آوای سکوت

آوای سکوت

من خود شکسته ام .. من خود شکسته ام .. می دانم که می خواهی با سکوتت مرا برانی .. من با فریادت شکسته ام . .. من با فریادت شکسته ام .. پس سکوتت را نشکن . .. شاید که این گونه ,احساس کنم که ممکن است هنوز در انتهای اندیشه هایت جایی داشته باشم . من خود شکسته ام .. مرا از قله های رفیع عشق و سادگی و پاکدلی به زیر کشیده ای .. اما با جسم و جانی زخمی همچنان فریاد می زنم که دوستت دارم .. من شکسته ام . از شکست سکوت می ترسم .. می دانم که می خواهی مرا با سکوتت برانی اما از شکست سکوت می ترسم .. می ترسم که باز هم بگویی که دیگر دوستم نمی داری . می ترسم که باز هم مرا یک دوست بخوانی آن چنان که احساس کنم   که برای تو بیگانه ترین بیگانگانم . بگذار همچنان در میان بیم و امید بمانم .. درمیان رویاهای واهی خود.. شاید شکست سکوت برای من شکستنی دیگر باشد  وشکستی دیگر . دروادی سکوت نشسته ام . اینجا سرزمین جدایی هاست .. سرزمین دل کندن ها .. .. جدایی را با تمام وجودم احساسش می کنم اما نمی خواهم که باورش کنم .. اینجا سرزمین دل کندن هاست .. سرزمین جدایی ها .. می دانم که می دانی .. می دانم که می دانی  دیگر هر گز نخواهم گفت که اشکهایم را بد رقه راهت کرده ام . شاید اگر هنوز هم احساسی داشته باشی اشکهایم را ببینی . اشکهایی که از سوز درونم می گوید از مرگ باور هایم . به هر سو می نگرم جدایی را می بینم .. اندوه .. اشک .. سکوت همه جا را فرا گرفته است . دروادی تنهایی پرنده ای تنها را بر قله عشق می بینم .. شاید او هم چون من , تویی داشته که تنهایش گذاشته است . دلم می خواهد  که بالهایم را بگشایم تا در کنار پرنده تنهایی از تنهایی و تنهای بی وفا بسرایم . اما تو حتی بالهای پروازم را هم شکسته ای . می دانم که بر فراز آسمان اقبال بال گشوده ای و به من و وادی اندوه من می خندی . سرم را بالا تر نمی گیرم .. نمی خواهم ببینم که چگونه در سوگ من بال و پری دیگر گرفته ای .. آخر تو با من عهد بسته بودی که سر بر سینه هم سینه آسمانها را خواهیم شکافت و خانه های عشق را به زیر بال و پر خود خواهیم گرفت .. تو به من گفته بودی که با من خواهی پرید و من اینک زخمی و تنها در آهنگ سکوت تو اشک می ریزم . تو از من گریخته ای .. نترس  .. ای همه هستی من .. بابالهای شکسته می توان پرید اما با قلب شکسته هرگز نمی توان پرواز کرد ..من هرگز به تو نخواهم رسید . با آه و ناله هایم خوشکده ات  را غمخانه نخواهم ساخت .  من با فریاد تو شکسته ام .. شاید اگر سکوتت را بشکنی شکسته های مرا هم بشکنی .. .. می دانم که بیهوده می پندارم که شاید روزی  پرنده من از قله های آرامش خود به زیر آید و نگاهی به این خسته زخمی بیندازد .. پرواز کن پرنده من ! بترس از شاهین روزگار که شاید روزی به خونخواهی پرندگان خونین دل بر خیزد . آن روز من به شاهین عدالت  نخواهم گفت که تو بیرحمانه رهایم کرده ای . چون که نمی خواهم تو هم چون من بال و پر شکسته گردی .. تو از شکست من می خندی و من از اوج تو شادانم . پرنده من !عشق من! پرواز کن ! پرواز کن ! من خود شکسته ام . من با فریادت شکسته ام .. اشک خون می ریزم .. هنوز رفتنت را,  پرواز بی منت را باور ندارم . من خود شکسته ام اما همچنان از شکست سکوت می ترسم .. من خود شکسته ام … من خود شکسته ام .. پایان .. ..

در

۰:۰۰:۰۰

9

آوای سکوت

بازدید 8,820

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...