وقتی کار از کار بگذره…

سلام.
مبین هستم ۲۲ ساله با وزن ۵۵ کیلو و قد ۱۷۰ عاشق فانتزی هایی که خیلی عجیب و البته لذت بخش هستند…
فانتزی هایی که هر بار به واقعیت تبدیل شون کردم، جزو بهترین خاطرات زندگیم شدن.
داستان از اونجایی شروع میشه که مبین داستان، بعد از سن بلوغ توجهش به بدن سفید و نرمش زیاد میشه؛ شروع میکنه به خریدن لباس های تنگ و تنگ تر…، شلوار های روشن تر، شورت های رنگی و جذب و حتی شورت زنانه؛ کم کم با بیشتر شدن سن دلش میخواد باشگاه رو شروع کنه اونم فقط به خاطر بزرگ کردن باسنش…
البته نه این که فکر کنید از همون اول کونی مونی بودما نه!
تماشای بیش از حد پورن از سن ۱۳ سالگی تا الان ، منو به این روز انداخت و از پشیمونی و عذاب وجدان گذشته، الان رسما دوست دارم کونی باشم و بابتش عذاب وجدان و حس حقارت ندارم.

این افتخار نیست ولی… بگذریم.

۱۹ سالم بود که تماشای فیلمهای پورن به اوج خودش رسیده بود و لذت بخش ترینشون فیلم های گی بودن. شما موقع تماشای پورن با کیرتون بازی میکنید و من با سوراخم! ما مثل هم نیستیم

کم کم تصمیم گرفتم چیزایی که روز و شب بهشون فکر میکنم رو تبدیل به واقعیت کنم.مثلا یه خاطره گی ناموفق من برای همون اوایل بود که تصمیم گرفتم شورت زنانه زیر لباسم بپوشم و بزنم بیرون به امید اینکه بتونم دل یکی رو شاد کنم.
هوا بارونی و همه جا مه گرفته بود. خیابونا خلوت بود و ساعت ۵ عصر توی یه هوای گرگ و میش من بودم و تنهایی و چتر و بارون…؛ تقریبا نیم ساعت گذشته بود و کم کم داشتم سرما میخوردم. تصمیم گرفتم برگردم خونه. تو راه برگشت از پارک نزدیک خونه که داشتم رد میشدم یه مرد تقریبا مسن دیدم که یه پالتوی بلند پوشیده و زیر آلاچیق پارک نشسته. به سرم زد همین یارو چیزی حالیش نیست برم و دلی به دریا بزنم…

کنجکاوی در این مسائل دو حالت داره ، یا شدیدا پشیمون میشی و حس بدی پیدا میکنی یا خیلی خوشت میاد و از این دو حالت خارج نیست.

رفتم نزدیکش و وایسادم زیر آلاچیق و بهش سلام کردم و اونم به گرمی و مهربونی سلام و احوال پرسی کرد و به هم دست دادیم؛ شایدم حاجیمون بچه باز بود که چه بهتر… بارون زیاد نبود ولی ادای تنگا رو در اوردم و گفتم عجب هوایی هست، خوب بارونی گرفته ها…؟! حاجی اسمش سید مرتضی بود، گفت : بله خدا بخشنده هست و زمینو آب میده. با خودم گفتم نمیخوام تو اوج جوونی پیر بشم و مثل احمقا بشینم با این در مورد بارون و نعمت های خدا حرف بزنم. رفتم نزدیک تر و بهش گفتم: حاجی میای با من تا یه جایی بریم؟ به کمکت نیاز دارم.
گفت : چه کمکی پسرم اتفاقی؟ افتاده؟
گفتم : آره اگه میشه با من تا یه جایی بیاین زیاد طول نمیکشه.

حرکت کرد چترمو وا کردم و با هم رفتیم سمت یه جایی که میدونستم توی اون تاریکی هوا میشه یه کارایی کرد. بعد از پنج شیش دقیقه پیاده روی اومدیم به سمت یه خونه قدیمی نزدیک کوچه خودمون که داشتن خراب میکردنش ولی به دلایلی چند روزی بود کسی نیومده بود که ادامه عملیات تخریب رو انجام بدن. ۳ طبقه بود و دیوار داشت ولی داخلش چیزی نبود به غیر از یکی دو تا دیوار و راه پله. به حاجی گفتم حاج آقا ببخشید اینجا یه چیزی هست باید بریم برداریم و من تنها نمیتونم و روم نشد به کسی بگم برای همین گفتم شما بیای.
حاجی ترسیده بود فکر میکرد خفت گیری چیزی هستم، اون شد داستان برای ما. تا تونستم راضیش کنم و ببرمش داخل اونجا یه ده دقیقه ای داشتم باهاش حرف میزدم. پیر بود و فرسوده، نمیفهمید چی میگم فایده نداشت. آخر دستشو گرفتم بردمش به زور داخل ساختمون. ترسیده بود. یه طبقه رفتیم بالا که امنیت بیشتر بود و تقریبا به اطراف کسی دید نداشت چون هنوز دیوار داشت. هوا سرد بود، ولی کله من داغ. کاپشنمو در آوردم و بهش گفتم حاجی نترس. تا اینجا آوردم که یه حالی بهت بدم.
در حالی که رنگش پریده بود و متوجه شدم از ترس، دست راستش داره میلرزه بهم گفت پسرم من چیزی ندارم نمیخواد دستت درد نکنه…! فکر میگرد میخوام پولاشو بدزدم یا هر چی

خلاصه این پیری حسابی رفته بود روی مخم. بهش گفتم حاجی زن نداری مگه؟ من میخوام همون کاری که با زنت میکنی با من بکنی! (خودمو گم کرده بودم… اون مبین، مبین واقعی نبود)

جا خورد و چشاش گرد شد…

برگشت گفت من زن ندارم پسر جان بذار من برم نمیخوام

ولی من سمج تر از این حرفا بودم. دست انداختم لای پاش و از وسط کونش تا خایه هاش و کیرش رو از روی شلوار مالوندم.
یه آهی کشید و هی میگفت نکن این کارو!

نمیدونم حس میکردم دارم بهش تجاوز میکنم! ولی خب کصخل بود و من بودم که میخواستم بهم تجاوز کنه.

همینطور که داشتم میمالیدم براش، کم کم داشت آروم میشد ولی احساس کردم از روی شلوار هیچ چیزی حس نمیکنه و کیرش تکون نمیخورد. کمربندشو باز کردم، دکمه شلوارشو باز گردم و وقتی کشیدم پایین دیدم یه شورت آبی پاره پوره پوشیده مردک اسکل. البته پیر بود نمیشد چیزی گفت. شورتشو که پایین کشیدم با یه کیر نسبتا کوچیک خوابیده و یه جفت تخم اندازه پرتقال مواجه شدم. تخماش واقعا بزرگ بود و همونجا شروع کردم به مالیدن خایه هاش و دیدم کم کم داره گیرش راست میشه. حاجی چشماشو بسته بود و نمیدونستم خوشش میاد یا نه. به هر حال مهم خودم بودم که در اون لحظه حال کنم. خوب که خایه هاشو مالیدن و لیس زدم بعدش گیرش تقریبا راست شد. وقتی دست زدم به کیرش و شروع کردم به مالیدن شروع کرد به ناله کردن. اونجا بود که فهمیدم خوشش اومده. بهش گفتم حاجی فکر کن من زنتم دیگه. دیدی کاریت نداشتم…؟ ساکت بود و چیزی نمیگفت.

شروع کردم به خوردن کیرش. مثل فیلمهایی که دیده بودم. اولین بار بود داشتم به گیر و خایه های یکی دست میزدم و توی دهنم میکردم…، اما انگار توی زندگی قبلیم یه پورن استار زن حرفه ای بودم… عجیب بود چون خیلی داغ بودم و واقعا از هیجان و لذت اون لحظه داشتم احساس عجیبی رو تجربه میکردم. بگذریم…

حدود پنج دقیقه فقط کیرشو ساک زدم و زبونمو میکشیدم روی تخماش. خیلی دلم میخواست آبشو بیارم. حاجی کم کم وا داده بود و دستشو گذاشته بود روی سرم و نوازشم میکرد.
از شانس من یهو متوجه صدای یه نفر شدم که اون پایین داشت حرف میزد. احساس کردم ممکنه از کارگرای ساختمون باشه. سریع بلند شدم و کاپشن خاکیمو از روی زمین برداشتم و یه تکون دادم و پوشیدم. حاجی هم سریع شلوارشو کشید بالا. از لبه دیوار نگاه کردم دیدم یارو داره با تلفن حرف میزنه. آروم با حاجی اومدیم پایین و وقتی پشتش به ما بود و داشت اون طرف ساختمون قدم میزد از در بیرون رفتیم (ساختمون در نداشت و فقط جاش باز بود). هوا تاریک بود و هیچی دیده نمیشد اونجا ولی خب دیگه اون یارو اومد و نمیشد کاری کرد چون استرس داشتم. توی راه برگشت به حاجی گفتم حاجی خراب شد ببخشید نشد ادامه بدم. چیزی نمیگفت. آخرش هم حتی خدافظی نکرد و راهشو ادامه داد و رفت. فکر کنم ضربه روحی بدی بهش وارد کردم یا شایدم خیلی حال کرده بود و چیزی نمیگفت و من که نفهمیدم…

خلاصه اون شب وقتی رفتم خونه حسابی سرما خورده بودم. پس رفتم توی حموم یه دوش آب داغ گرفتم و زیر دوش همینطور که چشامو بسته بودم و به یاد حاج مرتضی خودمو انگشت میکردم جق زدم و کلی آب ازم اومد چون زیادی تحریک شده بودم. حتی در حدی دیوونه شده بودم که یه ذره از آب خودمو مزه کردم و وقتی دیدم شیرینه هر چقدر که روی دستم بود آروم آروم لیس زدم و خوردم.

این اولین گی ناموفق من بود که برای خودم خیلی لذت بخش بود. امیدوارم خوشتون اومده باشه. اگر از داستانم لذت بردین لایک کنید تا داستانای زندگیمو از سه سال پیش تا الان(اونا دیگه ناموفق نبودن و اوج لذت گی بودن رو باهاشون تجربه کردم) براتون تعریف کنم.

نوشته: امیر مورف

بازدید 10,702

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “وقتی کار از کار بگذره…”

  1. تو هم امیری!؟🙄🙄🙄🙄🙄آخه چرا هرکی کونیه اسمش امیره؟خدااااااا😭😭😭

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید