داخل آسانسور شدم و طبقه ۵ رو زدم ، داخل آسانسور روبرو درب ، آینه ای تمام قد بود ، به چهره پریشان خودم خیره شدم ، پشت موهام کمی سیخ شده بود و با دست نتونستم صافش کنم ، اگر خاطره اینجا بود مطمئنا مثل سگ میپرید بهم که تو همه جا آبرو منو میبری و چنتا فحش نثار مادر بی گناهم میکرد ، کاش صبا یا فرشته اینجا بودن ، مطمئنا صبا آروم دست نوازش میکشید روی سرم و میگفت رفیق من انقدر مرد زندگیه که یادش میره تو آینه خودش رو نگاه کنه ، اگر فرشته اینجا بود تا طبقه پنجم تو بغلم و لبهاش جفت لب هام بود ، آخ دلم آغوش میخواد دارم دیوونه میشم .
یکی با خودکار روی در آسانسور نوشته بود ، اندوه دوری را چه تسکین است ؟ گفت : خیال .
در باز شد و روبرو نوشته بود واحد ۱۴ خانم دکتر فرجاد ، منشی دکتر یه دختر خوشگل و سکسی بود ، موهای قهوه ای فر ریز و بلندش با صورت گرد و پوست شفافش و یه عینک فانتزی گرد باعث شده بود ترکیب زیبایی درست کنه ، تلفنی صحبت میکرد و من بالای سرش محو جمالش شده بودم ، پشت تلفن گفت جلسه کنسل شده خودم جلسه جدید رو باهاتون هماهنگ میکنم ، خانم دکتر سرماخوردگی شدید دارن و چند روزی به استراحت نیاز دارن ، تلفنش تموم شد با خنده رو لب گفت سلام آقای طهماسب ، اگر گوشیتونو جواب داده بودین ، میخواستم جلسه امروز رو کنسل کنم که جواب ندادین ، چند دقیقه ای بنشینید تا خانم دکتر اجازه بدن .
نشستم روبرو منشی ، یه لعنت فرستادم به خاطره به خاطر اینکه همش تو کشمکش با خودمم که با زن دیگه ای ارتباط بگیرم ، از خودم خجالت کشیدم که بهش بیشتر نگاه کنم ، نه به خاطر زنم ، فقط به خاطر صبا .
پیامک از طرف صبا برام اومد ، عزیز دلم کجاست و چه میکنه ،
+در فکر تو و در حال چت کردن با عزیز ترین عزیز دل دنیا .
_الان باید در حال حرف زدن با مشاور باشی که .
+اومدم منتظرم برم داخل ، انگار دکتر حالش خوب نیست ، من ازش مریضی نگیرم صلوات .
_بغل مغلش نکن هیچیت نمیشه .
+بغل فقط یه بغل اونم بغل تو ، بقیه بغل ها بیشتر عذابه تا آرامش .
_پس بیا بغل آجی که بدجور دلتنگ بغلته .
+آخیش ، چه به موقع بود ، مرسی که هستی رفیق .
_سیاوش بهتر نبود خاطره رو هم میاوردی ؟
+گفتم بهت که باهم قهریم، قهر هم نبودیم بعید میدونم میومد ، دفعه قبلی هم اشتباه کردیم اومدیم، اصلا الان هم اشتباه کردم که اومدم ، من که میدونم مشکل کجاست ، کسی هم نمیتونه بهمون کمک کنه .
_کاش میتونستم کاری کنم براتون ، جز دعا کاری از دستم برنمیاد ایشالا که اوضاع خوب میشه و خاطره هم سر عقل میاد . اگه وقت داری خوابت رو برام تعریف کن ، میخوام بدونم چی بوده خوابت که اینقدر ریختت بهم .
+فکر کنم باید برم داخل ، باشه یه وقت بهتر ، میدونم که میدونی اما تکرارشم قشنگه، داداشت از ۹۳ تا هم بیشتر دوستت داره ، شاعر میگه گرچه از دوری این فاصله ها مایوسم از همین فاصله دور تورا میبوسم .
_ برو فداتشم ، قراره نیم ساعت دیگه فرهاد بیاد دنبالم بریم خرید ، فردا شب مهمون دارم ، بابابزرگ فرهاد میاد ، احتمالا میخواد مارو آشتی بده با قوم الضالمین، اومدی بیرون برام بنویس چی شد نتیجه ، بعدا میخونم ، مراقب خودت باش ،
+منم دوستت دارم .
از در که وارد شدم از روی ظاهر دکتر متوجه شدم که حالش خیلی مساعد نیست ، گفت سلام وقت بخیر ،
+سلام ، روزتون بخیر ، خانم دکتر خیلی واجب نیست مزاحم بشم میتونم یوقت دیگه خدمت برسم ،
_نه خواهش میکنم بفرمائید، خوبم ، خانمتون چطورن ؟
+متاسفانه باهم قهریم .
_ای بابا ، ایشالا جلسه بعدی که ایشون تنها بیان بتونم کاری کنم که تاثیر مثبتی رو زندگی تون بگذارم .
+فکر نمیکنم دیگه بیاد دفعه قبلی هم زوری آوردمش پیش شما .
فرجاد چنتا سرفه کرد و گفت خوب من در خدمتم این مدت چه تغییری حاصل شده ؟
+این جلسه یکم سخته برام حرف زدن ، میخوام واقعیتی رو بگم که دفعه قبلی بهتون نگفتم .
یکم با خودم کلنجار رفتم هنوز مطمئن نبودم این راز رو بهش بگم یا نه ، فرجاد گفت وقتمون کمه بفرمائید تا بتونیم صحبت رو به یه جایی برسونیم ، گفتم من سه ساله با صبا نامی دوست هستم ، ایشون شوهر داره و یه پسر هم داره ، رابطه عارفانه ای باهاش دارم .
فرجاد چشاشو تنگ کرد و با اخم گفت عارفانه دیگه چه صیغه ایه، گفتم با یه نفر هم به اسم فرشته رابطه جنسی دارم که اون رابطه یجورایی عاشقانه است ، فرجاد انگار یکم عصبی شد و از جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید ، موقع بیرون دادن نفسش خس خس سینه اش شنیده میشد ، که تبدیل شد به سرفه . وسطش اومد چیزی بگه که سرفه هاش بیشتر شد ، دیدم ناراحته گفتم مثل اینکه ادامه جلسه امکان پذیر نیست ، با اجازتون من میرم ، یوقت دیگه خدمت میرسم .
بلند شدم که برم، فرجاد یه لیوان آب و قرص خورد ، سینه اش رو صاف کرد و گفت تو این چند سالی که مشاوره کار میکنم هیچ کس تا به حال به اندازه تو منو گول نزده بود ، من دفعه قبلی باورت کردم ، شب که یاد زندگی تو و خانمت افتادم برات اشک ریختم ، تا همین امروز بی صبرانه منتظر بودم که جلسه دوم رو بیای تا بتونم بهت کمکی کنم ، امروز با اینکه حالم خیلی بد بود خوشحال شدم که اومدی ، ولی صد افسوس ، ازت ناراحت نیستم به خاطر اینکه به خانمت خیانت میکنی ، دفعه قبلی اگر میگفتی خیانت کردم ، بهت حق میدادم ، الان ازت ناراحتم که بهم دروغ گفتی ، من به حرفات ایمان داشتم ، ما مشاور ها اگر مراجعه کننده مون بدترین و خبیث ترین آدم دنیا هم باشه باید بپذیریمش اما تو منو نا امید کردی ، من از خودم بدم اومد ، باورم نمیشه که تو دفعه قبلی جون دخترت رو قسم خوردی که فقط با خانمت رابطه داری .
دوباره سرفه اش شروع شد ، منم جوابی ندادم و از مطب اومدم بیرون ، قلبم تیر میکشید و دلم یخ کرده بود ، آخه این دیگه چه چیز مزخرفیه تو بدن من که وقتی دلسرد میشم باید واقعی این سردی رو تجربه کنم، تو آسانسور گوشیمو دراوردم، هنوز روی چت با صبا بود ، نوشتم فرجاد حالش خوب نبود جلسه کنسل شد ،
رفتم دنبال دخترم گلسا ، ۲ ساعت پیش گذاشتمش پیش مامانم تا بتونم برم پیش مشاور ، وارد خونه شدم مامانم داشت قربون صدقه گلسا میرفت ، گفتم ببخشید خاطره کار داشت مزاحم شما شدیم .
_چه مزاحمتی عزیزم ، منکه خوشحال میشم ، اگر به منه ، من میگم صبح ها گلسا رو نبر مهد بیارش پیش من ، مثل چشم هام ازش مراقبت میکنم . منکه یدونه پسر بیشتر ندارم ، یدونه نوه هم بیشتر ندارم .
+همینکه گاهی پیش شما میزاریمش هم باعث شرمندگیه بالاخره تو مهد باهاش کار میکنن و چیزای جدید یادش میدن ، الانم باید بریم خرید ، چیزی لازم داری برات بگیرم .
_ نه چیزی لازم ندارم ، شام میزارم برو خاطره رو بیار شب بیاید اینجا .
+نه شب خونه یکی از دوستان دعوتیم ، یه شب دیگه مزاحم میشیم .
_هر وقت دوست داشتین بیاید .
مامان یکم مکث کرد و گفت سیاوش اوضاع خوبه خاطره خوبه .
+اره همه چی خوبه ، خاطره هم خوبه ،
_خاطره گاهی عصبی میشه چیزی میگه تو به حرفش گوش کن ، مواظبش باش، بهش محبت کن ، زن به مهر و محبت احتیاج داره .
از خونه مامان رفتم لیست بلند بالای خاطره رو تهیه کردم ، میوه هایی که معمولا همه میموند تا میگندید و شیر هایی که ترش میشد و خیلی چیز ها که تو خونه بود و باز هم میخریدیم چون خاطره یادش نبود که چی داریم و چی نداریم ، فقط پیامک میکرد گوشت مرغ میوه و … .
