گذرگاه لذت (۲)

من نگار، ۱۹ ساله و باکره هستم. در اوایل دوران نامزدی، من، دخترخاله‌ی باردارم و همسرانمان، ناخواسته در دام یک باند تولید محتوا برای دارک وب گرفتار شدیم. آن‌ها در ازای آزادی‌مان، از ما خواستند که طبق دستوراتشان در برابر دوربین‌هایشان عمل کنیم. اولین دستور، لب گرفتن و هم‌آغوشی من و رها بود. اکنون، پس از آن لحظات کوتاه و پرکشش با رها، مقابل چشمان همسرانمان، ادامه‌ی داستان را با من همراه باشید.

در همان چند دقیقه هم‌آغوشی با رها به‌شدت تحریک شده بودم. اولین تجربه‌ام از لمس هم‌جنس خودم بود و باعث تحریک زیاد من شد. شهوت در وجودم شعله می‌کشید و دوری از رها ناخوشایند بود، اما بازی به پایان رسیده بود. بلند شدم و به آغوش آرش پناه بردم. دستانش موهایم را نوازش کرد و مرا محکم فشرد. در گوشم آرام گفت: «تو همیشه عشق من خواهی بود، مهم نیست برای رهایی از اینجا چه می‌کنیم.» حدس زدن مراحل بعدی چندان دشوار نبود، اما این حرف آرش آرامشی عمیق در دلم نشاند.
رها برای همه چای ریخت، گویی در پی ایجاد فضایی صمیمی‌تر بود. آرش چایش را با خرما نوشید و من تکه‌ای نان را با کره‌ی بادام‌زمینی و شیره‌ی خرما پر کردم.
در اتاق بعدی به آرامی باز شد. رها کنارم آه کشید، نفسی لرزان و بریده. چشمانش برق می‌زد، اما نه فقط از ترس؛ حسی دیگر در عمق نگاهش بود، حسی که ته وجود خودم نیز لمسش می‌کردم… شهوتی گنگ و مبهم، در دل شرم و ترس.
صدای سنگین و بی‌روح بلندگو فرمان داد: «مردها لباس‌های مخصوص خودشان را بپوشند. هر شخص با شریک دیگری هم‌آغوش شود و لذت ببرد. در هر نوبت همسرها باید نظاره‌گر باشند.»
احساس کردم خون در رگ‌هایم یخ زده. نگاهم ناخودآگاه به سامیار خیره شد. بسیار برافروخته و عصبانی به نظر می‌رسید. گلدان فلزی روی میز را برداشت و به سمت بلندگو پرتاب کرد. رها نیز خشکیده به آرش چشم دوخته بود. بلندگو با صدایی جدی گفت:
«شما روش لذت را انتخاب کردید، پس مثل انتخاب خود رفتار کنید؛ در غیر این صورت به مسیر دوم منتقل خواهید شد.»
با وجود اینکه لباس‌های مناسبی نداشتیم و مدام رفتارهای بکن تو داشتیم، هنوز حس جنسی به سامیار نداشتم. از نگاه‌های او معذب نبودم و آرش نیز بسیار مراقب بود حس بدی به رها ندهد، اما حالا باید لمس‌مان می‌کردند، طوری که هر دو لذت ببریم. و این شرایط را کمی خاص می‌کرد.
آرش و سامیار سعی کردند خونسرد باشند و بعد ست تی‌شرت و شلوار زیبایشان را پوشیدند. رها به من نگاه کرد و من به آغوش آرش پناه بردم. حس کردم زانوهایم یارای ایستادن ندارند. دستانم بی‌اراده می‌لرزیدند. پوستم داغ شده بود، اما عرق سردی روی پشتم می‌لغزید. آرش مرا بوسید و آرام به آغوش سامیار سپرد. رها کنار آرش نشست. آرش که انگار می‌خواست کم‌کم شرایط را برای رها آماده کند، آرام خودش را به پهلوی او چسباند و او را در آغوش گرفت.
سامیار به سمتم آمد. نزدیک، خیلی نزدیک. نفسش روی گونه‌ام حس می‌شد. آهسته، گویی می‌ترسید، دستان بزرگش را روی بازویم گذاشت. جریانی از برق داغ از لمسش روی پوستم دوید. نمی‌توانستم نفس بکشم. دستانش آرام و بی‌عجله از بازوهایم پایین آمدند، روی دنده‌هایم سر خوردند و روی شکمم مکثی کوتاه کردند. پوستم زیر انگشتانش می‌سوخت و سرم گیج می‌رفت. هدایتم کرد و روی تخت خوابیدم. کنارم به پهلو خوابید و آرش دقیقاً روبه‌روی ما در قسمت پاهایمان نشسته بود. صورت سامیار مقابل صورتم بود و نگاهش شرمگین. هر دو به آرش نگاه کردیم و با نگاه آرش گویی اجازه گرفتیم.
سامیار دستانش را از روی شکمم آرام به سمت سینه‌هایم کشاند. نفسم در گلویم حبس شد. دستان سامیار با احتیاط اما بی‌هیچ تردیدی دور قوس سینه‌هایم حلقه شد. آن‌ها را در مشت گرفت و با ملایمت فشار داد. سینه‌های لیمویی من دستان بزرگ سامیار را نمی‌توانست پر کند. هرچند لمس از روی لباسم بود، اما تمام بدنم از درون می‌لرزید.
به‌شدت تحریک شده بودم. سامیار یکی از دست‌هایش را برد زیر کونم و طوری که آرش نمی‌دید، آرام انگشتش را به وسط کونم فشار داد حتی شاید کمی از لباس داخل سوراخ کونم رفت. انتظار این کار رو نداشتم تمام تنم مور مور شد، انگشت شدن برام خیلی لذت بخش بود و چند باری قبلاً آرش انگشتم کرده بود. مطمئنم سامیار بدش نمی‌آمد بدون هیچ مانعی انگشتم کنه، اما جسارتش را هنوز نداشتیم.
کیر سامیار از روی شلوارش مشخص بود. آمد نزدیک‌تر و به رانم فشارش داد. داغی بیش از حد و اندازه‌ی نسبتاً بزرگ کیرش از بین دو لباس هم قابل‌حس بود. چشمم به آرش افتاد که قصد داشت با جابه‌جا کردن کیرش، بزرگ شدنش را مخفی کند. سامیار دست دیگرش را از روی سینه‌ام برداشت و آرام روی کلوچه‌ی کسم گذاشت و بعد گوشت‌هایش را به هم فشار داد و کمی مالید. لب‌هایم را محکم فشردم تا ناله‌ای از میانشان بیرون نزند. نگاهم به نگاه آرش گره خورد و بی‌اختیار لبانم باز شد. آه… دیگر نمی‌توانستم نفس‌زدن و ناله‌هایم را مخفی کنم و صدای شهوت‌انگیز ناله‌هایم اتاق را پر کرد. و در همین لحظه بلندگو: «حالا رها و آرش.»
لعنت بهش! ما را در این مخمصه انداخته بود و از عذاب‌دادنمان لذت می‌برد.
سامیار بلندم کرد و هر دو نشستیم. بی‌اختیار سر روی شانه‌اش گذاشتم. دوست نداشتم تمام شود، ولی سامیار جسارت ادامه دادن را نداشت.
رها روی تخت خوابید. دستان آرش نیز آرام، تن او را کاوش می‌کرد. بدن رها می‌لرزید، مثل برگی بی‌قرار در باد. پوستش برق می‌زد و گونه‌هایش سرخ شده بود. نگاه من و او برای لحظه‌ای در هم گره خورد. چشمانش از شرم خیس بودند و تمام وجودش فریاد می‌زد: «نمی‌خواهم… اما دارم می‌لغزم…» با فشار اندک سینه‌هایش لبانش باز شد، ولی به‌سختی ناله‌ی مستانه‌اش را فرو خورد. لباسش دقیقاً جای نوک پستانش خیس شده بود. آرش شکمش را نوازش کرد و دست‌هایش را رساند به اطراف کسش. تنها پوشش رها را آرش بین پاهایش فشار داد. حالا کس تپل رها از روی لباس مشخص بود و آرش جسارت بیشتری داشت، شاید هم اثر تحریک شدنش از مالیده‌شدن من بود. خیلی خونسرد با لبه‌های کس رها جلوی چشمان سامیار بازی می‌کرد. رها هنوز در بلند نشدن ناله‌های مستانه‌اش موفق بود. آرش دستش را از لبه‌ی دامن رها به داخل برد. نمی‌دانم تا کجا جلو رفت، اما آه مستانه‌ی رها توجه همه را جلب کرد. سامیار بالای سر رها رفت و خم شد و لبانش را بوسید.
من هنوز گرمای لمس سامیار را روی بدنم حس می‌کردم. خیسی کسم به ران‌هایم رسیده بود.
بدون هیچ اعلامی در بعدی باز شد.
مرحله سوم
با ورود به اتاق سوم، گرما محسوس‌تر بود. نور نارنجی و ملایمی از دیوارها بازتاب می‌یافت. در گوشه‌ای از اتاق، فضایی شبیه حمام با یک توالت فرنگی که با یک شیشه‌ی غیرمات جدا شده بود. بوی عود در فضا پیچیده بود. یک تخت کوچک وسط اتاق بود. دو مبل رو به سمت تخت قرار داشت و روی میز کناری، لیوان‌هایی پر از شربت زعفرانی و بشقاب‌هایی از آجیل و میوه‌های پوست‌کنده چیده شده بود.
سکوت همچنان حکم‌فرما بود. نگاهی کوتاه به رها انداختم. موهایش کمی آشفته و گونه‌هایش هنوز داغ بودند. اما این بار، در نگاهش ترسی مطلق دیده نمی‌شد؛ چیزی دیگر در عمق چشمانش موج می‌زد… صدای بلندگو، آرام و زمزمه‌وار در گوشمان پیچید: «به نوبت، هر شخص همسرش را عریان کند و روی تخت برای انجام وکس آماده شود.»
دو زن نقاب‌دار با لباس‌های چسب چرمی وارد اتاق شدند.
آرش داوطلب شد. ابتدا تی‌شرتش را درآوردم و سپس به آرامی شلوارش را پایین کشیدم. شرم و اضطراب در چهره‌اش آشکار بود، حتی آلتش نیز در حالت نعوظ نبود. روی تخت خوابید. خیلی حرفه‌ای تمام بدنش وکس شد و بعد از روغنی ماساژش دادند. موقع ماساژ، کیر بزرگش سفت شده بود و من را به‌شدت تحریک می‌کرد. با اتمام کار، آرش رفت تا دوش بگیرد و شلوارک تمیزی که برایش گذاشته شده بود را بپوشد. تا آرش دوش می‌گرفت، سامیار با کمک رها عریان شد. حس عجیبی در وجودم بیدار شده بود و دوست داشتم تماشایش کنم.در ابتدا آلتش کمی سفت‌تر از آرش بود، اما هنوز به نعوظ کامل نرسیده بود. وقتی سامیار روی تخت خوابید، فرصت را بهتر دیدم تا از توالت استفاده کنم. خیلی سخت بود، اما فشار زیاد چاره‌ای نگذاشته بود.
نوبت من بود. قلبم تند می‌کوبید؛ ترکیبی از شرم، کنجکاوی و یک حس مبهم و ناآشنا. اینکه باید در مقابل چشمان چند نفر عریان شوم، حس عمیقی از آسیب‌پذیری را درونم بیدار می‌کرد. پوست تنم گر گرفته بود و دستانم ناخودآگاه مشت شده بودند.
با قدم‌های لرزان به سمت آرش رفتم. نگاهش پر از محبت و حمایت بود. دستانم را بالا گرفتم و آرش دامنم را جمع کرد و از سرم بیرون کشید. لباس که از تنم جدا شد، گرمایی در تمام بدنم پخش شد. احساس کردم تمام نگاه‌ها روی بدنم سنگینی می‌کند.
خوشبختانه سه چهار روز قبل کسم را شیو کرده بودم و وضعیت شرم‌آوری نداشتم، اما لحظه‌ای احساس کردم از خجالت نفسم بند آمده. سعی کردم نگاهی به رها و سامیار نیندازم، اما حس می‌کردم حضورشان مثل وزنی سنگین بر شانه‌هایم فشار می‌آورد. با قدم‌هایی آهسته و سر به زیر به سمت تخت کوچک اتاق رفتم. لحظه‌ای تردید کردم، اما حس تسلیم و اجبار در وجودم ریشه دوانده بود. بی‌اراده روی تخت دراز کشیدم. وقتی نوبت ناحیه‌ی کس شد، طبق آنچه حدس می‌زدم، پاهایم را باز کردم. ناگهان حس گرمای شدیدی روی پوستم نشست. موم داغ! سوزش آنی‌اش باعث شد نفسم برای لحظه‌ای حبس شود و عضلاتم منقبض شوند.
و بعد به شکم خوابیدم تا کار پشت و سوراخ کونم انجام بشه. دستان پوشیده‌ی آن دو زن، بی‌حرف و با مهارت، موم داغ را روی پوستم می‌کشیدند. در آن شرایط نمی‌دانم چطور کسم خیس شده بود. بعد از انجام کارشان، حس گرمای مطبوعی روی پوست ملتهبم نشست. دستانشان با روغنی لغزنده و خوش‌بو تمام بدنم را نوازش کردند. حس تسکین‌دهنده‌ی روغن، سوزش و درد ناشی از وکس را به‌تدریج کم کرد.
التهاب قرمزی فروکش کرده و جای آن، نرمی و صافی بی‌نظیری را حس می‌کردم. با وجود تجربه‌ی دردناک و شرم‌آور وکس، لمس نهایی روغن و حس پوست صاف و زیبایم، نوعی حس متناقض از رضایت و ناخوشایندی را در درونم بیدار کرد. شکم صافم حالا بی‌نقص‌تر بود و باسن برجسته‌ام حالا زیباتر شده بود. کس صورتی‌ام که از قبل هم با لبه‌های کوچکش بسیار زیبا بود، حالا شبیه کس یک دختربچه سفید بود. از تخت مقابل چشم همه پایین آمدم و کس و سینه‌هایم را با دستانم پوشاندم. با قلبی که به تپش افتاده بود و صورتی سرخ از شرم، به سمت فضای حمام قدم برداشتم. هر قدم، حس دیده‌شدن بدن بی‌نقصم شهوت را در دلم قوی‌تر می‌کرد.
حالا نوبت رها بود. رها با اکراه و شرم، لباس‌هایش را با کمک سامیار از تن درآورد. در زیر نور نارنجی اتاق، برآمدگی ظریف شکمش در ماه هفتم بارداری به چشم می‌خورد. پستان‌هایش، که در این دوران بارداری بزرگ‌تر و پرتر شده بودند، شکلی گرد و سنگین داشتند. هاله‌ی دور نوکشان تیره‌تر و برجسته‌تر شده بود. خطوط آبی رگ‌ها به آرامی روی پوست سفیدشان دیده می‌شد.
کسش که حالا در معرض دید قرار گرفته بود، با خطوط نرم و منحنی‌های ظریفش خیلی تپل‌تر از کس من بود و از بین پاهایش بیرون زده بود. کمی از چوچوله‌اش از بین لبه‌های بیرونی کسش دیده می‌شد. موهای تیره و کوتاهش، تضادی با پوست خیلی روشن بدنش ایجاد کرده بود. کون گرد و زیبایش امضای خانوادگی ما بود. در نگاهش، ترکیبی از شرم، شهوت و یک نوع تسلیم دیده می‌شد.
وکس بدن رها را با دقت بیشتری مخصوصاً در روی شکمش انجام دادند. لحظه‌ی باز کردن کسش، آرش و سامیار با شهوت تماشایش کردند. چون نمی‌توانست به شکم بخوابد، برای وکس پشت و مقعدش به حالت سجده رفت. سوراخ کونش با یک هاله‌ی قرمز مقابل چشمانمان بود. خیسی درز کسش به وضوح مشخص بود. واقعاً چقدر خوردنی بود.

لباس‌های جدیدمان کوتاه‌تر و بازتر از قبل بودند؛ دامن‌های کوتاه تا نیمه‌ی ران و یقه‌های باز که گردن و سینه را نمایان می‌کرد. پارچه‌های روان با رنگ‌های ملایم، انحنای بدن را بیشتر به نمایش می‌گذاشت و زیبایی فریبنده‌ای داشت.
حالا کوتاهی دامن‌ها به حدی بود که پوشاندن کامل ناحیه‌ی کسمان دشوار شده بود. هر حرکت و نشستنی می‌توانست به نمایان شدن آن قسمت منجر شود. آرش و سامیار هم فقط یک شلوارک داشتند و اندام ورزشکاری سامیار ناخودآگاه نظرم را به خود جلب می‌کرد. عضلات بازو و شانه‌هایش که حالا نمایان بود، ورزیدگی و قدرتی را به نمایش می‌گذاشت که پیش از این، زیر لباس‌هایش چندان به چشم نمی‌آمد. خطوط عضلانی شکمش نیز برجسته و خوش‌تراش به نظر می‌رسید. این اولین بار بود که با چنین دقتی به فیزیک بدنی او توجه می‌کردم و با وجود اندام ورزشکاری آرش باز هم جذابیتی تحریک‌کننده در او یافته بودم.
صدای بلندگو از آرش و سامیار خواست دو بات‌پلاگ را از کشوی میز برداشته و با بالا زدن لباسمان جلوی بقیه در مقعدمان بگذارند. با شنیدن این دستور، حس شوک و شرم تمام وجودم را فرا گرفت. تصور اینکه آرش باید در مقابل چشمان سامیار و رها، دامنم را بالا بزند و آن را داخل کونم بگذارد، من را خجالت‌زده می‌کرد. از طرفی مطمئن شدم این مقدمه‌ی یک سکس آنال و پاره شدن بکارتم با کیر آرش یا سامیار آن هم جلوی چشمان همه است. از این افکار مست و خیس شدم، اما در دلم از این افکار احساس سنگینی و گناه می‌کردم.
آرش کمی روغن به بات‌پلاگ شیشه‌ای مالید. دامنم را بالا زد. حس سرد و لغزنده‌ی روان‌کننده، لرزه‌ای ناخوشایند در بدنم ایجاد کرد. لحظه‌ای بعد، درد مبهم اما خوشایندی در درونم پیچید. تمام تلاشم این بود که صدایی از گلویم خارج نشود. قسمت انتهایی بات پلاگ کلفت بود و حس کشیده‌شدن سوراخ کونم را داشتم. با فرو رفتن بات‌پلاگ در مقعد من و رها در اتاق بعدی باز شد.
مرحله چهارم
فضای اتاق چهارم با نوری ملایم و مصنوعی روشن شده بود که حسی دلپذیرتر از قبل ایجاد کرده بود. از دیوارهای اتاق که پر از نقاشی‌های قدیمی و کدر بودند، عطر گل‌های یاس به مشام می‌رسید. کف اتاق با فرش‌های شیک پوشیده شده بود. در مرکز اتاق یک میز زیبا شبیه یک آسانسور آرام به پایین حرکت می‌کرد، ناهار مفصلی روی آن چیده شده بود. در هر طرف اتاق یک تخت قرار داشت. کنار تخت، یک آینه‌ی قدی بلند بود که نور مصنوعی اتاق را به شکلی جالب و متفاوت منعکس می‌کرد. میز کنار تخت‌ها، پر از خوراکی‌های خوشمزه و دمنوش‌های گیاهی بود. تلویزیون بزرگی در مرکز اتاق و روبه‌روی دو تخت نصب بود. یک سرویس بهداشتی و حمام مشابه اتاق قبلی بدون هیچ حریم خصوصی در گوشه‌ی اتاق با شیشه جدا شده بود.
زیر نگاهی به رها انداختم. چشمانش از شرم می‌درخشید. گونه‌هایش کمی سرخ شده بود. صدای بلندگو، همچنان آرام و سرد، در فضا پیچید: «دو کمربند پاک‌دامنی روی هر تخت قرار دارد. کمربند رها توسط آرش و کمربند نگار توسط سامیار بسته شود. قفل کمربندها اتوماتیک با درخواست شما باز خواهد شد اما اجازه لمس کس و کون را ندارید، پس از هربار باز شدن شورت را کسی که بسته خارج میکند و مجدد می بندد. تا صبح برای هر کاری آزاد هستید. هر آنچه نیاز دارید برای شما مهیا خواهد شد.»
بسیار کنجکاو، بعد نگاهی به آرش به سمت تخت رفتم و کمربند را برداشتم. یک شورت زنانه چرمی و بسیار باکیفیت و منعطف بود. داخل چرم روی کس یک قطعه فلزی فرو رفته وجود داشت، طوری طراحی شده بود که کس دقیقاً در آن قرار می‌گرفت و در محل سوراخ کون یک بات پلاگ بزرگ‌تر از اونی که تو کونم بود روش نصب بود.
به‌شدت شهوتی بودم و از لخت شدن جلوی سامیار خیلی معذب نبودم، حتی فکر کردن بهش تو همان چند لحظه آب کسم را آورد. اما وقتی قرار بود جلو آرش این اتفاق بیفتد، به‌شدت خجالت می‌کشیدم. علاوه بر آن، عکس‌العمل آرش و آینده‌ی زندگی‌ام نگرانم می‌کرد. تصمیم گرفتم خودم از سامیار بخواهم که نصبش کند. می‌خواستم این تابوها زودتر شکسته شود.
به آرش نگاه کردم، سپس کمربند را به دست سامیار دادم. سامیار نگاهی به بات‌پلاگ کرد و بعد به من نگاه کرد. با صدای لرزان گفتم: «انجامش بده.» پشت به سامیار کردم و بعد دامنم را بالا گرفتم و آرام خم شدم. می‌دانستم الان به‌جز کونم کسم هم تو دیدش هست. با وجود اینکه سامیار من را با لباس نوازش کرده بود، اما هنوز پوستم را عریان لمس نکرده بود. منتظر برخورد دستش با باسنم بودم، اما او بسیار با حیا بدون کوچک‌ترین لمسی بات‌پلاگ را بیرون کشید. استرس داشتم نکند کثیف باشم. شورت چرمی را از بین پاهایم بالا کشید و بعد سر روغنی بات‌پلاگ را روی کونم تنظیم کرد و آرام به داخل فشارش داد. به شکل وحشتناکی از درد بات‌پلاگ و حضور سامیار لذت بردم. کونم خیلی کش آمده بود. سامیار کمربند را در قسمت جلوی کسم و دور کمرم محکم کرد. چوچوله و شکاف کسم داخل فرورفتگی فلز داخل شورت قرار گرفت، طوری که کسم به هیچ‌چیز تماس نداشت.
رها به سرویس بهداشتی رفت و بات‌پلاگ را از کونش خارج کرد و بعد آرش کمربند رها را بست. رها هم به‌شدت تحریک شده بود و گونه‌هایش سرخ بود.
وقت ناهار بود و تحریک زیاد اشتهایم را زیاد کرده بود. بعد ناهار با آرش روی تخت خوابیدیم. سامیار و رها هم همین‌طور. تلویزیون یک فیلم پورن پخش می‌کرد. در حین تماشای فیلم آرش بین پاها، سینه و شکمم را نوازش می‌کرد و من دستم را داخل شورتش بردم و کیرش را به دست گرفتم. آرش با خوابیدن روی بدنم لبانش را روی لبانم گذاشت. زبانش را داخل دهنم فرستاد. کمی زبانش را مکیدم و بعد زبانم را داخل دهانش گذاشتم.
سینه‌هایم را از لباس بیرون کشید و کمی فشار داد و بعد با رها کردن لبانم شروع به مکیدن سینه‌هایم کرد. داشتم از شهوت دیوانه می‌شدم. بلند بدون توجه به حضور رها و سامیار ناله کردم. حال رها هم بهتر از من نبود و صدای ناله‌هایش به گوش می‌رسید. آرش لباسم را بالا کشید و از سرم بیرون آورد و بعد دوباره شروع به مالیدن و مکیدن سینه‌هایم کرد. خیلی محکم فشار شان می‌داد. دردشان موجی از لذت درونم پخش می‌کرد. محکم پاهایم را به هم فشار می‌دادم تا کمی کسم مالیده بشود، اما حباب فلزی رویش تلاشم را بی‌فایده می‌کرد. آرش کمی خزید پایین‌تر و شکم و پهلو هایم را نوازش کرد و با بوسه‌های آتشین داشت دیوانه‌ام می‌کرد. خودم را تاب می‌دادم و به بدنم موج می‌دادم. اما به هیچ وجه امکان ارگاسم را نداشتم. آرش به شکل برعکس روی من خوابید و ران‌هایم را لیس می‌زد. شلوارش را کشیدم پایین و کیر بزرگش را با دو دستم گرفتم و شروع به نوازشش کردم. با تمام وجود دوست داشتم برود داخلم، پس فرستادمش داخل تنها سوراخی که برایم باز بود. شروع به مکیدنش کردم.
آرش کیرش را از دهانم بیرون کشید و لخت پایین تخت ایستاد. سرم را به لبه‌ی تخت هدایت کرد و به پایین فشار داد. دهانم تا جای ممکن باز بود. آرش آلتش را به داخل دهانم فرستاد و هر دو سینه‌ام را محکم در دستش گرفت و شروع به گاییدن دهنم کرد. تا آخر کیرش را توی دهنم می‌کرد. بیضه‌هایش به لبم می‌خورد و عق می‌زدم. صورتم پر آب دهانم شده بود. با دست‌هایم باسنش را گرفته بودم. وزنش را کامل انداخت روی سینه‌هایم و توی دست‌هایش فشردشان. آرش بلند نعره زد و کیرش داخل دهنم نبض می‌زد و آبش را پمپ می‌کرد ته حلقم. دیگر عق نمی‌زدم، انگار یاد گرفته بودم کنترلش کنم. بعد چند لحظه کشید بیرون.
رها و سامیار دست از معاشقه کشیده بودند و من و آرش را نگاه می‌کردند. صورتم پر آب کیر و آب دهانم بود. با کمک آرش به سرویس بهداشتی رفتیم و کمی خودم را تمیز کردم. هنوز مست بودم و دلم نوازش می‌خواست. اما هر دو کمی استراحت نیاز داشتیم.
چند تا لباس دیگر داخل کشو بود. یک دامن کوتاه و یک کراپ نیم‌تنه نازک را انتخاب کردم. روی میز نشستم و مشغول خوردن نوشیدنی و خوراکی‌های روی میز شدم. آرش بعد دوش گرفتن روی تخت خوابش برد.
رها و سامیار بدون توجه به من مشغول بودند. من کنجکاوانه تماشا می‌کردم. سامیار که نمی‌توانست روی رها دراز بکشد، عریانش کرد و وزنش را روی سینه‌هایش انداخت و آرام می‌مکیدشان. کمی بعد رها نشست و سامیار کیرش را داخل دهنش گذاشت و کمی خورد. رها از عق‌زدن خیلی اذیت می‌شد، پس دوباره دراز کشید و سامیار برعکس رویش خیمه زد و لای پایش را می‌مالید و لیس می‌زد. کیرش را لای پستان رها گذاشته بود. رها از من روغن نارگیل روی میز را خواست. نزدیکشان رفتم و کمی از روغن نارگیل کنار میز روی سینه‌ی رها ریختم. رها به من لبخند زد. انگشتش را با روغن چرب کرد و داخل کون سامیار فرستاد و شروع به خوردن بیضه‌هایش کرد. بالای سر رها ایستادم و سوراخ باز کون سامیار جلوی صورتم بود. سینه‌های رها را به هم فشار دادم تا کیر سامیار بینشان فشرده بشود. چند لحظه بعد سامیار با ناله‌های آرامی آبش را بین سینه‌های رها خالی کرد.
بعد بلند شدن سامیار لبانم را روی لبان رها گذاشتم و شروع به خوردنشان کردم. با چند دستمال تن داغش را کمی تمیز کردم. رها نشست و همدیگر را بغل کردیم. شهوت تمام وجودمان را گرفته بود. هیچ‌کداممان بدون لمس کسمان ارضا نمی‌شدیم. رها گفت: «برو کمی کست را با آب سرد بشور، حالت بهتر بشود. من هم آرش بیدار بشود شورتم رو در بیاره می‌روم دوش بگیرم.»
سامیار خودش را با حوله‌ی نازک نخی خشک می‌کرد. جلویش ایستادم و ازش خواستم بازم کند. با خارج کردنش چند قطره از آب کسم ریخت روی زمین. خوشبختانه بات‌پلاگ بازم خیلی کثیف نبود. ازش گرفتم و با خودم به سرویس بهداشتی بردم و کمی تمیزش کردم. بعد چند دقیقه مقابل نگاه سامیار دوش گرفتم. کمی زیر دوش سینه‌هایم را مالیدم و از پاشیدن آب داغ روی کسم لذت بردم. اجازه‌ی خودارضایی نداشتیم و ناچار با یک دوش آب خیلی سرد تمامش کردم و آمدم بیرون. سامیار مجدد برایم بستش. فکر می‌کردم آرش و سامیار از این وضع خیلی هم بدشان نمی‌آید.
آرش بیدار شده بود و رها روی تخت دراز کشیده بود. ازش خواستم کمربند رها را باز کند. کمکش کردم بنشیند و کمی کس خیسش را نوازش کردم که با صدای تذکر بلندگو دستم را برداشتم و رها به حمام رفت.

تا وقت شام یکی دو ساعتی وقت داشتیم. من و رها دو تا نیم‌تنه با دامن کوتاه پوشیده بودیم. آرش یک شلوارک و سامیار یک شورت مردانه زیبا تنش بود.
خوراکی‌های روی میز توان آرش و سامیار را بهشان بازگردانده بود و دوباره مشغول نوازشمان شدند. تلویزیون یک فیلم پورن داستانی برایمان پخش کرد که حدود ۲ ساعت بود.
قبل خواب باز هم آرش و سامیار حسابی تحریکمان کردند. همه لخت شده بودیم و در آغوش همسرمان غرق شهوت بودیم. مطمئنم از این شرایط لذت می‌بردند. شب به‌سختی خوابیدم و صبح هم با نوازش و فشار سینه‌هایم بیدار شدم. بطری آب‌میوه کنار میز را کمی نوشیدم و بعد لبانم را به لبان آرش فشار دادم. آرش روی من خوابید و کیرش روی رانم فشار می‌داد. رها خواب بود و سامیار ما را تماشا می‌کرد. با چشم‌هایم ازش خواستم بیاید پیشمان. سامیار آمد و همان‌طور که زیر آرش بودم کنارمان ایستاد. سامیار شروع به نوازش موهایم کرد. به‌شدت تحریک شده بودم. آرش سینه‌ام را داخل مشتش فشار می‌داد و سرش را با نوک زبانش نوازش می‌کرد و گاهی مک می‌زد. کمی خودش را بالا کشید و زیر گردنم را به دندان گرفت. هم‌زمان هر دو سینه‌ام را آرش در دستانش محکم فشار می‌داد. دیگر نمی‌توانستم جلوی ناله‌های مستانه‌ام را بگیرم. مثل یک ساز بودم که دو نوازنده ماهر در حال نواختنش بودند. رها که از سروصدای ما بیدار شده بود کنار تخت ایستاد و آرام کیر و بیضه‌ی آرش را در دستش گرفت. چند لحظه بعد با بلند شدن فریادهای آرش، آب داغش بین ران‌هایم خالی شد. و بعد با خوردن و مالیدن کیر سامیار همه آبش رو قورت داد

در حال خوردن صبحانه‌ی مقوی و لذیذ که برایمان آماده شده بود بودیم که در پنج باز شد…
فضای اتاق بسیار شبیه به اتاق قبلی بود. میز غذاخوری هنوز از دریچه سقف به پایین نیامده بود.
صدای بی‌روح بلندگو بار دیگر در فضا پیچید: «قوانین همانند مرحله‌ی قبل است. رها با آرش، سامیار با نگار.»
با شنیدن این دستور، نگاهی کوتاه به سامیار انداختم. ذره‌ای از ناراحتی و عصبانیت‌های قبلی در صورتش نبود. شهوت زیاد این اجبار را خواستنی کرده بود. بعد از تجربه‌ی اول لمسم توسط سامیار از روی لباس که خیلی پر از حس گناه بود، این بار چنان شهوت در وجودم بیدار بود که هیچ حس گناهی نداشتم و برعکس برایش لحظه‌شماری می‌کردم. رها روی تخت نشست و آرش به سمت رها رفت و آن‌ها در سکوت کنار یکدیگر نشستند. کمربند پاک‌دامنی، مانعی همیشگی بر سر راه خواسته‌های واقعی‌مان بود.
آتش شهوت که از دیروز در وجودم زبانه می‌کشید، سد تردید و شرم را شکسته بود. سامیار قبل من روی تخت نشسته بود، آرام حرکت کردم و روی پاهایش نشستم. لمس بدن سامیار، حسی از گرما و نزدیکی ناآشنا را در دلم بیدار می‌کرد. با دستان قدرتمندش شانه‌هایم را از پشت گرفت و به آغوشش فشارم داد. بوی مردانه‌اش در مشامم می‌پیچید. کاملاً تسلیم بودم. لبانش را به لبانم نزدیک کرد و اولین بوسه‌ی حرام تمام وجودم را لرزاند. بسیار پر شور شروع به لب گرفتن از سامیار کردم.
در آن سوی اتاق، رها نیز در آغوش آرش قرار گرفته بود. نمی‌توانستم چهره‌اش را به‌خوبی ببینم، اما در آغوش آرش کاملاً جا گرفته بود و دستانش را به پشت کمرش حلقه کرده بود.
در همین افکار بودم که سامیار مرا روی تخت خوابانده و بعد پهلویم دراز کشید و شروع به لمس سینه‌ها و کونم کرد. دوباره لبانم را به لبانش چسباندم. چند لحظه بعد دامنم را که تا نزدیک کسم بالا کشیده شده بود را از تنم بیرون کشید و با گرفتن لبه‌های کراپ نیم‌تنه‌ام قصدش را برای عریان کردنم به من فهماند. نگاهم به آرش گره خورد. همان‌طور که چشمانش نگاه می‌کردم دست‌ها و سرم را بالا گرفتم و سامیار در مقابل چشمان آرش عریانم کرد. نوع نگاه آرش به من پر از لذت بود، انگار از تماشای مستی و شهوتم در آغوش سامیار لذت می‌برد.
سامیار هم لخت شد. چند قطره آب روی نوک کیر بزرگ و متورمش دیده می‌شد. روبه‌روی من و در آستانه‌ی خوابیدن روی من بود. با وجود شهوت زیاد، اینکه به‌شدت سکس با سامیار را می‌خواستم دوباره حسی از خیانت و گناه را در دلم زنده کرد، این دیگر اجبار نبود. می‌خواستم عریان زیر آغوش مرد دیگری باشم، در حالی که قلبم برای آرش می‌تپید؟ حتی گناه بودنش بیشتر تحریکم میکرد.
سامیار خیلی آرام روی من خیمه زد و کم‌کم روم خوابید. اول نوک سینه‌هایم با پوست داغش تماس پیدا کرد و بعد وزنش کامل روی تنم سنگینی کرد. وقتی کیر داغش هم‌زمان با فشار وزنش روی سینه‌هایم به ران‌هایم برخورد کرد، ناخودآگاه بلند آه کشیدم. و دوباره و دوباره ناله کردم.
زیر سامیار خوابیده بودم و او داشت من را می‌خورد. دست‌هایش را برد سمت سینه‌هایم. برای اولین بار بدون هیچ پوششی لمسشان می‌کرد و آرام از بدن زیبا و لطیفم در گوشم تعریف می‌کرد. با حوصله تمام تنم را نوازش کرد و بعد ازم خواست به شکم بخوابم. دمر شدم و دوباره رویم دراز کشید. کیر داغش دقیقاً در شکاف کونم بود، در حالی که پشت گردنم را می‌خورد، سینه‌هایم را می‌مالید. فکر می‌کردم داخل آن شورت چرمی لعنتی پر آب کسم بود.
صورتم به سمت رها بود و همان‌طور که از نوازش‌های سامیار و حرکت دست و مالش کیرش لذت می‌بردم، به رها و آرش نگاه کردم. آرش یک دست را از زیر گردن رها عبور داده بود و سینه‌اش را مشت کرده بود و رو به من سینه دیگرش را توی دهانش می‌مکید. دست دیگر آرش لای درز کونش بود، اما می‌دانم او هم مثل من از نوازش سوراخ کون و کسش محروم است. رها به‌شدت مست و چشمانش خمار بود. بوی شهوت تمام اتاق را پر کرده بود. هیچ‌وقت این‌جوری دلم گاییده شدن و جر خوردن نخواسته بود.
سامیار با حوصله من را لیسید تا به باسنم رسید. زبان خیسش را از کنار بند کمربند تا جایی که می‌رسید به شکاف کونم می‌کشید. با حرکت دادن بند کمی دیلدو داخل کونم جابه‌جا شد و همان‌طور که دیلدو را کمی جابه‌جا می‌کرد، لای پام با زبانش اطراف کسم را لیس می‌زد. آب زیادی از اطراف کسم بیرون زده بود و او هم همه را با ولع می‌خورد و ران‌هایم را فشار می‌داد. من هیچ کنترلی روی ناله‌هایم نداشتم و به سینه‌هایم چنگ می‌زدم و به بدنم موج می‌دادم.
چند دقیقه بعد کاملاً برعکس رویم دراز کشید. من به شکم بودم و نوک کیرش دقیقاً جلوی دهانم بود. سینه‌اش روی باسنم بود و با نوک زبانش اطراف سوراخ‌های کس و کونم را نوازش می‌کرد. فشار روی دیلدو حس خوبی داشت و فرو رفتن بیشترش لذت‌بخش بود. هر آنچه از من بیرون آن شورت چرمی بود را لیسید و من نوک کیرش را داخل دهنم گذاشتم. یک دستم را از زیر سینه‌هایم رد کردم و بیضه‌هایش را توی مشتم گرفتم و بعد با دست دیگر شروع به نوازش کیر دوست‌داشتنی‌اش کردم. و او هم با مالیدن پهلو‌ها، شکم، کون و ران پام به من لذت می‌داد.
از نوع نفس‌زدن و حرکات سامیار متوجه شدم نزدیک ارگاسم است. همچنان به مکیدن و مالش کیر و خایه‌هایش ادامه دادم تا اینکه جریان آب داغش و نبض‌های کیرش را با زبانم حس کردم. تا آمدن قطره آخر آبش، کیرش را در دهانم نگه داشتم. آرش و رها همان‌طور که در حال نوازش هم بودند به صورت من جایی که آب کیر داشت داخلش پمپ می‌شد زل زده بودند.
هر دو به سمت ما آمدند. سامیار از رویم بلند شد و من چرخیدم. آرش کمی سینه‌هایم را مالید و مکیدشان و رها لبانش را روی لبانم گذاشت تا آب کیر شوهرش را باهاش به اشتراک بگذارم. سینه‌های بزرگ و خوش‌فرم او را مالیدم. بعد آمد پایین و شکاف سینه‌اش را روی لبانم گذاشت تا متوجه شدم که آب کیر آرش بین سینه‌هایش خالی شده. با لذت زیاد لیسیدمش. من هیچ وقت منی نمی‌خوردم اما حالا در اسارت کسم هر چیز بکن تو را دوست داشتم تجربه کنم.
سامیار کنار رها ایستاد و دستش را لای رانش کشید. حجم زیاد آب کس رها ران‌هایش را کامل لزج کرده بود. رها خیلی شرمنده سرش را در آغوش سامیار گذاشت و سامیار تن عریانش را در آغوش گرفت و کمی نوازشش کرد. و بعد به آرش گفت کمربندش را باز کند، برویم حمام.
کمربندها را باز کردیم. حجم زیادی آب کسمان داخلش بود. آرش و سامیار نگاهی به کس‌هایمان انداختند که داشت ازش آب می‌چکید. همه با هم حمام کردیم. زیر دوش دو نفری کمی ماساژمان دادند. من و رها چند بار کمی آب داغ داخل کون و کسمان گرفتیم و خودمان را داخل سرویس تخلیه کردیم. بعد از بیرون آمدن کمربند را تمیز کردم. سامیار بوسه‌ای بر کس متورمم زد و بعد بستش و دوباره کونم در حالت باز و کشیده قرار گرفت.
نه من و نه رها قصد پوشیدن لباس نداشتیم. فقط به یک سوتین نخی بسنده کردیم، اما آرش و سامیار تی‌شرت و شلوارک تمیز پوشیدند و هر کدام روی یک تخت خوابیدند و من و رها روی مبل کنار هم نشستیم. رها کمی من را نوازش کرد و بعد در مورد شهوت زیادمان و حتی فانتزی‌ها و لذت‌هایمان با هم صحبت کردیم. رها از خوابیدن زیر آرش خیلی لذت برده بود.
ناهار برایمان پایین فرستادند و پسرها را با بوسیدن صورتشان و فرو کردن لبانم داخل دهانشان بیدار کردم. خیلی بی‌رحمانه بود. من و رها در آتش شهوت می‌سوختیم و آن‌ها بعد هر ارگاسم راحت می‌خوابیدند.
بعد ناهار، در ششم باز شد.

نوشته: شوق سرخ

ادامه…

بازدید 14,948

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

2 پاسخ به “گذرگاه لذت (۲)”

  1. اگه تو قسمت پایانی بگی صبحش از خواب بیدار شدم و همه اینارو تو خواب دیده باشی از همین حالا دهنتو مورد عنایت قرار دادم ! 😁

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید