گذر از رنج ها

_واییی ، این پسره رو دیدین بچه ها؟! …
مدل جدیده ! … .

_ای جووون ، چه کیوت هم هس …
لامصبِ جذاب ! ‌… .
خارجیِ؟! …

_آره بابا …
پس چی فکر کردی؟! …
خارج یه همچین دلبرایی داره ! ‌… .

این مکالمه ی میز پشت سری من و آوا بود …
یه چند تا بدبختِ پسر ندیده ! …
پوزخندی زدم که آوا متعجب گفت :

_اینا دارن در مورد کی حرف میزنن!؟ …

شونه ای بالا انداختم و گفتم :

+نمیدونم …

زبونی روی لباش کشید و نگاه دو دلشو به اونا دوخت …
کلافه هوفی کشیدم ، من که میدونم داره از فضولی می میره ! ‌… .
در آخر هم طاقت نیاورد و همونطور که روی صندلی نشسته بود ، برگشت عقب و لب زد :

_میشه منم ببینمش …

زیر چشمی بهشون خیره شدم …
دختره ابرویی بالا انداخت و با لبخند دندون نمایی ، گوشیشو گرفت طرف آوا و اونم زودی گوشیو از تو دستش کشید و برگشت این سمت …
درست نشست روی صندلی و به گوشی زل زد …
آب از لب و لوچش آویزون شده بود ! …
زبونشو با حالت خاصی روی لباش کشید و گفت :

_نیگا ، نیگا …
چه خوشتیپه ‌، لامصب ! …
اوفففف ، بدنشو نگااااه … .
موهاشو ، چشاشو ! …

نفسمو حرصی بیرون فرستادم و آروم ، عصبی گفتم :

+آوااا …
زشته ، مثلا تو دانشگاهیمااا …
تو اینقدر پسر ندیده ای واقعا؟! … .

اخم ریزی کرد و خیره بهم ، گفت :

_نخیر هم …
پسر ندیده نیستم ! …
فقط … فقط این یکی چون خیلی جیگره ، دلمو برد ! … .
خوش به حال زنش واقعا … .

پوفی کشیدم و غر غر کنان لب زدم :

+با عمل که آره …
همه قشنگ میشن ! … .

دستشو مشت کرد و حرصی گفت :

_این از اون عملیا نیس خره … .

ایشی گفتم که گوشیو به طرفم گرفت و گفت :

_خودت بیا ببینش ! …
شک ندارم حظ میکنی … .

پوزخند سردی زدم و گوشیو با کمی مکث ازش گرفتم …
اما با دیدن پسری که تو گوشی بود ، قلبم نا آروم شروع کرد به تپیدن …
از اون موقع اینا داشتن درباره ی این حرف میزدن و منِ خر آروم اینجا نشستم؟! …
آوا پوزخندی به صورت کپ زدم ، زد و گفت :

_چیشد خانومِ پسر دیده؟! … .

با بهت و هنگ زمزمه وار نالیدم :

+اینکه ویلیامِ منه ! ‌… .

آوا تا این حرفو شنید ، درست روی صندلی نشست و بهت زده گفت :

_چی؟! …

زبونی رو لبای خشکم کشیدم …
اشک تو چشمام حلقه زده بود ! …
یه هفته ای میشد ازش خبر نداشتم ‌‌‌…
اصلا نمیدونستم هنوز ایرانه یا نه ! ‌… .
یه قطره اشک بی هوا از روی گونم افتاد پایین …
آوا با لکنت و هیجان گفت :

_ت … تو مطمئنی اونه آوین؟! .‌‌…
شاید توهم زدی ! … .
این یه مدل توی خارجه …

با بغض لب زدم :

+و عشقِ من هم یه مدل از پاریسه … .

نفسشو لرزون بیرون فرستاد که دستمو گرفتم جلوی دهنم تا صدای گریَم رو کسی نشنوه …
اشکام روی گونه هام رَوون شده بودن ! …
چرا خدا؟! …
چرا من اینقدر بد شانسم؟! …
چرا نمیتونم به کسی که دوستش دارم فکر کنم و از آن خودم بدونمش؟! …
چرا حق ندارم عاشق باشم؟! …
چرا حق ندارم عاشقی کنم؟! …
چه گناهی کردم که این شده سرنوشتم؟! …
من ویلیام رو میخوام ! …
میخوامش ، واسه خودم میخوامش …
خیلی توقع زیادیه؟! …
با دستمالی که جلوم گرفته شد ، بینیمو بالا کشیدم و با گفتن یه ممنون آروم خطاب که آوا …
دستمال رو ازش گرفتم و زیر چشمام کشیدم …
آوا با ناراحتی لب باز کرد تا چیزی بگه که همون لحظه در کلاس باز شد و استاد داخل اومد …
اونم سکوت کرد و حرفشو گذاشت واسه بعدا …
سر کلاس به تنها چیزی که حواسم نبود ، استاد و درسش بود ! …
چی میشد من توی بچگی ؛ به جای اینکه نشونِ کارن شده باشم ، نشونِ ویلیام میشدم؟! …
خدایا ، این رسمشه واقعا؟! …


_آوین ، مامان جان ! …
چرا نمیخوری غذاتو دخترم؟! ‌…

با صدای مامان ، رشته ی افکارم از هم پاشید و به خودم اومدم …
دستمو از زیر چونمو برداشتم و به صندلی تکیه دادم … سرمو بالا گرفتم و خیره به مامان ، لب زدم :

+نمیدونم ، دیگه میل ندارم … .

زیر چشمی بابا زل زدم …
اخماش تو هم بود و ساکت بود …

مشخص بود از صبح حسابی از دستم ناراحت و دلخوره ‌…
چه توقعی داره؟! …
میخواد همینطور ساکت بشینم تا اون هر طور خودش دلش خواست ، واسم تصمیم بگیره؟! …
اصلا مگه این زندگیه من نیست؟!‌‌ …
پس چرا بابا اینقدر توی مسئله هایی که اصلا بهش مربوط نیست دخالت میکنه؟! … .
نفسمو محکم بیرون فرستادم و میز رو کشیدم عقب و سریع از جام پاشدم ؛ با سری پایین افتاده ، رو به مامان لب زدم :

+خیلی خوشمزه بود مامان جون … .

لبخند تلخی زد و گفت :

_آره ! …
از اینکه یه قاشق هم نخوردی ، معلومه ! …

بابا سرشو بالا گرفت و بعد از گرفتن دست مامان توی دستش ؛ خیره به نیم رخ مامان ، با عشق لب زد :

_تو غذاهات همیشه خوشمزه س ‌‌خانومم …

پوزخندی تلخی زدم …
با پنجاه و چند سال سن ، اینطور به مامان عشق می وَرزه ! …
اما یه دیقه به من فکر نمیکنه که نباید دخترشو زیر بار آرزو ها و رویاهای خام خودش ، نابود کنه ! … .
بغض به گلوم چنگ زده بود …
نتونستم فضا رو تحمل کنم و زودی آشپزخونه رو ترک کردم و تنهاشون گذاشتم … .

نوشته: نگار

بازدید 8,620

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “گذر از رنج ها”

  1. یجوری بود نه میشه گفت خوب بود ن میشه گفت بد بود نمیدونم خیلیم کوتاه بود قسمت سکسی هم نداشت

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید