شوکران قسمت (۳)

…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)

تو این مدتی که با تینا وارد رابطه شده بودم، اوضاع و احوال روحی و روانیم هم بهتر شده بود و یک حس تازگی و سرخوشی به زندگیم رنگ پاشیده بود
دیگه تا آخر وقت تو دفتر نمی موندم و روزها به ذوق دیدارهای شبانه ام با تینا سپری میشد.
تقریبا هر شب بعد از کار، اول میرفتم پیش تینا و بعد از اون میرفتم خونه.

تعداد دفعات سکسم، که نهایتا ماهی 2-3 دفعه بود هم به مراتب بیشتر شده بود و در هفته 4-5 بار سکس داشتیم.
فقط تو این مدتی که با هم بودیم، یک مورد مدام روی مخم بود و به زعم خودم باید از شر این قضیه خلاص میشدم.
اون قضیه هم، ارتباطات گسترده تینا با چند مرد و پسر دیگه بود که دائم بهش زنگ میزنند یا پیام میدادن و جویای احوالش بودند.

تینا اغلب آخر هفته ها، میرفت به خانواده اش سر میزد و اغلب مواقع هم من میبردم میرسوندمش.
یک روز که داشتم می بردم رسوندمش، سر حرف رو باز کردم و بهش گفتم: ببین، رابطه من و تو هر روز داره پیشرفت میکنه و اگر موردی هست که باید از ایام قبل از رابطه مون بدونم، الان دیگه وقتشه که برام تعریف کنی.
گفت: مثلا چه موردی؟
گفتم: مثلا راجع به همین آدمهایی که وقت و بی وقت تماس میگیرند و باهاشون در ارتباطی
-: چی میخوای بدونی؟
+: همه چیز رو. از نقطه شروع.
-: خیلی داستان طول و درازی داره.
+: تا هر زمان که طول بکشه، میشنوم.

شروع کرد به صحبت راجع به تک تک اون آدمها
آدمهایی که تو زندگیش بودند و در مقاطع مختلف باهاشون رابطه های صرفا سکسی داشته و هر زمان که هوس سکس می کرده، با یکیشون به خواسته قلبی می رسیده.

تعدادشون 7 نفر بود و هر 7 نفر هم در اون ایام، پیگیر و جویای احوالش بودند تا شاید فرصتی دست بده و دوباره بتونن از تینا بهره و لذت ببرند.
از شوکی که بابت حرفاش بهم وارد شده بود، زده بودم کنار اتوبان و داشتم به حرفهاش گوش میدادم.
حرفهاش که تمام شد، گفت: همه چیزهایی که میخواستی بشنوی رو بهت گفتم.
با زحمت خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: حالا برنامه ات برای آینده ات چیه؟ میخوای همزمان با اینکه با من هستی، همچنان این آدمها رو هم در زندگیت نگه داری؟
-: نه. واقعا احساس میکنم که باید به این رابطه ها پایان بدم و یک مقداری زندگیم رو سروسامان بدم.
+: من میتونم کمکت کنم. به شرطی که واقعا خودت بخوای و هر چی بهت میگم رو گوش بدی.
رو به من کرد و با تعجب گفت: تو واقعا این حرف رو داری از ته دلت میزنی؟
+: آره. شاید من اون کسی هستم که سر راهت قرار گرفته تا کمکت کنه این کار رو انجام بدی.
-: تو تا کجا میخوای پیش بری؟ تا کجا کنار من هستی؟
+: تا آخرش هستم باهات. من یا حرفی رو نمیزنم، یا اگر بزنم تا آخرش رو میرم.
-: بهم وقت میدی فکر کنم به این قضیه؟
+: به چی شک داری؟
-: به اینکه رفیق نیمه راه باشی و کم بیاری و یک دفعه ول کنی بری.
+: مطمئن باش، تا خودت نخوای جایی نمیرم.
-: قول مردونه؟
+: قول مردونه
-: پس قبوله
+: بزن قدش و با هم دست دادیم.
-: خیلی ممنونم ازت که اینقدر مهمه برات.
+: خواهش میکنم. چون دوست دارم، پس باید مهم باشه برام. ( واقعا بهش علاقمند شده بودم )

یک بوسه به پیشانی اش زدم و راه افتادم سمت خانه مادرش.
از ماشین که پیاده شد، تشکر کرد و با گفتن در تماسیم، خداحافظی کرد و رفت.
من هم رفتم سمت خانه و تمام شب رو به حرفهایی که تینا زده بود فکر میکردم.
اوضاع خیلی به هم ریخته تر از اون چیزی بود که قبل از شنیدن حرفاش تصور میکردم.

صبح روز بعد رو با همسرم و بچه ها سپری کردم و برای ناهار بردنشان خانه پدر همسرم.
هر چقدر همسرم اصرار کرد که بیا داخل و ناهار رو با خانواده من، دور هم باشیم. گفتم که کار معوقه دارم و باید برم انجام بدم.
به تینا زنگ زدم و کمی صحبت کردیم. بهم گفت: میتونی بیای ببینمت؟ گفتم: الان؟ گفت: آره
گفتم: میام. رسیدم زنگ میزنم که بیای بیرون

چند دقیقه ای میشد سر کوچه ایستاده بودم، که سر و کله تینا با یک قابلمه کوچک در دست پیدا شد.
سوار شد و بعد از سلام و احوالپرسی، گفت: از محل برو بیرون داداشم نیاد ببینتمون.
راه افتادم و کمی از خانه شان دور شدیم و کنار یک پارک زدم کنار.
قابلمه رو گرفت سمتم و گفت: مادرم آش رشته پخته بود، یک مقداری برای تو آوردم که بخوری.
قابلمه رو از دستش گرفتم و ازش تشکر کردم.
گفتم: فقط برای آش گفتی بیام پیشت؟
گفت: نه. باهات حرف دارم.
+: جانم. بگو گوش میدم.
-: تو آشت رو بخور و من برات حرف میزنم.
چشمی گفتم و قاشق رو از دستش گرفتم و مشغول خوردن آش شدم و گوشم با تینا بود.

ببین کیارش، من دیشب تا صبح به حرفهای تو فکر کردم. حرفهایی که زدی درست بود و باید کاری که میگی رو انجام بدم. اما هنوز از تو مطمئن نیستم. نمیدونم واقعا تا تهش میمونی کنارم یا نه.
+: حق داری که بترسی. اما چه کاری از دستم بر میاد، به غیر از قولی که بهت دادم و مطمئنم که زیرش نمیزنم؟
-: نمیدونم. واقعا عقلم به جایی قد نمیده.
+: میخوای یک تضمین بهت بدم؟
-: چطور تضمینی؟
+: بیا بریم صیغه ات کنم که خیالت راحت باشه که هستم.
-: جدی میگی؟ یعنی میکنی اینکار رو؟
+: آره. چرا نکنم. خودم پیشنهاد دادم.
-: مثلا کی این کارو میکنی؟
+: فردا خوبه؟
لبخندی روی لبش نشست و گفت: عاشق این بی کله بازی هاتم به خدا. مگه میشه فردا؟
+: نمیدونم. میخوای فردا خودت یک محضر پیدا کن و وقت بگیر، پس فردا بریم انجامش بدیم. خوبه؟
-: خوب نیست. عالیه. من فردا یک جا رو پیدا میکنم.
+: عالیه. پس خودت فردا بهم ساعت و جاش رو بگو.
با خوشحالی دست انداخت دور گردنم و لبش رو گذاشت رو لبهام.
با خنده گفتم: چه کار میکنی دیوونه. نزدیک بود آش چپ بشه تو ماشین.
-: در مقابل دیوونه ای مثل تو، آدم نباید ادای عاشقها رو در بیاره. باید دیوانه بود و کیف کرد.
خندیم، خندید
بعد از خوردن آش، بردم رسوندمش خونه و رفتم سراغ کارهای عقب افتاده ام.
روز بعد، نزدیک ظهر بهم پیام داد که هماهنگ کرده فردا ساعت 8:30 صبح بریم برای خواندن صیغه نامه.
مدارکی هم که لازم بود رو بهم گفت
اون شب رفتم آرایشگاه و بعدش هم رفتم عکاسی برای گرفتن عکس فوری
دیگه فرصت نشد برم پیش تینا
بهش گفته بودم که روز بعد رو مرخصی بگیره و با دفتر هم هماهنگ کردم که سر کار نرم
صبح اول وقت، جلوی ساختمانی بودم که محضر درش قرار داشت.
تینا هم چند دقیقه بعد از من رسید و با هم رفتیم بالا
حاج آقا با دیدن صفحات شناسنامه من، رو کرد به تینا و گفت: خانم میدونی ایشون همسر و دو فرزند داره؟
تینا جواب داد: بله حاج آقا میدونم. به دفتر دارتون هم دیروز توضیح دادم و ایشون گفتند که بیاید، یک کاریش میکنیم.
حاج آقا هم با تکان دادن سر به نشانه تاسف، برای من و تینا صیغه محرمیت را خواند و تینا به مدت 3 سال و با مهریه یک نیم سکه طلا، صیغه من شد.
یک سری ریزه کاری هم وجود داشت که آقای دفتردار، لطف کرده بودند و مسیر رو برای ما هموار کرده بودند و به عنوان ارائه خدمات جانبی، کارمزدی هم دریافت کردند.

