در جستجوی مینیاتور (۵ پایانی)

…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)

از فردای اون روز زندگی کلا عوض شد. به مامان بابا از تصمیمم برای مهاجرت گفتم. واکنش شون چیز غیرقابل پیش بینی ای نبود. طبق معمول ترسوندن من و اما و اگر آوردن. ولی این بار من این قدر محکم بودم که جلوی هیچ مانعی کم نمی آوردم. از طرفی بودن دوباره با پریا امیدوارم کرده بود، از طرف دیگه، واقعا ایران موندن هیچ آینده ای برای من نداشت.
دوره عکاسی ثبت نام کردم. خیلی آموزششون آماتور و اولیه بود. خود مدرس دوره هم فهمید که من عکاس حرفه ایم. وقتی فهمید برای مدرک اومدم گفت، آخر دوره بیا مدرکت رو بگیر نمیخواد بیای سر کلاس. از خداشم بود! پول رو گرفته بود و یک مزاحم کمتر!
مدرک عکاسی رو گرفتم و به توصیه پریا برای یک سایت آنلاین شروع کردم به عکاسی. دستمزد کم درخواست دادم که حتما بتونم رزومه کاری درست کنم برای خودم. خونه چیتگر رو گذاشتم برای فروش. خدا لعنتشون کنه که بعد این همه سال هنوز به نازک کاری هم نرسیده بود. خیلی عجله ای برای فروش نداشتم ماشین رو هم گذاشتم روزای آخر بفروشم. هر چی در می آوردم فقط سکه و طلا می خریدم که موقع رفتن بتونم راحت تبدیل به پول کنم و از تورم هم عقب نمونم. پریا شروع به ایمیل و نامه نگاری کرد با اساتید دانشگاه های اون ور آب تا بتونه به هر شکلی یه بورسیه فول فاند بگیره. می گفت اگه فاند بگیرم و بابا لازم نباشه هزینه تحصیل و زندگی رو بده خیلی برای جفتمون بهتره.
این روزها کمتر پریا رو میدیدم، روزنامه که دیگه هیچ کدوم نمی رفتیم. اون شدیدا مشغول مکاتبه با دانشگاه های اون ور آبی بود، کلاس فشرده مکالمه زبان هم می رفت. منم که ماموریت این ور اون ور می فرستادنم برای عکاسی. خیلی دلم هوای پریا رو کرده بود، اما ماهی دو سه بار بیشتر همو نمی دیدیم اونم بیشتر برای این که گزارش کاری بدیم بهم دیگه.
یه روز پیام داد همخونه ایم رفته شهرستان پاشو بیا برات سورپرایز دارم. معلوم بود اونم مثل من منتظر فرصته. رفتم تو دیدم برام یه لباس خیلی خوشگل یه تیکه یاسی پوشیده موهاشو رنگ کرده، یه صندل پاشنه دار پوشیده و منتظر منه. طاقت نیاوردم همونجا پشت در چسبوندمش به دیوار و شروع به بوسیدنش کردم. با صندلی که پاش کرده بود قدش رسیده بود به من. لباش رو می خوردم . با دستم تنش رو سینه هاشو چنگ می زدم. حال خودمونو نمی فهمیدیم.
خودشو ازم جدا کرد رفت پایین نشست، کمربند و زیپم رو باز کرد و با ولع مشغول ساک زدن شد. لذت همه وجودم رو گرفته بود. دستمو گرفت برد تو اتاق منو نشوند رو تخت خودش اومد روی من. لباسشو داد بالا گفت امروز نوبت منه.
دستمو گرفت از مچ و نشست روی شکمم با دستش تنظیم کرد و نشست روی کیرم. یه آخ یواش گفت و رفت تو. محکم خودشو رو من بالا پایین می کرد. تلاش کردم دستامو آزاد کردم. پهلوهاشو گرفتم و کمکش کردم بالا پایین شه. وقتی کامل می نشست یکم مکث می کرد و دوباره بلند می شد. یکم تلمبه که زد خسته شد منم طاقت نیاوردم برش گردوندم و پاهاشو با همون صندلها گذاشتم رو شونه هام و شروع کردم تلمبه زدن. ریمل چشمش ریخته بود روی صورتش. آپارتمان با همسایه دیوار مشترک داشت و خیلی نمی تونست ناله کنه واسه همین دهنشو با دست نازش پوشونده بود. منم با تمام وجود تلمبه می زدم و ساق پاشو که جلوی صورتم بود گاز می گرفتم. مایع خامه ای رنگ کسش روی کیرم نشسته بود و هر بار که بیرون می کشیدم از تماشا کردنش لذت می بردم. دستش بالای سرش بود و ملافه رو چنگ می زد.
بلندش کردم اوردم لبه میز آرایش جلوی آینه خم شد. دستاشو گذاشت رو میز و منم پشت سرش وایسادم. از تو آینه نگام می کرد. منم از تماشای ابروهای گره افتاده اش در حال تلمبه خوردن لذت می بردم.
زیر لب زمزمه می کرد محکم تر بکوب. دیگه قدرت کنترل ناله هاش رو هم نداشت. نزدیک ارضا شدنم که شد درآوردم و نشوندمش روی تخت. خودش شروع کرد به مالیدن از لذت فوران کردم و با فشار پاشید روی سینه ها و گردنش.
بغل هم دراز کشیدیم و مشغول نوازش شدیم. سرشو آورد تو گوشم و گفت:«Jag älskar dig»
-«یعنی چی؟»

