آن‌چه نباید می‌شد

در زندگی هرکدام از ما، حتماً رازهایی هست که نمی‌توانیم مستقیم با دیگران در میان بگذاریم؛ از خانواده گرفته تا نزدیک‌ترین و صمیمی‌ترین دوستان‌مان. گاهی حتی از روبه‌رو شدن با آن بخش تاریکِ از زندگی و شخصیت خویش، خودمان هم فرار می‌کنیم. انگار ترجیح می‌دهیم خود نیز آن را نبینیم، نشناسیم و نپذیریم.

آن بخش تاریک، می‌تواند یک عادت باشد، یک طرز فکر، یا گرایشی که در جامعه‌ی ما هیچ‌وقت پذیرفته نشده؛ چیزی که همیشه به چشم بیماری، انحراف یا حتی جرم به آن نگاه کرده‌اند.

در حالی که همان‌طور که هیچ‌کدام از ما انتخابی در جنسیت، ملیت، جغرافیا، زبان یا مذهب‌مان نداشته‌ایم، گرایش جنسی هم چیزی نیست که بشود انتخابش کرد و کاملا از اختیار ما بیرون است.

من از بچگی پسری سربه‌زیر، کم‌رو و مؤدب بودم. معمولاً گوشه‌گیر؛ کمتر در جمع هم‌سن‌وسال‌هایم دیده می‌شدم. با شروع بلوغ، یک حس ناآشنا در من شکل گرفت. برخلاف بقیه که در دورهمی‌ها از رابطه عاشقانه و جنسی با دخترها حرف می‌زدند، می‌خندیدند و برای هم تعریف می‌کردند، من هیچ کششی به آن حرف‌ها نداشتم. نه جذاب بود، نه حتی قابل درک.

ساکت می‌ماندم و همین سکوت، برایشان عجیب بود. می‌گفتند تو ادا درمی‌آوری و سعی می‌کنی خود را متین‌تر و باوقارتر نشان بدهی. اما حقیقت چیز دیگری بود. من فقط به هم‌جنس خودم حس داشتم. حتی در خیال‌هایم، اگر سناریویی از یک رابطه‌ی عاشقانه می‌ساختم، طرف مقابلم همیشه یک پسر بود.

از حدود پانزده‌سالگی که فهمیدم تمایل به هم‌جنس دارم، یک ترسِ خالی‌کننده در دلم افتاد. مدام به خودم می‌گفتم: «تو مریضی… وگرنه این فکرها سراغ آدم سالم نمی‌آید.» شروع کردم به پنهان کردن. به کنترل کردنِ تک‌تک نگاه‌ها و رفتارهایم.

اما بعضی چیزها را نمی‌شود کنترل کرد. نگاهم، بی‌اختیار، روی صورت یا اندام یک پسرِ زیبا می‌ماند و قفل می‌شد. در تنهایی‌ام، بارها و بارها، خیالِ رابطه با پسری که چند ساعت یا چند روز قبل ذهنم را درگیر کرده بود، مرور می‌کردم. و هر بار، صدایی از درونم با خشونت سرکوبم می‌کرد: «چطور ممکن است؟ چطور می‌توانی حتی به این فکر کنی؟»

وقتی مدرسه را شروع کردم، از همه‌ی هم‌کلاسی‌هایم کوچک‌تر بودم. خانه‌مان هم دور بود و مجبور بودم شب‌ها در خوابگاه بمانم.

بین ما، احمد از همه بزرگ‌تر بود؛ شاید بیست‌ویک ساله یا بیشتر. قیافه‌ی نسبتاً جذابی داشت، اما چیزی که بیشتر توی چشم می‌آمد، آرامش، متانت و وقارش بود.

