دو طرف جاده نخلای سوخته قد علم کرده بودن.بوی دود از پنجره ی نیمه باز ماشین میومد توو. مردم دسته دسته کنار جاده داشتن می رفتن سمت گاراژ سید موسی.خرمهشر دیگه جای موندن نبود.صدام خون مردم رو توی شیشه کرده بود.سرعت ماشینو کم کرده بودم تا اگه تونستم یه نفرو کنار دست خودم سوار کنم.پشت وانتم پر از خرت و پرت و جعبه های خالی مهمات بود وگرنه اگه میشد می گفتم یه چن نفری هم پشت سوار بشن.نگام افتاد به یه قد متوسط که توی چادر عربی خودشو پوشونده بود و کنار جاده جدای از بقیه تنها راه می رف.از پشت چهره شو نمی دیدم . رسیدم بهش و بوق زدم. برگشت سمتم . پوشیه زده بود. یه لحظه چش توو چش شدیم . چشامو انداختم پایین. گفتم: خواهرم من تا گاراژ میرم. یه لحظه توی دلم مردد شدم . با خودم گفتم نکنه بچه ها منو باهاش ببینن و فکرای ناجور کنن.توی دلم گفتم کاش سوار نشه اما بدون هیچ حرفی درو واکرد و نشست توی ماشین.کار از کار گذشته بود.آب دهنمو قورت دادم و گاز دادم.تا وسطای راه هیچی نگفتیم . نه من نه اون . خدا رو شکر می کردم که مجبور نبودم با یه خانوم نامحرم دهن به دهن بشم . از طرفی خوشحال هم بودم که تونسته بودم به یه بنده خدایی کمک کنم . یه جا کنار یه دکه ی درب و داغون زدم کنار تا ساندیس بگیرم برا خودم. اون روزا آب سخت گیر میومد و منم مجبور بودم هر وقت تشنه م میشد به جای آب ساندیس بگیرم.
- شما چیزی نمی خواین خواهرم؟
- سیگار! دو سه تا نخ . بیا اینم پولش
- چیزی نمیشه خواهر . خودم می گیرم. مهمون من باشید.
سوار که شدم سیگارهارو دادم بهش.یه ساندیس هم براش گرفته بودم که گذاشتمش روی داشبورد. از توی کیسه ای که کنارش بود کبریت در آورد و سیگارشو روشن کرد.پوشیه رو زد بالا و شروع کرد به سیگار کشیدن.تمام حواسمو داده بودم به جاده که مبادا چهره شو ببینم.یه هفته از آخرین باری که توی خواب جنب شده بودم گذشته بود و خدا خدا می کردم که امشب دوباره محتلم بشم تا یکم از این فشار جنسی خلاص بشم.صد بار به مادرم گفته بودم که برام زن بگیره ولی هر بار می گف تو که یه پات جبهه س و یه پات پایگاه زن برای چیته؟رسیدیم دم گاراژ سید موسی.گفتم : خواهرم رسیدیم. نگام رو به جلو بود. - شما خط مقدمین؟
- بله
- قربانعلی مقدمی رو نمی شناسین؟
- قربانعلی مقدمی؟…نه خواهرم.خط که جای کوچیکی نیس
- می دونم.گفتم شاید تصادفی بشناسید.
- طوری شده؟ نسبتی دارین باهاش؟
- نسبت که … چی بگم والا …
- خیره ان شالله
- الان یه ماهه ندیدمش. یه ماه
- خیره ان شالله.
- شمام فقط همینو بلدی؟خیره؟
نگاش کردم. ینی ناخوداگاه خیره شدم بهش.یه دختر با پوست تیره بود.لبهای نازکی داشت و چشماش توی آفتاب شدید دم ظهر جمع شده بودن.ترکیب صورتش معمولی بود. - چی باید بگم؟ خب ان شالله هر چی خیره پیش بیاد
- خیر برای من یعنی آغوش قربانعلی!
شوکه شدم.نگامو سریع دوختم به جلو.درو واکرد و پیاده شد.روبندشو انداخت و سرشو از پنجره آورد تو - چقد میشه؟
- صلواتیه
- خیر ببینی
- فقط بدونید آغوش نامحرم یعنی جهنم! دیگه خود دانید
استارت زدم که راه بیفتم. - جهنم یعنی این وضعی که شماها برا ما درست کردید.قبل از این آتیش بازیای شما بچه ریشوها من هر شب توی یکی از شراب خونه های ابادان می رقصیدم وکلی طرفدار داشتم ولی الان از ترس شماها باید روبنده بندازم! جهنم یعنی این!
بدنم داشت گرم می شد. آلتم کم کم داشت سفت می شد.با خودم بدنشو تصور کردم که چجوری وقتی می رقصید دل مردهای مست رو می بره.حالا تازه داشتم متوجه می شدم که چه قدر صداش بکن توه. چشامو همچنان دوخته بودم جلو.یهو به خودم اومدم و زیر لب استغفار کردم و به شیطون لعنت فرستادم.گفتم «خیر پیش». - خیلی خب حالا بهت برنخوره.شما بیشتر از گاراژ نمی رین؟من پول همرام نیس.نمی تونید منو تا گاراژ بعدی برسونید؟من اونجا آشنا دارم.
- شرمنده ام خواهرم.آتیش روی اون منطقه سنگینه.بعیده کسی هم باشه تا شمارو سوار کنه اونجا.همه ی راننده ها جمع کردن رفتن.
- حالا شما برادری کن منو برسون.دعات می کنم
توی دلم پوزخندی زدم.دعا!همینم مونده که توی لکاته دعام کنی!دلم سوخت براش.دلمو زدم به دریا و گفتم سوار بشه.حس کردم این کارو بی اختیار انجام دادم.چون باید هر چه سریعتر خودمو می رسوندم به اون یکی خط تا براشون مهمات جابه جا کنم.از طرفی جاده خیلی خطرناک بود.راه افتادم.آلتم سفت تر شده بود و توی سکوت ماشین حتی صدای نفس های خانومه رو می شنیدم.شهوت مث خوره افتاده بود به جونم.سرعتو بیشتر کردم تا زودتر برسم و از این جهنم خلاص بشم.فقط دعا دعا می کردم که چیزی نگه چون صداش بی اختیارم می کرد.جاده خلوت خلوت بود.توی فکر وخیال رفته بودم و متوجه جاده نبودم که یه دفعه یه چیزی جلوی ماشین منفجر شد و سریع ترمز کردم و سر جفتمون خورد به شیشه جلوی ماشین.دیگه متوجه چیزی نشدم.نمی دونم چه قدر بیهوش بودیم ولی وقتی من به هوش اومدم آفتاب هنوز داشت با شدت می تابید.نگاه کردم به خانومه .روبنده روی صورتش بود و خون قطره قطره از زیرش می چکید کف ماشین.انگار که تازه متوجه صورت خودم شده باشم دست کشیدم روی پیشونیم. صورت منم زخمی شده بود ولی انگار خیلی عمیق نبود.سرعتمو زیاد کرده بودم ولی نه اون قدر که موقع ترمز سرمون خیلی محکم بخوره به شیشه. - همشیره … همشیره…حالتون خوبه؟
صدایی نیومد.لابد بیهوش بود.با احتیاط روبند رو اروم اروم اوردم بالا .چهره شو که دیدم دلم به هم ریخت.صورتش زخم بزرگی برداشته بود.مساحت زخم زیاد بود ولی خیلی عمیق نبود.با خودم گفتم بفرما!اینم از گرفتاری جدید! حالا چه غلطی بکنم! استارت زدم ولی ماشین روشن نشد. عالی شد! نه بیسیم همراهم بود نه کسی از این ورا رد می شد که ازش بخوام مارو برسونه تا درمونگاهی چیزی .از ماشین پیاده شدم.چاره ای نبود باید یه جوری خودم و دختره رو تا ابتدای جاده می رسوندم. در اون یکی ساندیسو وا کردم و یه کم پاشیدم روی صورتش تا بلکه به هوش بیاد ولی تکون نخورد.خیلی ازش خون رفته بود.آفتاب هم هی شدید تر می شد.نگران شدم که نکنه بلایی سرش بیاد.کلی با خودم کلنجار رفتم تا خودمو راضی کنم کولش کنم.دیگه چاره ای نبود.خود خدا هم اگه بود همین کارو می کرد! دستمو بردم دور کمرش که از ماشین پیاده ش کنم که یه دفعه ساعدهام خوردن به سینه هاش .انگار برق گرفته باشه منو.یه لحظه دستمو کشیدم عقب ولی دوباره دستمو روی شکمش حلقه کردم و کشیدمش پایین و گذاشتمش روی خاک جاده. داغی شکمش که حتی از روی چادر حس می شد منو هم داغ کرده بود. یه خورده راه رفتم تا فکرم خلاص بشه.دوباره اومدم سراغش. خلاص نشدم.خواستم بلندش کنم که چشام افتاد به یکی از سینه هاش که از زیر چادر برجستگیش از زیر پیرهن عربیش معلوم بود.نفهمیدم چی شد. ناخوداگاه دستهامو بردم روی سینه هاش . هر دو سینه شو توی دستم گرفتم. با ولع چادرشو کنار زدم تا اون یکی سینه ش هم دیده بشه .زیرش یه پیرهن چسبان بلند عربی تنش بود که رنگش مشکی بود و سینه هاش از زیرش خودنمایی می کردن.سرمو فرو بردم بین سینه هاشو و گونه هامو به سینه هاش مالیدم.بوی عرق سینه های گوشتیش آتیش شهوتمو زیاد تر می کرد…
ادامه دارد…
نوشته: میرزا
14 پاسخ به “سینه های عربی (۱)”
وجدانن اون بچه هایی که رفتن جبهه مظلوم بودن خاطره اونا رو به کثافت کشیدن اخر بی شرفیه…
T1A3N6H71کسخل انقد،این کامنتو گذاشتیو هیچکس پشم خایه هم حسابت نکرد
ناموسا ما رو کسخل و کونی فرض کردی این چرت و پرتا رو مینویسی
چرافکرمیکنیدهرکه خاطره یاداستان مینویسه دروغ میگه ؟تمام کسانیکه دردهه60 به منطقه وجبهه رفتن پیغمبرزاده ویاامامزاده نبودن (نه اینکه خدای نکرده افرادبدی ویاخدانشناس ویا…بودن )انهاهم انسان بلا ودن واحساس داشتن اغلب جوان بین17تا25 سال بودن کهدراوج جوانی وشهوت بودن ولی خودشون روکنترل میکردن جوانان وافراددهه70بهبعددرک نمیکنند برای همین هم کامنت های چرت وپرت میذارن
جاکش پس تو باعث شکست عملیات کربلای ۴ شدی !تو خط همه داد مهمات میزدن تو سینه مجروح میفشردی !حقت بود میدادنت به عنوان نمونه واسه ساخت قرص های تاخیری هر کی میخورد میکردت تا مدت زمان تاخیر رو بسنجن!!
آخهعالی بود چرا فحشش میدید؟
یه فکر بیمار که بخواد بنویسه…بیمارگونه مینویسه…این همه موضوع برای نوشتم هست…چرا این موضوع؟بشدت زشت و تهوع آوره…زنی بی پناه و آواره…هموطنانی که زیر آتش دشمن هستند…گرمای عجیب هوا و آتش دشمن و لحظات خطرناک و مرگ نزدیک…بعد یه دفعه کیر ایشان سفت شده…کسشعر تا چه حد…پستی تا چه حد…همون محارم بنویسی شرف داره…حتی افکار فانتزی نوشتن این مطلب هم حال بهم زنه…
کاملا غیر واقعی بود کسی توی اون شرایط به سکس فکر نمیکنه هر کسی به فکر نجات جونش هست اینگار توی یه عراقی بعثی هستی!
تقبل الله برادر.خوب بود آمیرزا.اونا که به به اصطلاح “رزمندگان” نوجوان بسیجی رحم نمیکردند،حالا با یه لعبت خوش نمک جنوبی وسط بیابان تنها باشند،بگی هیچ کاری نکنند؟
من منکر صداقت و نیت خالصانه بسیاری از جبهه رفنه های آنزمان نیستم، اما واقع بین باشیم.خیلیاشون امثال سعید طوسی بودند.من یه ویدیو دیدم که ۹ سال تهیه شدنش طول کشیده بود شوربختانه اسمش یادم نمونده،اما باهاش گریه کردم،مصاحبه با ۳۳ نفر آنزمان نوجوان بود که از طرف فرماندهان و پاسدارها بهشون تجاوز شده بود. یکیشون فرمانده عقیدتی گردان که آخوند بوده بهش تجاوز کرده بود، . صورتشو نشون نمیداد، از پشت سر بود،اما فلج و روی ویلچر بود،چون خودکشی کرده بود اما نمرده بود.حتما پیداش کنم میزارم برانون. یا خودتون کتاب “کرکسها در شلمچه” رو بخونید،اونوقت متوجه عمق فاجعه میشوید.
واسه اونا كه مي گن بچه ها خط اينجوري نبودند ، من نبودم و نديدم ، اما يه فاميل داشتيم ، انقلاب كه شد فقط فحش مي داد ، بعد بزور بردنش سربازي ، بازم فحش مي داد ، بعد رفت جبهه البته زوري، بازم فحش مي داد ، بعد رفت اسير شد ، … وقتي برگشت هنوز داشت به حكومت فحش مي داد ، الانم هر وقت مي بينمش داره فحش ميده 🙂
نمی دونم چرا ولی برام جالب بود. ادامشو بنویس.
حاج اقا تقبل الله. فک کنم اون موقع که خمپاره خورد جلوی ماشینت شهید شدی خبر نداری. اونم حوری بوده اومده استقبالت.خخخخ
خوبه هر چند سکس اونم تو این شرایط غیر اخلاقیه