  • «دیونه! یعنی دوستت دارم به زبان سوئدی»
  • «حالا چرا سوئدی!؟
  • «چون شش ماه دیگه اونجاییم!»
    خشکم زد و زل زدم بهش و گفتم: «چی داری میگی؟ حالت خوبه؟»
    با لبخند شیطنت آمیز نگام کرد و گفت: «سورپرایز امروز همین بود دیگه. پذیرش فول فاندم اوکی شد و امروز تایید نهایی رو گرفتم.»
    منو باش که فکر کردم آماده شدن و آرایش و لباس و سکس سورپرایزشه! از خوشحالی جیغ زدم و بوسیدمش. لپ تاپش رو باز کرد و ایمیل رو خوندیم. هر یه جمله رو می خوندیم همو بغل می کردیم. خودم عین دیونه ها هر جمله رو دو سه بار می خوندم که مطمئن شم. وقت سفارت چهار ماه دیگه بود. برای اول ترم پاییز. فاند خیلی خفنی نبود ولی هزینه های زندگی اولیه مون رو پوشش می داد. منم که قرار نبود دست خالی برم مصمم شدم که بیفتم دنبال کار.
    روزای خوبمون رسیده بود. بعد از اپلای موفق پریا، منم یک فرصت شغلی برای مدیا آفیسر یک تیم ورزشی تو سوئد پیدا کردم از طریق یه آژانس مهاجرتی. دوست نداشتم از نظر مالی وابسته به فاند تحصیلی پریا یا پول باباش بشیم. ماشین و خونه رو هم فروختم تا بتونیم زندگی خوبی داشته باشیم.
    زنگ در خونه شون رو که زدیم برای خواستگاری خاطرات دفعه قبل یه لحظه اومد جلوم اما سریع از گذشته اومدم بیرون. این بار همه چیز فرق می کرد. بابای پریا این بار متفاوت بود انگار اصلا یه آدم دیگه بود. آخر مراسم منو برد تو اتاق بهم در حالی که بغض داشت، گفت: «میدونم تو ذهنت چی میگذره. هر چی بوده گذشته و رفته. تو روزی خودت پدر میشی همه زندگی ات میشه بچه ات. پریا برای من همه زندگیمه. هر پدری دلش میخواد تا آخرین روز عمرش بچه هاش کنارش باشن، اما این آخر خودخواهیه که بخوام با آینده اش با سرنوشتش بازی کنم. هر جای این دنیا بودین هوای همو داشته باشین. اول به خدا بعدم به تو میسپارمش.»
    نامزدی و عقدمون همزمان شد. عروسی هم که نداشتیم. بابای پریا پولی که برای جهیزیه اش کنار گذاشته بود رو به یورو بهمون داد، بابای خودمم پول مراسم عروسی رو بهمون داد. این ذخیره ارزی هرچند خیلی زیاد نبود اما دلمون رو قرص کرد که دست خالی نمیریم.
    حالا دیگه پریا مال خودم بود. دیدن حلقه تو دستش بهم حس آرامش قدرت و مالکیت می داد. کارهای سفارت و ویزا انجام شد و روز به روز به پرواز نزدیک و نزدیکتر می شدیم. حالا با نزدیک تر شدن به روزهای رفتن کم کم داشت غصه هام شروع می شد. دنیای رسانه و روزنامه هایی که دیگه هیچ وقت نمی دیدمشون. خبرنگارها، سردبیرها، مدیرها، حروفچین ها و همه آدمایی که دیگه هیچ وقت نمی دیدمشون. با خودم فکر کردم چند صد هزار کلمه تو روزنامه ها از مشکلات دغدغه های اجتماعی، انتقاد مسئولان و … نوشتم که همه اش رفت به زباله دان. چیزی عوض نشد. گرهی از کار کشور و مردم راه نیفتاد.

خداحافظی با دنیای قلم برای من که از سن خیلی کم عادت به نوشتن داشتن خیلی سخت بود. شاید مثل روز خداحافظی ورزشکاری که از دنیای قهرمانی خداحافظی می کنه، یا بازیگری که آخرین فیلم سینمایی اش رو بازی می کنه.
دنیای جدیدی منتظرم بود. زندگی تو یه کشور دیگه بدون حتی یک نفر دوست یا آشنا. یک تیم ورزشی هندبال که من قرار بود مدیا آفیسر اون تیم باشم. زبان سوئدی که مطلقا یک کلمه هم بلد نبودم، سرمای استکهلم و دوری از خانواده، اما یک چیز به همه سختی ها می چربید: رسیدن به مینیاتور زندگیم پریا!

نوشته: میرزا بنویس

بازدید 8,294

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

3 پاسخ به “در جستجوی مینیاتور (۵ پایانی)”

  1. چند وقت که موندیم بعدش بیا از کار توی بار ها و ظرف شویی و توالت شوری هم بنویس . از کس دادن های زنت به سوئدی ها و … از اون موقع که پریا جونت ولت مرد و رفت با یه سوئدی هم بنویس . خوش بگذره .

  2. زن ایرانی پاش برسه اروپا نهایت 3 ماه پیشت هست تا راه و روش جنده بازی رو یاد بگیره بعدش ولت میکنه و میره . از من گفتن بود .

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...