خیلی به خودش می‌رسید. همیشه تمیز، مرتب، با لباس‌های تیره و شیک. عطر خوشی می‌زد؛ طوری که هر بار موقع سلام‌وعلیک همدیگر را بغل می‌کردیم، بویش تا چند دقیقه روی لباس من می‌ماند. هنوز هم نمی‌دانم آن عطر واقعاً خوش‌بو بود، یا چون از تن احمد می‌آمد، آنگونه به ذوقم می‌نشست.

من گوشه‌گیر بودم، اما احمد با همه گرم می‌گرفت. و همین، بدترم می‌کرد. هرگاه می‌دیدم با یکی از بچه‌ها می‌خندد و لبخندی که دوست نداشتم تحویل دیگران داده شود را تحویل یکی می‌داد، یک حس تیز، شبیه حسادت، سراغم می‌آمد.

کم‌کم، بی‌اینکه بفهمم دقیقاً از کِی، ذهنم درگیر احمد شد. دیدم فقط درگیر نیستم؛ بهش حس عمیق و عاشقانه دارم. وابستگی‌ و دلبستگی‌ام به حضورش عجیب بود. روزهایی که نمی‌دیدمش، بی‌حوصله می‌شدم، دل‌تنگ، بی‌تاب و بی‌قرار.

احمد شده بود برای من نماد زیبایی. هر پسر زیبایی را با او می‌سنجیدم. ممکن بود پسران زیبایی دیگری را در اولین دیدار زیباتر می‌دیدم، اما با گذشت چند لحظه از پیش چشمانم محو می‌شدند و در مقابل احمد کم می‌آوردند. سبیلش تازه درمی‌آمد. همیشه از ته می‌زد، اما وقتی چند روزی می‌گذشت، آن تیرگیِ زبر روی پوست روشن لبش را نمی‌شد نگاه نکرد؛ دیوانه‌کننده بود.

احمد اهل شوخی‌های بچگانه نبود. با کسی گلاویز نمی‌شد، وارد مسخره‌بازی‌ها نمی‌شد و از همه بدتر، خیلی مذهبی به نظر می‌رسید. همین، او را برای من دورتر و دست‌نیافتنی‌تر می‌کرد.

گاهی که مدرسه خلوت می‌شد و فقط ما چند نفر خوابگاهی می‌ماندیم، فضا عوض می‌شد. شیطنت بچه‌ها بالا می‌گرفت؛ بزرگ‌ترها شوخی‌های سنگین جنسی می‌کردند، می‌خندیدند، و حرف‌هایی می‌زدند که برای من نه خنده‌دار بود، نه راحت. و بین همه، فقط من و احمد ساکت بودیم.

چند ماه همین‌طور گذشت، تا یک روز که اوضاع از همیشه شلوغ‌تر شد. بچه‌ها افتاده بودند به جان هم. هرکس یکی را می‌گرفت، می‌بوسید، ول می‌کرد و می‌خندید. و عجیب‌تر از همه اینکه احمد هم قاطی شده بود.

یکی دو نفر را گرفت و رها کرد، بعد آمد سمت من. من فرار کردم. رفتم داخل یک اتاق کوچکِ خالی که سمت جنوب حیاط مدرسه بود. تا دم در دنبالم آمد. انگار می‌خواست برگردد. اما من… نمی‌دانم چرا، از روی لج یا شاید چیزی بیشتر، گفتم:

-اگر مردی، بیا!

مکث کرد‌و گفت:

-می‌آیم.

گفتم:

-اگر مردی، بیا…

آمد. داخل اتاق، یک‌دفعه گرفتم. محکم بغلم کرد و سریع، طرف راست صورتم را بوسید. همین که خواست رهایم کند، من بی‌وقفه پریدم جلو و پشت لبش را بوسیدم. جایی که تازه سبیلش در آمده بود. زِبریِ آن پوست، حس عجیب و دیوانه‌کننده داشت.

احمد خشکش زد و با چشم‌های بازتر نگاهم کرد. پر از تعجب شده بود و بعد، بدون حرف، دوباره بوسید و رفت.

من ماندم اما دلم داشت از سینه‌ام می‌زد بیرون. با خود کلنجار می‌رفتم که این چه کاری بود؟ چی شد اصلاً؟ احمد چه فکری کرد؟ فهمید؟ نکند همین رابطه‌ی نیم‌بند هم از بین برود؟ نکند دیگر سمت من نیاید؟

و هزار فکر دیگر، که مثل آوار، می‌ریخت توی سرم…

با گذشت هر روز، من بی‌تاب‌تر می‌شدم، اما احمد انگار نه انگار. اصلا به روی خودش نمی‌آورد. نمی‌دانم… شاید از من پخته‌تر بود، یا می‌ترسید این حریم پنهان فاش شود.

یک آخر هفته، که تعداد کمی از بچه‌ها در خوابگاه مانده بودند، من در همان اتاقی خوابیده بودم که آن روز همدیگر را بوسیده بودیم.

مثل همیشه ذهنم پیش احمد بود. همه‌چیزش برایم بی‌عیب به نظر می‌آمد؛ از طرز لباس پوشیدنش تا گفتار و رفتارش، از موزیکی که گوش می‌داد تا مضامینی که دوست داشت. در چشم من، او کامل بود.

یک‌دفعه این فکر به سرم زد که نکند از این‌جا رد شود. نزدیک یک ساعت گذشت. چند بار از پنجره نگاه کردم، اما خبری نبود. کم‌کم کلافه و بی‌حوصله شده می‌شدم

که در باز شد. احمد بود.

نفسم بند آمد. قلبم تند می‌زد و گونه‌هایم داغ شده بود. با خودش چیزی زمزمه می‌کرد؛ نمی‌دانم شعر بود یا چیز دیگر. چیزی از اتاق برداشت و خواست برود.

خودم را تکان دادم و گفتم:

-احمد، چرا نمی‌گذاری آدم بخوابد؟ این چه سر و صدایی‌ست؟

برگشت و گفت:

-این وقت روز فقط خانم‌ها می‌خوابند، مردها نه.

گفتم:

-یعنی تو مردی؟

لبخند زد و گفت:

-آره، همان‌طور که تو خانمی.

لبخندش باعث شد ادامه بدهم. گفتم:

-از کجا معلوم تو مرد باشی؟

چشمانش گرد شد و گفت:

-می‌خواهی ثابت کنم؟

خندیدم و گفتم:

-نه بابا… نیستی اصلاً.

در را بست و آمد سمتم. همان‌طور که به پشت خوابیده بودم، روی من دراز کشید و چند بوسه‌ی محکم از لب و صورتم گرفت. بدنم داشت داغ می‌شد. کم‌کم حسش کردم؛ سفتیِ مردانگی‌اش را بین پاهایم. همه‌چیز واقعی‌تر از خیال‌هایم بود. بزرگ‌تر از چیزی که فکر می‌کردم.

گفتم:

-احمد، ول کن… این چه کاریه؟

گفت:

-اشکال نداره خانم… من مردم، باید نشان بدهم.

وانمود کردم عصبانی‌ام. دستم را بردم پایین و محکم فشارش دادم، انگار که بخواهم پسش بزنم. اما داغی و سفتی‌اش دیوانه‌کننده بود.

بدن‌هامان به هم می‌سایید. هر لحظه بیشتر و شدیدتر.

یک‌‌باره خودش را عقب کشید و گفت:

-دیوانه… الان خرابم می‌کنی.

رفت و من همان‌جا ماندم؛ با بدنی که هنوز می‌سوخت و قلبی که آرام نمی‌شد. جای داغ وجودش بین ران‌هایم داشت یخ می‌شد. آن لحظه فقط یک آرزو داشتم: کاش برگردد.