یک ساعتی با گلسا رفتیم پارک و باهاش بازی کردم ، تو مسیر برگشت گلسا خوابش برد ، وقتی رفتیم خونه هوا تاریک شده بود ، همه برق ها خاموش بود و خاطره خوابیده بود ، پیام از صبا اومد شب خوبی داشته باشین ، ایشالا امشب خیلی خسته بشین ،
نوشتم شب جمعه و خستگی واسه شما متاهل هاست ، ما مجردها حسرتشو میخوریم .
_خاطره کجاست .
+خوابه ، گلسا هم خوابیده .
_چه خوب ، برو بغلش کن یکم نوازشش کن ، ایشالا وصلت صورت بگیره و به مراد دلت برسی .
+مراد دلم میگه برو حموم و تخت بگیر بخواب .
_فرهاد حمومه الاناست بیاد بیرون دیگه ،
+چه مرد خوبی ، هم قبلش میره حموم هم بعدش .
_کوفت دوست داری ؟
+خیلی دوست دارم فقط در صورتی که تو بگی .
_کتک چی، کتک دوست داری؟
+اونم خیلی فقط بگو کی کجا
_برو دنبال بازیت بچه ، انقدر سر به سر مامانت نزار ،
+آخه ۱۲ سال اختلاف که نمیشه مامان ، اما واقعا تو برام همه چی هستی ، مادری خواهری رفیقی مونسی همدمی ، همه دنیایی ، مرسی که هستی
_شب خوبی داشته باشی داداشی ، غصه نخور همه چی درست میشه،
+شب خوبی داشته باشین آجی خوشگلم،
رفتم حموم و وقتی اومدم بیرون خاطره بیدار شده بود ، با اخم و تَخم گفت تا الان بیرون بودی یه شامی هم میگرفتی ، گفتم صبحونه و ناهار که هیچ وقت نداریم ، یه شام میخوای درست کنی اونم زورت میاد ،
خوب وقت نمیکنی بلد نیستی یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای بگو یه نفر بیاد کارهای تورو کنه این بچه هم نگه داره هی همش آواره این ور اون ور نشه ،
_ اووو حالا مُردی یه روز گلسا پیشت بود .
+یه روز همش ، همیشه صبح تا ظهر که مهده، غروب ها هم که اکثرا من میبرمش گردش ، الان تو چه غلطی میکنی ؟
_زندگی مشترکه باید همکاری کنی ، همش میخوای از زیر مسئولیت در بری ، اخه تو آدم بی مسئولیتی هستی ، از بچگی یادت ندادن ، تقصیر خودت نیست،
+به تو هم از بچگی شعور یاد ندادن .
_هان چیه رفتی پیش مامانت دوباره پُرِت کرده بیای با من دعوا کنی ،
اومدم بگم اون بیچاره که همیشه طرف توئه ، پیش خودم گفتم بدتر فکر میکنه داره درست میگه و من توجیه میکنم ، گفتم تورو کی پر میکنه همش مثل سگ میپری به من ، الان ۳ ماهه رابطه نداریم ، تقصیر مامان منه ؟ ۴ ساله جدا می خوابیم تقصیر مامان منه ؟
خاطره قهقهه ای زد از اون خنده های روی مخی که روان منو بهم میریخت ، با تمسخر گفت اخه تو که نمیتونی، اصلا راست میکنی که بتونی سکس کنیم ، دفعه آخری یادت رفته نتونستی ، معلوم نیست با کی میری کثافت کاری میکنی ، میای خونه دیگه راست نمیکنی ، قبلا همیشه گوشیت یه رمز ساده ثابت داشت ، دیشب خواب بودی گوشیتو برداشتم با اثر انگشتت هم باز نشد ، پس یه غلطی میکنی .
خیلی عصبی شدم داد زدم خفه شو خفه شو بسه دیگه دیوونه ام کردی ، اومدم باز حرفای تکراری رو بگم که گلسا تو خواب گریه اش گرفت ، خاطره رفت پیش گلسا و منم تحمل خاطره رو نداشتم ، از خونه زدم بیرون .
بارون میبارید و یک ربعی بی هدف تو خیابون ها چرخیدم و آهنگ رندومی گوش میدادم ،
آهنگ میخوند بی تاب توام ماندم چه کنم ،
چند باری خواستم به صبا پیام بدم بگم مثل این آهنگ بد خرابم ، اما پیش خودم گفتم این بنده خدا هم گرفتار کردم ولش کن شب جمعه کنار خانواده است ، یکم آدم باش یکم فهم داشته باش خوب .
خیابون ها خلوت بود ، یکم جلوتر تصویر محوی تو خیابون میدیدم که فقط سرخی و آبی بودن دو تا شیء قابل تشخیص بود ، با دستمال اشک هامو پاک کردم ، یه زن و مرد جوون کنار خیابون راه میرفتن که با شنیدن صدای ماشین ، مرد برگشت و دست بلند کرد ، وقتی دید ماشین من به ماشین مسافر کشی نمیخوره دستش رو اورد پایین و به مسیرش ادامه داد، جلوترشون ایستادم، شیشه رو دادم پایین و گفتم بارون میاد بیاید بالا تا یه جایی میرسونمتون،
دوتایی خوشحال شدن و گفتن مرسی تا آخر خیابون هم برسونی بعدش تاکسی پیدا میشه ، حرکت کردم خانمه گفت آقا ما که مزاحم شدیم لطفا میزنی آهنگ بعدی، این خیلی غمگینه ، زدم بعدی آهنگ شاد اومد میگفت عشق فقط تو بقیه اداتو در میارن، من با تو زندگی بسازم همه بمونن انگشت به دهنت .
از آینه دیدم که پسرِ زنش رو محکم بغل کرد و گفت می سازم برات ، تو دلم گفتم تو یه کرایه آژانس نداری ، چی میخوای بسازی برا این بنده خدا ، منکه همه چی دارم زندگیم اینه ، دیگه پول هم نداشته باشی تو این مملکت خراب شده میخوای چجوری زندگی کنی ،
انگار حرفام رو شنیده باشن ، زنه گفت نباید بگی می سازم باید بگی می سازیم، هر اتفاقی بیفته ما با همیم خراب بشه باهمیم، ساختنشم باهمیم، مرد گفت پس باهم می سازیم و هردو خندیدن، گفتم نامزدین یا سر خونه زندگیتونید، پسره گفت داریم وسیله خونه میخریم ایشالا تو این یکی دو هفته میریم سر خونه زندگیمون ، گفتم عروسی میگیرین، زنه گفت با این خرج ها مگه میشه عروسی گرفت ، باهم یسری وسیله ضروری رو داریم جور میکنیم ، زودتر بریم خونمون، مهم کنار هم بودنمونه ، گفتم مبارکه ، ایشالا تا آخر عمر طولانیتون همینطور کنار هم خوشبخت باشید .
یک لحظه بهشون حسودیم شد ، کاش هیچی نداشتم اما حال این دوتا رو داشتم ، از فکرهای مزخرفم پشیمون شدم و از خودم حالم بهم خورد .
گفتم وسیله چی کم دارین ، پسر گفت اصل کاری ها مونده ، تلویزیون و لباسشویی ، زنه گفت تلویزیون که واجب نیست فقط لباسشویی هم بگیریم کافیه.
یه کارت مغازه دادم به پسره گفتم من فروشگاه لوازم خانگی دارم ، خیلی با شما حال کردم ، دوست دارم کمکتون کنم ، فردا صبح بیاید ، دم قسط بدون بهره تلویزیون و لباسشویی ببرید .
یک دقیقه ای ساکت شدند و بعد پسر گفت آقا دوربین مخفیه، گفتم نمیخوام که مفتی بدم بهتون، پولش رو خورد خورد میدین دیگه ، پسر گفت اخه انقدر تورم هست که مطمئنا ضرر میکنید، گفتم فدا سرتون، این همه سود کردم چی شد حالا یبار هم ضرر کنم به جایی برنمیخوره ،
بارون بند اومده بود ، پسر گفت آقا ما اینجا پیاده میشیم ، مرسی از لطفتون، فردا مزاحمتون میشیم ، نزدیک یه خانم تنها پیاده شون کردم ، داخل گوشیم چرخیدم شاید صبا جایی پیام داده باشه بهم ، چند دقیقه ای زیر و رو کردمش اما پیامی نبود ، خانمی که جلوتر وایساده بود ، اومد سمتم زد به شیشه ، دادم پایین گفتم جانم ، گفت جا داری ؟ گفتم متوجه نشدم ، گفت چقدر یوولی تو ، ۲۰۰ ساک تو ماشین ، ۸۰۰ تومن بریم خونه ، تازه فهمیدم چی میگه و چکارست، گفتم ببخشید من فرشته منتظرمه باید زودتر برم پیشش ، گفت خوب تنوع میشه با فرشته دوتامونو بکن ، دیدم خیلی پروئه ، راه افتادم ، گفت بدبخت نر گدا، حتما ماشینت هم دزدیه .
به دقیقه نکشید که پشیمون شدم ، کلی با خودم کلنجار رفتم که برگردم یا نه ، اما من آدم اینکار نبودم ، من نمیتونم با غریبه بخوابم ، تو کل عمرم یک بار هم جنده نکرده بودم ، رفتم سمت فروشگاه، فریبرز داشت کرکره در ها رو میداد پایین که رسیدم ، گفتم چرا انقدر دیر میری ، گفت ملا به مکتب نمی رفت وقتی میرفت جمعه میرفت ، الان این موقع اومدی چکار ، امشب مشتری زیاد بود دیگه دیر شد ، گفتم با خاطره یکم جر و بحث کردم اومدم اینجا تو اتاق بخوابم ، گفت ناقلا اگه کُس اوردی منم بیام ، ماهم دل داریم، گفتم تو فقط منو نکردی ، هر کی اینجا پاشو گذاشته از زیر کیرت گذروندی ، گفت وایسم حالا یا برم، گفتم برو میخوام تنها باشم ، کژال هم تنهاست ، منتظرته .
به فرشته پیام دادم فروشگاه هستم ، بیا بدجور دلتنگ آغوشتم، رو تخت اتاق فروشگاه خوابیدم ، به خاطر خستگی زود خوابم برد ، ساعت ۴ نصفه شب یکی تو گوشم نجوا میکرد منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه ، بوسیدنت برای من تولد یک نفسه ، چشام رو باز کردم فرشته کنارم دراز کشیده بود و به چشمام خیره شده بود ، گفتم آخ که چقدر دلم آغوش میخواد ، آخ که چقدر دلم بوسه میخواد ، غلتی زد و پشتش رو کرد بهم ، گفت تو که انقدر غرق در صبا هستی من رو یادت میره ، از پشت محکم بغلش کردم و گفتم تو کلید فروشگاه و خونه و ماشین و ویلای من رو که داری هیچ ، کلید قلب منم داری ، هر وقت بیای قدمت سر چشم ، فرشته کونش رو به کیرم مالید ، گفتم حس سکس ندارم ، دلم فقط بغل میخواد ، گفت تو هر وقت منو صدا میکنی فقط سکس میخوای ، بغل و بوس هات با کس دیگست، گفتم اخه یه بغل کردن تو آدم رو مجبور میکنه تا تهش برم، گفت خوب تا تهش برو ، من هر کاری میکنم که تو دوست داشته باشی ، برات حاضرم بمیرم ،
لب هامو گذاشتم رو گردنش و آروم سانت به سانتش رو مشغول بوسیدن و لیسیدن شدم ، دست هامو دورش حلقه کردم و جفت سینه هاش رو میمالیدم، ناله های سکسی میکرد و به خودش پیچ و تاب میداد ، دست بردم سمت کس خیسش و چنگش زدم ، پای راستشو برد بالا که کارم راحتتر بشه ، سرش رو برگردوند و لبامون جفت هم شد ، کف دستم رو با آب دهن خیس کردم و کیرم رو مالیدم ، از پشت فشارش دادم تو کس فرشته ، مثل همیشه داغ و تنگ و پر از آرامش، آروم کیرم رو عقب جلو میکردم و فرشته قربون صدقه ام میرفت، با آه و ناله سعی داشت بیشتر حشریم کنه میگفت جوونم چه کیری ، اوف چه کلفته دارم پاره میشم ، اوف چقدر درازه میخوره به رحمم از بس درازه ، کیرت رو دوس دارم ، کیر میخوام بکن منو ، دوست داشتم بیشتر ادامه بدم ، کشیدم بیرون گفتم پوزیشن عوض کنیم ، گفت پس پوزیشن مورد علاقه من .
گفتم پس داگی شو ، سرش رو چسبوند به تخت و کس و کونش رو باز کرد برام ، زبونم رو از چوچوله اش کشیدم تا سوراخ کونش ، چند بار تکرار کردم ، چوچوله اش رو با دست میمالیدم و زبونم رو لوله شده داخل کسش فرو میکردم , از لذت ملحفه رو چنگ زد ، گفت کیر میخوام ، کیرت رو بکن توش ، کیرم رو گذاشتم دم کس پرآبش ، نوک کیرم رو میکشیدم رو سوراخ کسش و چوچوله اش ، گفت دارم دیوونه میشم ، بکن توش ، گفتم التماس کن تا فرو کنم ، گفت سیاوش طاقت ندارم ، تورو جان صبا بکن منو ، گفتم بگو به کی داری کس میدی ، گفت به عشقم دارم کس میدم ، من جنده سیاوشم ، دوست دارم براش جندگی کنم ، از قدیم گفتن واسه عشقت رو تخت جنده باش تا عشقت نره سراغ کس دیگه ای ، گفتم من جنده نمیخوام ، بگو چقدر منو میخوای ، گفت همون قدر که تو صبا رو دوست داری منم تورو دوست دارم ، گفتم پس دوست داشتنت حد نداره ، حالا که بی نهایت منو دوست داری این کیر ناقابل هم تقدیم شما .
تا دسته کیرم رو تو کسش فرو کردم ، جیغی کشید و با صدای بلند شروع به آه و ناله کرد ، با تمام توانم تو کسش تلمبه میزدم و رو لپ های کونش اسپنک میزدم ، جای انگشتام روی کونش موند و سرخ شده بود , فرشته همه جوره پایه بود و همراهی میکرد ، دستم رو بردم زیرش و چوچوله اش رو مالیدم .
بدن فرشته شروع به تکون خوردن کرد ، افتاد رو تخت و منم افتادم روش ، از شهوت زیاد زیر کیرم بدنش تکون میخورد و به رعشه افتاد ، گفت تند تر بکن دارم میشم ، سرعت تلمبه ها مو بیشتر کردم ، فرشته زیر کیرم به لرزش افتاد و ارضا شدیدی رو تجربه کرد ، منقبض شدن عضلات بدنش به کیر منم فشار زیادی آورد و منم باهاش ارضا شدم و تو کسش خالی شدم .
صبح یکی در اتاق رو میزد و صدام میکرد ، فرشته برای اینکه کسی نبینتش سحر رفته بود ، به خاطر غذا نخوردن بدنم جون نداشت و به سختی بیدار شدم ، احساس میکردم که الانه سکته کنم ، پیش خودم گفتم کاش تو خواب سکته میکردم و با خوابی که میدیدم تا ابد همراه بودم .
رفتم در رو باز کردم خانم سرخوش پشت در بود ، گفت سلام ، ببخشید مزاحم شدم ، دوتا جَوون اومدن واسه خرید اقساطی میگن با شما هماهنگ کردن ، سینه های درشتش داشت مانتو کوتاهش رو پاره میکرد و رون های پرش باعث شده بود مانتوش شبیه پیرهن بشه ، گفتم بهشون بگو یک ربع صبر کنن الان میام ، خانم سرخوش از جلو در داشت تو اتاق سرک میکشید ، گفتم دنبال چیزی میگردی ، چشماش برقی زد و با شیطنت گفت نه ، یه مقدار بوی وایتکس میاد گفتم اگر داری تمیز کاری میکنی کمکتون کنم ، گفتم لازم نکرده بفرمائید پایین ، لباستون هم خیلی تنگ شده باید سایز بزرگتر بگیرید . سرخوش خندید یه بازو گرفت گفت دارم میرم باشگاه همش عضله است ، در حالی که فیگور میگرفت از پله ها رفت پایین .
خانم سرخوش واقعا سرخوش بود ، دنیا به تخمکش بود و با فریبرز رابطه جنسی داشت ، چند باری فریبرز پیشنهاد داده بود بیا باهاش تریسام بزنیم ، که من قبول نکردم ، همیشه هم میگفت سرخوش از خداشه زیرت بخوابه ، اگه میخوای من نباشم هم مهم نیست حداقل یبار امتحانش کن ، بدنش فوق العاده است ، خیلی تو سکس حرفه ای و سگ حشره ، بکن یکبار حال نداد نکن دیگه، خیلی وقت ها وسوسه میشدم که بکنمش اما این کار در توان من نیست .
پیام اومد از صبا که سلام صبح بخیر خوبی ، صبا همه چیه من رو میدونست جز دو تا چیز ، یکی جریان فرشته رو ، یکی سیگار کشیدنم رو .
نوشتم سلام عزیز دلم خوبم فداتشم ، آجی خوشگلم در چه حاله ،
_ شکر خوبم ، خسته نباشید بگم یا نگم ؟
+طبق روال گذشته دیشب با خاطره دعوا کردم و اومدم فروشگاه خوابیدم ، خسته نشدیم ، شما خسته نباشید .
صبا یه استیکر غم فرستاد نوشت غصه نخوریا ،
+غصه که مال قصه هاست ما خوشیم همه جوره رو زمین با چشم باز ، فرهاد کجاست،
_رفته نون بگیره الاناست بیاد .
+آخ جون نون تازه ، جای منم حسابی بخور ، منم اگه وقت کنم میرم کله پزی، دیشب شام نخوردم خیلی گشنه ام ، جای تو هم میخورم
_تو هم هی دل منو آب کن ، آخه رسمشه که من شکمو نون پنیر بخورم ، تو کله بخوری .
+خوب نمیخورم پس
_شوخی کردم دیوونه ، حتما بخوریا .
+دیوونه تو بودن خیلی حال میده ، دیشب خوابت رو دیدم و فهمیدم چرا خیلی از ادم ها تو خواب میمیرند،
_چرا اون وقت
+چون آغوش یار ، یار رو پاک کردم نوشتم عشق ، عشق رو پاک کردم نوشتم معشوق ، پاک کردم نوشتم کسی که میپرستنش، پاک کردم نوشتم آغوش کسی که خیلی دوستش دارند اما بازم پاک کردم نوشتم چون تو خوابم تو بغلم کرده بودی و به خاطر دل نکندن از تو حاضر بودم تو خواب بمیرم تا ابد تو بغل تو بمونم . ایشالا دفعه بعدی .
_ دیوونه ای به خدا ، پس ایشالا دیگه من به خوابت نیام ، الان هاست فرهاد بیاد حسن ختام شاعر چی میگه ؟
+شاعر میگه مثل گنجشک دوستت دارم
_حالا چرا گنجشک
+چون میگن وقتی گنجشک یکی مثل تورو داره و ترکش میکنه ، گنجشکه ناراحت نمیشه غصه نمیخوره ، واقعی میمیره .