از دفتر که زدیم بیرون، نشستیم تو ماشین
دست کردم تو جیبم و یک حلقه در آوردم و انداختم داخل انگشت تینا. یکم براش بزرگ بود که قرار شد خودش ببره سایزش کنه.
گفتم: این هم از کاری که بهت قول دادم انجامش بدم.
دستم رو گرفت و تو چشمهام نگاه کرد و گفت: واقعا دمت گرم. فکر نمیکردم اینقدر جدی باشی و پای حرفت بایستی.
گفتم: ما اینیم دیگه و راه افتادم سمت خونه تینا.
میخواستم حسابی کیف کنیم و جشن بگیریم برای خودمون

وارد خونه که شدیم، بدون هیچ حرف اضافه، همانطور که لبامون در هم گره خورده بود، رفتیم سمت اتاق خواب
شروع کردیم به لخت کردن همدیگه و آماده شدیم برای یک هم آغوشی گرم و لذتبخش
تینا رو خواباندم روی تخت و رفتم سراغ گردن و لب و لاله های گوش
به نوبت و سر حوصله لیس میزدم و یا با گازهای ریز تحریکش میکردم
دست تینا هم بیکار نبود و کرده بود داخل موهام و سرم رو نوازش میکرد یا فشار میداد روی بدنش
یکدفعه هوس کردم اون حس ناب لیسیده شدن نیپلم رو دوباره تجربه کنم
جوری روی تینا خم شدم که خودم بتونم سینه های تینا رو بلیسم و تینا هم بتونه همین کار رو برای من انجام بده
تینا اولش متوجه نشد که چی میخوام. در حالی که داشتم سینه اش رو میمکیدم، سینه ام رو به لبهاش نزدیک کردم
یک دفعه گفت: ای بیشرف، معلومه خوشت اومده ها
با گفتن اوهوم، حرفش رو تائید کردم
تینا شروع کرد به مکیدن نوک سینه ام و اون حس جذاب لعنتی، دوباره من رو در بر گرفت
هر چه تینا بیشتر میمکید، من هم شهوتم بیشتر میشد و با ولع بیشتری سینه اش رو به دهان میگرفتم
چند دقیقه ای در همین پوزیشن مشغول بودیم
کیرم داشت منفجر میشد و واقعا نیاز داشتم که بفرستمش به بهشت برین
رفتم پائین و شروع کردم به آماده کردن کسش با زبانم
وقتی که حس کردم تینا هم به اوج نزدیکه، رفتم بین پاهاش و به آرامی کیرم رو داخل کسش سر دادم و بعد از چند ثانیه شروع کردم به تلمبه زدن
بعد از چند دقیقه هر دومون به اوج رسیدیم و ارضاء شدیم
با دستمال آبم رو از روی شکم تینا پاک کردم و با هم رفتیم دوش بگیریم
زیر دوش تینا رو از پشت بغل کرده بودم و گردنش رو میبوسیدم و هر دو غرق لذت بودیم
تینا روی لیف، شامپو بدن ریخت و من رو از زیر دوش کنار کشید و شروع کرد لیف زدن تن و بدنم
بعد از شستن بالا تنه ام، رفت سراغ کیرم و بعدش هم بهم گفت برگردم
روی کمرم رو لیف کشید و بعد یک دفعه احساس کردم لیف روی چاک کونم به حرکت در آمد و داره چاک کونم و سوراخم رو لیف میزنه
این کارش برام جدید بود، ولی اعتراضی هم نکردم
بعد از مدتی لیف رو داد دست من و من هم به همین ترتیب بدن تینا رو لیف زدم و نوبت به کونش که رسید، خودش رو خم کرد تا دست من فضای بیشتری برای تحرک داشته باشه
در حین لیف زدن کونش، لیف رو کنار گذاشتم و با انگشتم شروع کردم به بازی کردن با سوراخش کونش
یک آه از سر لذت کشید و خودش رو کمی جابجا کرد و دستش رو به کیر نیمه شق من رساند
گفت خودمون رو آب بکشیم بریم بیرون، یا همینجا ادامه بدیم؟
گفتم بریم بیرون، نهایت میایم دوباره دوش میگیریم دیگه
لبخند شیطنت آمیزی زد و من رو کشید زیر دوش
از حمام که بیرون آمدیم، اول بدن تینا رو خشک کردم و بعدش هم خودم رو خشک کردم و رفتم سمت تخت
خواستم کنارش دراز بکشم که برعکس من شد روی تخت و حالتمون به 69 تغییر پیدا کرد
شروع کردم به خوردن چاک کس خوشبو و معطرش و سوراخ کون نازش
اون هم یک مقدار کیر من رو ساک زد و بعد کمی خودش رو عقب کشید و کمر من رو کمی به پائین کشید و زبان خودش رو رسوند به سوراخ کون من
با اولین تماس زبانش با سوراخم، چنان حس قوی و عجیبی بدنم رو فراگرفت که ناخودآگاه، آهی از سر شهوت کشیدم
گفت: جون، خوشت اومد؟
گفتم: آره. خیلی حس عجیبی بهم دست داد
گفت: دوست داری ادامه بدم؟
گفتم: آره واقعا. خیلی تجربه نابی بود
گفت: جون و دوباره با زبانش مشغول شد و شروع کرد به لیس زدن سوراخم
من هم در حالی که داشتم از شهوت هلاک میشدم، شروع کردم به خوردن و لیسیدن کس و کون تینا
تینا بعد از هر چند تا لیسی که به سوراخم میزد، چندباری هم با نوک انگشتانش سوراخم رو تحریک میکرد و با دست دیگه اش هم گهگاهی با کیرم بازی میکرد و لذت دو چندانی بهم منتقل میکرد
در همین حین که مشغول همدیگه بودیم، حس کردم که بر اثر تحریکهای زیادی که شده بودم، کنترل خودم رو از دست دادم و دارم ارضاء میشم. تا اومدم به خودم بیام و خودم رو جمع و جور کنم، کار از کار گذشت و آبم با چنان فشاری ازم خارج شد که انگار چند ماه بود که سکس نداشتم
موقع ارضاء شدن، بدنم چنان از شدت لذت میلرزید که واقعا کنترلش دست خودم نبود و حسابی بیحس شده بودم
خودم رو از روی تینا کنار کشیدم و ولو شدم روی تخت و انگار در یک خلسه فرو رفتم
تینا آب من رو از روی خودش پاک کرد و آمد کنارم دراز کشید
یک بوسه از لبانم کرد و گفت: چقدر قوی ارضاء شدی
اوف محکمی کردم و گفتم: تا حالا همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم
نمیدونستم یک چنین کاری، میتونه اینقدر تحریکم کنه
گفت: خوبه که خوشت اومد
رو کردم بهش گفتم: مثل اینکه من و تو قراره خیلی از فانتزی هامون رو به واقعیت تبدیل کنیم
گفت: اگر تو پایه باشی، چرا که نه
گفتم: تو که من رو میشناسی. دیوونه انجام کارهای عجیب و غریبم

ادامه دارد

نوشته: جهانگرد

بازدید 13,438

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...