از آن روز به بعد، چیزی بین‌مان عوض شد. آن شرم اولیه کم‌رنگ‌تر شد و من جسورتر شده بودم. هر وقت تنها گیرش می‌آوردم، بی‌مقدمه لب‌هایش را می‌بوسیدم و او هم جوابم را می‌داد. همین لحظه‌های کوتاه برایم کافی بود. اما ته دلم همیشه یک ترس بود. اگر کسی می‌فهمید چه؟ اگر یکی از بچه‌ها یا ناظم و مدیر و معلم بو می‌بردند؟ فقط فکرش کافی بود تا بفهمم روی چه لبه‌ی تیزی راه می‌روم.

من که همیشه دنبال فرصت بودم، تا با احمد بیشتر تنها باشم. یک دمِ غروب دیدم همه در زمین فوتبال مشغول بازی‌اند، اما احمد نیست.

از یکی پرسیدم:

-احمد کجاست؟

گفت:

-گفت خسته‌ام، شما بروید بازی، من کمی می‌خوابم.

همان چیزی بود که تهِ دلم می‌خواستم. بهانه‌ای جور کردم و از بازی زدم بیرون و سریع خودم را رساندم خوابگاه. رفتم همان اتاق همیشگی. احمد زیر یک لحاف نازک خوابیده بود… یا شاید خودش را به خواب زده بود. نمی‌دانم. صدایش کردم. جواب نداد. لحاف را کمی کنار زدم و گفتم:

-بلند شو… این چه وضعه، همه بازی می‌کنند، تو خوابیدی؟

با همان صدای آرامش گفت:

-پدرام خسته‌ام…

گفتم:

-تو که می‌گفتی مردی…

لبخند کم‌رنگی زد و گفت:

-مگر ندیدی؟

نمی‌دانم چه شد… از شوخی شروع شد، اما جدی شد. دل را به دریا زده رفتم زیر همان لحاف. چند لحظه‌ای سکوت بود. به صدای نفس‌های هم گوش می‌دادیم. سروصدای بچه‌های فوتبالی از داخل حیاط می‌آمد. احمد نفس‌های عمیق می‌کشید و بعد، بی‌حرف، مرا نزدیک خودش کشید. گرمای بدنش، نزدیکی نفسش مثل نفس‌های تند سواری که بر یال‌های آشفته و پریشان اسبش می‌خورد، گردنم را نوازش می‌کرد. همه‌چیز ناگهان واقعی شد. زیر همان لحاف، فاصله‌ای نمانده بود. فقط نفس‌ها بود و تپش‌هایی که هر لحظه شدیدتر می‌شد. چیزی بین‌مان رد شد که نه اسم داشت و نه جرأت گفتنش را داشتیم. دستمال کاغذی‌ها یکی یکی نیمه‌خیس گوشه اطاق پرت می‌شدند. همان‌قدر ناگهانی که شروع شد، تمام شد. بقول احمد همه جا را خراب کرده بودیم؛ حتی لباس های مان و تخت احمد نیز باید شسته می‌شد. احمد از جا بلند شد و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت.

من ماندم… با بدنی خسته که هنوز گرمای آن لحظه را نگه داشته بود. با نقاط خیسی داشتند آرام آرام خشک و شکننده می‌شدند و ذهنی که مدام همان یک جمله را تکرار می‌کرد.

«بخواب خانم…»

همین یک کلمه برایم کافی بود. انگار چیزی را در من بیدار کرده بود که دیگر نمی‌شد نادیده‌اش گرفت. از آن روز، تصمیم گرفتم نزدیک‌ترش شوم. راهی پیدا کنم که فاصله‌ی بین‌مان کمتر شود. به بهانه‌ی درس، با یکی از هم‌اطاقی‌هایش جایم را عوض کردم و هم‌اتاقش شدم.

شب اول، همه‌چیز عادی به نظر می‌آمد… جز من.

منتظر ماندم تا اتاق در سکوت فرو برود و مطمئن شوم همه خواب‌اند. بعد آرام بلند شدم و رفتم سمت تخت احمد. خواب بود. نفس‌های عمیق می‌کشید و در بازدم، گلویش خروپف اندکی داشت که حتا همان هم زیبا بود. کنارش دراز کشیدم و آرام تکانش دادم. چشم‌هایش نیمه‌باز شد. خواست چیزی بگوید که آهسته گفتم:

-هیس… منم.

دستش را محکم دور کمرم حلقه کرد. چند لحظه… کوتاه… بعد دوباره خوابش برد و دستش سست شد.

اما من بیدار بودم. بیش از حد بیدار. نمی‌توانستم برگردم به تخت خودم و نه می‌توانستم کنار احمد آرام بخوابم و به هم‌بستری با احمد و گرمای بدنش قناعت کنم. مدام تکان می‌خوردم، نزدیک‌تر می‌شدم، دور می‌شدم… تا بالاخره واکنشی از او دیدم.

این‌بار خودش بیدارتر شد. سکوت بین‌مان سنگین بود، اما این سکوت فاصله نمی‌آورد، برعکس، ما را نزدیک‌تر می‌کرد. بی‌ هیچ حرف، فقط با یک حس عمیق و عاشقانه، همدیگر را چنان تنگ بغل کردیم که انگار از بدو تولد چسبیده به دنیا آمده‌ایم. یک ذره فاصله هم از بین رفت و لحظه‌ای که مدت‌ها انتظارش را داشتم، بالاخره اتفاق افتاد.

پشتم به ران‌ها و سینه احمد چسبید، مردانگی‌اش مثل شیر گرسنه، عمیق‌ترین نقطه‌های تنم را بو می‌کشید و رگی در کنارش هر لحظه‌ تندتر می‌زد.

دستان نرم و زنانه‌ام که به نقطه وصل من و احمد می‌رسید، هردوی مان را بیشتر تحریک می‌کرد. آن شب به آرزویم رسیدم؛ نه مثل خیال‌هایم، بلکه واقعی‌تر و از یادنرفتنی‌تر.

چند دقیقه بعد، همه‌چیز آرام شد. مثل موجی که فروکش کند. هر دو ساکت بودیم. آهسته از کنارش جدا شدم و برگشتم سر جای خودم. بای ران‌هایم هنوز داغ بود و چسبنده بود. با دستمال کاغذی خودم را پاک کردم و همه آنچه احمد خالی کرده بود را داخل سطل آشغال ریختم. بدنم هنوز درگیر آن لحظه بود، اما ذهنم نه. حس عجیب سراغم آمده بود؛ چیزی بین رضایت و پشیمانی.

با خودم فکر می‌کردم: «چرا این کار را کردم؟» صبح که شد، از احمد خجالت می‌کشیدم. اما او… انگار هیچ‌چیز نشده باشد، کاملاً عادی رفتار می‌کرد. و همین، همه‌چیز را پیچیده‌تر می‌کرد.

بعد از آن شب‌ها، این ماجرا بارها بین من و احمد تکرار شد. همیشه در سکوت، در تاریکی، بی‌هیچ حرفی.

من نیمه‌شب‌ها آرام می‌رفتم کنارش، زیر همان لحاف همیشگی. همه‌چیز کوتاه بود، پنهانی و فراموش‌نشدنی.

هیچ‌وقت نمی‌خواستم از این حد جلوتر برویم. انگار همین فاصله‌ی نامعلوم برایم امن‌تر بود، یا شاید فقط می‌ترسیدم.

اما هر بار که تمام می‌شد، چیزی درونم بیشتر گره می‌خورد. نه آرام‌تر می‌شدم، نه سبک‌تر؛ برعکس، بیشتر وابسته می‌شدم. در یکی از شب‌ها که مثل همیشه شب به پختگی رسیده بود و بچه‌ها به خواب عمیق رفته بودند، باز هم مثل همیشه رفتم سمتش. همه خواب بودند، یا حداقل ما این‌طور فکر می‌کردیم.

احمد مثل همیشه بوی خاص خودش را می‌داد؛ همان بویی که برای من از هر چیز دیگری آشناتر شده بود.

آن شب همه‌چیز طولانی‌تر شد. حال و هوای ماه عادی نبود، بدن‌ها خسته، و انگار چیزی در آن سکوت و تاریکی کش می‌آمد و تمام نمی‌شد.

مثل همیشه پشتم را به احمد تکیه داده بودم و از اینکه پس از سال‌ها تحمل و دندان روی جگر گذاشتن، در آغوش مردی که دوستش‌داشتم، خوابیده بودم، لذت می‌بردم. احمد انگار آن شب اذیت می‌شد، نفسش تند شده بود و تپش قلبش را در پشتم احساس می‌کردم. چیزی بین مان فاصله نگذاشته بود، حتا نازک‌ترین لباس‌‌ها نیز از جایش کنده شده به ساق پاهای مان رسیده بود.

مردانگی احمد داغ‌تر و سفت‌تر از هر شب میان برجستگی ران‌هایم حرکت می‌کرد. احمد اندکی دست‌پاچه بود و این بیتابی‌اش نگرانم می‌کرد. حدود نیم ساعت کلنجار رفتیم اما تمام نمی‌شد.

ناگهان، در یک لحظه همه‌چیز عوض شد. حرکتی که انتظارش را نداشتم، حسی که آماده‌اش نبودم.

یک درد کوتاه و ناگهانی، از کمر و قسمت‌های پایین تنه‌ام را فرا گرفت. خودم را کنار کشیدم. همه‌چیز خیلی سریع تمام شد. احمد چیزی نگفت، و من هم چیزی نگفتم. اما همان لحظه، برای اولین‌بار یک ترس واقعی در من نشست؛ ترسی عمیق‌تر از لو رفتن، ترس از اینکه این رابطه دارد از جایی که می‌شناختمش عبور می‌کند. رفتم روی تخت خواب خودم افتادم. میان ران‌هایم هنوز داغ و چسبان بود. دست می‌کشیدم به راحتی لیز می‌خورد. حالتی بین رضایت و پشیمانی بهم دست داده بود. آن شب تا صبح بیدار ماندم. به سقف خیره شده بودم و فقط یک سؤال در سرم می‌چرخید: این راه به کجا می‌رسد؟

سال به پایان رسید و احمد از آن مدرسه به مدرسه دیگری رفت. آن زمان امکانات و سایل ارتباطی مثل امروز نبود. هیچ کدام مان تلفن همراه نداشتیم.

روزی که خدا حافظی کردیم، اشک در چشمانش می‌گشت. رفتیم در همان اطاقی که برای اولین بار همدیگر را بوسیده بودیم، یکدیگر را در آغوش گرفتیم. احمد خودش را کنترل کرد اما من در آغوشش فروریختم. نتوانستم جلو اشکم بگیرم. حتا نتوانستم آرام گریه کنم. صدایم بلند شده بود و بچه‌ها از این خدا حافظی تلخ تعجب کرده بودند. شاید یکی ته دلش گفته باشد این حجم از بغض و بهم چسبیدگی احمد و پدرام در شأن یک رفاقت عادی نیست. احمد رفت، بدون اینکه قول و قراری برای ادامه بین مان گذاشته شود. ولی من بعد از او سراغ هیچ پسری نرفتم. جایش را در ذهن و آغوشم به هیچ کسی ندادم تا ماه‌ها بابت این فقدان روال زندگی‌ام بهم ریخته بود. چیزی که حتا نمی‌شد به نزدیک‌ترین کس زندگیم بگویم.

تحمل کردم، دوام آوردم اما فراموش نشد. امیدوارم به هیچ‌کس آنقدر وابسته نشوید که رفتنش نابود تان کند.

نوشته: پدرام

بازدید 7,155

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

7 پاسخ به “آن‌چه نباید می‌شد”

  1. زیبا بود کاش انسان میتونست عشق رو یک بار دیگه با همون شدت تجربه کنه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...