زندگی من بی‌غیرت

سلام
من میخوام تو اینجا چیشد که بی‌غیرت شدم و اتفاقا و خاطرات خودم و خانوادمو بگم بدون هیچ دروغ و خاطره ای فیکی بهتون بازگو کنم
خوشحال میشم نظراتتونو ببینم
من اسمم امیره الان 22 سالمه تو یکی از شهر های کوچک زندگی میکنم من از 15 سالگی تقریبا دیگه رسما شدم بی‌غیرت و وارد بعضی از رول های اس امی شدم
من اول فکر میکردم این گروه ها و ربات ها و نفراتی که باهاشون مجازی چت میکردم باعث شدن بی‌غیرت شم ولی چند ماه گذشته بود از فهمیدن گرایشم که یه کانال خاطرات بی‌غیرتی میزاشت منم گفتم بفرستم وقتی یه لحظه فکر کردم دیدم پر خاطراتم و اینجا میخوام مهم هاشو براتون بگم:
همینطور که گفتم 22 سالمه و یه خواهر بزرگتر دارم 27 ساله به اسم مهسا 2 ساله متاهل شده و مامانم نگین 47 سالشه و بابام 53 سالشه، بابام شغلش آزاده و مغازه داره تو بازار خیلیم سرگرم پول درآوردن و ثروت به ثروت اضافه کردن مامانم از بچگی که یادم میاد خیلی اجتماعی و مهربون چه تو فامیل چه تو در و همسایه تیپش معمولی بود تو بچگیم ولی رفته رفته باز تر و امروزی تر شد در حدی که الان مثل دخترای جوون پابند میندازه و ناخن میکاره و لباسای تنگ و بدن نما و مد روز که بخاطر این رفتار خواهرمم از مامانم بدتر و خیلی تیپ امروزی و باز میپوشه اندام مامانم قد 168 وزن 70 رنگ پوست سفید چشم سبز سینه 85 کون تپل و طاقچه ای رون تپل و گوشتی دست و پاها کشیده یکمم شکم خواهرم قدش 170 وزن 65 سینه 75 کونش گرد و بزرگ بدن اسکینی ولی سینه و کونش توپر رنگ پوست سفید رنگ چشم سبز ؛ حالا برگردیم به گذشته من دوم ابتدایی بودم مامانم صبح گفت نمیری مدرسه میخوایم بریم بازار خرید و اینا منم خوشحال شدم چون بابام نبود سوار تاکسی شدیم منم تو عالم بچگی دوییدیم سریع کنار پنجره صندلی عقب نشستم مامانم وسط نشست تیپ مامانم امروز دقیق یادمه یه مانتو تنگ مشکی با یه شلوار مشکی و جوراب شیشه ای یکمم موهای خرماییش بیرون بود ولی خوب آرایش کرده بود یکمم رفته بودیم دیدیم یکی دویید سمت تاکسی و داد زد تاکسی وایساد و مرد اومد دقیق صندلی عقب کنار مامانم نشست مامانم به نشانه ادب اومد سمت من یکم یک دقیقه نگذشته بود برگشتم دیدم مرده که قد بلند و هیکلی بود با سیبل کلفت و موهای مشکی پرپشت داره بغل گوش مامانم حرف میزنه و مامانم دقت نمیکنه من دیگه بیرون و نگاه نکردم جلو رو نگاه میکردم و سعی می‌کردم بشنوم مرده کلافه شد صداش یکم رفت بالا میگفت آخه لامصب من خونه دارم ماشین دارم همه چی که بخوای دارم فقط تورو ندارم دیدم راننده یه پوزخند زد و دوباره بغل گوش مامانم حرف زد مامانم چیزی نمی‌گفت که یهو یه لبخند خیلییی سکسی زد و مرده خندیدو گفت پس حله بلند گفت آقا همینجا نگه دار پول مارو هم حساب کرد گفت تو راحت برو فردا صبح میبینمت و رفتنی به من چشمک زد برگشتم مامانمو نگاه کردم فهمید حواسم بوده گفت این شوهر خاله مریم (خاله مریم خیاط محل بود و من میدونستم شوهرش مرده) میخواست ببینه من میتونم به خاله مریم کمک کنم یا نه منم با سر تایید کردم و تموم شد رفتیم بازار و اومدیم و اصلا یادم نبود دیگه بچه بودم چند روز گذشت من از مدرسه زود دراومدیم زنگ ورزش آخر بود معلم گفت اونایی که خونه اشون نزدیکه برن آقای ورزش نیومده ما چند نفر اومدیم سمت محل تصمیم گرفتیم نریم خونه بریم کلوپ محل بازی من گفتم برم کوله رو بندازم حیاط بیام مامانم خونه نیست اینا دم کوچه وایسادن من وقتی داشتم سمت خونه میرفتم کوچه ما بن بست بود اون زمان و خونه ویلایی وقتی رسیدم سر کوچه یهو دیدم همون مرد که تو تاکسی بود از خونه اومد بیرون از ترس وایسادم وقتی رفت دوییدم سمت خونه ترسیده بودم مرد غریبه خونمون بود فکر کردم دزده رفتم تو حیاط رسیدم به ورودی داخل از شیشه دیدم مامانم لخت با موهای پریشون رفت حموم آروم رفتم خونه سمت اتاق مامان و بابا رفتم دیدم کل تخت بهم ریخته و یه بوی خاص میاد سریع اومدم بیرون ترسیدم مامان ببینه منو دعوام کنه اون موقع نفهمیده بودم جریان چیه بعدا فهمیدم که اوهو مامان ماهم آره از اون ماجرا گذشت و اون مرد و من چند بار دیگه تو اون محل دیدم تا خونه مونو عوض کردم من شده بودم راهنمایی و تازه با این گرایش بی‌غیرتی آشنا میشدم و خواهرم سال آخر تا سال آخر واقعیتش خواهرم خیلی درس خون و سربه زیر بود مامانم از موقعی که خونه عوض کردیم چیز خاصی ندیدم ازش تا روزی که از مدرسه فرار کردم و میدونستم مامان و بابا رفتن روستا برا ختم خواهرمم مدرسه اس با دوستام قرار گذاشتیم بریم خونه ما پلی استیشن و سیگار و اینا من زودتر رفتم که آماده کنم بچه ها هم برن خوراکی بخرن خونه مون محل عوض شده بود ولی ویلایی بود رفتم داخل حیاط داشتم با خیال راحت میرفتم داخل که یهو دیدم داخل خونه روی ورودی که جاکفشی اینا هست دو جفت کفش مردونه هست که برا بابا و من نیست آروم رفتم داخل دیدم صدای آهنگ ساسی مانکن میاد و خنده و اینا رفتم سریع داخل اتاقم در و بستم چون بخاطر اذیت خواهرم همیشه قفل میکردم رفتم داخل از اتاق من به اتاق خواهرم بالا پنجره بود که زیرش خواهرم کمد گذاشته بود و روش عروسک رفتم رو تخت چارپایه گذاشتم با ترس و لرز که نیفتم رفتم روی کمد خودم از پنجره تورو نگاه کردن دیدم دوتا پسر یکیش بدنساز یکیش معمولی ولی دوتا ریشو دارن یکی یکی با رقص لباس خواهرمو درمیارن من فکم چسبید یه لحظه عصبانی شدم ولی چون داستان اینا خونده بودم و با فانتزی دادن خواهرم جق میزدم خوشم اومد داشتم نگاه میکردم و کیرمو میمالیدم ولی از این تعجب بودم خواهرم حتی دوست پسر نداشت چیشد یهو دوتا پسر گفتم ولش و لذت ببر شروع کردم کیرمو درآوردم قشنگ تکیه داده بودم به دیوار از روی کمد و راحت جق میزدم اون موقع من گوشی نخریده بودن گوشی دو صفر یازده قبلی بابامو داشتم سریع پیامک دادم به رفیقم نشد خانوادم اینجان دوتا فوش دادن و گوشی و خاموش کردم گذاشتم تو جیبم دیدم خواهرم کامل لخت و پسراهم لخت شدن فیس پسر بدنساز و کیرش که معمولی بود میدیم ولی این یکی پشت به پنجره بود نمیدیدمش که یهو رفت پشت خواهرم که بماله فیسشو دیدم فهمیدم پسرعمومه قفل کردم اون نامزد داشت ولی فقط مهم اون لحظه بود که غیرتم داشت بگا میرفت همینجوری کیرمو میمالیدم و بهترین لذت بود اون لحظه سر کیرم میسوخت انگار با دیدن خواهرم بعد چند دقیقه مالیدن بدنساز داد دهن خواهرم و پسرعموم رفت پشتش از کون شروع کرد گاییدن من اون موقع نمیدونستم که الان میدونم کون و گاییدن سخته و زمان بره تا یکم گشاد شه بتونی کیرتو بکنی توش ولی پسرعموم با یه ضرب کرد تو و الان میفهمم که بار اولش نبود خواهرم همینجوری شروع کرد گاییدن و جا عوض کردن و همینجوری میگاییدن من به خودم اومدم دیدم سه بار آبم اومده و با پرده که ای وصل بود ناخودآگاه پاک میکردم آب کیرمو دیدم کارشون تموم شد خواهرم دراز کشیده بود صدا خفیف میومد به خاطر شیشه فهمیدم که خواهرم گفت زود برین داداشم میاد اینا هم سریع جمع کردن رفتن منم وایسادم خواهرم وقتی رفت حموم آروم پرده رو باز کردم و زدم بیرون دیدم چاره ای ندارم پرده رو انداختم دور و بیخیال شدم حالا چه دروغ هایی که به مامانم نگفتم بخاطر پرده، وقتی برگشتم دیدم خواهرم خوشگل کرده و انگار نه انگار تو پذیرایی درس میخونه و میوه میخوره ناخودآگاه گفتم خسته نباشی زل زد بهم گفت مگه چیکار کردم منم موندم چی بگم گفتم اینکه اینقدر درس میخونی فوش داد و من رفتم تو اتاقم فقط داشتم به سکسش فکر میکردم میخواستم مثل داستان هایی که خوندم بگم بهش و بشه باب نزدیکی ما یا آتو بگیرم ازش و یا… هزارتا سناریو اومد تو ذهنم ولی گفتم ممکنه بدبخت بشم و ارزششو نداره و بیخیال شدم و چیزی نگفتم گذشت خواهرم رفته بود داشنگاه منم هزار گاهی گوشیشو دزدی برمی‌داشتم و چک میکردم می‌فهمیدم با چندتا پسر همزمان در ارتباطه و کارش پارتی رفتن و ایناست ولی چون درسش عالی بود مامان و بابام کاریش نداشتن در ضمن خواهرم تهران درس میخوند و دور بود از ما تو این فاصله من و مامانم صمیمی تر شدیم و من دبیرستان و اوج هورنی بودن که تاثیرش شد رابطه های خودم و سوتی های مامانم و جریان های سکسی دیگه اگه از نوشته ام استقبال بشه و دوسش داشته باشین بقیه رو کامل تر بهتون میگم و اگه نظر و انتقاد و پیشنهادی دارید بگید بهم خوشحال میشم.

نوشته: امیر بی‌غیرت

بازدید 14,227

0 پاسخ به “زندگی من بی‌غیرت”

  1. تازه بقیه هم داره؟؟ میگم جز بیغیرت بودن مطمئنی دیونه چیزی نیستی نمی‌دونم چرا توی همه این داستان هایی جعلی طرف می‌ره خونه.میبینه چند جفت کفش مردونه تو جاکفشی هستش از همین سوتی میشه فهمید که طرف مغزش پریود شده

  2. چشمای خواهرت سبزه پس اصولا چشم رنگی هستی ، پس قطعا کونت هم میزارن حال میکنی د آخه کونی ، پرده رو انداختی دور ؟ به چه بهانه ای لامصب ؟ فعلا نه لایکی نه دیس

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...