زندایی بزرگتر از دایی

اولین زن غریبه ای که وارد فامیل شد زندایی بود
یه مریض از خدا بیخبر بهم گف زنداییت قبل ازدواج با داییت دوست بود و من میرفتم سر کوچه نگهبان وامیستادم اینا لب و لوچه هم میخوردن و …
اون زمان منم تازه داشتم میفهمیدم کوس و کون چیه حدودا ۱۳ یا ۱۴ سال داشتم خیلی خونگی بزرگ شده بودم و از این داستانا حسابی محفوظم کرده بودن
از حق نگذریم زندایی هم خوب کوصی بود و همچنان هست اون زمان تو فامیل زنی نبود پاشنه بلند بپوشه و اصولا اولین ها رو این زندایی ما داشت تو جمع خانوادگی دامن تنگ میپوشید تا زیر زانو ، منم ندید بدید 🤦‍♂️ جوراب بلندم که با این دامن میپوشید یا خدااااا🤦‍♂️ پیراهن میپوشید چاک سینه معلوم بود وااااااای 🤦‍♂️ منم چاک سینه ندیده به هر بهانه از بالا سرش رد میشدم دیدم میزدم
از داییم چند سال بزرگتره
از همون موقع بشدت بهش کشش پیدا کردم دو سه باری کیر شق شده رو به بهانه های مختلف که خودتون میدونین 😉 مالیدم در کونش و مست دو عالم شدم
فقط دنبال موقعیت بودم یا دید بزنم یا یجوری لمسش کنم یا کیر شق شده رو بمالم بهش مثل رد شدن از لای در یا موقع ظرف شستن که چند بار رسما فقط به قصد مالیدن رفتم از پشتش رد شدم با کیر شق شده و یه بار که اصن اون‌چاک کونشم حس کردم از روی اون دامن تنگ و خوشگلش انقدر در اوج استرس ولی با کنترل مالیدم🤦‍♂️
یا خدا با اون سن کم هر بار میخوردم بهش مست میشدما 🤦‍♂️ فک میکردم دنیا مال منه و حتما یه روز میکنمش
یه اتفاقی افتاد چندین سال دور بودیم از دایی اینا
بعد که دوباره رفت و آمدا شروع شد حس کردم زندایی حس داره بهم
اینبار خاک تو سرم کنن خیر سرم آدم شده بودم به خودم میگفتم مگه آدم به زندایی هیز میشه کثافت بازی در نیار اونم حس نداره بهت و تو از هیزی اینطوری برداشت میکنی
خلاصه گذشت اون زمان و حالا من موندم و شق درد و یه زندایی آص که اوکی شده بود و من خر نکردمش😭

نوشته: Rafaek007

بازدید 18,687

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

11 پاسخ به “زندایی بزرگتر از دایی”

  1. الان من چه بکنم توی این شرایط؟!بگم به‌ تخمم؟ خب اون که قطعا به تخممه و گفتن نداره!بگم کیرم دهنت کسکش جقی؟! نمی‌دونم کسکش هستی یا نه!بگم ریدم توی نوشتنت؟ حیف روده‌هام که واسه این کسشعر تو یه زحمت بیوفتن!الان خودت بگو من چجوری کون تو یه نفر بذارم که این زناکده رو با اتاق تراپیست جاکشت اشتباه گرفتی!!!

  2. بقیشم بنویس که زن دایی برات تله گذاشته بود تا ببردت دایی کونت بزاره

  3. آقا این داشته به یاد زن داییش جق میزده یهویی یکی میاد توی اتاقش مجبور میشه جمع کنه خودشو واسه همین داستانش اینجوری تموم شده.

  4. همین که یکی پیدا شد که واقعیت را بگه و دروغ نگفت مال من ۲۵ سانت و زندایی می گفت این کوس مال خودت هر روز بیا بکن توش جای تشکر و تقدیر داره،آفرین پسر

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید