گذر (۴)

_ محکم تر بزن ، مگه نون نخوردی، خیر سرت ورزشکاری
_ بیشتر از این بدنت طاقت نداره عزیزم
_ تو تلمبه ات رو بزن ، بلد نیستی من بزنم
_ مگه تو کیر داری بخوای تلمبه بزنی
_میخوای پوزیشن عوض کنیم خودت میفهمی
_ باشه بیا، بگو چه کنم
_ بیا دم تخت دراز بکش پاهات رو به هوا کیرت رو بگیر سمت من و ثابت بخواب، منم لب تخت ایستاده کیرت رو میکنم تو خودم و پشت سرهم عقب جلو میکنم جوری که کسی از بیرون نگاه کنه انگار من دارم تو رو میکنم و تلمبه میزنم
_ باشه بیا هر کاری کنیم رئیس فقط یه نفره، آن هم ژیلا خانوم…
_ پاشو داریوش پوزیشن بگیر،ببینم میتونی ما رو ارضا کنی، از بس آنقدر پز این بدنت رو میای تا الان که چیزی ندیدیم…
_ تا الان بهت آروم گرفتم چون رئیسی و احترام واجب
داریوش آمد جلوم دراز کشید و منم دو تا پاهای عضله ایش رو گذاشتم زیر بقلم و کیر بزرگش رو روی کصم تنظیم کردم، یاد اولین باری افتادم که این کیر بزرگ رو دیدم، میشد گفت ۹ ماهه پیش بود. داریوش آمد کلینیک،به خاطر ضرب خوردگی که دماغش داشت میخواست عمل کنه، با ما آشنا شد و کارش که انجام شد بعدها لیزر فول بادی هم درخواست داد و میدونست که ما فول بادی آقایان رو انجام میدیم چون تقریبا ۳ برابر قیمت یک فول بادی خانم از یک آقا می گیریم و اصولا من قسمت بیکینی رو میزنم و بعد بقیه جاهای بدن رو میدم دست کاربر لیزر خودمون، بار اول که کیر بزرگ داریوش رو دیدم نمیدونستم چی بگم هم دراز بود هم کلفت و پر از رگ روی کیرش و همین بود سرآغاز آشناییمون که کم کم داریوش باهام صمیمی شد تا الان که ۵ ماهه و به عنوان بُکُن شخصی ازش استفاده میکنم ،میشه گفت هرچی کیرش بزرگه مغزش مثل مورچه است.
_منظورم دقیقا این پوزیشن بود حالا ببین و یاد بگیر کردنو آقا داریوش
سریع عقب جلو میکردم خودمو و صدای شالاپ شلوپ برخورد بدن هامون بهم تو اتاق پیچیده بود، من بخاطر ورزشی که میکنم پاهام قویه و طاقت زیادی توی سکس دارم برعکس خیلی از زن ها که سریع کمر درد یا خسته میشن.
_ آهان حالا یاد گرفتی چجوری تلمبه بزنی؟ یه نگاه به آینه کنارمون بنداز، یاد بگیری جنده…
هردو باهم به آینه نگاه کردیم تند تند تلمبه زدن من باعث شده بود کیر داریوش بزرگ تر بشه و این کار منو توی تلمبه زدنم سخت تر میکرد.
_ ژیلا بیا پایین از روم اینجوری که تلمبه میزنی من زود ارضا میشم…
_ چیه خوشت آمده کسی بکنتت، نکنه قبلا کونی بودی خاطراتت زنده شده…
تا اینو گفتم داریوش با حالت عصبانیت بلند شد و منو برگردوند و کیرش رو گذاشت دم سوراخ کونم و محکم کرد توش، صدای ناله ام کل خانه رو پر کرد
_داریوش لاشی آروم تر
_ من کونی ام یا تو
سرم رو کوبید به تخت و منو تو حالت داگی قرار داد پاهامو تا جایی که میتونست باز کرد تا من درد بیشتری بکشم
_ آهان ناله کن زیرم تا بفهمی جنده کیه.
۲ تا اسپنک زد روی کونم که مطمئنم جاش مونده روی باسنم،
_ داریوش آروم تر جر خوردم.
همون موقع بود که هومن زنگ زد به گوشیم.
_ داریوش ساکت باش میخوام تلفن رو جواب بدم.
_باشه
تلفن رو برداشتم و جواب دادم.
_ سلام ژیلا جون
_سلام آقا هومن
_چرا نفس نفس میزنی ،بد موقع زنگ زدم
نگاهی غضب آلودی به داریوش انداختم که آروم تر تلمبه بزنه و خطاب به هومن گفتم
_ نه بابا داشتم روی تردمیل می دویدم زنگیدی بگو چی شده؟
_ امروز رفتم کلینیک ولی آن دختره جدیده بود، اسمش چی بود؟
_ زهرا؟
_ آره، من اونو ندیدم از سهیلا پرسیدم گفت یک روز بیشتر نیومده سر کار و دیگه هم نمیاد.
_ خب که چی نخواسته بیاد منم تا یه اندازه میتونم ناز دختر جماعت رو بکشم، حالا چی شده مگه؟یادم نمیاد دختری توی کلینیک بوده باشه که شما ازش یادی کنید.خبریه هومن؟
_ خبری هست یا نیست به تو ربطی نداره، در ضمن یا فردا راضی اش میکنی بیاد یا دیگه نمیخوام برام کار کنی…
_ آن دختری که من دیدم پاشو دیگه نمیذاره کلینیک عزیزم، دلت رو برای یکی دیگه خرج کن این از آنان نیست و نخواهد بود…
_ خواهیم دید، اول از همه به آن دوست پسرت بگو کمتر تلمبه بزنه صداش تا اینجا میاد دوما از یکشنبه دختره باید برگرده سر کار هر جوری که شده حتی بخوای نقشه همیشگی رو پیاده بکنی بکن، فهمیدی؟
داریوش که صدای هومن رو شنید خنده ای به من کرد و نیشگون محکمی از روی نیپل های سینم گرفت جیغ ریزی کشیدم و با لرز رو به هومن گفتم
_ ببببباشه هومن جان امروز هر جور شده راضی اش میکنم بمونه پیشمون فقط یه نقشه ای دارم که حتما نیاز به مواد x8 تو دارم که باید برام بفرستی…
_اوکی میگم سامان برات بیاره فعلا
_ خدافظ
برام عجیب بود که هومن تا حالا آنقدر روی دخترای ما زوم نکرده بود، زهرا چی داره که ذهن هومن رو درگیر خودش کرده…
_ چی شد رفتی تو فکر ژیلا، بیا کیرم تو رو میخواد
_ فعلا کیرت رو جمع کن مهمون داریم میخوام برام کاری بکنی تا یه آتو از یه خانم بگیرم
نمیذاری لذت مون رو ببریما، باشه گلی جووون
زهرا دختری نیست که آتو به این راحتیا به ما بده مجبوریم از روانگردان استفاده کنیم اما مطمئنم در آینده میتونیم ازش چیزی بسازیم که بشه مروارید گروه و حتما خودش هم لذتش رو میبره ، فقط باید از سفتی درش بیاریم و شلش کنیم راجع به خیلی از مسائل، دخترای سفت زیادی دیدم که بعد چند وقت زیر کیر این و آن بودن ،باید تا مرحله دهم زهرا رو بکشونم آن وقت ببینیم هنوزم آنقدر سفت میمونه…

یکشنبه صبح
بالاخره بعد از اتفاقات دیروز با زهرا تونستم مجابش کنم که امروز بیاد سر کار از توی دوربین آمدنش رو دیدم با چادر عربی خودش رفت توی اتاق لیزر تا لباس هاش رو عوض کنه از اتاق آمدم بیرون و به سهیلا گفتم
_ زهرا آمد بیرون بهش بگو بیاد اتاقم
_ چی شده بعد یه هفته این برگشت ،آن هم با این همه عصبانیت؟
_ کاری ات نباشه آمد بگو بیاد اتاقم…
_ چشم ژیلا جون
برگشتم تو اتاق و از دوربین منتظر بودم که بیاد بیرون؛ بالاخره بعد یک ربع دیدم آمد بیرون با همون لباس های کلینیک و سهیلا بهش اشاره کرد که بیاد توی اتاق من. خودم رو آماده کردم که صدای تق تق در بلند شد
_بله!!
_ اجازه هست؟
_ بفرمایید …زهرا جان بفرما بشین
_ بله با من امری داشتید؟
نگاهی به صورتش انداختم، عصبانیت ازش موج میزد ولی پوشش رو رعایت کرده بود و همونی شده بود که من میخواستم، پاش رو روی پاش گذاشته بود و بخاطر کوتاهی روپوش کلینیک تپلی رون هاش رو به نمایش گذاشته بود و به سختی تونسته بود گوش هاش رو زیر کلاه کلینیک جا بده دوباره پر جذبه بهش نگاه کردم و گفتم
_ میخوای بگم برات نوشیدنی بیارن؟
_ نه ممنون یاد گرفتم دیگه از ناشناس چیزی نگیرم بخورم
_ حس میکنم از ما دلخوری؟
_ چرا نباشم؟ کلی عکس لختی از من دارید و من هر لحظه ممکنه زندگیم از هم بپاشه، مگه من چی دارم که شما به من گیر دادید؟ ای کاش پام میشکست به اینجا نمیومدم…
اشک رو از چشم هاش دیدم در حال جاری شدن بود، از پشت میز بلند شدم و رفتم کنارش نشستم
_ ببین دخترم تو وارد دنیایی شدی که بریم جلوتر به تو هم خوش میگذره پس صبور باش،تو میتونی با این شغل خودت و زندگیت رو نجات بدی ،اگر هم دلت میخواد از دست ما راحت بشی همون طور که قبلا بهت گفتم باید ده مرحله کلینیک رو بگذرونی آن وقت خودت میرسی به مقامی که تصمیم میگیره بمونی یا بری…
_ میخوای با آن عکس ها چیکار کنی؟
_ آن ها به عنوان ضمانت تعهدت پیش من میمونه، حالا هم به خاطر شوکی که دیروز بهت وارد شد برات یه جایزه دارم که نباید ردش کنی…
یکم از عصبانیت زهرا فروکش کرد و چشم هاش رو منتظرانه به من دوخت
_ این آپشن رو بهت میدم علاوه بر لیزر رایگان، تزریق ژل رایگان به صورت یا سیلیکون برای سینه هات داشته باشی
یک چشمکی بهش زدمو دستم رو بردم نزدیک صورتش و گفتم
_ به نظر من که حیفه این صورت آرایش نداره ولی با تزریق ژل میتونی خودت رو شبیه مدل ها بکنی، حتی شده این کار موجب خوشحالی شوهرت میشه…
_ ممنون فکر نکنم نیازی داشته باشم …
_ دوباره سفت کردیا زهرا، اصلا بذار امروز خودم یکم تزریق ژل لب میکنم برات حدود ۳میل خودت برو خانه نتیجه اش رو دیدی بعد بیشتر…خوبه؟
_ والا من دیگه میترسم به شما نه بگم ولی امکانش هست یک روزه دیگه باشه تا اجازه حسن آقا رو بگیرم.
_ ای بابا تو که هنوز ازش اجازه میگیری، برای خودت زندگی کن اصلا این مقدار تزریق رو عمرا مرد ها تشخیص بدن،امروز اول به مشتری ها برس بعدش بیا تزریق رو خودم برات انجام بدم
خواست بلند بشه بره که خط شورتش رو از روی لباس تنگ کلینیک دیدم، به نظرم حالا که تا این مرحله آوردمش باید برای مرحله بعدی آماده اش کنم و زیر زمینه اش رو بسازم، آن هم حس راحتیه. رو کردم بهش گفتم
_ زهرا جون شورت سوتین پوشیدی؟
_ بله ژیلا خانوم چطور؟
_ میدونستی سوتین عامل سرطان پستان و کلی بیماری دیگس؟
_نه اولین باره که میشنوم
_ روپوشت هم زیاد تنگ نیست سوتین رو در بیار و هیچ وقت حق نداری سوتین بپوشی توی کلینیک زیر روپوشت در ضمن خط شورتت هم پیداست، زیر ساپورت کلینیک هم حق نداری شورت بپوشی.
_ جان؟ خانم زشته جلو مردم فکر بد میکنن این یه مورد رو ازم نخواید خواهشا خود ساپورت بخاطر تپلی پام نازک و زیرش دیده میشه
_ به نظرت حرف من خواهشی بود؟ اصلا حالا که اینجور شد جلوی من همین الان شورت و سوتینت رو بهم تحویل بده…
_ خانم خواهش میکنم
وقتی زهرا چهره ی جدی منو دید بهش گفتم
_ یادته روزی که بعد لیزرت بدون شورت و سوتین آمدی باید دیگه بهش عادت کنی عزیزم.
زهرا با حس اکراه و نگاهش رو به پایین کفش هاشو از پاش درآورد و سپس ساپورت سفید کلینیک رو درآورد و سفیدی پوست صافش به چشم خورد بعد رفت سمت دکمه های پیرهن کلینیک و دانه دانه با اکراه بازشون کرد زیر لباس هاش یک سوتین مامان دوز با یک شورت بلند بود که واضح بود از یک ست کامل نیستن…
_ زهرا بیا اینجا…
نگاهش رو بالا انداخت و آمد سمتم و بردمش رو به اینه کنار پنجره سر تا سری آپارتمان.
_ زهرا به خودت نگاه بکن تو آینه خدایی چیه اینا پوشیدی
دست بردم سمت سوتینش و سریع بازش کردم و سینه های سفید بلوریش افتاد پایین و بعد دست بردم سمت شورتش و آن هم درآوردم، عجیب بود زهرا هیچ مقاومتی نکرد، نگاهی بهش انداختم از توی آینه و پشت بهش ایستاده بودم.
_ چی شده محو خودت شدی تو آینه؟ میبینی حیف این زیبایی ها نیست ملافه انداختی دورشون.
_ خانوم یه چند روزیه حس نا آشنایی میاد سراغم …
_ چه جور حسی؟
از پشت دستم رو گذاشتم به کونش و هیچ تکونی نخورد فقط از توی آینه چشم تو چشم بودیم
_ نمیدونم ولی میترسم ازش، میترسم حسن بفهمه و من زندگیم رو از دست بدم ، از طرفی هم یک چیزای جدیدی رو دارم تجربه میکنم که نمیدونم به ضررمه یا نه.
چشمکی نثارش کردم و گفتم
_ زهرا جون نکنه بازم دلت میخواد جلو داریوش لختت کنم؟ تجربه ی جذابی بوده برات
همزمان از چاک کونش دستم رو رسونده بودم به کس اش یکم خودش رو جمع کرد از جلوی آینه بردمش جلوی پنجره ی بزرگی که کامل یک طرف اتاق رو پوشش داده بود
_ زهرا چه حسی داری لخت کامل داری مردم رو میبینی؟ دوست داشتی آنها هم تو رو میدیدن؟
برای اولین بار خیسی بین پاش رو حس کردم آن یکی دست آزادم رو بردم سمت سینه ی افتادش و محکم گرفتم تو دستم و گفتم
_ این سینه ها رو باید جوری عمل کنم که بدون سوتین هم صاف وایسه، تو فقط به من اعتماد کن زندگی ات رو عوض میکنم.
ترس یا لذت توی چشم های زهرا موج میزد باید اعتمادش رو بیشتر جذب کنم این چند روز خیلی تحت فشار گذاشتمش رو کردم بهش و گفتم
_ خب حالا روز اول کاریته لباس هات رو بردار البته طبق قرارمون بدون لباس زیر برای همیشه توی این کلینیک؛ حالا برو مشتری منتظره نحوه کار با دستگاه هم که بلدی میمونه تنظیمات دستگاه که فعلا یکی از بچه ها میگم بغل دستت باشه برای تنظیمات نسبت به روشنی یا تاریک بودن موست مشتری.
_ چشم خانوم پس با اجازتون من برم
_ برو

از زبان زهرا
بالاخره تونستم از جو سنگین اتاق بیام بیرون، باید سعی کنم آسه بیام آسه برم که نخواد هییی پا پیچ من بشه
با سهیلا چشم تو چشم شدم فکر کنم فهمید سوتین ندارم هرچی باشه از افتادگی و نوک سینه خانم ها زود تشخیص میدن. بعد نگاهش آمد پایین و سر تا سری بهم نگاه کرد.
_ تبریک میگم زهرا خانوم زود با لباس فرم محل کار کنار آمدی
و با صدای خیلی آروم گفت
_ قبول داری حس آزادی داره روپوش کار
_ نمیدونم هنوز باهاش راحت نیستم حس میکنم همه دارم منو لخت نگاه میکنند
_ نه عزیزم از بس خودت رو با لحاف پوشوندی کسی نگاه نکرده، الان که هیکلت رو میبینن جذابه، مخصوصا آن زیر که مشخصه خبراییه
از خجالت حرفش، بدون جواب سریع کلاه روی سرم پایین کشیدم و زود خودم رو به اتاق لیزر رسوندم
یک نگاهی به دستگاه لیزر انداختم هر چی نباشه قراره تنها یار من توی این کلینیک همین دستگاه باشه، اگر بتونم تنظیماتش هم یاد بگیرم عالی میشد…
صدای در آمد و سهیلا داخل شد
_زهرا جون مشتری آمده یه فول بادی داره، من الان تنظیمات رو یادت میدم و میگم چه درجه ای واسه کجای مشتری بزنی چون بعضی جاها تیره تره درجه رو باید کم کرد تا پوست نسوزه
_ سهیلا جان میشه بار اولم رو شما کنارم باشی تا یه وقت باعث سوختگی طرف نشه
_ چشم زهرا خانوم شما امر کن
_ممنون
بعد از رفتن سهیلا حدود ۵ دقیقه بعد خانوم نسبتا چاقی آمد داخل بهش میخوره قدش ۱۶۵ و وزنش حدود ۷۰ کیلو باشه ولی ماشالله از روی لباس مشخص بود کون بزرگی داره
_سلام خوش آمدید بفرمایید لباس عوض کنید تا من بیام
_سلام ممنون چشم
رفتم پیش سهیلا تا سری شخصی لیزر رو بگیرم و بهش گفتم بیاد تو اتاق باهام تا تنظیمات رو روی کاغذ بهم بگه
_ زهرا این خانوم اکبری خیلی حساس و چشم بند نمیذاره مراقب باش نور لیزر به چشماش نخوره
_ چشم سهیلا جان، فقط معذب میشم تا اخر نگاهش رو منه و لخت جلوم خوابیده
_ وایییییی زهرا جان عادی میشه برات اینها بار اولشون نیست که لخت می خوابند جلو بچه های ما، برو راحت دید بزن هرجاشو خواستی…
چشمکی بهم زد و رفت، منظورشو نفهمیدم با حوله وارد اتاق شدم که بدم بذاره روی خودش خانوم اکبری که دیدم بله لخت مادر زاد خوابیده روی تخت و منتظر من

***بالاخره دوباره برگشتم، اگر میخواید ادامه بدم باید لایک ها بره بالای صد تا تا ادامه داستان رو بذارم

نوشته: تندر

بازدید 15,488

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

23 پاسخ به “گذر (۴)”

  1. من نمیدونم این چه رسمیه که تازگی ها توی این سایت مُد شده که بعضی از نویسندگان داستانها یا کسانی که تاپیک میذارن میگن اگه این تعداد لایک بخوره ادامه میدم یا نمیدونم عکسهای جدید میذارم و از این حرفا ؟!جمع کنید بساط شرط و شروط گذاشتنو لطفاً . میخوام هفتاد سال سیاه ادامه ندی . مرده شور خودت و داستانتو ببره .

  2. من لایک دادم ولی ارزش داستان خوبت رو بااین حرفها پایین نیار،اینجا نویسنده خوب زیاد داشتیم که هیچوقت شرط موندنشون رو منوط به لایک دادن کاربرا نکردن

  3. ادامشو بزار منتظر تائید دیگران نباش من خودم پیگیر داستانت هستم حتما ادامه بده نری دوباره بعد از یکسال و نیم دیگه برگردی

  4. بازگشت پر قدرتی بود. دستت تو نوشتن خوبه، موضوع داستان هم جذابه، خوبه که توی روند داستان عجله نمی‌کنی، و سر موقع داستان رو داغ می‌کنی.

  5. حال نداری بنویسی خب از اولش ننویس دیگه مارو مچل خودت کردی همشپیگیریم ادامه بدی

  6. سلام بعد از حدود یکسالکم لطفی نکن و سعی کن قسمت های بعدی رو زودتر متتشر کنی

  7. ینی یه داستان میزاری میری تا عربستان برف بیاد، خب بزار دیگه هر روز دارم چک میکنم قسمت بعدی رو بخونم

  8. سلام تندر جانگفته بودی که اگه لایک ها از ۱۰۰ تا بیشتر بشه ادامه رو منتشر می کنی.الان از ۱۳۰ تا شده.منتظر ادامه اش هستیم

  9. به درک، می‌خوام صد سال سیاه ادامه ندیمن طرفدار این سبک داستان هستم اما تو ارزش یه لایک هم نداری بهت دیس لایک میدم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید