خانهی جدید هنوز نفس نمیکشید.
دیوارها بوی رنگ تازه میدادند و کفپوشها زیر پا صدا میکردند. کارتنهای بزرگ گوشه و کنار روی هم سوار شده بودند؛ بعضیها باز شده و محتویاتشان نیمهکاره روی زمین ریخته بود، بعضیها هنوز با چسب نواری بسته مانده بودند. پردهها نصب نشده بودند و نور بعدازظهر بدون هیچ مانعی داخل میریخت و گرد و خاک معلق در هوا را مشخص میکرد.
شقایق آن روز از صبح مشغول بود. موهایش را بالا بسته بود، یک تیشرت گشاد و شلوارک راحتی پوشیده بود و داشت جعبهها را یکییکی باز میکرد. ظرفها را در کابینت میچید، لباسها را داخل کمد میگذاشت و سعی میکرد به این فضای ناآشنا شکل خانهی خودشان را بدهد. محسن صبح زود رفته بود سر کار و تا عصر برنمیگشت.
نزدیک ظهر بود که کمرش تیر کشید.
داشت یک جعبهی سنگین پر از کتاب را از روی زمین بلند میکرد که ناگهان چیزی در گودی پایین کمرش کش آمد. درد تیز و برقآسا بود. جعبه از دستش لیز خورد و با صدای بلندی روی زمین افتاد. شقایق همانجا خم شد، دستش را گذاشت روی کمرش و چند ثانیه نفسنفس زد. درد کمکم به یک تیر کشیدن مداوم و عمیق تبدیل شد که با هر حرکت کوچک دوباره بیدار میشد.
روی مبل نشست و سعی کرد راست بایستد. نشد. هر بار که میخواست بلند شود، درد مثل یک چاقوی داغ از پایین کمر تا پایش میدوید. گوشی را برداشت و به محسن زنگ زد.
محسن وقتی ماجرا را فهمید، بدون معطلی گفت:
«هیچی بلند نکن. من الان شماره یک مرکز ماساژ درمانی میگیرم که بیان خونه. تو فقط استراحت کن.»
نیم ساعت بعد محسن پیام داد که ماسور ساعت سه میآید. شقایق همانطور روی مبل مانده بود و به دیوار خالی روبهرویش خیره شده بود. خانه هنوز غریبه بود. سکوتش سنگین بود. و درد کمر، هر بار که جابهجا میشد، یادآوری میکرد که بدنش دیگر مثل قبل فرمان نمیبرد.
ساعت سه که زنگ در به صدا درآمد، شقایق با احتیاط بلند شد و در را باز کرد.
مرد حدود سیوپنجساله بود. قد بلند، شانههای پهن، دستهای بزرگ و رگدار. تیشرت مشکی جذب تنش بود و کیف سیاه ماساژ را با خود حمل میکرد. وقتی سلام کرد و خود را معرفی کرد، نگاهش برای یک لحظهی کوتاه روی صورت و بعد روی خط گردن شقایق ماند. نگاهی که کمی طولانیتر از حد حرفهای بود، اما سریع آن را پنهان کرد.
«کمرتون دقیقاً کجا درد میکنه؟»
شقایق دستش را برد روی گودی پایین کمر.
«اینجا. هر وقت خم میشم یا چیزی برمیدارم، تیر میکشه.»
ماسور سرش را تکان داد و وارد شد. بوی ملایم روغن و چیزی شبیه چوب صندل از کیفش میآمد. خانه را یک نگاه سریع انداخت و بعد گفت:
«اتاق خواب خلوتتری دارید؟ روی سطح سفت بهتره کار کنم.»
شقایق او را به اتاق خواب کناری برد. اتاقی که هنوز پرده نداشت و فقط یک تخت با ملحفهی تمیز وسط آن بود. ماسور کیف را کنار تخت گذاشت، روغن و چند بطری کوچک درآورد و مرتب چید.
«لباسهاتون رو در بیارید و با حوله بیاید.
حوله رو تا بالای باسن پایین نگه دارید تا کمر کامل آزاد باشه.»
شقایق داخل سرویس رفت. در را که بست، چند ثانیه به تصویر خودش در آینه نگاه کرد. صورتش کمی خسته بود. تیشرت را از سرش کشید، شلوارک و لباس زیر را درآورد و حولهی بزرگ را دور بدنش پیچید. وقتی گره حوله را زد، دید که پارچه روی سینههایش کمی تنگ است و فرم بدن از زیر آن مشخص میماند.
نفس عمیقی کشید و بیرون آمد.
ماسور کنار تخت ایستاده بود و دستهایش را با روغن گرم میکرد. وقتی شقایق روی شکم دراز کشید و حوله را همانطور که گفته بود پایین کشید، سکوت کوتاهی در اتاق افتاد. پوست کمر و گودی پایین کمرش در نور بعدازظهر مشخص بود. ماسور دستهای گرم و روغنیاش را روی گودی کمر گذاشت و فشار ملایمی وارد کرد.
«از اینجا شروع میکنیم…»
و انگشتان قویاش آرام حرکت کردن را آغاز کردند.
حرفهای و دقیق. گرههای عضلانی را با فشار انگشت شست باز میکرد. شقایق آهی کشید و چشمهایش را بست.
اما کمکم حرکت دستها عوض شد.
انگشتان از روی ستون فقرات پایین آمدند، روی دو فرورفتگی بالای کون شقایق چرخیدند و بعد مستقیم روی گوشت نرمش فشار آوردند. گونههای کونش را از هم جدا کردند و خط وسط کونش را ماساژ دادند. شقایق پلکهایش را فشرد، اما چیزی نگفت.
ماسور خم شد. نفس گرمش به پوست کمر شقایق خورد.
«اینجا خیلی گرفته… اجازه میدید دقیقتر کار کنم؟»
قبل از جواب، انگشت وسط از کنار حوله رد شد و روی لب بیرونی کس شقایق کشیده شد. یک لمس روغنی و آهسته. بعد انگشت دوم هم اضافه شد و بین لبههای کسش سر خورد. شقایق نفسش را حبس کرد. بدنش خواست جمع شود، اما رانها باز ماندند.
ماسور بدون عجله کار میکرد. نوک انگشتان روی کلیتوریس دایره میکشید، فشار میداد، رها میکرد. انگشت وسط آرام داخل میرفت و بیرون میآمد. صدای خیس ملایم در اتاق پیچید. شقایق صورتش را توی بالش فرو کرد.
ماسور انگشت سوم را هم داخل کرد، خم کرد و روی نقطهی حساس کشید. همزمان شست بیوقفه کلیتوریس را میمالید. شقایق دیگر نمیتوانست کامل ساکت بماند. نفسهای تند از بین دندانهایش خارج میشد. گاهبهگاه نالهی لرزانی میآمد که مجبور میشد با گاز گرفتن ملحفه خفهاش کند.
ماسور خم شد روی کمر او و خیلی آرام گفت:
«از ماساژ راضی هستین؟»
شقایق چیزی نگفت و لرزید. کسش دور انگشتها منقبض شد. ماسور سرعت را بیشتر کرد. شقایق ناگهان بدنش را جمع کرد و با نالهای خفه و شکسته به ارگاسم رسید. مایع گرم روی دست ماسور ریخت.
ماسور انگشتان را بیرون کشید، حوله را روی بدنش کشید و گفت:
«برای امروز کافیه. اگر درد برگشت، دوباره زنگ بزنید.»
شب محسن برگشت. شقایق مثل همیشه رفتار کرد. لبخند زد، شام آورد و کنارش نشست. اما وقتی محسن خوابید، شقایق بیدار ماند و به آن انگشتها فکر کرد؛ به آن صدای خیس و آن لذت ترسناک که تا لبهی دیوانگی برده بودش و شروع به مالیدن سینهها
کسش کرد تا خوابش برد …
فردا صبح درد کمرش برگشت. محسن سر کار بود. شقایق به شماره ماسور پیام داد. ماسور همان روز آمد. این بار دیگر ماساژ معمولی در کار نبود. در که بسته شد، حولهها کنار رفتند و کیر سفت ماسور بدون مقدمه بین پاهای شقایق قرار گرفت.
از آن روز به بعد دروغهای کوچک شروع شد. جلسات بیشتر شد. وقتهایی که محسن خانه نبود، ماسور میآمد. گاهی شقایق به بهانهی خرید از خانه میزد بیرون و به آپارتمان او میرفت. هر بار عمیقتر میشد. هر بار وابستهتر.
چند روز بعد شقایق دوباره وقت گرفت. این بار محسن خانه بود. روی مبل پذیرایی نشسته بود و کتاب میخواند. اتاق ماساژ دقیقاً کنار پذیرایی بود. فقط یک دیوار نازک و یک در نیمهباز فاصله انداخته بود.
شقایق روی شکم دراز کشیده بود. ماسور دستهایش را روغنمالی کرد و از کمر شروع کرد، اما خیلی زود پایینتر آمد. انگشتانش از زیر حوله رد شدند و روی سینههای شقایق که به تخت فشرده شده بودند سر خوردند. نوک سینهها را بین انگشتان گرفت، چرخاند و کشید.
بعد دستش را بین رانها برد. سه انگشت را آرام داخل کس کرد و شست را روی کلیتوریس گذاشت. از پذیرایی فقط صدای ورق خوردن کتاب میآمد. شقایق صورتش را توی بالش فرو کرده بود و نالههایش را خفه میکرد.
ماسور از کیفش یک دیلدوی گوشتی درآورد، چرب کرد و آرام داخل کس شقایق فرو کرد. همزمان انگشتان دست دیگرش نوک سینهها را میچرخاند. شقایق با نالهای خفه به ارگاسم رسید.
در همین لحظه از پذیرایی صدای محسن آمد:
«شقایق، من دارم میرم خرید. چیزی لازم نداری؟»
شقایق با صدای گرفته جواب داد:
«نه… برو.»
صدای کلید و بسته شدن در آمد. ماشین محسن دور شد.
همان لحظه ماسور حوله را کنار زد. شقایق روی تخت چرخید و چهار دست و پا شد. ماسور شلوارش را پایین کشید. کیر سفتش بیرون پرید. شقایق آن را گرفت و در دهانش فرو برد. با حرص و عمیق مکید. آب دهان از گوشهی لبهایش سرازیر شد. چند دقیقهی بعد ماسور داخل دهان او آمد و شقایق همه را قورت داد.
روز آخر
آن بعد از ظهر هوا گرم بود. محسن صبح گفته بود ممکن است زودتر برگردد، اما شقایق توجهی نکرد. ساعت چهار ماسور رسید. شقایق خودش در را باز کرد؛ فقط یک روپوش نازک پوشیده بود که با یک حرکت از شانههایش لغزید و روی زمین افتاد.
ماسور حتی تا اتاق خواب هم صبر نکرد. همان وسط پذیرایی شقایق را روی مبل هل داد، پاهایش را باز کرد و صورتش را بین آنها فرو برد. بعد او را چهار دست و پا کرد و از پشت با یک ضربه کیرش تا ته وارد کس شقایق شد. شروع کرد به کوبیدن؛ محکم، سریع و عمیق.
ساعت نزدیک پنج بود که صدای کلید در قفل پیچید.
محسن زودتر برگشته بود.
در را باز کرد و همان لحظه صحنه را دید.
شقایق روی مبل چهار دست و پا بود. ماسور از پشت ایستاده بود و با ضربات سنگین در کس شقایق فرو میکرد. محسن همانجا دم در ایستاد. کیف از دستش لیز خورد.
ماسور سرش را برگرداند و محسن را دید. سرعتش را کم نکرد. حتی بیرون نکشید. فقط لبخند کثیفی زد و محکمتر کوبید. دستش را در موهای شقایق فرو کرد و سر او را بالا کشید.
رو به محسن گفت : «نگاه کن… زنت داره با کیر من حال میکنه.»
شقایق چشمهایش را باز کرد و مستقیم به محسن نگاه کرد. در نگاهش شرم نبود. فقط نیاز و تسلیم بود. باسنش را عقبتر فشار داد و با صدای گرفته گفت:
«تندتر بکن، محسن ببین کیرش چقدر کلفته …»
ماسور سرعت را به حداکثر رساند. شقایق با فریاد بلندی ارضا شد. ماسور همان لحظه داخل کس شقایق خودش را خالی کرد. وقتی بیرون کشید، اسپرم غلیظ از کس باز شقایق بیرون زد و روی مبل سرازیر شد.
ماسور هنوز بین پاهای او ایستاده بود. به محسن نگاه کرد و با خونسردی گفت:
«تموم شد. دیگه کمر درد زنت خوب شد.»
شقایق همانطور چهار دست و پا مانده بود. از بین پاهایش اسپرم به آرامی بیرون میآمد. سرش را برگرداند و مستقیم به چشمهای محسن خیره شد. نفسنفس میزد و هیچ تلاشی برای پوشاندن خودش نمیکرد.
محسن هنوز کلمهای حرف نزده بود. فقط ایستاده بود و نگاه میکرد.
هوا سنگین بود از بوی عرق و سکس. تنها صدا، نفسهای هنوز تند شقایق و چکیدهی آرام مایع از بین پاهای او بود.
نوشته: شقایق
14 پاسخ به “ماساژ ممنوعه”
به احتمال خیلی زیاد. ساختگی و غیر واقعی بود. ولی نگارش داستانت و شرح حال و هوای داستان خوب بود
قشنگ و زیبا بود خسته نباشی
خیلی قشنگ بود حیف کوتاه بودش
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
خیلی باحال بود
احمد شاه کص کش ۱۰ ساله یکدانه داستان هم رد نمیکنی همه رو میخونی و زیر همه داستان ها میای مینویسی کص گفتی آی کص گفتی مثل به کصخل گفتی،کیرم تو فرق سرت حداقل یکم خلاقیت به خرج بده و یه چیز جدید بنویس
زیادی داستان کصخل گونه بود ، درست مملکت و زندگی ها به فنا رفته ولی وقتی زن و شوهری باهم مچ نباشن بابت سکس با دیگران زنه و ماساژور اینقدر راحت جلو شوهر نمیدن ، کمش جمع میکنند و … واکنش شوهره هم یکم فرق میکنه
داستانت قشنگ بود ولی توقع داشتم تهش به کشته ای طلاقی چیزی باشه ، ظاهرا محسن خان خودش درجریان بوده
سیخ شد شقایق جان بیام ماساژ بدم
میدونم محسن چه حسی داشت واااااااای
این اتفاق ها در زمان قرون ناصرالدین شاه افتاده بود بابا لعنتی مگه رمان زمان قاجار داری تعریف میکنی راحت باش
خیلی خوب موقعیتها رو توصیف کردی ولی اگه طولانی تر بود بهتر بود … منتظر داستانهای بعدی با قلم زیبای شقایق هستم
آبجی روی ژولورن رو سفید کردی با این داستان تخمی تخیلی نوشتن. یعنی ماساژ اینطوریه که اگه زن خوابید، مرد فوری دست میکنه توی کصش؟ یا فیلم پورن زیاد میبینی یا از موتوری جنس گرفتی به خدا. میتونستی خیلی باورپذیر بنویسی.
شقایق جون داستان بعدیت رو زودتر آپلود کن