_دیوووونه، آخه این چه حسن ختامیه، خدا نکنه بمیری ، اون جفتش بمیره شاید بمیره ، من و تو رفیقیم ، منم تا ابد رفیقت میمونم ، هیچ وقت ترکت نمیکنم ،
+از خواب دیشب راضی ام ، حداقل باز همون خواب قبلی رو ندیدم ، میترسم ، میترسم یروز خوابم تعبیر بشه و دق کنم از نبودت .
_اگه منظورت همون خواب است که برام تعریفش نمیکنی ، اینبار برام بنویس خوابت رو وقت کنم بخونم ، فرهاد اومد ، فعلا .
فرهاد اومد یعنی دیگه بسمه با صبا بودن ، یعنی اینکه خفه شم . البته بنده خدا امشب مهمون داره و کلی کار داره ، گوشیم زنگ خورد و خانم سرخوش گفت نیم ساعت هم بیشتر شد ، اگر حوصله نداری بگم برن بعدا بیان .
همون موقع از پله ها رفتم پایین دیدم دوتا کفتر عاشق دست تو دست هم دارن بین وسایل می چرخند.
پسر من رو دید ، به زنش گفت ، آذر جان آقای طهماسب اومدن ، بعدش دوتایی سلام و احوال پرسی کردن .
یه تلویزیون و ماشین لباسشویی انتخاب کردن ، پشت سرشون بودم و متوجه حضور من نشدن ، آذر گفت سهیل جان سرویس قاشق چنگال هم باید بگیریم ، سهیل گفت اینجا همش ست کامل و گرونه ، میریم بازار از این ارزون ها میگیریم .
اومدن واسه فاکتور گفتم ماهی چقدر میتونید بدین، پسر گفت حقوقم ماهی ۷ تومنه ، ۲ تومنش میره پای کرایه و ۳ تومنش رو قسط میدم ، بابای آذر نصف قسط ها رو میده ، نصفشو من ، دیگه هرچی کرمته آقا .
خانم سرخوش گفت اینطوری که چیزی نمیمونه واسه قسط دادن ، سهیل گفت آذر قراره بره یه جا سر کار ایشالا جور بشه حقوق آذر هم میدیم خدمتتون، گفتم ماهی چقدر قراره بدن بهش ، گفت ماهی دو و نیم میلیون ، گفتم ما یه نیرو کم داریم واسه فروشگاه ، ماه اول ۴ میدیم ، اگر خوب کار کنید ماه های بعدی ۵ تومن میشه ، ۳ تومن هم بابت اقساط بدین به فروشگاه ، انگار دنیا رو داده بودن به اون دو تا جوون ، بهم نگاه کردن و شور عشق تو چشمای جفتشون موج میزد ، گفتم خانم سرخوش واسه کادو عروسی هم یه سرویس قاشق چنگال بهشون بدین . دیگه نزدیک بود گریشون بگیره از خوشحالی . به آذر گفتم فکراتو کن ، اگر دوست داشتی از فردا مشغول به کار شو ، آذر با شوق و ذوق گفت فردا ساعت چند اینجا باشم ؟ گفتم پس صبر کنید فریبرز بیاد و بهش مدارک بدین و قرارداد بنویسید ، شرایط کار رو باهاش هماهنگ کنید .
نزدیک غروب میشدیم که صبا پیام داد استرس دارم ، رفتم طبقه بالا تو اتاق ، جواب دادم ، استرس چی ، هر صحبتی شد و هر حرفی زده شد تو اولویت رو بزار خودت ، ببین چی به نفع خودته همون رو انجام بده ، با هیچ کس رودربایستی نکن ، مهم خودتی نه کس دیگه .
_ اخه نمیتونم فقط خودم رو ببینم که ، فرهاد همسرمه اون هم باید تو آرامش باشه ، بالاخره مامان باباش هستن، منکه نمیتونم فرهاد رو از مامان باباش ببُرم،
+راستی کجاست آقا فرهاد .
_ رفت آرایشگاه یه ساعتی فکر کنم الافه.
+امشب کی میاد
_ بابابزرگ فرهاد و عمه اش و خانواده .
+صبا
_ جانم
+شاعر میگه وقتی جوابم میدهی با مهر جانم ، من صاحب عالی ترین جان جهانم .
_دلت نخواد ، داره بارون میاد.
+اینجا هم میاد ، به قول شاعر باز داره بارون میزنه یعنی چطوره حالت ، اخ که چقدر دلم میخواد الان بیام دنبالت ، من باشم و تو باشی و دیوانگی و بارون ، آخ که چقدر تنگه دلم واسه هردوتامون . میگم کی بریم گردش ؟
_ فردا بیا دنبالم ، دلم تنگ سفر و همسفره
+کجا بریم؟
_تا الان که هرجا رفتیم عالی بوده ، هرجا تو بگی میریم .
+یه جا هست الان اومد تو ذهنم ، شب هاش قشنگه ، امشب که مهمون ها برن خسته ای نمیشه رفت ، یادم بنداز یه شب ببرمت ، باید برات صور فلکی رو توضیح بدم ، زحل و مشتری و چنتا ستاره شاخص تو آسمون رو نشونت بدم ، از رفاقت با من باید استفاده کنی ، تا فردا هم یه فکری میکنم یه جا خوب میریم . شب به خودت مسلط باش ، هر کی هر چی گفت از کوره در نرو ، مهم خودتی، اول خوب فکر کن ببین چی به سودته، همونو انجام بده ، فقط اعتماد به نفس داشته باش و به خودت مسلط باش .
_چشم داداشی ، خوشحالم تو هستی بهم امید و اعتماد با نفس میدی ، مرسی که هستی رفیق ، مونس ، همدم
+آورین ، دوست ندارم فرهاد بیاد ، یهو بگی فرهاد اومد منم یاطاقان بزنم . شب خوبی داشته باشی پرتقال من ،
_چرا پرتقال
+چون تو اسپانیا یه کلیسا هست که از معروف ترین کلیساهای جهانه ، ورود عموم بهش ممنوعه و فقط کسانی که اعتقادات قوی دارند میتونند وارد اون مکان بشن ، چون خیلی جای مقدسیه .
اسمش کلیسای پرتقال ، تو اسپانیا وقتی میخوان به یکی بگن تو نیمه گمشده منی و خیلی دوستت دارم ، بهش میگن res mi media naranja یعنی تو پرتقالِ منی .
_ یعنی من مقدسم، بیخیال ، مطمئنم کسانی هستن که بیشتر از من دوس داری .
+بخوام روراست باشم باهات یه چیزی رو بیشتر از تو دوست دارم ،
_کی رو ؟
+کی نه باید بگی چی رو ، تنها یک چیز را
از تو بیشتر دوست دارم ،اینکه تو را دوست دارم ، میخواهی بمان ، میخواهی برو ، رفتنِ تو دل انگیزتر از آمدن دیگریست .
_پس میخواهم بروم ، مواظب خودت باش ،
+باران ببارد میروی باران نبارد میروی ، این بغض بی صاحب چرا از تو ندارد پیروی؟
_دیوونه، دیوونه ام کردی ، بسه دیگه بروووو.
گوشیمو کنار گذاشتم و چشامو بستم ،زمزمه کردم و ادامه دادم ، بی من شدی راهی چرا ، از من نمیخواهی چرا، کاری کنم پیدا کند ، پایان خوش این ماجرا
ادامه…
نوشته: Siavvvashhh
17 پاسخ به “۹۳ میلیارد سال نوری (۱)”
واو بعد از مدت ها یک داستان استخون دار… دست مریزاد
واو بعد از مدت ها یک داستان استخون دار… دست مریزاد
میدونم سبک نوشتن من لایک خور نیست و سایت چیز دیگه میپسنده ، اما این داستان برای خودم خیلی داستان مهم و تاثیرگذاریه، امیدوارم بابت وقت طولانی و مغز نابودی که بابت داستان صرف شده ، حداقل خونده بشه . صبوری کنید یکم ، داستان ساده ای پیش رو ندارید
اسپویل: سیاوش آذر رو میکنه
بعید میدونم کسی بتونه اسپویل کنه ، مطمئنم ۱۰۰ تا نظر دیگه هم بدی ، با چیزی که قراره اتفاق بیفته متفاوته
این سبک داستان رو خیلی دوست دارم. مشتاقانه منتظر بقیه قسمتها هستم
به به واقعا … همچین داستانایی لایق اینجاست … چیه همش داستانای جقی پسند ♂️
ناتینگهام غصه که ماله قصه هاست ما خوشیم همه جوره رو زمین با چشم باز همین دلیل شادی مارو میده که ساده ترش می شه یه گرگ بارون دیده این اهنگ حصین شاهکاره
چقد داستانش جالب زیبا بود مخصوصا مشکل در خانه و زن بی ادب و بی شعور … ولی تفاوتهاس در داشتن کار خوب و دوستان خوب هست با این داستان… همه در یک بخش مشترکیم. انتخاب بد و اشتباه
سبک نوشتاری گالری چهره نو
با اینکه گی ام و سوراخم در طلب کیر ، عجیب با داستانی استریت کیرم شق میشه
از صبح امروز تا الان دو دفعه این داستان رو خوندیم. تا اینجا این داستان از بعضی جنبه ها با یک ماجرای واقعی شباهت دارد که چند سال پیش برای یکی از دوستانم رخ داد.اگر این شباهت در قسمت های بعدی ادامه پیدا کرد یک پست در این مورد خواهم گذاشت
سياوش جان واقعا دمت گرم لذت بردم عالی بودی داستانت ب دلم نشست بازم برامون بنویس
بعد از مدت زیادی یک داستان فوق العاده را قراره بخونیم ، لطفاً ادامه داستان را تأخیر نینداز.
سیاوش اسکیزوفرنی داره
عالی بود پسر_بین تمام داستان های بیکرانی که خوندم فوق العاده ترین بود
واقعا خوب بود منتظر قسمت بعدی