فریبا و اضافه کاریش

سلام به دوستان عزیز . این داستان از قُول یکی از دوستای صمیمیِ منه که برام تعریف کرده و من هم اونو به شما منتقل می کنم . خودش که میگه براش اتفاق افتاده و واقعیه . بد نیست همه که تو این رشته هستیم اونو بخونیم و به نوعی لذت ببریم . ازش اجازه گرفتم که داستانش رو بنویسم . اسم ها عوض شده تا توهینی نشه و کسی لُو نره .
فریبا دختری 25 ساله هست که از درس و درس خواندن تا کلاس 11 بیشتر به خودش فشار نیاورده و تلاش نکرده و بعد از اون هم ترک تحصیل کرد و مدرسه رو کنار گذاشت . تو خانواده پرجمعیت اون که فرزند بزرگ خانواده هم بحساب می اُومد ، همه به یک چشم دیگه وی رو نگاه می کردند . فردی که بزرگ شده و درس نخونده و حالا به نوعی سربار خانواده هست . خواستگار هم که نداره و به نظر میرسه که حالا حالاها بایستی تحملش کرد . خودش به خوبی می فهمید که همۀ اهل خونه چه حسی و فکری درباره اَش دارند اما خُب چه کنه ؟ کاری از دستش بر نمی اُومد مگه اینکه بره سرکار ، حرفه ایی هم که بلد نیست و درس هم که نخونده و تحصیلاتی هم که نداره ، درسته ، باید بره سر کار تا هم خودی نشون بده و هم به قول خانوما دستش تو جیبِ خودش باشه .
فریبا با کلی اینور اُنور رفتن تونست تو یه نونوایی کار پیدا کنه . نانوایی بزرگی بود و سه تا خانوم دیگه هم توش کار می کردند . نُونای شیرمال ، کیک یزدی ، نون قندی ، نان صبحانه و از این نونون ها پخت می کردند و می فروختند . مشتری هم زیاد بود و رونق خوبی داشت . خانمی 45 ساله و خوش هیکل با فریبا صحبت کرد و قرار شد از فرداش بیاد نونوایی و مشغول کار بشه . فریبا که کاری بدست آورده بود خوشحال و خندون به خونه میره اما از کارش و اینکه قراره سر کار بره صحبتی نمی کنه . میخواد وقتی اولین حقوقش رو گرفت با جعبه شیرینی همۀ اهل خونه رو مطلع کنه .
صبح زود بایستی سر کار می رفت و مشغول بکار میشد . برای فریبا که باید از خواب بزنه و بیدار بشه کمی سخت بود اما باید با روزگار ساخت و از مقررات کاری پیروی کرد اگه نه که بر می گشت سرِ خونه اول . کمی به خودش رسید و عطر و اُدکلنی به خودش زد و راهی نونوایی شد . جزء اولین ها نبود اما به موقع رسید . هنوز اون خانمه نیومده بود و بقیه کارگرها پشت نونوایی منتظر بودند . کرکره برقی صدایی کرد و بالا رفت . اون خانم تو مغازه بود . وقتی کرکره بالا رفت همگی رفتند تُو . بقیه شروع کردند به لباس عوض کردن اما فریبا لباسِ کار نداشتت و همون جا ایستاد و بقیه رو نگاه کرد . چون محیط گرم بود دیگر کارگرهای زن لخت می شدند ، بعد روپوش تنشون می کردند . از همون موقع نگاهشون به فریبا عجیب بود . شاید برای اینکه جوُن بود و تازه وارد ، اینطوری نگاش می کردند . اون خانم روپوش نُو به او داد و ازش خواست تا لباسش رو عوض کنه . فریبا روش نمی شد تا جلوی جمع لخت بشه برای همین تیشرتش رو از تنش در نیاورد و روی همون ، روپوش تنش کرد .
روز اول کارش نظافت بود و جارو کردن و تمیز کردن محیط نونوایی ، جارو از دستش کنار گذاشته نشد . همون روز متوجه شد که ته نونوایی یه در هست که هر وقتی اون خانم میره داخل و بعد از مدتی میاد بیرون ، بنظر میرسه که به خونشون راه داره و اون پشت ، خونشون باشه . رو درش نوشته بود ” ورود ممنوع حتی برای کارگران ” فریبا ندید که دیگر خانوم ها وارد اونجا بشن ، معلوم بود که نبایستی به اونجا ورود کرد . نگاهش رو که برگردوند دید اون خانمه با یکی از کارگرها صحبت میکنه ، بنظر صحبت ها ملایم نمی رسه چون کارگره به حالت التماس دست اون خانم رو گرفت اما خانومه دستش رو کشید و بهش اشاره کرد که بره . فریبا نمی خواست که جلب توجه کنه اما زیر زیرکی نگاه می کرد . اون دو نفر کمی دیگر صحبت کردند و بالاخره کارگره از همون درِ ممنوعه رفت داخل . فریبا نتونست خودش رو به موقع جمع و جور کنه ، دید خانمه اومد سمتش و گفت فریبا مراقب خودت باش ، حواست به خودت باشه اونم گفت چشم خانم . حواسش به کارش بود و نفهمید که کی اون کارگره برگشت سر کارش . بنظر میرسید که خیلی وقت نیست که برگشته . نگاش کرد دید کمی بهم ریخته و عصبانیه . به روش نیاورد . نمی خواست روز اولی کاری کنه که اخراجش کنن . نزدیک ساعت 4 بعد از ظهر تنور نانوایی رو خاموش کردند و وسایل رو جمع و جور نمودند بنظر ساعت کاری تموم شد . خیلی خسته شده بود . حسابی خیس عرق شده بود . لباسش کمی زیاد بود برای همین خیلی گرمش شده بود . دست و صورت هاشون رو شستند و رفتند تا لباسها شون رو عوض کنن . فریبا صبر کرد تا بقیه لباساشون رو در بیارن و عوض کنن و بعد اون عوض کنه . همه راحت جلوی دیگری لخت می شدند و بعد لباس می پوشیدند . اون روش نمی شد و کمی خجالت می کشید . با فریبا خیلی صحبت نمی کردند و هر چند وقتی نگاهی بهش می کردند و نیشخند میزنند . همشون سنشون از فریبا بیشتر بود . همه اون کارگری رُو که رفته بود داخلِ در ممنوعه رو دست انداخته بودند و باهاش شوخی می کردند اما اون کارگره خیلی به این شوخی ها بها نمی داد و آخر سر هم گفت نوبت خودتون هم میشه و من اُون وقت بهتون می خندم .
یه هفته ایی بود که تو نانوایی کار می کرد و تقریباً دیگه خودمونی شده بود . کارگرا باهاش صحبت می کردند و باهاش مهربون شده بودند و دیگه اون حسِ غریبانه رو نداشت . تقریبا دو سه روز در میون اون اتفاق یعنی ورود یکی از کارگرا به داخل در ممنوعه انجام می شد . این اتفاق برای هر سه کارگر نانوایی افتاد . خیلی دوست داشت ببینه اون تو چه خبره که همه واردش میشن اما برای فریبا هنوز ممنوعه و تا بحال کسی از اون نخواسته که وارد اونجا بشه . تو هفته سوم کاری بود که دیگه با یکی از کارگرا بیشتر دوست شد و تقریبا با هم صمیمی شدند . بیشتر اون تمایل داشت که با فریبا صمیمی بشه و خودش پا پیش گذاشت . اسمش زیبا و تقریبا 10 سالی از فریبا بزرگتر بود . زن پُر حرفی بود و زیاد شوخی می کرد . بنظر میرسید که شوهر نداشته باشه شاید هم متعلقه بود . تو حرفاش و شوخی هاش با پرو گری حرفای رکیک و سکسی می زد و از کلمات ناجور که اون نشنیده بودم استفاده می کرد . همیشه می گفت تو دختری ، خامی و هنوز زوده و نباید با این چیزا دم خور بشی ، با این چیزا کار نداشته باش منم که میبینی ، اینطوریم شدم دیگه . فریبا حس کنجکاویش گُل کرد و پرسید اون در به خانه خانم راه داره ؟ زیبا راحت گفت آره ، میخوای بگم تو رو هم اون تو راه بدن ؟ بعد خندید و رو کرد به دیگر کارگرا و گفت فریبا میخواد بره اون تو ! همه شروع کردند به خندیدن . گفتم مگه اون تو چه خبره که می خندید ؟ زیبا گفت عجله نکن بزودی می فهمی ! حسِ عجیبی بهم دست داد .
یه روز یه آقایی تقریبا 50 ساله همراه خانم بود . وقتی کرکره رفت بالا ، پهلوی خانم ایستاده بود . قد بلند و خوش تیپ و خوش هیکل ، بوی عطرش تمام نونوایی رو پر کرده بود . فریبا پشت سر بقیه وارد شد . همه به خانم و اون آقا سلام کردند . فریبا هم سلام کرد . اون خانم فریبا رو به اون آقا معرفی کرد و گفت که تازه مشغول کار شده و خیلی فعال و زرنگ هستش و من ازش راضی هستم . نگاهش عجیب بود و چشم ازش بر نمی داشت . یه کم ناراحت شد اما خُب شاید عادت اون آقا اینطوری باشه . رختکن در و پیکر درست حسابی نداشت و فقط با یه پرده از سالن جدا شده بود و نمی شد به راحتی از ته نونوایی کسی رو که لباس عوض میکنه رو دید زد . آقا حرکتی به خودش داد و نمی خواست لباس عوض کردن کارگرا رو ببینه . خانوم و آقا با هم از همون درِ ممنوعه رفتند تو . فریبا با تعجب و کمی هم حس کنجکاوی این منظره رو دید . اون خانم بعد از لحظاتی وارد نونوایی شد و رفت سراغِ زیبا ، کمی باهاش حرف زد و کما بیش اشاره ایی هم به فریبا کردند . به خوبی معلوم بود که صحبتشون درباره فریبا هست ، اما کسی سراغم نیامد . این دفعه هم نوبت زیبا بود که بره داخل و رفت .
نزدیک یک ماهی بود که فریبا تو اون نانوایی مشغول بکار شده بود . تقریباً با همه صمیمی شده و دیگران هم با اون صحبت می کردند و به قولی درد و دلها تو جمع مطرح می شد . فریبا خیلی صحبت نمی کرد ، درد و دلی که نداشت تازه نمی خواست اسرار زندگیش رو همه بدونن ، بیشتر شنونده بود . یه موقع هایی که جوِ نانوایی خوب بود با هم شوخی می کردند و حرفهای رکیک و سکسی می زدند و بعضی وقتها از حد می گذشت و یکدیگر رو به اعمال بد و زننده متهم می کردند . فریبا با شنیدن اون حرفها سرش رو پایین می انداخت و سعی داشت وارد بحثِ اونا نشه . یادشه یه روز زیبا از یبوست شدیدی که گرفته بود صحبت کرد و گفت دستشویی رفتن براش خیلی عذاب آور شده ، اون یکی کارگره که اسمش زهره بود با خنده گفت اگه خودت رو کمی نگه داری و هی ندی خوب میشی ، منم هفته ایی دوبار از عقب بدم ، حالم بهتر از این نمیشه . زیبا در جواب گفت تقصیر من که نیست آقا منو بیشتر از شما ها میخواد و منم باید جور شما ها رُو بکشم . زهره گفت من هم وقتی به خودم هی برسم و تر و تمیز بکنم خُب معلومه آقا منو بیشتر میپسنده و بیشتر خدمتم میرسه . یه مرتبه همه خندیدند . تو این صحبتها کسی به فریبا توجه نداشت و اونو تو این بحث ها وارد نمی کرد . زهره ادامه داد پس خانم تو خونه چیکار می کنه ؟ ما که به آقا حال میدیم و اونو هر چند روز سرحال میاریم پس خانم چیکار میکنه ؟ زیبا با پُرو گری گفت خُب معلومه از جلو خدمت خانم میرسه ، جای راحت رو خانم در اختیار گرفته و جای سخته رو بما داده ، کیفش رو خانم می بره و دردش رو ما میکشیم . کارگر سومی که اسمش زُویا بود گفت همون بهتر که از عقب میکنه ، اومدی دیر جنبید و ریخت تو و کار دستِ ما داد و ما رو حامله کرد اون وقت کیه که باید جواب بده ، نمی گن تو که شوهر نداری چه جوری حامله شدی ؟ من که رحمم رو در آوردم و راحتم ولی اینو به آقا نگین اگه نه عقب و جلوم رو یکی می کنه و تازه خیالش هم راحته که دردسر نمی شم . یک مرتبه زیبا با شوق زیاد گفت خُب دیگه خودت رو لُو دادی ، اگه دوست داری به خانم این موضوع رو نگم بهتره هر وقتی حوصله نداشتم تو جام بری چطوره ؟ زویا گفت بُول نگیر خودم به خانم گفتم و خودش هم این موضوع رُو میدونه ، برای همین پارسال یه ماهی نیومدم سرکار ، خانم دوس نداره کسی جای اونو بگیره اگه نه اونم باید بیاد پیشه ما و کارگری کنه اون وقت دیگه عقب و جلوش یکی میشه . زهره گفت راستی آقا تو این سن خیلی زیاد نمی خواد ؟ هفته ایی دو سه بار ما رو میکنه و حتما دو سه بار هم خدمته خانم میرسه ، بابا بنازم به این کمر ! رستم هم که باشه دیگه بعد از یه مدتی باید غلاف کنه ! زیبا گفت غلاف کنه ، بعد یواشکی گفت تازه چشمش فریبا رو گرفته ، مگه ندیدید چه جوری به اون نگاه می کرد . خدایی آدم جوون ها رو می بینه و با اونا باشه یه حس خوبی بهشون دست میده . باید قبول کرد ما کم کم براش بی مزه داریم میشیم . وقتی کسی رو نداره میاد سراغم ما . از ما مظلوم تر و بی سرو صدا تر کسی رو پیدا نمی کنه . زهره گفت تازه کونمون هم به اون کیر گنده آقا عادت کرده و خیلی سر و صدا نمی کنیم و بقولی گشاد کردیم و دیگه خیلی بهش حال نمیده . فریبا سعی داشت خودش رو بی تفاوت نشون بده و به ظاهر توجهی به حرفهای اونا نداره اما می شنید و تعجب می کرد . زیبا گفت فریبا رو دید زدید ، خوشگله ، حتما مورد پسند خانم قرار گرفته که استخدامش کرده و همین روزاست که ازش بخواد که بیاد تو گود . زهره گفت نه بابا ، ما رو که می بینی خلاصه چند تا مرد رو دیدم و شوهر کردیم ، طلاق دادیم ، راه رسم دادن رو بلدیم ، اون صفر کیلومتره ، به دردسرش نمی ارزه ، من که میگم خانم اجازه نمی ده زویا گفت اگه فریبا بیاد تو گود دیگه از ما دست بر میداره و میتونیم کمی استراحت کنیم و اون وقته که دیگه اُون عقبش میشه اتوبان . همه به فریبا نگاه کردند وخندیدند .
جوِ حاکم بر نانوایی برای فریبا عوض شده بود . همه حتا خانم هم سعی داشتند با فریبا خودمونی و نزدیک بشن و به نوعی بهش کمک و خدمت کنند . شبها موقع رفتن خانم بسته ایی از نانهای پخت شده رو به اون میداد تا به خونه ببره . این کارش عجیب بود چون به هیچ کدام از کارگرا نونِ مجانی نمی داد . یه روز خانم فریبا رو کشید کنار و بهش گفت که یه کم به خودت برس ، اینجا که مشتری میاد عقلش به چشمشِ و دوست داره که ما ها رو ترگُل بر گُل ببینه . آخه فریبا زیاد اهل آرایش و اینجور چیزا نبود و به قولی سر و ساده میومد سر کار . خانم دستای فریبا رو گرفت و گفت که چه دستهای ظریف و خوشگلی ، یه لاک هم به ناخونهات بزنی بد نیست . فریبا یه مرتبه متوجه شد که بقیه کارگرا دارند اونا رو نگاه می کنند .
بنظر میرسید که زیبا مأموریت پیدا کرده بود تا فریبا رو آماده کنه تا بیاد تو گود . موقع کار و حتی موقع صبحانه خوردن ، خودش رو به فریبا نزدیک می کرد و حرفهای عجیبی از وضعیت نونوایی میزد که تعجب آور بود . بقیه کارگرا جلو نمی آمدند و اجازه می دادند تا زیبا حرفهاش رو راحت بزنه . فیلمهای سکسی تو موبایلش داشت و موقع استراحت اونو به فریبا نشون میداد و با تعریف و تمجید از اونا ، سعی میکرد که محیط رو حالی به حالی کنه . تونسته بود شماره فریبا رو بدست بیاره و هر وقتی عکس و فیلم سکسی براش می فرستاد . بنظر میرسید که تونسته باشه تو مأموریتش موفق شده باشه .
فریبا شبها فیلمها و عکسها رو نگاه میکرد و کمی با خودش ور میرفت و میشه گفت بدش نیومده بود . فرداش که می شد زیبا میومد جلو و می گفت عکس یا فیلمه چطور بود . دیدی چطوری زنه برای مرده ساک میزد و آبش رو خورد یا اینکه دیدی چطوری مرده عقبِ زنه رو با جلوش یکی کرد ، به این میگن حال کردن . دوست داشتی جای اون زنه بودی و کمی صفا میکردی . فقط فکر این چیزا بود .
فریبا کما بیش متوجه اوضاع و احوالِ نونوایی شده بود و می تونست حدس بزنه که چرا هر چند وقت یکی از کارگرا وارد اون درِ ممنوعه میشن ، اما دیگه به اون مربوط نبود و به اصطلاح سعی داشت سرش به کارش باشه و به کسی یا چیزی کار نداشته باشه . از حرفهای کارگرا و حالا هم زیبا حدس زده بود که اون پشت چه خبره . خیلی دوست داشت که دیگه سرکار نیاد اما خانم حقوقِ خوبی میداد و به قولی هواش رو داشت برای همین دو دل بود که بمونه یا بره . زیبا گفت ما سه نفر رو که می بینی همه بدون شوهر هستیم و سرخر نداریم . کسی رو هم نداریم که هر وقتی بما برسه و حالی بما بده . خُب ما هم آدمیم و هر چند وقتی ، شبِ جمعه ایی دوست داریم یه حالی بکنیم و گلستانمون آب یاری بشه اما خُب نمیشه به هرکسی اعتماد کرد . اون در رو که می بینی ، اون طرفش خونه آقا و خانمونه ، خانم هر وقتی که آقا فیلش یاد هندوستان میکنه یکی از ما ها رو صدا می کنه تا بریم و باد آقا رو کم کنیم . من که تازه اومده بودم برای بار اول اصلاً خوشم نیومد . میخواستم فرار کنم و برم و قید کار و حقوق رو بزنم اما آقا خیلی دست و دلبازه ، خانم هم همینطور . پول خوبی میدن و آدم رو وسوسه می کنه . موقع حقوق دادن یه پولِ قلمبه میزاره رو حقوق و ما رو راضی میکنه . اگه نه که با این چندرغاز حقوق و این کار سخت که نمیشه زندگی کرد . آقا هم آدم بدی نیست و خوش اخلاقه . ولی خُب اهلِ دله و زیاد حشری میشه و خیلی میخواد . خانم براش کافی نیست برای همین دست به دامن ما میشه و ما هم که شوهر نداریم که بخوایم ازش اجازه بگیریم ، اجازمون دستِ خودمونه . خانم کُوصش رو میده و ما هم کونمون رو ، مزدش رو هم میگیریم . میدونی اولش سخته اما بعدش عادی میشه تازه کیف هم داره ، یه نوازشی میشیم ، آب و تاب آدم رو میخوابونه و کم میکنه . خلاصه اینجا اینجوریه ، اضافه کاری هم داره اونم چند برابر قیمت و تازه دردسر هم نداره . من و که میبینی هفته ایی یکی دو بار به آقا از عقب میدم . بدم نیست . عادت کردم . آقا خاطرم رو میخواد و خیلی هم بهم میرسه . برایم یه وام جور کرده بلند مدت با بهره کم . خُب هر که طاووس خواهد باید جُور هندوستان کشد . برای بقیه هم همینطور . زهره و زویا هم مثل من هستند . شوهر ندارن و نبایستی به کسی جواب پس بدن . آقا با کٌصمون کاری نداره ، میدونه که از جلو دردسر میشه برای همین همیشه سراغ کونمون رو میگیره و یه حال حسابی بما میده . اولا آقا از دستش در رفت و زهره رو از جلو کرد و زد و حامله شد . موضوع به گوش خانم رسید و فوراً دست بکار شد و رفتند و سقط کردند و همون جا هم مجبور شدند که رحم اش رو در بیارند ، بعداً دیگه خیالشون راحت شد . خرجش رو هم آقا داد . تو اگه دوست داری که به آقا معرفیت کنم . فکرای بد نکن . بدون اینکه کسی بفهمه و بدونه بهش میدی و میای سر کار و آقا هم هواتو داره . آخر برج هم یه پولِ قلمبه بهت میده . کارایی که اینجا انجام میشه به بیرون درز نمی کنه . خُب ما هم آبرو داریم و دوست نداریم کسی بدونه ما اینجا چه می کنیم . حالا فکرات رو بکن بمن خبر بده .
حرفهای زیبا خیلی رو فریبا تأثیر گذاشت و ترسید . خودش فهمید که این ها همه زمینه سازیه برای اینکه فریبا رو بیارن تو گود و اونم مثل بقیه کونی بشه و خدمت گذار آقا ، اما اون هنوز دختره و عقب جلوش آکبنده ، میتونست یه شوهر خوب انتخاب کنه و رسمی و قانونی به شوهرش بده نه اینکه به یک مرد 50 ساله که جای پدرش محسوب میشه وا بده . اون تصمیمش رو گرفت و دیگه نمی خواست که بره نونوایی ، دو سه روز مونده بود به آخر برج ، پیش خودش گفت این دو سه روز هم میام بعد دیگه میرم . مواظب هست تا دست از پا خطا نکنند . خانم که اومد تو سالن ، رفت سراغش و قصدش رو گفت . خانم وقتی شنید که فریبا قصد رفتن داره کمی قربون صدقش رفت تا راضیش کنه بمونه اما اون بهونه آورد و به قولی مرغش یه پا داشت . آخر وقت شد و همه داشتند لباس عوض میکردند که خانم فریبا رو صدا کرد و گفت پس حداقل تا آخر برج بمون تا کارگر جدید پیدا کنه و بعد بره ، فریبا قبول کرد .
آخرین روز کاری برای فریبا بود . امروز که تموم بشه دیگه خیالش راحته . از وقتی فهمیده بود که پشت اون درِ ممنوعه چه خبره همش تو اضطراب بود و می ترسید اما از وقتی زیبا اسرارِ اون در رُو فاش کرده بود ، کسی به اون کاری نداشت و همه چیز عادی بود . شاید هم منتظر بودن تا فریبا چراغِ سبز نشون بده و بعد احضار بشه اما خبری از این چیزا نبود . آخرای ساعت کاری خانم با یه سینی آبمیوه واردِ شد و به همه تعارف کرد . عجیب بود اما تازگی نداشت . خانم کمتر خوش خدمتی میکرد . آب میوه خنک و دلچسب بود و همه برداشتند و لیوان آخری نسیبِ فریبا شد . تو محیط گرم یه لیوان آب میوه خنک واقعاً می چسبید . تا تهش رو سر کشید و تشکر کرد . خانم لبخندی زد و رفت . نیم ساعتی نکشید سرگیجه به سراغِ فریبا اومد . چشماش باز نمی شد . داشت از حال میرفت . خانم اومد سراغش و احوالی از فریبا پرسید تا دید سرحال نیست با کمک دیگر کارگرا زیر بغلش رو گرفتند و بردند تا روی صندلی بشینه . فریبا تو همون اوضاع احوال از هوش رفت و دیگه چیزی نفهمید .
وقتی فریبا چشم باز کرد خودش رو تو نونوایی دید که روی صندلی نشسته و کنارش خانم و زیبا ایستاده اند روش آب میپاشن تا بیدار شه . به دور و اطراف نگاه کرد . همه چیز عادی بود . هنوز کمی بی حال بود . زیبا گفت چت شد یه مرتبه از حال رفتی ؟ حتما بخاطر گرمای نونواییه ! کارت زیاده و اینجا هم گرمه و تو هم هنوز عادت نداری ، فشارت افتاده . بیا این آب قند رو بخور حالت خوب میشه . به زیبا و بعد به خانم نگاه کرد . کارگرا لباس پوشیده بودند که برن . وقتی خیالشون از بابت سرحال اومدن فریبا جمع شد ، خداحافظی کردند و رفتند اما زیبا هنوز با روپوش کنارش ایستاده بود و فریبا رو نگاه می کرد . کمی که گذشت فریبا حالش سر جا اومد و از جاش بلند شد . بنظر میرسید بهتر شده و میتونه لباس عوض کنه و بره خونه .
فریبا فردای اون روز لباسش رو عوض نکرد . برج عوض شده بود و اون اومده بود برای تسویه حساب ، خانم صداش کرد و گفت که بیاد و تا حساب کتاب کنند . وقتی روبروی خانم نشست خانم دست برد و از توی کشوی میز یه بسته پول و تراول گذاشت رو میز و گفت بیا اینم حقوق و اضافه کاری که محاسبه شده ، میخوای میتونی بری . فریبا نگاهی به پولا کرد و گفت این که خیلی زیاده ، من که اضافه کاری نداشتم ! خانم گفت چرا داشتی ، خودت خبر نداری ! . ما که حقِ کسی رو نمیخوایم بخوریم . کار کردی اینم پولش . فکرات رو بکن ، خواستی برگردی هنوز اینجا جا داری ! حتماً برمیگردی . جمله آخری رو کمی با جدیت و اعتماد بنفس گفت . اما من پیش خودم گفتن حتی اگه کلام هم اینجا بیفته بر نمی گردم .
فریبا خوشحال و خندون به سمت خونه اَش رفت . از اینکه میخواد تسویه حساب کنه و از اون نونوایی بره کمی ناراحت بود اما وقتی صحبت های زیبا رو برای خودش تجسم میکنه میبینه که کارش درسته و نباید وسوسه پول و اینجور چیزا بشه . آخر شب پیامی براش اومد . شمارش نا آشنا بود . پیام رو باز کرد دید یه فیلمه . تبسمی کرد و به یاد زیبا افتاد . پیش خودش گفت حتماً کارِ زیباست . باشه موقع خواب می بینم . به حقوقی که گرفته بود فکر میکرد و اینکه چقدر خانم دست و دلبازه و اینکه چه کارا که با این پول میتونه انجام بده ، تبسم از چهره اَش دور نمی شد . تو رختخواب موبایلش رو دست گرفت و رفت ببینه که این بار زیبا براش چی فرستاده . فیلمه از همون اول معلوم بود که سکسیه ، زنه که چهره اَش شطرنجی شده بود لخت رو تخت خوابیده و یک نفر که بنظر مُسن تر از اون و صورتش رو پوشونده بود رفت و پهلوش خوابید . به خوبی واضح و روشن بود . زنه به پشت خوابیده بود و او مرده شروع کرد به مالوندن و دست مالی کردنش . سینه هاش رو می مالوند و از لباش بوسه می گرفت . دستش رو بالا داد و زیر بغلاش رو مالوند . به خوبی معلوم بود که اون زنه خوابه . دستای مرده به سمت شکم و بعد از کنار کٌصش گذشت و رُونهاش رو نوازش کرد . پاهاش رو باز کرد و کُصش رو مالوند . انگشت می کرد و با دست دیگش سینه ها و زیر بغلش رو دستمالی میکرد . یه کم که گذشت زنه رو برگردوند و پشت و باسنش دیده شد . کمی پشتش رو مالوند و رفت سراغ کونش و با انگشت با سوراخ کونش ور رفت . مایع ایی به سوراخ کونش مالوند و شروع کرد به انگشت کردن . تا ته انگشتش رو تو می کرد و در می آورد . فریبا با دیدن این فیلم حسابی حشری شده بود . دستش تو شورتش بود و آروم و ملایم چوچولش رو نوازش میکرد . رایحه عجیبی اتاق رو پُر کرده بود و همین بو اونو حشری تر میکرد . یه مرتبه متوجه شد که دستش حسابی خیس و مرطوب شده ، به راحتی انگشتش میرفت تو کُصش و صدای شالاپ و شلوپ به گوش میرسید . انگشتش رو در آورد و بو کرد . بوی کُصش حشریش می کرد . بدش نیومد . انگشتش رو لیس زد و مزه مزه کرد . از مزش چیزی نگفت . دو مرتبه دستش رو تو شورتش کرد و اینبار دو انگشتی فرو برد . از بس حالی به حالی بود نزدیک بود موبایلش از دستش بیوفته . نمی تونست خودش رو کنترل کنه . هی فشار میداد و هر بار لذت می برد . چشم از فیلم بر نمی داشت . انگشتش رو از تو کُصش در آورد و دَم سوراخ کونش رو نوازش کرد . رطوبت باعث شد انگشتش کمی هم داخل سوراخ کونش بشه و همین کار اونو حسابی حالی به حالی تر کرد . کمی جابجا شد و موقعیت گرفت تا بتونه راحت تر انگشتش رو تو سوراخ کونش بکنه . الآن دیگه تمام انگشتش تو میرفت و لذت عجیبی رو به فریبا منعکس میکرد . توجه اَش رو به فیلم داد و همزمان با خودش ور میرفت . اون زنه هیچ عکس العملی از خودش نشون نمی داد . حالا دیگه مرده دو تا انگشتش رو تو سوراخ کونش فرو کرده بود و هی عقب جلو کرد . حسِ عجیبی فریبا رو در بر گرفته بود . از طرفی تنش شروع کرده بود به لرزیدن ، در حال داغ شدن بود و عرق میکرد و بدنش مرطوب شده بود . چشم از فیلم بر نمی داشت . با تعجب دید که اون مرده شورتش رو درآورد و کیر گندش رو نزدیک سوراخ کون اون زنه کرد . کمی لاپایی بازی کرد و بعد میزون کرد و گذاشت دَم سوراخ کونش و شروع کرد به فشار دادن ، اولش داخل نمی شد و اونم فشار می داد . دست برداشت و دو مرتبه مایعی رو به سوراخ کونِ اون زنه مالید و انگشتش کرد ، دوتایی و بعدش هم سه تایی ، تعجبش این بود که چرا زنه بیدار نمی شه حتماً درد داره و اون تونسته این درد و تحمل کنه . مرده برای بار دوم روش خوابید و سعی کرد کیرش رو داخل سوراخ کونِ اون زنه کنه . این دفعه با فشار وارد شد و نصف کیرش رفت تو . کمی صبر کرد و دو مرتبه فشار داد و تا ته کیرش رو کرد تو کونش . دوربین هنوز چهرۀ اون زنه رو نشون نمیداد و بعد تن لخت اونو و بعد فرو رفتن کیر گنده اون مرده . چند بار کیرش رو درآورد و بعد باز داخل کرد . بنظر راه باز کرده و راحت تر داخل میشد . فریبا بدون اینکه متوجه بشه دست برد و شروع کرد به مالوندن کٌصش و متوجه شد که شورتش حسابی خیس شده . از خودش تعجب کرد ، با دیدن این فیلم عرق کرده و حشری شده ، صحنه سکسی اونو توجه میکرد . سرعت حرکت مرده سریعتر شد و بعد خودش رو ول کرد رو زنه ، معلوم بود که داره آبش رو میریزه تو کونش . از روش بلند شد و دوربین سوراخ کونِ اون زنه رو زُون کرد که گشاد شده و مقداری از آب منی اون مرده کنارهای سوراخش ریخته ، بعد تمام شد . دوربین آهسته به سمت بالا رفت و این بار صورتِ اون زنه رو واضح نشون داد .
ای وای این که منم . فریبا ناخواسته جیغ کشید . چطور ممکنه ؟ تمام این صحنه ها مربوط به منه ! ! من مورد تجاوز قرار گرفتم و خودم خبر ندارم ! ! بلند شد و به خودش تشری رفت . فیلم تجاوز بهت رو نشون دادن اون وقت تو حشری میشی و لذت میبری . خیلی بیغیرتی . آخه چیکار کنم . اصلاً معلوم نیست اون مرده کیه و من کجا هستم . وقتی به یاد فیلم افتاد متوجه شد که بیهوش بوده و هیچ عکس العملی نشون نداده . من که بیهوش بودم و باهام این کارو کردن . اصلاً کی اتفاق افتاده که من بی خبرم . فریبا هرچی فکر کرد یادش نمی اومد که کی این اتفاق افتاده . شاید همون موقعی باشه که آب میوه رو خوردم و از حال رفتم . اما اون که فقط چند ثانیه بود . فریبا متعجب و سردرگم بود . بارها و بارها اون فیلم رو دید . حسابی عصبانی و خشمگین شده بود . شماره زیبا رو گرفت اما جوابی دریافت نکرد . همون شماره ناشناس رو گرفت و اونم بی پاسخ موند . نمیدونست چیکار کنه . تا نیمه های شب بیدار بود و به فیلم فکر میکرد . تا اینکه چشماش سنگین شد و بخواب رفت .
فرداش با سردرد شدید از خواب بیدار شد . میخواست موضوع رو به خانوادش بگه اما خجالت میکشید . باید موضوع رو به پلیس بگه اما می ترسید که اگه این فیلم پخش بشه دیگه آبرو واسش نمی مونه . نمی تونست زیبا رو متهم کنه آخه شماره اون نبود که ! اون روز از خونه بیرون نرفت و برای نرفتن سرکار بهونه آورد . بر سر دو راهی قرار گرفته بود . از اینکه با فیلم تجاوز بهش ، حالی به حالی شده بود از دست خودش عصبانی بود . خُب اون که اول نمی دونست اون زنه خودشه ! حتا نمی تونست خانم رو متهم کنه ، آخه مدرکی نداشت که کارِ اونه . به یاد حرف خانم افتاد که گفت اینم سهم اضافه کاریت . پس اضافه کاری من ، تجاوز بهم بوده . باید به پلیس بگم . اما چطوری ثابت کنم . با فشار کردن این موضوع فقط آبروی خودش میرفت . به این نتیجه رسید که حرفی از این موضوع به کسی نگه و فیلم رو هم پاک کنه . رفت حموم و یه دوشِ آبِ سرد گرفت . خودش رو حسابی شُست . تو حموم حسابی گریه کرد ، آخه این چه سرنوشتی هست که من دچارش شدم . کمی که آروم تر شد اومد بیرون و رفت تو اتاقش و از اون بیرون نیومد . رفت سر کیفش و دست برد داخلش و بسته های تراول رو برداشت و نگاه کرد ، خواست اونا رو از پنجره به بیرون پرت کنه ، اما نکرد . بنظرش خیلی پول بود . رفت تو فکر ، به قول زیبا ” کسی که نمی فهمه و نبایستی هم بفهمه آخه ما هم آبرو داریم و نمی خوایم که آبرومون بره ، حالا تو این فاصله پول قلمبه ایی هم به جیب زدیم ” .
فریبا میتونست اون کار رو فراموش کنه و بره سراغ زندگیش و توجهی به این تجاوز نداشته باشه ، بقول معروف کاری شده و پولش رو هم گرفته ، اما وقتی به پولا نگاه میکنه ، دلش یه توری میشه . به خودش میگه “پولش خوبه . ولی خُب فردایی که خواست شوهر کنه لو رفت چی ؟ خانوادش چی میگن ؟ آبرو دیگه واسش نمی مونه ! بعد عروسی ، شوهرش نمی فهمه که پرده نداره و دختر نیست ؟ آخه از عقب که پرده آدم پاره نمی شه و تازه قرار نیست که کسی بفهمه . میتونم تو نونوایی کار کنم و ندم . اما اینم نمیشه . منو واسه دادن میخوان و تازه بدون دادن که پول خوب به آدم نمی دن ، خُب میتونه اونجا کار کنه و کمتر از بقیه بده اونم از عقب ، که پردم هم پاره نشه ، خُب خانم هم که همینو گفت ، پس باید برگردم سر کارم و سرم رو بندازم پایین و بگم چشم “.
فریبا تا دَم دَمای صبح نخوابید . به همین خاطر صبح دیر از خواب بیدار شد و از ساعت کاریش گذشته بود . نمی خواست خانوادش بفهمند که دیگه سر کار نمی ره ، اگر نه بایستی براشون دلیل می آورد . هنوز همه خواب بودن ، از خونه زد بیرون و آهسته و آروم شروع کرد به قدم زدن . دیرش شده بود اما اون که نمی خواست برگرده سر کار . گفته بود که نمی خواد برگرده و خانم هم قبول کرده ، اما دو دل بود و دلش نمی خواست از اون همه پول بگذره ، از طرفی وقتی برمیگشت بایستی خودش رو راضی کنه که هی بده . سر چهار راه رسید و ایستاد . چراغ عابر پیاده قرمز بود . ماشینا تند و سریع می رفتند و اون مجبور شد تا سبز شدن چراغ عابر پیاده تأمل کنه . نگاهش به زنِ گدایی افتاد که منتظر بود تا چراغ قرمز بشه و بره سراغِ گدایی . لحظه ایی به لباس مندرس و کثیف اون زن توجه کرد . پیش خودش گفت ” چقدر زندگی سخته ، اگه از کار بیکار بشم منم همینطوری میشم ” ؟ چراغ برای عابر پیاده سبز شد اما فریبا حرکتی نکرد و نگاه می کرد . ماشینا توقف کردند و اون زنِ گدا رفت سراغِ یه ماشین خوشگل و گرون قیمت . صاحبش یه خانم بود . زنِ گدا تقاضای پول کرد و اون خانم یه تراول به اون گدا داد . چه دست و دل باز . اگه منم پول داشتم حتما یه ماشین اینجوری میخریدم و به گدا ها تراول میدادم ، فریبا به خود اومد و دید سر چهار راه ایستاده و سد معبر کرده ، از چهارراه رد شد و مسیرش رو سریعتر به سمت نونوایی تغییر داد .
فریبا الآن 4 ساله که تو نونوایی کار میکنه . زویا ، یکی از کارگرا رفته بود . فریبا هم جای اونو گرفته بود . برای خودش تو نونوایی اُستا شده و مثل یه کارگر حرفه ایی کار می کرد . خانم ، فریبا رو صدا کرد . نگاه فریبا با نگاه خانم تلاقی کرد . خانم اشاره کرد که بره تو . اونم دست از کار کشید و از دری که روش نوشته بودند ” ورود ممنوع حتی برای کارگران ” رفت داخل . از پله ها بالا رفت . صدای آقا به گوش رسید که اونو صدا میکنه و میگه ، حاضر شدی بیا من تو اتاق خوابم . فریبا لباسش رو در میاره و میره حموم . یه دوش سریع میگیره و میاد بیرون و خودشو خشک میکنه . نمی خواد خیلی معطل کنه ، آخه آقا صبرش کمه . کُرست و شورتش رو میپوشه اما روپوش تنش نمیکنه ، حوله رو دورش می بنده ، نمی خواد همون طوری لخت بره تو اتاق خواب ، جلوی درگاهی می ایسته . هنوز کمی خجالت و حجب و حیا تو وجودش هست . آقا از رو تخت بلند میشه و میاد سراغش و لباش رو میبوسه و تو بغل خودش فشارش میده . بوی عطر و ادکلن تو اتاق پره و رایحه خوبی ایجاد کرده . هنوز که خجالتی هستی ، دیگه باید عادت کرده باشی ، بیا بخواب خجالت نکش . اگه معطل کنی و کارمون طول بکشه بقیه حسودی میکنن و میگن دل آقا رو بردی که معطل کرده .
فریبا رو با ملاطفت رو تخت میخوابونه . خودش هم فقط شورت تنش هست . وقتی کرستِ فریبا رو باز میکنه ، سینه هاش کمی میلرزن و بیرون می افتن . آقا دستی بهشون میزنه و میگه ، چقدر نازنِ ، با اجازه . شروع میکنه به مالوندن سینه هاش و میک زدن نوک سینه های فریبا . دستای آقا نرم و گرم و لطیف هستند و نوعی حس خوب به فریبا دست میده . با دندونهاش نوک سینه هاش رو گاز میگیره که اول دردش میگیره و کمی خودش رو عقب میکشه اما بعد خوشش میاد . دیگه سینه اش تو دهن آقاس ، با یکی از دستاش اون سینه اَش رو میمالونه و دست دیگه زیر بغلش رو نوازش میکنه . صورتش رو نزدیک بدنِ فریبا میاره و اونو بود میکنه . همزمان گلوش رو می بوسه و زبون میکشه ، به دقیقه نمی رسه که فریبا آهی میکشه و شروع میکنه به لرزیدن . فریبا اجازه میده که اونو دستمالی کنه و لذت ببره . بنظر ، آقا امروز کمی زیاد تر از قبل حشریه طوری که میاد رو سینه فریبا میشینه و همزمان شورتش رو در میاره و کیرِگندش رو به سینه های فریبا میمالوند . با دستاش سینه های فریبا رو به هم فشار میده و نزدیک میکنه و همزمان کیرش رو از وسطشون رد میکنه و تا نزدیک دهنش میبره . یه کم مایع نرم کننده میریزه رو سینه های فریبا تا راحت تر کیرش رو حرکت بده . آقا کمی سنگینه اما در اون لحظه وسوسه برانگیز این چیزا مهم نیست . بقول دیگران ” آقا بلده چه جوری طرف رو حالی به حالی کنه ” با یه دست سینه هاش رو گرفته و با یه دست دیگه زیر بغلاش رو میمالوند . فریبا او زیر خودش رو تکون میده و معلومه که حسابی حشری شده و داره از کنترل خارج میشه . آقا حرکتش رو تندتر و تندتر میکنه . اونقدر سینه هاش رو فشار میده که فریبا کمی احساس درد میکنه اما حسِ خوبی داشت و شکایتی نمی کنه . کمی که میگذره از رو فریبا بلند میشه و اونو برمیگردونه . روش میخوابه و کیرش رو لای پاهای فریبا قرار میده . کیرِ چرب شدش رو جلو عقب میکنه و همزمان با یه دست سینه اش رو و با دست دیگش زیر بغلش رو نوازش میکنه . فریبا حشری شده و اون زیر کمی دست و پا میزنه و خودش رو تکون میده . آقا بلند میشه و می افته رو کونِ فریبا و شروع میکنه به انگشت کردنش . یه کم سفت میره تو و ناله فریبا بلند میشه . انگشتش رو چرب میکنه و یه کمی هم به سوراخ کونش می مالونه . حالا راحت یه انگشت میره تو سوراخِ کونش . چند بار عقب جلو میکنه و وقتی روُن شد با دو انگشت اینکار رو میکنه . بنظر آماده شده تا اصل کاری رو بفرسته تو . آقا بلند میشه و روی رُونهای فریبا میشینه . کیرِ بزرگش رو روی سوراخ کون فریبا میزون میکنه و کمی فشار میاره . فریبا با این فشار ملحفۀ روی تخت رو چنگ میزنه و صداش بلند میشه . ” آقا تُو رُو خدا یواش تر ” آقا ول کن نبود . خیلی حشری بود . با اینکه فریبا سعی داشت از زیر هیکلِ سنگین آقا در بره اما نمی تونست . کمی دیگه فشار داد و حالا نصفِ کیر آقا تو کونِ فریبا بود . هر دو بی حرکت شدند . صدای نفسهای هر دو تو اتاق میپیچید . آقا دو مرتبه شروع کرد به فشار دادن و با یه حرکت تمام کیرش رو فرستاد تو کونِ فریبا . صدای فریبا بلند شد ” آی ” و همین ناله کردن آقا رو حشری تر کرد . خودش رو انداخت رو فریبا . فریبا نمیتونست تکون بخوره . به خوبی حس می کرد که سوراخ کونش داره جر میخوره . اما کاری نمیتونست بکنه . چند بار کیرِ آقا رفت تو و بیرون اومد . درد داشت اما کمی کمتر شد . آقا به کارش سرعت داد و با فشار کیرش رو می فرستاد توش . گردنش رو بوسه بارون می کرد ، سینه اَش رو میمالوند و زیر بغلشو نوازش می کرد . هر دو به نفس نفس افتاده بودند . فریبا کمی باسنش رو بالا آورد . به خوبی معلوم بود اون زیر داره حال میکنه و لذت میبره ، آقا هم تا اینو دید فشارش رو بیشتر کرد . فریبا در اوج لذت بود و با بالا پایین کردن باسنش به تو رفتن کیرِ آقا تو کونش کمک می کرد . آخرین فشار نشان از ارضاء شدن آقا بود و همزمان ریختن آبش تو کونِ فریبا . فریبا به خوبی حس میکرد که تو کونش گرم شده و مایعی در حالِ تزریق هست . فریبا هنوز ارضاء نشده و هنوز خودش رو تکون میداد . یه کمی که گذشت آقا از روش بلند شد و پهلوش خوابید و با دستش سوراخ کونش رو نوازش کرد . انگشتش رو میفرستاد توش و آبش رو در میاورد و میمالوند به بدن فریبا . انگشت شصتش رو فرستاد تو کونش و با دیگر انگشتاش کُص فریبا رو نوازش کرد . فریبا آنچنان حشری بود که اجازه داد انگشتای آقا کمی داخل کُصش بشه و آبِ کُصش رو تخلیه کنه . آقا خودش رو از پهلو به فریبا چسبونده بود . با دیگر دستش اُون رو نوازش میکرد و می بوسید . سرش رو برد زیر بغلش و شروع کرد به بو کردن فریبا . نفسهای گرم آقا به بدن فریبا میخورد و اونو حس می کرد . فریبا کیر آقا رو که به پهلوش فشار میداد ، حس میکرد . هر دو آروم و خسته بودند و به قولی نای حرکت نداشتند . یه مرتبه در اتاق باز شد و خانم سرش رو کرد داخل و همزمان گفت کارتون تموم شد ؟ رو میز آبمیوه گذاشتم بخورید جون بگیرید ! فریبا زیاد معطل نکن پایین کارا مونده ! بعد درو بست و رفت . فریبا خندید . داشت از روی تخت خواب بلند می شد . همزمان گفت فکر کنم گوش وایساده بود ، حسودیش میشه ؟ آقا در حال لباس پوشیدن جواب داد نه بابا به اونم میرسم چرا باید حسودی کنه ؟ خُب دیگه .
خودشون رو تمیز کردند و فریبا لباساش رو پوشید و رو مبل نشست . داشت آب میوه اَش رو میخورد که آقا گفت به خانم گفتم شماره اون بنگاه ماشین رو بهت بده ، وقتی رفتی اونجا بگو از طرف من اومدی ، صحبت کردم یه ماشین مناسب به صورت قسطی بهت بدن ، هر کدوم خوشت اومد بردار و برو بقیش با من ، خیلی خرج رو دستم نذاری ، قسطش رو هم سر موقع بده . قسطش خیلی سنگین نیست ، با حقوق و اضافه کاری هات جور میاد . نگام کرد . هر دو خندیدن .
اَمشب قراره برای فریبا خواستگار بیاد . به کسی از همکاراش نگفته و فقط اهل خونه خبر دارن . اصلاً فکر ازدواج و اینجور چیزا نبود . پول خوب در میاورد . یه آپارتمان نقلی و جمع و جور اجاره کرده بود و مستقل زندگی میکرد . ماشین هم که تازه گرفته بود . همه اینها رو آقا ترتیبش رو داده ، خیلی دست و دلبازه . فریبا خیلی فکر ازدواج نبود اما خُب بد هم نبود . اما کارش رو چیکار کنه ؟ هنوز کُصش آکبند بود و ترسی از این بابت نداشت هر چی داده بود از عقب بود و اونم خیلی دیده نمی شد . تو فکر بود که چه جوابی باید به خواستگارش بده . اگه بله بگه با کارش و پول خوبی که در میاورد بایستی خداحافظی کنه ، اگه نه بگه ، خُب بالاخره چی باید شوهر کنه ! هنوز تردید داشت . به آپارتمان و ماشینش نگاه می کرد ، دلش نمیومد که قطع رابطه کنه ، آقا هم که از بابت حال دادن و سر حال آوردن کم نمیذاشت ، دیگه براش عادی شده بود . ماهی سه چهار بار کون میداد و اجازه میداد تا آقا خدمتش برسه ، مزدش رو هم میگرفت . قرار هم نبود کسی بفهمه ، کارش رو هم تو نونوایی داشت ، یه کار آبرومند ! ! تصمیم گرفت که اجازه بده بیان ببینه آقای خواستگار کیه ، چشمگیر هست یا نه ، بعد ببینه چی میشه .
فریبا خواست از جاش بلند شه ، دردی ناگهانی تو ناحیه کونش حس کرد . آقا رو فُحش داد . خدا بگم چیکارت نکنه مرد ، هر چی تونسته بود فشارم داده ، تا ته فرستاده تو ، همیشه یکی دو روزۀ خوب میشد اما این بار مثل اینکه دوبله کار کرده بود . دست برد و سوراخش رو نوازش کرد تا کمی آروم بگیره ، یاد آقا افتاد ، حالی بحالی شد ، کمی با سوراخ کونش بازی کرد و رفت تو فکر آقا .
فریبا سالها بعد ازدواج کرد . نمی خواست رازش همیشه پنهان باشه . نوعی عذاب وجدان داشت . میخواست سر موقع به شوهرش بگه اما رُوش نمی شد . هی نگفت ، نگفت ، حالا هم دو سالی از ازدواجشون گذشته و بنظر دیر شده . شوهرش خیلی مردِ خوبیه خیلی هم خاطر فریبا رو میخواد و دوستش داره . فریبا هم تو همه کار برای اون کم نمیذاره . رابطش با شوهرش حتی تو سکس هم خوبه و حسابی به شوهرش میرسه . شوهرش اهل از عقب کردن نیست و اصلاً سراغش رو هم نمی گیره و این خیلی به نفع فریبا شده ، برای همین رازش پنهون مونده . شاید این راز برای همیشه برای شوهرش پنهون بمونه . خُب اگه رازش رو بگه شاید طلاقش بده اون وقت چه خاکی تو سرش کنه ؟ آره بهتره که حرفی نزنه ، نظر شما چیه ؟

نوشته: لادن رحیمی

بازدید 7,393

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

11 پاسخ به “فریبا و اضافه کاریش”

  1. جذابیت و کشش نداشتغلط املایی زیاد داشتلایک دادمبیشتر و بهتر بنویسروون و خودمونی بنویس نه کتابیفکر کن واسه دوست صمیمیت داری یه چیزی تعریف میکنی👏

  2. جالب بود، خوشم اومد، نشون میده مطالعه داری و الفبای نوشتن رو بلدی، کمی بیشتر رمانهای خوب رو بخونی بهتر هم میشه، یکی از چیزایی که خواننده رو خسته میکنه شرح و تفصیل زیاد فضا و مکان و زمان و اهمیت ندادن به اصل ماجراست، پیشنهاد میکنم بخشهای اروتیک رمانهای ایرانی رو بخونی، بهترینش که میتونه خیلی بهت کمک کنه رمان همسایه‌ها اثر احمد محموده، هم نوشتنتو قوی میکنه هم فضاسازی و پرداختن به موضوع اصلی رو،باز هم بنویس برامون،

  3. طرف کونش گذاشتن تا فیلم رو ندید نفهمید خودشه؟مگه میشه ؟دردش رو با روغن و چرب کردن نذاشتن متوجه بشه سوزش بعدش و گشادیش چیانگشت کرد تو کصش ولی هنوز جلو دست نخورده بود؟لادن جان دلته یه همچین شغلی داشته باشی خب چرا داستان میگیتوقبول کن پسرا زحمتشو میکشن

  4. نوع نگارشت اصلا دل چسب نبود و اکثر مواقع سوم شخص بودبعد یهو میشد خود فریباکه این خیلی جذاب نیست ، تجربه نشون داده روایت داستان به شکل سوم شخص مانع از انتقال حس شهوت داستان به خواننده میشهو بهتر راوی اول شخص باشه و گاهی روایت کنه و گاهی دیالوگ باشهصحنه های سکسیش نتونست تحریک کننده باشه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید