشتم. شورت رو به صورتم میمالیدم و خیسی روش رو با زبونم لمس میکردم. دیوونه کننده بود. یه آب لزج بی رنگ، که بوی خاصی داشت و از کُس مامان خارج شده بود. اونقدر اون قسمت رو لیس زدم، که ردی از آب کس مامان نموند و شورتش با آب دهنم خیس شد. شورت رو دور کیرم حلقه کردم و شروع کردم به مالیدن. به حدی شهوت وجودم رو گرفته بود، که خیلی سریع و برای بار هشتم ارضا شدم و آب رو توی شورتی که پای مامان بود خالی کردم…
دیگه نایی نداشتم و خوابم برد.
صبح که بیدار شدم، دیدم همچنان لختم و چیزی تنم نیست. از اونجایی که خجالتم نسبت به مامان از بین رفته بود و به قول گفتنی حرمتا از بین رفته بود، کون لخت به سمت پذیرایی رفتم. مامان اونجا نبود و از اشپزخونه صدا میومد. به سمت آشپزخونه رفتم و مامان مشغول صبحونه آماده کردن بود. اما برعکس دیروز لباس تنش بود و نمیدونم چرا تو ذوقم خورد. با تعجب پرسیدم: چرا لباس تنته؟
از حرفی که زدم جا خورد و با تعجب بیشتری پرسید: تو چرا لباس تنت نیست؟
گفتم: مااامااان. چرا جوری رفتار میکنی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؟
بی اعتنا به حرفم به کارش ادامه داد و گفت: برو لباس بپوش و بیا صبحونه.
گفتم: ماااماااان.
گفت: یاااامااان. کارایی که بهت میگم رو انجام بده. وگرنه به بابات زنگ میزنم و این ماجرای هفت روزه، مختومه میشه! تو که اینو نمیخوای پسرم؟
گفتم: نه!
گفت: پس مثل یه پسر خوب، اون کیر و خایه رو غلاف کن و بیا صبحونه.
رفتم لباس پوشیدم و برگشتم. صبحونه رو که خوردیم، گفت: یه مرد خوب باید همیشه خوشبو باشه. مخصوصا دهنش. میدونی چرا؟
گفتم: چرا؟
یهو صورتش رو بهم نزدیک کرد و لبهام رو بوسید! گفت: زنا از مردای بدبو فراریان و لازمهی یه معاشقهی خوب، بوی خوبه! لازمه یه سکس خوب هم یه معاشقهی خوب. معاشقه بلدی؟
گفتم: نه!
گفت: امروز یاد میگیری! امروز میتونی لمسم کنی و ببوسیم. اما فقط با لباس! قرار نیست کسی لخت بشه!
بعد بلند شد و کنار میز غذا خوری ایستاد. با اشارهی دستش منم بلند شدم و مقابلش ایستادم. گفت: بغلم کن.
سریع بغلش کردم. قدم یکم ازش بلندتر بود و سرش روی سینهام قرار گرفت. گفت: بد بغل کردی! دست راستت روی کمرم باشه و دست دیگهات پشت گردنم. کامل هم بهم بچسب.
کامل بهش چسبیدم و کل تنم، کل تنش رو لمس کرد. نرم و گرم بود. سرش رو بالا اورد و گفت: حالا لبهام رو ببوس. اول بوسههای اروم رو لبهام. بعد لب بالاییم رو بین لبهات بگیر و اروم ببوس و بمک.
کاری که کفت رو انجام دادم. اولین بوسه، با مامان خودم! حسش بینظیر بود. حس اون لبهای گرم و خیس لای لبهام.
از لبام جدا شد و گفت: دستهات نباید بیحرکت باشه. دست راستت باید بالا و پایین بره!
سمت لبهاش رفتم و دوباره شروع کردم بوسیدن. همزمان کمرش رو مالیدم و آسه آسه به سمت پایین رفتم و دستم رو به کونش رسوندم. زیر اون ساپورت تنگ و نرم، فشارش میدادم و لمسش میکردم. حسش بی نظیر بود. لذت بوسه رو چند برابر کرده بود. تو همین حین، کیرم راست راست شده بود و به شکم مامان چسبیده بود. کمی خودم رو پایین کشیدم و کیرم از روی لباس کُس تپلش رو لمس کرد… جوری تنم گُر گرفت که دلم میخواست ساپورتش رو در بیارم و بکنمش. ولی اجازه نداشتم. اما اجازهی لمس چرا!
دستم رو اینبار به کُسش رسوندم و روی ساپورت شروع کردم به مالیدن و فشار دادن. نرم و گوشتی بود و میشد درزش رو حس کرد. مامان صدای نفسهاش بلند شده بود و چشمهاش رو بسته بود. دیدن اینکه اینجوری داره لذت میبره، لذت من رو دو چندان کرده بود.
چند دقیقه تو همون حالت ادامه دادیم که مامان گفت: خسته شدم. بریم رو تخت.
سمت اتاق خواب رفتیم و روی تخت ادامه دادیم. وقتی لای پاهاش قرار گرفتم، تازه داغی و نرمی لای پاهاش رو بهتر حس کردم. تو اون حالت حتی بوسیدن هم لذت بخش تر بود. اون روز تا آخر شب برنامه فقط همین بود! بوسیدن و لیسیدن و مکیدن لب و گردن و لالهی گوش و لمس کردن بدن روی لباس. کل شورت و شلوارم از پیشآب خیس شده بود و ارضا شدنم به یه لمس بند بود…
پایان روز دوم!
نوشته: مورفین
18 پاسخ به “خانوادهی عجیب و مامان عجیبتر! (۲)”
عجب وصیت باحالی
عجب وصیت باحالی
داستانت داره جالبتر میشه . ادامه بده ببینم میخوای ته داستان رو چجوری ببندی برام جالب شد.
داستانو طولانی کن یکم دیگه چقدر زود تموم میکنی قسمتارو
یکی به این کصخل بگه تو گفتی 7 روز با مادرت تنهایی و نمیتونی بیای هر دفعه دو خط بنویسی و بگی اینم داستان امروز چون کیرتوکص فقط پنج قسمت میزاره دیگه روز ششم و هفتم نمیزاره پس توی سه قسمت کار جمع کن یعنی از روز سوم تا هفتم توی قسمت سه بنویس
در جریان هستی که یک داستان رو نمیشه بیش از ۵ قسمت ادامه داد پس اگه میخوای کل ۷ روز رو بگی باید هر قسمت دو روز رو بگی
ادامه بده
فک کنم بهایی هستین!!!
خوبه اگر اخرش کمرت زرتی شل نشه و انی جمع کنی
چرا از اون ور نمیگی که خواهرات و پدرت هم در مرحله لمس کیر هستند به زود کیر پدرت تو کوسشون خواهد رفت
کوتوله بنظرم داستانت یکی از بهترینای کیرتوکصه ادامش بده فاصله زمانیت خوب بود نگهش دار و اگر شد درطول داستان خواهراشم بیار توبازی
فکر کنم 8 قسمت باشه قشنگ نوشتی ادامه بده
حتما هم بابات خواهرات رو میکنه جهت اموزش و تو با مامان میری سفر
Goondaah باحال بود
sosisi منتظریم ها زود بعدی رو بنویس
ادامه بده منتظر ادامش هستیم
sosisi منتظر پارت بعدیمممممم
چرا ادامه شو نمیزاری؟